روحالله کنگاوری
نئورئالیسم۱ (نوواقعگرایی) را که در اواخر دهه ۱۹۷۰ و اوایل دهه ۱۹۸۰ شکل گرفت میتوان بیش از هر چیز تلاشی برای علمی کردن واقعگرایی دانست. در شرایطی که واقعگرایی کلاسیک متهم به آن بود که سنتگرا و غیرعلمی است، برخی از واقعگرایان تلاش کردند روایتی علمی از واقعگرایی عرضه کنند که با معیارهای علمی مرسوم مطابقت داشته باشد. از طرفی واقعگرایی به لحاظ عدم توجه به مسائل اقتصادی نیز مورد انتقاد قرار داشت، در نتیجه یکی دیگر از حوزههای مورد توجه واقع گرایی جدید مسائل اقتصادی بینالمللی بود. از متقدمان نئورئالیسم کنت والتز را میتوان نام برد که در اثرش تحت عنوان نظریه «سیاست بینالملل» سعی کرد کالبد از هم گسیخته اندیشههای رئالیسم سیاسی را سامان داده، آن را به صورت یک نظریه رسمی مطرح سازد. نئورئالیسم ضمن تاکید بر فقدان اقتدار مرکزی سطح تحلیل را نظام بینالملل قرار میدهد و معتقد است که ساختار نظام بینالملل نوع و قواعد بازی را مشخص میکند. بر این اساس سیاست خارجی همه دولتها تحت تاثیر عوامل سیستمیک قرار دارند و مانند توپهای بیلیارد از همان قواعد هندسه و فیزیک سیاسی تبعیت میکنند.
از آنجا که نئورئالیستها بر مختصات ساختاری نظام بینالملل تاکید میورزند، معتقدند که چنین فشارهای ساختاری سبب میشود تا با وجود تفاوت در افراد و دولتها، روشها و رویههای نسبتاً یکسان و همگونی از سوی آنها اتخاذ شود. مساله اصلی که برای والتز اهمیت دارد و بنیان نظریه او محسوب میشود این است که چرا دولتها بهرغم تفاوتهایی که از نظر سیاسی، ایدئولوژیک و... دارند، در نظام بینالملل رفتار مشابهی را در سیاست خارجی به نمایش میگذارند؟
این شباهت را نمیتوان براساس ویژگی واحدها توضیح داد و در مقابل باید به یک برداشت سیستمی از سیاست بینالملل متکی بود؛ «هر نظام مرکب از یک ساختار و واحدهای متعامل است.
ساختار مولفهای نظام گستر (SystemـWide) است که امکان میدهد راجع به نظام به عنوان یک کلیت بیندیشیم... در تحلیل ساختار باید خصوصیات واحدها، رفتار آنها و کنشهای متقابل آنها را کنار بگذارند یا از آنها انتزاع کنند... اینها باید حذف شوند تا بتوانیم میان متغیرهای سطح واحدها و متغیرهای سطح نظام تفکیک قائل شویم.»۲
ساختار در وهله اول با تعامل واحدها شکل میگیرد اما بعد از شکل گرفتن رفتار دولتها را تعیین میکند. ساختار براساس ترتیب اجزا تعریف میشود و تغییرات در این ترتیبات است که میتواند به تغییر ساختاری منجر شود و نه تغییر در سطح واحدها. هم ساختار و هم اجزای نظام مفاهیمیاند که در ارتباط با کارگزاران و کارگزاریاند اما با اینها یکی نیستند. ساختار قابل مشاهده نیست و ما آن را در «واقعیت انضمامی» رویدادهای اجتماعی به استناد احراز وجود ساختار که در وهله نخست براساس انتزاع آن از واقعیت صورت گرفته، تشخیص میدهیم. پس ساختار یک امر انتزاعی است.۳ مشکلات و چالشهای همکاری بین کشورها از دیدگاه نئورئالیسم به شرح ذیل است:
۱) از منظر نئورئالیسم. در نظام آنارشیک بینالملل امکان همکاری بسیار محدود است. با وجود اینکه دولتها ممکن است از همکاری و همگرایی سود اقتصادی ببرند، اما عواید اقتصادی تحتالشعاع منافع سیاسی قرار میگیرد. دولتها همواره از چگونگی توزیع عواید ناشی از همکاری نگرانند و از آن میترسند که دیگران بیشتر از آنها از همکاری سود ببرند. بنابراین بهرغم آنکه ممکن است سود یا دستاورد مطلق (absolute gain) ناشی از همکاری زیاد باشد، اما برای آنها آنچه اهمیت بیشتری دارد دستاورد نسبی (relative gain) است که اگر به زیان آنها باشد، مانع از همکاری یا تداوم آن خواهد شد. پس این آنارشی است که در میزان همکاری و حوزههای آن محدودیت ایجاد میکند.۴
معذلک از نظر نئورئالیسم دولتها به جای اینکه به همکاری (خصوصاً همکاریهای امنیتی) به عنوان عاملی جهت تامین منافع دو طرف بنگرند، همیشه در حال مقایسه این مساله هستند که کشورشان در مقایسه با کشوری که با آن همکاری میکنند، چقدر بیشتر به دست میآورند. فلذا چون دولتها همیشه تلاش میکنند منافع و دستاوردهای خود را در محیط بینالمللی که سرشار از رقابت، بیاعتمادی و بیثباتی است به حداکثر برسانند، بنابراین دستیابی به همکاریهای به خصوص امنیتی دشوار و حفظ آن دشوارتر خواهد بود. این در حالی است که نئولیبرالها به فایدههای مطلق عنایت دارند و بدون توجه به آنچه نصیب دیگران میشود، سعی میکنند مقدار بیشتری از امکانات موجود را به خود اختصاص دهند. در حقیقت آنها نگران این موضوع هستند تا مقدار نفعی که کسب میکنند، افزایش دهند.
۲) عامل دیگری که منجر به ایجاد فضای بیاعتمادی در رقابت در زمینه امنیت و همکاری میان کشورها حتی پس از تحولات ۱۹۸۹ شده است، مساله تقلب (heating) است. نویسندگانی همچون والتز و مرشایمر انکار نمیکنند که کشورها اغلب با هم همکاری میکنند یا اینکه در دوران پس از پایان جنگ سرد، فرصتهایی بیش از پیش برای کشورها جهت کارهای مشترک به وجود آمده است. با این حال آنها معتقدند حد و مرزهای مشخصی برای این همکاری وجود دارد، زیرا کشورها همواره نگران تقلب کردن دیگران بودهاند و همیشه هم این احساس را نسبت به یکدیگر خواهند داشت. ریسک این امر با در نظر گرفتن تکنولوژی نظامی مدرن، که میتواند به سرعت توازن قوا میان کشورها را تغییر بدهد، بسیار بالا ارزیابی میشود. مرشایمر معتقد است: «چنین تحولی میتواند فرصتی برای طرف متقلب فراهم کند به گونهای که کشور قربانی را دچار شکستی قطعی کند. دولتها از این وضعیت آگاه هستند و اگرچه آنها به پیمانهای همکاری نظامی میپیوندند و موافقتنامههای کنترل تسلیحاتی امضا میکنند ولی ضمن حفظ احتیاط معتقدند که در نهایت باید امنیت ملی را خود آنها تامین کنند. این مساله یکی از دلایلی است که بهرغم وجود پیمان کاهش تسلیحات استراتژیک که در اوایل دهه ۱۹۹۰ به امضا رسید و تمدید پیمان منع گسترش سلاحهای هستهای در سال ۱۹۹۵، قدرتهای هستهای همچنان بخشی از تسلیحات هستهای خود حفظ میکنند.
فرضیههای اصلی نئورئالیسم بدین قرار است:
نظام بینالملل براساس هرج و مرج (آنارشی) است. منظور آنها از این گفته این نیست که نظام مزبور الزاماً براساس آشوب است بلکه هرج و مرج به معنی این است که هیچ قدرت مرکزی که توانایی کنترل و رفتار دولتها را داشته باشد، وجود ندارد.
کشورهایی که ادعای حاکمیت دارند برای دفاع از خود و گسترش قدرت به ناگزیر توانمندیهای نظامی تهاجمی تدارک خواهند دید. به این ترتیب آنها همواره خطری بالقوه علیه یکدیگر به شمار میآیند.
تردید (عدم قطعیت) که منجر به نوعی بیاعتمادی میشود، جزء ماهیت نظام بینالمللی است. دولتها هیچگاه نمیتوانند نسبت به اهداف و مقاصد همسایگان شان مطمئن باشند، بنابراین همواره باید برای دفاع از خود آمادگی داشته باشند.
دولتها در پی حفظ استقلال و حاکمیت ملی خود خواهند بود و در نتیجه بقا به عمدهترین انگیزه رفتاری آنها تبدیل خواهد شد. گرچه حکومتها عقلانی رفتار میکنند، ولی همیشه احتمال اشتباه در محاسبات نیز وجود دارد. در جهانی که اطلاعات ناقص از ویژگیهای اصلی آن باشد دشمنان بالقوه همواره انگیزهای برای نشان دادن نادرست توانمندیهای خود دارند تا مخالفان و رقبای خود را مجبور به حدس و گمان کنند. این امر ممکن است منجر به اشتباه در خصوص منافع «واقعی» کشور شود. در مجموع نئورئالیستها معتقدند این فرضیهها منجر به ایجاد گرایش در دولتها نسبت به اقدامات تجاوزگرانه علیه یکدیگر میشود. براساس این دیدگاه امنیت ملی یا ناامنی تا حد زیادی حاصل ساختار نظام بینالملل است (و به همین دلیل است که این نویسندگان را گاهی رئالیستهای ساختاری Structural realists مینامند.) ساختار هرج و مرج به شدت پایدار تلقی میشود. حاصل چنین دیدگاهی آن است که سیاست بینالملل در آینده احتمالاً همانند گذشته خشونت بار خواهد بود.
از نظر نویسندگان نئورئالیستی مانند مرشایمر ویژگی سیاست بینالملل ممکن است جنگهایی همیشگی نباشد، اما به هر حال منجر به رقابت امنیتی مداومی خواهد شد که در آن جنگ مانند باران، احتمالی دائمی خواهد بود. رئالیستها میپذیرند که همکاری بین کشورها ممکن است اتفاق بیفتد و در عالم واقع هم چنین است، اما این همکاری محدودیتهای خود را دارد. عامل محدودکننده آن در منطق مسلط رقابت امنیتی است که هیچ میزانی از همکاری قادر به از بین بردن آن نخواهد بود. بنابراین احتمال دستیابی به صلح واقعی و پایدار یا جهانی که در آن حکومتها برای کسب قدرت با یکدیگر رقابت نمیکنند، بسیار اندک به نظر میرسد. ۵
یکی از مهمترین اندیشمندان روابط بینالملل در حوزه پارادایم نوواقعگرایی و از سیاستگذاران تئوری ثبات هژمونیک، رابرت گیلپین است. طرفداران این تئوری استدلال میکنند که اقتصاد آزاد در سطح جهان مستلزم یک قدرت مهاجم و غالب است. کوهن میگوید؛ «سلطه یک کشور واحد بر دنیا جزء لاینفک تئوری است.» کیندلبرگر تصریح کرده و میافزاید؛ «برای اینکه دنیا ثبات (امنیت) داشته باشد، باید یک ثبات دهنده و فقط یک ثبات دهنده باشد.» ۶
مطابق این استدلال، ثبات سیستم یک متغیر وابسته به قدرت است. تمرکز قدرت منجر به ثبات سیستم میشود و حال آنکه انکسار قدرت به بینظمی سیستم میانجامد. از این استدلال چنین استنباط میشود که همکاری نیز یک متغیر وابسته به قدرت است چرا که این رهبر یا سر کرده است که رژیمهای بینالمللی را ایجاد کرده و موجب تسهیل همکاری میشود. بنا به نوشته کوهن این نوع همگرایی پس از سیطره نیز ادامه خواهد داشت چرا که پس از اضمحلال یا ضعیف شدن مهاجم، سایر بازیگران قواعد، اصول، نرمها و رویههای ایجاد شده را رعایت خواهند کرد. ۷ بدینترتیب آشکار میشود که مساله امنیت یک مساله سیستمیاست که در آن افراد، دولتها و سیستم همگی نقش دارند و عوامل اقتصادی، اجتماعی و زیست محیطی همپایه عوامل سیاسی و نظامی حائز اهمیتاند.۸ در این بین نئورئالیسم اصالت و تقدم را به سیستم میدهد. از آنجایی که ریشه ناامنی به وجود تهدیدات و آسیب پذیر در برابر آنها بازمیگردد لذا برای تامین امنیت میتوان از دو طریق اقدام کرد. اتخاذ تدابیری برای کاهش آسیبپذیری خود، یا تلاش برای از میان برداشتن یا کاهش تهدیدات از طریق برخورد با سرچشمه آنها. گزینه نخست چون دامنه آن عمدتاً از داخل کشور مورد تهدید فراتر نمیرود به عنوان استراتژی امنیت ملی یاد شده و گزینه دوم را چون به تنظیم مناسبات میان دولتها خواه به شکل مستقیم و خواه از طریق ایجاد تغییراتی در شرایط سیستمی موثر بر احساس امنیت دولتها بستگی دارد، استراتژی امنیت بینالمللی خواندهاند. معذلک برخلاف دیدگاههای سنتی و قدیمی که سیاست خارجی را ادامه سیاست داخلی میدانستند، به نظر میرسد که در شرایط کنونی این سیاست داخلی است که ادامه سیاست خارجی و بلکه ساختار نظام بینالملل است. ساختار سیستم بینالمللی تعیینکننده شکل و ماهیت همکاریهای بینالمللی است و این نوع همکاریها در حوزههای امنیتی پیچیدهتر و چالشبرانگیزتر از سایر حوزهها است.
شاید هیچ موضوعی به اندازه امنیت ملی متاثر از ساختار نظام بینالملل نباشد. این امر مهمترین پیام تئوری نئورئالیسم در حوزه روابط بینالملل است.
*منابع در دفتر روزنامه موجود است.