دیاکو حسینی
برخلاف باور شایع، غالب رژیمهای همکاری در محیط بینالمللی همواره پس از کشمکشهای مرگبار یا در سایه ضرورت مهار اختلافات پردامنه تحقق یافتهاند. این قبیل رژیمها از کششهایی حکایت دارند که کنشگران را در سمت و سویی موافق با حیات ملی توام با رفع بسترهای منازعه تعریف میکند. به بیان علمیتر کشورهایی که در شرایط بحرانآفرین با دیگر موجودیتهای جغرافیایی - سیاسی در تماساند درست به دلیل رفع مخاطرات و ایجاد زمینهیی مساعدتر است که همکاری را به تداوم خشونتهای بالقوه ترجیح میدهند. آنها دست به همکاری میزنند چون باور دارند که از رهگذر تفاهم بهتر میتوانند بر موانع کسب فواید فزاینده فائق آیند. هر ناظر باریکبینی واقف است که در سیستم بینالمللی هزینههای اعمال خشونت موجب شده است تا ارزش همکاری رقابتآمیز که درصدد بهینهسازی منافع است بیشتر نمایان شود. توزیع نامتقارن تسلیحات امحای جمعی، مسائل زیست محیطی، افزایش مهاجرتها و حرکات جمعیتی اضافه بر خودآگاهی شهروندان که بر نزدیک شدن سلیقههای مصرفی و عقیدتی متکی است این رویه را تشدید میکند. باید دقت داشت که امتیازگیری در چنین حیطهیی گرفتار انتخاب میان همکاری رقابتآمیز و استمرار تخاصم نیست بلکه به کیفیت اداره بازی تحت شرایط همکاری معطوف است به گونهیی که بیشترین سود را بتوان تصاحب کرد. از طرفی نباید فراموش کرد که منطق رقابتها که مبتنی بر هژمون بازیگران بر یکدیگر است همچنان پابرجا است و تنها چگونگی این تسلط، دستخوش دگردیسی است. برای نمونه بازی مکزیک در پیمان منطقه تجاری آزاد آمریکای شمالی در چارچوب گروهبندی منطقهیی جذابیت خاصی دارد. در دسامبر 1992 سران کانادا، مکزیک و ایالات متحده قرارداد پیمان موسوم به نفتا را پیشبینی کردند که عمدتاً شامل لغو تدریجی موانع گمرکی و آزادسازی حرکت سرمایه میان کشورهای متعهد بود. این پیمان که باید نوعی رژیم همکاری قلمداد شود با امضای قرارداد نهایی در ژانویه 1994 وارد مرحله اجرایی شده و جمعیتی معادل 365 میلیون نفر را تحت پوشش گرفته است. از اوان تاسیس نفتا که به لحاظ وسعت دومین منطقه اقتصادی جهان پس از اتحادیه اروپا به شمار میرود، اختلاف درباره تبعات شبه اتحادیه مزبور شروع به خودنمایی کرد.
فرصتسازی یا نئولیبرالیسم آمریکایی
از آنجا که هدف از عقد این پیمان تقلیل ارتفاع جداره اقتصادی در آمریکای شمالی است، صاحبان صنایع و از سویی هواداران محیط زیست هراس خود را از پاگیری نفتا به نمایش گذاشتند. به باور مخالفان، پروژه نئولیبرالسازی، موجب از دست رفتن پایگاه صنایع به سود کشوری با نیروی انسانی ارزان یعنی مکزیک خواهد بود. آزادسازی بازار مکزیک در دهه 90 یکی از عوامل پایان دادن به بیش از 70 سال حکومت تکحزبی شد. این کشور در سال 1993 دارای حجم مبادلات تجاری معادل 88 میلیارد دلار با آمریکا بود اما امروز به یمن مشارکت استراتژیک با دو کشور همجوار شمالی این رقم به 303 میلیارد دلار، یعنی به 70 درصد کل مبادلات تجاری مکزیک افزایش داشته است. آمریکا سالانه پذیرای قریب به نیم میلیون مکزیکی است که برای ایجاد تمهیدات شغلی، مرزهای دو کشور را پشت سر میگذارند. ورود غیرقانونی شهروندان مکزیکی به خاک آمریکا اضافه بر به هم خوردن آرایش اجتماعی، بر مخاطرات ناشی از قاچاق مواد مخدر افزوده است.
پس از کلمبیا، مکزیکو بیشترین توزیع مواد مخدر در آمریکا را دارد. گرچه تسریع روند نوسازی مکزیک که میزان بالایی از شهروندان آن زیر خط فقر زندگی میکنند، زیر سایه نفتا محقق شده است اما از طرفی سمپاتی به آمریکای لاتین از نظر واشنگتن مانعی برای همکاری صمیمانهتر این کشور با آمریکا است. مکزیک مصمم است با دستاندازی به فرصتهای خفته در همسایگان جنوبی، سیاستهای اقتصادی خود را عملی کند. منتها آمریکا همین رویکرد مکزیک را نیز با زاویهیی امنیتی میبیند. آمریکا با استقلال ژئوپولتیکی آمریکای جنوبی سر ستیز دارد و از این روست که با مشارکت بازیگران منطقه جنوبی به سختی کنار میآید. با قرار دادن این تحولات در کنار نقشآفرینی معجزهگونه نفتا، از وابستگی مکزیک به سخاوت آمریکا پرده میافتد. با این وجود که آمریکا میکوشد مکزیک را الگویی برای توسعه اقتصادی کشورهای آمریکای لاتین در نظر بگیرد، اما سیاست اقتصادی مکزیک که در واقع ترجمانی از بازسازی اقتصادی و جذب سرمایههای خارجی است، بیشک به تقویت ساختار حکومتهای آمریکای جنوبی منجر خواهد شد و این با تمایلات نئولیبرالی آمریکا که مبتنی بر ایجاد بازارهای منعطف و حکومتهای لیبرال دموکراتیک است همخوانی ندارد. اگر هر منظومه مکانی تعریف خاصی از دموکراسی داشته باشد در آن صورت کشوری در آمریکای لاتین دموکراتیک خواهد بود که در آن از سیاستهای چپ و دولت حداکثری خبری نباشد. به این دلیل است که در انتخابات ژانویه 2006 مکزیک رقابت PRD (حزب انقلابی دموکراتیک) و رهبر رفرمیست چپ آن اندره مانوئل لوپز ابرادور به رقابت قارهیی نئولیبرالیسم و چپ کلاسیک تبدیل شد.
کالدرون از حزب دست راستی PAN (حزب اقدام ملی) در شرایطی به پیروزی رسید که بیشتر شهروندان مکزیک به برنامه سیاستهای حمایتی ابرادور متمایل بودند. جنبش میلیونی معلمان، دهقانان و کارگران پس از پیروزی پرشائبه کالدرون گویای سستی و شکنندگی لسهفر و مولفههای نئولیبرالی است. اما از طرفی آنچه از مفاد قطعنامه میثاق ملی دموکراتیک (CND) که محصول کارزار زاپاتیستها است میتوان استنباط کرد. دقت مخالفان به اموری است که بیکفایتی، فساد گسترده و انحصارطلبی طیف متمول در قبضه ثروتهای ملی را نشانه رفته است و از این جهت مورد اقبال عمومی قرار دارد. البته در برآورد نهایی به این دست از مخالفتها نباید اعتنای چندانی داشت چرا که الحاق حزب انقلاب نهادین (PRI) که دستاندرکار 7 دهه حکومت تکصدایی بود به جنبش زاپاتیستی، از موسعی بودن جنبش چپ به معنای واقعی آن حکایت دارد. بنابراین گویا جنبشهای اعتراضی همچنان فاقد الگوی منسجم ارزشیاند. اما آنچه را که باید در معادلات لحاظ کرد پژواک خانمانسوز قشر بیبضاعت مکزیک است که منهای درصد کوچکی از جمعیت تمامی گروههای شغلی و اجتماعی را شامل میشود. اگر قرار به تعریف صبغه چپ در آمریکای لاتین باشد، نارضایتی از وضع موجود را باید مخرج مشترک همه این کشورها قلمداد کرد. یکی دیگر از پارامترها تضاد ساختاری با هژمونی آمریکایی است. به بیانی چپ بودن از جهانبینی نسبت به جایگاه فرد در قلمرو حیات اجتماعی مایه نمیگیرد بلکه اساساً از ایدههای ضدانحصارطلبی در حیطه داخلی و بیرونی بهرهور میشود. از این منظر عدالتخواهی یک چیز است و ممانعت از تبلور قابلیتهای فرد در نظام بازار آزاد که به اعتقادی موجب پایمالی پرولتاریا میشود چیزی دیگر. از اینرو جنبش چپ در آمریکای لاتین مینیاتوری از سیاستهای پوپولیستی است و نه تصویری پرمعنا از ایدئولوژی سوسیالیستی.
یکی به میخ یکی به نعل
وابستگیهای سیاسی کشورهای آمریکای لاتین دست کم در خصوص مجاورت با بزرگترین قطب نظامی و اقتصادی جهان باعث نزدیکی این کشورها در پیشبرد برنامههای توسعه اقتصادی است. حتی اگر تمامی کشورهای آمریکای لاتین و حوزه کارائیب به سیاستهای نئولیبرالی تن بسپارند، باز ادغام ژئوپولتیکی با ایالات متحده دور از ذهن است. چنین استقلالی ناشی از یک مواجهه تاریخی با تلاش برای سلطه فرهنگی است و این ایده که آمریکای لاتین بدنه یکپارچهیی از ضروریات زیستی است که زیر هیبت پدرخوانده، ناپدید شده است. در وجهی مکزیک خط مقدم مرزهای بیاعتمادی و همکاری با ایالات متحده است یا حتی قاصدی که مسئولیت تنظیم کنشها و واکنشها را عهدهدار است. سمتگیری تودهیی در مکزیک بیشتر به همسایگان جنوبی قرابت دارد و دستور کار نوسازی آن تابعی از برادران شمالی محسوب میشود. به دلیل واژگونی چپ در اروپای شرقی گرچه تمایلات «دولت تامین اجتماعی» در غالب کشورهای آمریکای لاتین از بین نرفته اما رنگ و بویی معتدلتر به خود گرفته است. از این بابت که احزاب راست ناخواسته شعارهای چپ را دستاویز قرار دادهاند نباید سردرگم شد چرا که راست، عمدتاً قرائتی پسا کمونیستی از چپ کلاسیک شمرده میشود و در بنیان چندان تحولی در ملاحظه مطالبات عمومی ایجاد نکرده است. حرکت چپهایی مانند لولا داسیلوا و میشل باشلت به سیاستهای آمریکا نیز در همین راستا قابل پیگیری است.
چپهای میانه که در واقع شامل راستهای جدید و چپهای معتدل میشوند تنها تفاوت خود را مدیون مجاریهای سیاسی هستند که به واسطه آن به قدرت دست یافتهاند. به طوری که احزاب راست از بطن خانوادههای قدرتمند، صاحبان صنایع خصوصی و خرده سرمایهداران خیز گرفتهاند و در مقابل چپهای معتدل میکوشند تا آیینهیی از کشاورزان معترض، کارگران صنایع با دستمزد پایین و جنبشهای روشنفکری و دانشجویی باشند. کالدرون به رغم رهبری حزب راست ناگزیر از دنبالهروی تمایلات عمومی است و از طرفی میداند که اهدافی مانند بهینهسازی اقتصادی و ریشهکنی فساد اداری را باید متناسب با مقتضیات سیاسی تعقیب کند و از مجاورت با آمریکا و کانادا و گروهبندیهایی منطقهیی بیشترین سود را عاید خود کند. از سویی وابستگی در اهداف و مقاصد است که پایههای همکاری با دیگر کشورهای آمریکایی را فراهم میکند. به این ترتیب مکزیک با یک چشم پهنه سیاسی آمریکای شمالی را میبیند و با چشم دیگر به فرآیندهای جاری در کشورهای هم منطقه خود خیره شده است. کالدرون به دلیل موقعیت خاص جغرافیایی کشور خود و نیز اولویت نوسازی سیاسی و اقتصادی دو راه بیشتر پیش روی خود ندارد. یا باید با رویگردانی از آمریکا و پیوستن به دیگر مخالفان نئولیبرالیسم، مسیر متفاوتی از آمریکای شمالی را برگزیند که در آن صورت از مزایای مشارکت اقتصادی و جذب سرمایههای خارجی محروم میماند. یا با اتکا به قابلیتهای منطقهیی و با رعایت ضروریات داخلی دستور کار توسعه در آمریکای شمالی را با وجود محذورات احتمالی بپذیرد. با این توجه که مکزیک به مسیر اول قدم گذاشته است سیاست خزنده این کشور را میتوان نوعی انطباق لامارکی با محیط تصور کرد که از بدیل داروینیستی خود رویگردان است. تجربه شیلی، برزیل، آرژانتین و مکزیک نشان از شکاف در سمتگیری آمریکای لاتین دارد. بعید نیست که دیگر رویکردهای چپ بر جا مانده از عصر مارکسیسم جای خود را به تعامل رقابتآمیز در قالب رژیمهای همکاری با آمریکای شمالی بدهد. به نظر میرسد این نظر که اتحادیههای منطقهیی آمریکا با مشارکت نفتا میتوانند نیروی بیشتری به موتور توسعه آمریکای لاتین ببخشد در حالی قوتگیری است.