بابک مهدیزاده
یکی از شعارهای اصلاحات «گفتمان» بود و سیدمحمد خاتمی نیز تئوریسین «گفتوگوی تمدنها» در مقابل «برخورد تمدنها». اما همان سالها بودند کسانی که به خاتمی نهیب میزدند که این چه تزی است به جهانیان پیشنهاد میشود اما در داخل یعنی در جایی که خاتمی رئیسجمهورش است و شخص دوم مملکت، محلی از اعراب ندارد. برخی نیز این سوال را مطرح میکردند که در گفتوگوی یبن تمدنها اگر کسی قرار است از ایران نماینده این گفتوگو شود کدام فیلسوف و اندیشمندی انتخاب میشود؛ نصر سنتگرا، سروش نوگرای دینی، بابک احمدی چپگرا، حسین بشیریه لیبرال، حدادعادل اصولگرا یا سیدجواد طباطبایی و حاتم قادری سکولار. اینگونه بود که یک علامت سوال بزرگ همواره در کنار طرح جهانی رئیسجمهور فیلسوف ما شکل گرفت: «بیگفتوگو در داخل چگونه میتوان در خارج به گفتوگو نشست؟»
در ایران سالهاست که اثری از گفتمان دیده نمیشود. واژه گفتمان در شعارها و سخنرانیها زیاد است و از قضا علاقهمندان کاربردش روزبهروز بیشتر میشوند و گسترهاش حتی کاندیداهای اصولگرایان را نیز در نور دیده است اما تنها چیزی که در جامعه دیده نمیشود همان گفتمان است و بس.
تودهها که گفتمان را در حد شعارهای در حال محو خاتمی میدانند و البته شوخیهای سریالی و سینمایی. احزاب سیاسی که مدام در حال رقابت تخیلی خود هستند و اگر هم کسی صحبت از ائتلاف و گفتوگو میکند منظورش یا ائتلاف گفتمانی بین خودیها است ـ البته دایره بسیار محدودی از خودیها ـ یا از آن ور بام میافتد و پیشنهاد ائتلافی از موتلفه تا نهضت آزادی میدهد غافل از آنکه گفتوگو و ائتلاف بین مشارکت و نهضت هم به شکست انجامیده است چه رسد بین نهضت و موتلفه. روشنفکران ما هم که داستان جذاب خود را دارند؛ چشم دیدن یکدیگر را ندارند، نقدهای علمیشان تبدیل به نقدهای شخصیتی شده است و اکثراً دل از مردم بریدهاند و چشم قدرت فرو بستهاند.
بسیاری به نوشتن کتابهای حجیم بسنده کردهاند و از هر مصاحبه و گفتوگویی گریزانند. برخیها هم در کنج کتابخانهها یا دفتر دانشگاههایشان نشستهاند و در بیم اخراجاند. معدودی هم هستند که وارد عرصه عملی سیاست میشوند و در رویای تاثیرگذاری بر سیاسیون هستند. آنگونه که ژان پل سارتر در صف اول انقلابیون قرار گرفت و به جای برج عاجنشینی مرسوم در ایران و البته مکتب انگلیسی روشنفکری ـ به قول تقی رحمانی ـ ابایی نداشت که با کوهن بندیت 16 ساله به عنوان رهبر دانشجویان معترض مصاحبه کند یا همانند هابرماس که معبود دانشجویان چپگرای اروپایی شد یا ساموئل هانتینگتون و فرانسیس فوکویاما که با نظریههایشان دنیا را تکان دادند.
اما همتایان و پیروان این دسته از روشنفکران در ایران هم از لحاظ عددی کماند و هم تاثیرگذاری آنچنان در عرصه سیاست ندارند که اگر داشتند همانند الگوهای فرانسویشان میتوانستند در انتخابات ریاست جمهوری نهم تاثیرگذار باشند. اینها همه از آن جهت است که در هیچ سطحی از جامعه گفتوگوی انتقادی صورت نمیگیرد؛ کوچکترین گفتمانی تبدیل به نقد شخصیتی میشود و انگار عقدههای چندین ساله است که وسط سفره نقد پهن میشود. اما چه میشود اگر گفتوگویی صورت بگیرد از نوع نقدهای علمی و اصولی؛ گفتوگویی بین گروههای مرجع با سیاسیون، بین سیاسیون و فعالان مدنی و صنفی و کلاً بین همه طیفها و آحاد مردم. گفتوگویی از جنس نقد و احترام.
گفتوگو بین گروههای مرجع
گروههای مرجع در ایران را میتوان به دو قسم کرد؛ یکی نمایندگان سنت و دیگری نمایندگان مدرنیته. اولی برخاسته از حوزههای علمیه و دومی برخاسته از نهاد دانشگاه. گروه اول مراجع تقلید و روحانیت هستند و گروه دوم دانشگاهیان، نویسندگان و اندیشمندان. در بین روحانیت نیز چند طیف و گرایش دیده میشود؛ یکی طرفداران فکری آیتالله بروجردی هستند که دخالت روحانیت در سیاست را در حد نظارت میخواهند. در این طیف بعضی از مراجع عظام کمترین اظهارنظر سیاسی را دارند و بعضی هم مانند آیتالله سیستانی ناظر مستقیم بر سیاست هستند بیآنکه کاری به تصمیمگیریهای دولتی و حکومتی داشته باشند. طیف دوم روحانیونی هستند که سیاست را همپای دیانت میدانند. معتقد به حضور جدی روحانیون در سیاست هستند. در این طیف نیز هم سنتگرایانی مانند جنتی و مصباحیزدی قرار دارند و هم مدرنهایی مانند صانعی و خاتمی. در طیف اول هممسلکان آیتالله سیستانی به دموکراسی نزدیکترند و در طیف دوم نواندیشان مذهبی. البته بین تمام این طیفبندیهای کلی به طیفهای فکری دیگری که در بعضی جاها به اولی و در بعضی جاهای دیگر به دومی نزدیک میشوند نیز وجود دارند.
در بین روشنفکران برخاسته از نهاد دانشگاه نیز طیفهای مختلف فکری وجود دارد. از سنتگرایانی همچون حسین نصر، حدادعادل، رحیم پورازغدی تا مذهبیون نواندیشی مانند شریعتی، بازرگان و سروش. از چپهای مارکسیست تا لیبرالیستها. از سکولارها تا مذهبیها. اینها طیف وسیعی از روشنفکران هستند. تقریباً اکثر طیفهای فکری دانشگاهی به مفاهیم دموکراسی اعتقاد دارند، به جز سنتگرایان بنیادگرا که حکومت اسلامی را تبلیغ میکنند و چپهای مارکسیستی با گرایشات مائوئیستی و استالینیستی که در پی دموکراسی پرولتاریا هستند.
بنابراین در هر دو گروه مرجع (روحانیت و دانشگاهیان) گرایشات نزدیک به دموکراسی دیده میشود و همچنین گرایشاتی که در تردید انتخاب دموکراسی هستند. اما کمتر پیش آمده بین این دو گروه مرجع و حتی بین طیفهای مختلف این دو گروه گفتوگویی رودررو رخ داده باشد. هرچند نمونههای اندکی بوده مانند مناظره حاتم قادری با محسن کدیور یا تاجزاده با خشایار دیهیمی اما هیچگاه به صورت جدی دنبال نشد و نتیجهای که باید از آن گرفته میشود به دست نیامد. در حالی که گفتوگوی انتقادی بین روشنفکران دموکراسیخواه و حتی آنانی که تمایل به نزدیکی با دموکراسیخواهان دارند میتواند در پروژه دموکراسیخواهی تاثیرگذار باشد و بنیادهای فکری فوی برای نیروهای پیشبرنده و مجریان این پروژه (سیاسیون) به وجود بیاورد. چه آنکه حتی اشتراکات فراوانی بین روحانیون مدرن و روشنفکران رادیکال وجود دارد؛ آن هم در زمانهای که وقت جنگ ایدئولوژیها نیست و دعوا بر سر دموکراسی و عدم دموکراسی است. مانند اشتراک نظر مرجع تقلیدی مثل صانعی با روشنفکر چپگرای سکولاری مثل بابک احمدی در خصوص حقوق زنان. یا هم آوایی آیتالله موسویاردبیلی با شادی صدر در خصوص برخورد با بدحجابان. از این روست که برای پیشبرد پروژه دموکراسیخواهی و تقویت بنیادهای فکری آن باید گفتوگو و اتفاق نظری در حداقلها بین طیفهای مختلف گروههای مرجع صورت بگیرد. توافق در حداقلهایی مانند دفاع از دموکراسی و حقوق بشر.
گفتوگو بین احزاب
احزاب اگر چه منادیان دموکراسی محسوب میشوند اما هستند احزاب یا تشکلهایی در ایران که چندان سنخیتی با دموکراسی ندارند. احزاب در ایران را میتوان به دموکراسیخواهان و اسلامگرایان تقسیم کرد. در گروه اول اگرچه بسیاری از احزاب معتقد به پیوند دین و سیاست هستند اما با فروتنی نو از دین سعی در تلفیق ارزشهای دینی و ارزشهای دموکراسی دارند. از این رو به جای دموکراسی از واژه مردمسالاری دینی استفاده میکنند و از بانیانی نظامی هستند که هم تمایل به جمهوریت دارد و هم اسلامیت. احزاب و گروههایی مانند مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب جزء مدرنهای این طیف هستند و مجمع روحانیون و اعتماد ملی جزء سنتیهای این طیف. هر دو طیف نیز به سطوح متفاوتی از دموکراسی معتقدند هر چند که به پایههای اولیه دموکراسی که پذیرش آزادی بیان، آزادی فکر، آزادی انتخاب و حقوق بشر باشد ـ حداقل در شعارها ـ اعتقاد دارند.
در گروه اول (دموکراسیخواهان) سکولارها نیز جا دارند؛ چه از نوع لیبرالش مانند نهضت آزادی و ادوار تحکیم وحدت و چه از نوع سوسیالیستیاش مانند کانون نویسندگان.
در گروه دوم اما اسلامگرایانی و سنتگرایانی قرار دارند که نام اصولگرا بر خود نهادهاند؛ احزاب و گروههایی مثل هیات موتلفه، جامعه روحانیت مبارز، آبادگران، ایثارگران و... بیش از آنکه به جمهوریت اهمیت دهند دل در گرو اسلامیت نهادهاند. در این گروه هم درجههای مختلفی از میزان وابستگی به دموکراسی وجود دارد. برخی از گروهها حداقل در اقتصاد به آزادی بازار اعتقاد دارند و برخی دیگر حتی به همین هم معتقد نیستند. به همین دلیل طیف وسیعی از این گروه فکری نه تنها به گفتوگو با دموکراسیخواهان حتی از نوع اصلاحطلبان حکومتیاش نمیاندیشد که اینان را بعضاً مخالفان دیانت و گول خورده غرب میخواند. بدین جهت گفتوگو با این طیف فکری قابل تصور نیست اما طیفهای دیگر میتوانند گفتوگوهای انتقادی با یکدیگر داشته باشند و اشتراکاتی را در حداقلها بیابند. لازمه گفتوگو نیز قبول اشتباهات است و از خود گذشتگی سیاسی برای رسیدن به اهداف مشترک. هدف مشترک نیز دموکراسی است و حکومت قانون برپایه تامین منافع ملی. بنابراین میتوان بر روی این اهداف مشترک گفتوگو کرد البته به شرط آنکه در شنیدن نقد ظرفیت داشت و مسیر را به تلافیهای گروهی نکشاند. اما آیا احزاب سیاسی به ضرور گفتوگو پی بردهاند و آیا تحمل شنیدن نقد را دارند و آیا در هنگامه نقد، موضوع بحث را شخصی نمیکنند؟
گفتوگو بین فعالان جامعه مدنی
غیر از احزاب و گروههای مرجع، گروههای دیگری نیز هستند که اتفاقاً تمام طیفهای آنان همان مجریان اصلی دموکراسی هستند و بیآنان رسیدن به دموکراسی خیالی خام است و تا زمانیکه آنان تقویت نشوند جامعه مدنی بیمعنا خواهد بود. این گروهها همانا انجمنهای صنفی، سندیکاها و NGOها هستند. اگرچه احزاب جزء نهادهای مدنی هستند اما نمیتوان بدون ارتباط با این نهادهای صنفی جامعه مدنی را محقق کنند و در پیشبرد پروژه دموکراسیخواهی موفق شوند. این تشکلهای صنفی پیگیر مطالبات اقشار مختلف جامعه هستند؛ از معلمان گرفته تا کارگران، از دانشجویان تا اساتید و از دوستداران محیط زیست تا دوستداران میراث باستانی. به همین دلیل است که اکنون ضرورت هماهنگی و ایجاد ارتباط بین این تشکلهای صنفی دیده میشود و بسیاری بر ایجاد ارتباط بین تشکلهای صنفی معلمان، دانشجویان، کارگران و زنان اصرار میورزند. این گروهها میتوانند با همکاری با یکدیگر خواستههای مسالمتآمیز و قانونی خود را پیش ببرند.
گفتوگو بین گروههای مرجع، احزاب و تشکلهای صنفی
در سطحی وسیع میتوان ارتباطی عمیق بین گروههای مختلف اجتماعی برقرار کرد. گروههایی که سودای دموکراسی دارند و دعوایشان نه بر سر اهداف که بر سر تاکتیکهاست. این گروه اشتراکات فراوانی دارند و میتوانند با برقراری رابطه ارگانیک با یکدیگر و استفاده از تمام ظرفیتها اشتراکات خود را به منصه ظهور برسانند. نمونههای بسیاری را از این اشتراکات میتوان مثال زد؛ همراهی جنبش زنان با نظرات فقهی مراجع و روحانیونی مثل صانعی و هاشمی رفسنجانی میتواند آنها را در بحثهایی مثل برابری دیه زنان و مردان و بسیاری دیگر از حقوق زنان به موفقیت برساند. یا برقراری رابطه همدلانه و توام با انتقاد بین دانشجویان و اصلاحطلبان میتواند هم گروه اول را صاحب حامیانی در حکومت کند و هم گروه دوم را صاحب حامیانی قوی در جامعه مدنی. یا ایجاد فضایی انتقادآمیز بین روشنفکران و سیاستمداران هم میتواند سیاسیون را از حمایت فکری روشنفکران و باز شدن گرههای استراتژیک برخوردار کند و هم فضایی آزادتر برای فکر کردن و اندیشیدن برای روشنفکران به وجود آورد.
در نهایت دموکراسی اگر هدف قرار بگیرد و گروههای مختلف ـ با اتخاذ تاکتیکهای متفاوت ـ در گفتوگوی مستمر و مداوم با یکدیگر باشند، میتوانند در گشودن گرههایی که بر سر راهشان هست امیدوار باشند. گرهی که برای سیاسیون شرکت در انتخابات و فعالیت آزادانه سیاسی نام دارد، برای روشنفکران امنیت شغلی و فکری و برای تشکلهای صنفی نیز دغدغههای صنفیشان. اینگونه است که هم میتوان با یاری روشنفکران تاکتیکهای مناسب اتخاذ کرد، با یاری سیاسیون به قدرت نزدیک شد و با یاری تشکلهای صنفی از حقوق معیشتی معلمان و کارگران، حقوق جنسی زنان و حقوق حامیان منابع طبیعی و میراث فرهنگی دفاع کرد. اما لازمه تمام اینها برداشتن عینک بدبینی، داشتن سعهصدر و زدودن غبار اختلافات و در کل از خودگذشتگی سیاسی در راه هدفی مشترک و با ارزش است. آیا این گروهها این ضرورت را احساس کردهاند؟ در ضمن یادمان نرود که تنها از طریق گفتوگو است که اختلافات از بین میرود و تابوها و کجخیالیها شکسته میشوند.