هادی خانیکی ـ معاون وزارت علوم دولت اصلاحات و استاد دانشگاه
«16 آذر» به عنوان روز دانشجو نقطهیی برای تامل و بازاندیشی فهم تاریخی ما از نقشهای نهاد جدیدی به نام دانشگاه در حیات علمی، سیاسی و اجتماعی کشور نیز هست. حادثه 16 آذر سال 1332 که با به خون نشستن سه آذر دانشجویی در محوطه دانشکده فنی دانشگاه تهران در حافظه تاریخی جامعه ما مانده است، در بازخوانیهای مکرر خود پارهپاره میشود و معمولاً مورد تاویلهای گوناگون قرار میگیرد. خواندن خاطرههای تاریخی در پرتو تجربههای روزمره و چشماندازهای نو البته واقعیتی اجتنابناپذیر است و نشان میدهد که تاریخ نه امری وابسته به گذشته، بلکه مقولهیی در پیوند با حیات اجتماعی و افقهای پیش روست.
میتوان از این واقعیت بهره گرفت و پلی برای دستیابی به حقیقتی یافت که در آن «دانشگاه» یک نهاد زنده و تاثیرگذار در جامعه جدید و «دانشجو» بخشی از مهمترین سرمایههای اجتماعی است.
خاطرههای تاریخی میتوانند در فرآیند مفاهمه سیاسی، نقاط عطفی را برای کاستن از وجوه افتراق و آموختن از گذشت روزگار در هر جامعهیی به وجود آورند. توافق در فهم از گذشته زمینهساز داشتن روی و رویه موافق در عبور از حال و ورود به آیندهیی متفاوت با گذشته است. با تامل عبرتآموز در گذشته، فراموشی که مایه و موجب از میان رفتن فرصتهاست کمرنگتر میشود. اکنون که باز شانزده آذر است و نام و نقش دانشگاه و دانشجو در میان، شاید بیمناسبت نباشد که روایتهای نخستینی از همان روز بازخوانده شود.در میان اسناد آن حادثه خونین دو سند برجستگیهای خاصی دارند. سندی که به اعتبار بیتفاوت نبودن و شجاعت پانزده تن از استادان دانشکده فنی در گرمگاه واقعه تنظیم شده است و سندی که به عنوان خاطره، بخش پررنگ روایت تاریخی دکتر «علی اکبر سیاسی» رئیس وقت دانشگاه تهران را که به استقلال رای و انصاف شهره است، تشکیل داده است.به این دو سند دوباره نگاهی بیندازیم. جریان روز دوشنبه 16/9/31 ساعت 10 صبح؛ «در حدود پانزده دقیقه از جلسه دوم صبح گذشته بود (10 و پانزده دقیقه) که اطلاع رسید عدهیی سرباز مسلح قصد ورود به کلاس دوم الکترومکانیک را داشتند و استاد کلاس درس آقای مهندس شمس ملک آرا خواهش کردند که کسی حق ندارد وارد کلاس درس بشود مگر با کسب اجازه قبلی از رئیس دانشکده. سربازان بدون توجه به این مطلب به جبر و عنف در کلاس را باز کرده و دو نفر از دانشجویان کلاس را مورد ضرب قرار داده و آنها را از کلاس بیرون بردند. در برابر این عمل بی سابقه و با توجه به این اصل که احترام کلاس درس و حفظ شئون فرهنگی و دانشگاهی بر همه واجب است و به این ترتیب شدیداً هتک احترام شده، برای احتراز از پیشامدهای ناگوارتری به ناچار زنگ تعطیل کلاسها نواخته شد و استادان به تدریج از کلاس درس بیرون آمده، در اتاق معاونت دانشکده جمع شدند. ناگهان صدای شلیک مسلسل دستی شنیده شد و وضع بحرانی عجیبی پیش آمد و بعد خبر رسید که چند نفر از دانشجویان هدف گلوله قرار گرفته و در سرسرای دانشکده افتاده و خون از آنها جاری است. شنیدن این خبر و تجسم وضعیت برای کلیه استادان حاضر که این صورتجلسه را امضا مینمایند موجب نهایت تاسف و تاثر گردید و در این لحظه که صورتجلسه امضا میشود ساعت 40/11 صبح است و هنوز وضع خاصی در دانشکده حکمفرماست.»
این سند به امضای اسفیا، گوهریان، افشار، مشایخی، زاهدی، رخشانی، عصار، احمد یلدا، ژرژ، سیداحدیان، سنجابی، فتحالله فتاحی، رحمتی، خلیلی و عابدی رسیده است. اما در کتاب «گزارش یک زندگی» درباره رویداد 16 آذر آمده است؛ «کودتای 28 مرداد 1332، که منجر به سقوط دکتر مصدق و بازگشت شاه از رم به تهران شد، ناگهانی بود و در آن زمان کسی یا بسیار کسان نمیدانستند چگونه صورت گرفته است.
دکتر مصدق و بعضی از همکارانش توقیف و زندانی شدند و ماموران انتظامی دولت مقتدر سپهبد زاهدی همه جا به چشم میخوردند. از آن جمله، چند تن از این ماموران گاه و بیگاه در خیابانهای دانشگاه در حرکت بودند. روز 16 آذر 1332، هنگامیکه آنها از جلوی دانشکده فنی میگذشتند، چند دانشجو آنها را مسخره میکنند و گویا کلمات زنندهیی هم بر زبان میرانند و به سرعت وارد سرسرای دانشکده میشوند. سربازان آنها را دنبال میکنند. در این هنگام زنگ دانشکده به صدا درمیآید و دانشجویان از کلاسها بیرون ریخته در سراسری دانشکده با سربازان روبه رو و با آنها گلاویز میشوند. تیراندازی مفصلی صورت میگیرد و تیر به سه دانشجو اصابت میکند و آنها را از پای درمیآورد. گزارش که به من رسید بی درنگ با سپهبد زاهدی تلفنی تماس گرفتم و شدیداً اعتراض کردم و گفتم؛ «با این حرکات وحشیانه ماموران انتظامی شما من دیگر نمیتوانم اداره امور دانشگاه را عهدهدار باشم.» گفت؛ «متاسف خواهم بود. دولت راساً از اداره امور آنجا عاجز نخواهد بود، ولی جنابعالی باید بدانید که در این ماجرا تقصیر کاملاً برعهده اولیای دانشکده فنی بوده است. نظامی ان که وارد سرسرای دانشکده شده بودند قصدشان فقط این بوده که از دانشجویانی که آنها را با حرکات و کلماتی مسخره کرده بودند بپرسند منظورشان چه بوده و خواهش کنند که این کار تکرار نشود که ناگهان اولیای دانشکده کلاسها را تعطیل و صدها دانشجو را در سرسرای دانشکده به جان سربازان میاندازند. اینها هم برای حفظ جان خود چند تیرهوایی شلیک میکنند و بدبختانه سه تن از دانشجویان که با سربازان گلاویز شده بودهاند، تیر به آنها اصابت میکند و کشته میشوند.» گفتم؛ «تاکنون قرار بود مقامات انتظامیبدون اجازه ریاست دانشگاه وارد این محوطه نشوند. چرا نظامیان شما وارد شدهاند؟ گزارشی هم که به شما دادهاند گویا عین آنچه واقع شده است، نباشد.» گفت؛ «به من گزارش خلاف نمیتوانند بدهند. جنابعالی هم تحقیق بفرمایید بعد با هم صحبت میکنیم.» فردای آن روز در جلسه روسای دانشکدهها دو ساعت درباره این جریان و خطمشی خود بحث کردیم. نخستین فکر این بود که جمعاً استعفا دهیم. بعد دیدیم که این کنارهگیری نتیجه قطعیاش این خواهد بود که آرزوی همیشگی دولتها برآورده خواهد شد؛ یعنی دولت خودکامه و زورمند دست روی دانشگاه خواهد گذاشت و یک نظامی یا غیرنظامی قلدر را به ریاست دانشگاه خواهد گماشت و روسای دانشکدهها را مطابق سلیقه برگزیده و منصوب خواهد کرد و دانشگاه را، مانند قبل از سال 1321، زیر فرمان وزارت فرهنگ و ادارات آن درخواهد آورد. در نتیجه این مذاکرات و ملاحظات، تصمیم گرفته شد سنگر را خالی نکنیم و به مقاومت بپردازیم. از شاه وقت خواستم و در نظر داشتم نسبت به عمل جنایتکارانه قوای انتظامی اعتراض کنم. شاه مجال نداد و به محض دیدن من دست پیش گرفت و گفت؛ «این چه دسته گلی است که همکاران دانشکده فنی شما به آب دادهاند، چند صد دانشجو را به جان سه چهار نظامی انداختهاند که این نتیجه نامطلوب را بار آورد؟» گفتم؛ «معلوم میشود جریان را آن طور که خواستهاند، ساخته و پرداخته به عرض رساندهاند.» شاه گفت؛ «به دروغ نگفتهاند؛ عقل هم حکم میکند که جریان همین بوده است و الا چطور میشود تصور کرد که سرباز بیجهت به سوی دانشجو تیر خالی کند؟» گفتم؛ «جریان هر چه بوده است نتیجهاش این است که سه خانواده عزادار شدهاند و دانشگاهیان ناراحت و سوگوارند.» شاه گفت؛ «همین طور است؛ من هم متاسفم، ولی چه باید کرد؟» گفتم؛ «حداقل کاری که باید کرد یکی بازداشت آن نظامیان و بازپرسی از آنان است در حضور چند تن از دانشجویانی که در آن حادثه شاهد و ناظر بودهاند. دیگر اینکه مقرر فرمایید به وسایل ممکن از خانوادههایی که فرزندان خود را از دست دادهاند، دلجویی به عمل آید.» شاه نظرم را پسندید. دو روز بعد نخستوزیر ساعتی را معین کرد که به دیدنش بروم. به نخستوزیری که رسیدم جلسه هیات دولت تشکیل بود. رئیس دفتر نخست وزیر که در انتظار من بود، گفت؛ «فرمودهاند به جلسه تشریف ببرید.» گفتم؛ «با هیات دولت کاری ندارم.» گفت؛ «گویا هیات دولت با جنابعالی کار دارد.» شنیدن این کلمات مرا به حکم اصل تداعی، به یاد جمله معروف «موش انبونه را ول کرده، انبونه موش را ول نمیکند،» انداخت. او وارد تالار جلسه شد و بیدرنگ بازگشت و در را باز گذاشت و گفت؛ «فرمودند بفرمایید.» ناچار وارد شدم. وزرا گوش تا گوش به دور میزی دراز نشسته بودند. گفتوگو درباره دانشگاه بود. وزیری که با ورود من کلامش قطع شده بود، مطلب خود را دنبال کرد. بعد از او یکی دو وزیر دیگر داد سخن دادند تا نوبت به وزیر جنگ، سپهبد هدایت، رسید. او با حدت و شدتی بیشتر به دانشگاه حمله کرد و در پایان سخنانش چنین نتیجه گرفت؛ «اگر عضوی از اعضای بدن فاسد شود، آن را قطع میکنند تا بدن سالم بماند. دانشگاه را هم در صورت لزوم برای حفظ مملکت باید از بین برد و منحل کرد...» سخنان تند و قاطعانه وزیر جنگ که تمام شد سکوت کامل تالار را فرا گرفت. معلوم بود که همه منتظر واکنش من بودند. من به خود فشار آوردم آرام و ملایم باشم. پس به آرامی گفتم؛ «نظر تیمسار وزیر جنگ قابل تامل است؛ اولاً، تشبیه دانشگاه به عضو فاسد و برخورد راحت برای قطع آن درست نیست. این را «قیاس معالفارق» میگویند. عضو بدن را که قطع میکنند از خود مقاومت نشان نمیدهد و پس از قطع، جسمی میشود جامد و بیجان و بی اثر. در صورتی که دانشگاه که از هزاران استاد و دانشجو و کارمند زنده و پویا تشکیل گردید، اگر مورد حمله قرار گیرد، به مقاومت خواهد پرداخت و از خود دفاع خواهد کرد و به فرض اینکه موقتاً خاموش گردد، آتشی خواهد شد زیر خاکستر که سرانجام شعله ور خواهد گردید. گذشته از این معلوم نیست که در دانشگاه فسادی وجود داشته باشد. البته دیدها مختلف است؛ هر کس از زاویه مخصوص احساسات و افکار و ارزشیابیهای خویشتن به امور مینگرد و به قضاوت میپردازد. پس اول باید معلوم داشت که آیا واقعاً با فسادی روبهرو هستیم؟ با اینکه در این مورد دچار توهم شدهایم، بعد هم به فرض اینکه فساد واقعی در کار باشد، باید با کمال متانت و از روی پختگی به رفع آن همت گماشت نه اینکه بنده احساساتی شده و با شتابزدگی دم از قطع و انحلال زد... کشور ما برای برگرداندن چرخهای عادی فعالیتهای خود و به طریق اولی، برای ترقی و پیشروی، نیازمند به نیروی انسانی، به اصحاب فن و متخصص است. این متخصصان را تاکنون در درجه اول دانشگاه تهران تربیت کرده است و از این پس هم باید به میزان و مقیاس بیشتری تربیت کند. در این صورت آیا میتوان این دستگاه را منحل یا تعطیل کرد؟ و آیا حتی مقتضی و مقرون به صلاح است که به احتمال چنین امری تفوه شود؟»
سپهبد هدایت اجازه خواست توضیحی بدهد، نخستوزیر به او مجال نداد و خود چنین گفت؛ «مقصود وزیر جنگ این نبود که دولت دانشگاه را تعطیل یا منحل کند، بلکه همان بود که جنابعالی تذکر دادهاید، یعنی اصلاح... حالا هر طور خود شما صلاح بدانید عمل خواهد شد. دولت به جنابعالی کمال اعتماد را دارد. دولت چه باید بکند؟ از جنابعالی دعوت شد به اینجا بیایید برای همین بود که از جنابعالی بپرسیم وظیفه دولت در قبال دانشگاه چیست؟» گفتم: «خیلی متشکرم که نظر مرا در این باب میخواهید. به عقیده من ـ عقیدهیی که تازگی ندارد و همیشه آن را داشتهام ـ دولت باید از هرگونه دخالت در دانشگاه خودداری کند و مسئولیت حفظ انتظامات آنجا را به عهده خود ما بگذارد. این موسسه بزرگ علمی را ما از سال 1321 خودمختار و مستقل کردهایم و در تمام این مدت با سیاست حفظ بیطرفی دانشگاه، به هیچ مقامی و به هیچ حزب و فرقهیی اجازه ندادهایم در آن دخالت کند. حزب توده در بحبوحه قدرت خود، در زمانی که میتوانست در خیابان فردوسی افسر شهربانی را توقیف کند و برای بازپرسی به دفتر حزب ببرد، نتوانست در دانشگاه به تبلیغ و فعالیت بپردازد، چنان که هیچ حزب و فرقه دیگری نتوانست چنین کند. حاصل اینکه این حوزه علمی را ما تا به حال از سیاست دور نگاه داشتهایم و در آنجا نه به چپ و نه به راست اجازه فعالیت ندادهایم. باور کنید که این به مصلحت دولت است که ما را آزاد بگذارد و در کار ما دخالت نکند، چنان که در یازده سال گذشته نکرده است...»
شاید از میان همه نکتههای تاریخی که در این دو سند نهفته است، سه مساله برجستهتر باشد:
یکم اینکه «دانشگاه را نمیتوان برای جامعهیی که میخواهد زنده بماند عضو ناسالم آن دانست. اگر چنین قلمداد شود، آن عضو سالم در موقعیتهای بحرانی قرار میگیرد. دوم اینکه هر گاه تصلب، فروبستگی، محدودیت و تحقیر نهاد دانشگاه را فرا بگیرد و فضای تنفس آن به هر سبب تنگ شود، واکنشهایی نشان میدهد که یا به زبان تند سیاسی است یا آثار و تبعات پردامنه سیاسی دارد.
سوم اینکه هر چه استقلال نهاد دانشگاه و حرمت دانشجو و استاد بیشتر پاس داشته شود، دانشگاه بیشتر میتواند از نقشهای عارضی خود که زیستن در فضاهای جنبشگرایانه است دور شود و به ایفای نقشهای جوهری خود که زیستن در فضاهای آزادانه، نقاد و دموکراتیک علمی است، نزدیک شود. شاید با نگاهی از سر همرایی به این سه نکته، بتوان همچنان یاد 16 آذر و روز دانشجو را به عنوان حقیقتی بر گونه تاریخ پر فراز و نشیب جنبش دانشجویی و تحولات نهاد دانشگاه، نهاد سیاست و جامعه مدنی در ایران گرامی داشت.