جرقههای یک انقلاب
هر چند مشروطه و مشروطهخواهی ایرانیان از دوران مظفرالدینشاه ثبت شده است اما آنان که در تاریخ ایران مطالعاتی دارند حتماً میپذیرند حس عدالتخواهی سرکوب شده نزد ایرانیان بسیار زودتر ایجاد شده اما هرگز انسجام لازم را نیافت. ناصرالدینشاه که با سلطنت نیم قرنی، اعتباری به خاندان و حکومت قاجار بخشیده بود به رغم اقتدار شاهانه، ظلم بر مردم این خاک را روال داشت و هر چه از عمر حکومتاش میگذشت این ظلم و ستم بیشتر میشد.
از سوی دیگر تاسیس دارالفنون و آشنایی اندکاندک ایرانیان با سیر تحولات دنیای آن روز، زمینههایی را فراهم کرد تا ایرانیان نیز به مانند سایر ملل مترقی به دنبال کارکردی مردمیتر در چارت حکومتشان باشند. اثبات این ادعا را میتوان با رجوع به نوشتههای برجای مانده از روشنفکرانی چون «عبدالکریم طالبوف»، «میرزا فتحعلیخان آخوندزاده»، «میرزا آقاخان کرمانی»، «سیدجمالالدین اسدآبادی»، و «حاج زینالعابدین مراغهای» کسب کرد. همچنین سخنرانیهای علمای مورد عنایت مردم و انتشار افکار آزادیخواهانه آنان در نشریاتی چون «حبلالمتین»، «حکمت» و... باعث شد تفکر مبارزه با استبداد در جامعه نضج بگیرد و در این میان وقتی ناصرالدینشاه در آستانه سالگرد پنجاهمین سالروز سلطنت به تیر «میرزا رضای کرمانی» کشته میشود، زخم آزادیخواهی بار دیگر سرباز میکند؛ چنانکه وقتی قند در شهر تهران گران میشود جرقه انقلاب در ایران زده شده است. «عینالدوله» صدراعظم تندخو و مستبد شاه قاجار است. مظفرالدینشاه که تازه قبای شاهی را پس از دهها سال ولیعهدی بر تن کرده، هنوز فرصت و کیاست برای برگرداندن امور ندارد. بنابراین وقتی برخی از گرانی قند سخن به میان میبرند، شاه پیر از صدراعظم پیگیری میکند و وزیر مستبد، راه را در تنبیه بازرگانان گران کننده قند میبیند. صدراعظم از علاءالدوله حاکم تهران میخواهد قائله را سامان دهد که عینالدوله در روز دوشنبه 14 شوال 1323 هجری قمری هفده بازرگان و دو نفر سید را به جرم گران کردن بهای قند و شکر به چوب تنبیه میبندد. همین کار کافی است تا بازاریان، روحانیون و روشنفکران زبان به شکایت بگشایند. هر دسته در هر تریبونی از مجالس سخنرانی تا منبریهای روحانیون، به جهتی خاص با استبداد شاهی به مقابله میپردازند و البته همهشان هم یک چیز میخواهند: برکناری عینالدوله و عزل مسیو نوز بلژیکی، حاکم تهران و تاسیس عدالتخانه.
صدور فرمان مشروطیت
مردم و علما دو روز پس از فلک شدن بازرگانان به زاویه حرم عبدالعظیم پناه میبردند و اینگونه شعلههای آتش جنبش نوظهور به مشهد، کرمان، فارس و چند جای دیگر میرسید. شاه تازهکار اندیشید با وعدهای میتواند غائله را بخواباند و بر این اساس وعده میدهد چنان کند که متحصنین میخواهند اما موثر نمیافتد. دامنه اعتراضها گستردهتر میشود و مردم بیشتری به صف مخالفان میپیوندند.
مطالباتی زمزمه میشود که بیش از خواستههای ابتدایی بود. اندکی بعد یعنی در جمادیالاول سال 1324 بازارها بسته میشود و دو تن از علما به نامهای آقا سیدمحمد طباطبایی» و آقا «سیدعبدالله بهبهانی» به قم میروند و دربار را تهدید میکنند چنانچه بدعهدی کند ایران را ترک و به عتبات عالیات میروند و عدهای از مردم نیز در سفارت انگلستان متحصن میشوند. اینچنین است که دامن اعتراضات به تبریز و اصفهان هم میرسد. چارهای نبود «عینالدوله» استعفا میکند و «میرزا نصراللهخان مشیرالدوله» بر جای او مینشیند.
مردم تهران و ایران از این پیروزی به شادی میپردازند و شاه برای جلوگیری از ابراز هر خواسته دیگری، در 14 جمادیالاخر 1324 فرمان مشروطیت و تاسیس شورایی با حضور نمایندگان ملت ایران را امضا میکند.
اولین دوره دارالشورا (که بعدها مجلس نام گرفت) بلافاصله پس از امضای فرمان مشروطیت و دارالشورا از سوی مظفرالدینشاه قاجار در تاریخ سیزدهم مردادماه 1285 شمسی (18 شعبان 1324 هـ.ق) فقط با حضور نمایندگانی از شهر تهران تشکیل میشود. اجل به مظفرالدینشاه مجال نمیدهد و به این ترتیب تا آخرین روزهای حیات او در 18 شعبان همان سال پنجاه و یک اصل اولین قانون اساسی ایران به امضای او میرسد. مظفرالدینشاه روز 24 ذیقعده 1324 هـ.ق میمیرد و محمدعلی میزرا در ماه ذیحجه همان سال به جای پدر مینشیند.
محمدعلی میرزا و مشروطیت
با روی کار آمدن محمدعلیشاه، آنان که او را از دوران ولیعهدی در آذربایجان به یاد دارند، میدانند که شاه جوان دلش با مشروطه نیست. مردم و درباریان نیز به دو دسته تقسیم میشوند؛ موافقان و مخالفان مشروطه. شاه جوان با چند اقدام نسنجیده بر سوءظن مردم به خود میافزاید. او در مراسم تاجگذاری از نمایندگان مجلس دعوت نمیکند. وقتی هم قرار شد دولت تشکیل شود، او کسی را برای صدراعظمی بر میگزیند که سابقهای در دوران سیاه استبداد پیش از آن داشت. شاه جوان میرزا علیاصغرخان امینالسلطان (اتابکاعظم) را از اروپا برای تشکیل دولت فرا میخواند. محمدعلیشاه پس از این حتی از پذیرش و امضای مصوبات قانون اساسی که توسط مجلس ارجاع شده بود خودداری میکند. دوباره صدای اعتراضها به خودسری شاه بلند میشود و وقتی از تبریز خبر اعتراضها میرسد شاه به مجلس دستخطی میدهد که با مشروطه است. نشریه هفتگی «صوراسرافیل» در این روزها نقش مهمی در افشاگری عملکرد سلطنت خواهان دارد. اندکی بعد با توجه به ناقص بودن قانون اساسی مشروطه که با عجله تهیه شده بود نمایندگان مجلس متمم قانون اساسی را تصویب میکنند که در آن به طور مفصل حقوق مردم، تفکیک قوا و اصول مشروطیت آمده است. محمدعلیشاه به مجلس میرود و به این قانون سوگند وفاداری یاد میکند.
در همان ایام وقوع دو رویداد عملاً محمدعلیشاه و مشروطهخواهان را در مقابل هم قرار میدهد؛ اول اینکه به سبب مستبد بودن و مخالفت با مشروطه، جوانی تبریزی، امینالسلطان صدراعظم را با تیر میزند. بعد هم که در اسفند 1287 یاران «حیدرخان عمواوغلی» که در کالسکه حامل محمدعلیشاه بمبی میاندازد. شاه از این حادثه جان سالم به در میبرد اما دیگر به کاخ خود باز نمیگردد. او به باغشاه میرود و از آنجا تصمیم میگیرد برای همیشه بساط مشروطه را برچیند.
استبداد صغیر
چنانکه «مامانتوف» خبرنگار ناراضی روس مینویسد محمدعلیشاه شامگاه اول تیرماه 1288 را با دوتن دیگر میگذراند؛ «سرگی شاپشال» و سرهنگ «لیاخوف». «لیاخوف» در زمان سلطنت محمدعلیشاه فرماندهی بریگاد مرکزی قوای قزاق را عهدهدار میشود. او در مقابل وزیر جنگ و هیچیک از مقامات وقت ایران برای خود مسوولیتی قائل نیست و مستقیماً از پطرزبورگ کسب تکلیف میکند. صبح فردا لیاخوف و افراد تحت امرش مجلس و مدرسه سپهسالار را محاصره میکنند. توپخانههای دولتی رو به بهارستان و گارد سلطنتی نیز تحت فرمان لیاخوف است. هنوز ساعت به ظهر نرسیده که ساختمان مجلس و مدرسه سپهسالار به توپ بسته میشود. عده زیادی از مجاهدان و حاضرین و مدافعان در مجلس جان میبازند. قوای قزاق وارد مجلس میشوند و دست به تخریب و غارت میزنند و لیاخوف از طرف محمدعلیشاه مورد قدردانی قرار میگیرد. فردای آن روز چندتن از آزادیخواهان را در باغشاه میکشند و عدهای را زندانی یا تبعید میکنند و جمعی از آنان نیز به سفارت انگلیس پناه میبرند. اینچنین است که دوره جدیدی شروع میشود که آن را استبداد صغیر مینامند.
قیام آزادیخواهان
کشور در سکوتی فراگیر غرق میشود. اما این آخر کار نیست. تبریز بلافاصله پس از گلولهباران مجلس کانون انقلاب میشود. از سوی دیگر عده زیادی در اصفهان بست مینشینند. با پیوستن بختیاریها، کار بالا میگیرد. در دیگر سو در رشت انقلابیان گیلان به مقر حکومت حمله میکنند و با کشتن آقابالاخان، شهر را میگیرند. مردم سرخورده تهرانی وقتی این خبرها را میشنوند دوباره فعال میشوند. اوضاع تهران مشوش میشود و مشروطهخواهان به کوشش برمیخیزند. جمعی از محترمین در سفارت عثمانی متحصن میشوند و جمعی از علما در زاویه شاه عبدالعظیم بست مینشینند و مشروطهخواهان ایرانی در خارج از کشور دست به کار میشوند. در پیشروی به سوی پایتخت، نخستین قدم را اردوی شمال به فرماندهی سپهدار اعظم برمیدارد که انقلابیون قفقاز هم در صفوف آن هستند. اردوی شمال و جنوب در بیست و چهار کیلومتری تهران به هم ملحق میشوند.
آری نود و هشت سال پیش در چنین روزی آزادیخواهان ایرانی پس از اتحاد به تهران رسیدند... جنگ خیابانی میان مشروطهخواهان و قوای قزاق به فرماندهی لیاخوف در تهران آغاز شد. این جنگ به مدت سه روز به طول انجامید و سرانجام در روز جمعه بیست و پنجم تیرماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت با پیروزی مشروطهخواهان و مجاهدان پایان یافت؛ لیاخوف از ادامه جنگ دست کشید. لیاخوف تا پس از فتح تهران توسط مجاهدان در خدمت محمدعلیشاه بود، او تسلیم اردوی مشروطهخواهان شد و از طرف علیقلیخان سرداراسعد و محمدولیخان سپهسالارتنکابنی فاتحان مشروطهخواه تهران، تحت حفاظت یوسفخان امیرمجاهد قرار گرفت تا مورد حمله مشروطهخواهان واقع نشود. لیاخوف، سوم رجب سال 1327 ق استعفای خود را تسلیم سپهسالار وزیر جنگ کرد و به پطرزبورگ رفت. در سال 1917 میلادی (1326ق) که انقلاب روسیه پدید آمد به ژنرال «نیکین» پیوست و چون تزار سقوط کرد به «باتوم» گریخت و در آنجا توسط سه تن گرجی کشته شد.
پس از آن محمدعلیشاه به همراه درباریان طرفدار استبداد در پناه پانصد تن قزاق به سفارت روس در زرگنده شمیران پناهنده شد. اندکی بعد محمدعلیشاه از سلطنت خلع و به روسیه پناهنده شد. شاه به حکم مجلس عالی از سلطنت خلع شد و پسر خردسالش احمدمیرزا که بیش از 13 سال نداشت، به جای وی به سلطنت ایران و علیرضاخان عضدالملک رئیس ایل قاجار به نیابت سلطنت او برگزیده شد.