اکنون در مقابل، تهاجم به عراق را در نظر بگیریم. این تجاوز به دو نظام دیوصفت پایان داد. ما اجازه صحبت درباره یکی را داشتیم و نه در مورد دومی. اول عبارت از نظام حکومتی استبدادی بود و دومی نظام تحریمهای اقتصادی تحمیل شده از سوی آمریکا و بریتانیا که موجب مرگ صدها هزار نفر گردید، جامعه را به ویرانی سوق داد، قدرت مستبد را تحکیم کرد و اهالی را مجبور کرد که برای ادامه زندگی تنها بر نیروی خود (از طریق جیرهبندی) تکیه کنند. و از این طریق صدام حسین را از سرنوشتی شبیه به دیگر دیکتاتورهای تحت حمایت دولتهای مختلف ایالات متحده، به ویژه اعضا و دوستان دولت کنونی آمریکا نظیر سوهارتو، مارکوس، دووالیه، موبوتو و غیره که توسط نیروهایدرون کشورشان سرنگون شدند، محفوظ داشت. پیش از جنگ، در مورد عراق نیز چنین چشماندازی محتمل بود.
بدون تردید، اهالی عراق از پایان تحریمهای اقتصادی و رژیم صدام حسین به خوبی استقبال کردند. همچنین مخالفین شد جنگ در سرتاسر جهان نیز از این دو واقعه خوشحال شدند. ولی دولت کنونی آمریکا مانع از انتشار این خبر شد. اما میشد نظام مجازاتهای اقتصادی را بدون کشمکش قطع کرد؛ از سوی دیگر، اگر تحریمها لغو شده بود، مردم عراق میتوانستند خود را از شر دیکتاتور خلاص کنند. بررسی داوید کی، بازرس منصوب بوش پس از پیروزی، نه تنها به روشنترین وجه ادعای وجود تسلیحات کشتار جمعی در عراق را رد کرد بلکه علاوه بر آن نشان داد که در سالهای پیش از تجاوز آمریکا، قدرت صدام حسین بسیار شکننده گشته بود. این امر، به اتکای تجربه گذشته، فرضیههای کارشناسان متعددی را که به شرایط داخلی عراق کاملا واقف بودند، مورد تأیید قرار داد. برای مثال، دنیسهالیدی وهانس وان اسپونک هماهنگکنندگان کمکهای بشردوستانه سازمان ملل بارها تکرار کرده بودند که در صورتی که تحریمهای اقتصادی تحمیلی ایالات متحده بریتانیا، مردم را مستثنی کرده بود، خود عراقیها میتوانستند دیکتاتورشان را سرنگون سازند.
ماهیت دخالتهای نظامی
بر ما پوشیده نیست که دخالتهای نظامی میتواند اثرات جانبی مثبت داشته باشد. برای نمونه، بمبارات پرلهاربر توسط نیروهای هوائی ژاپن در دسامبر 1941، مقدمات اخراج قدرتهای امپریالیسمی غربی را از آسیا فراهم کرد. در نتیجه جان میلیونها انسان را که ممکن بود در جنگ برای آزادی کشورشان کشته شوند، نجات داد. آیا این امر به منزله توجیه فاشیسم ژاپنی و جنایات اوست؟ البته که نه. و من معتقدم که تجاوز ژاپن به آمریکا «یک جنایت جنگی» بود. یا بنابر قضاوت دادگاه نورمبرگ: «جنایت اعظم».
آرتور شلسینجر، مورد احترامترین تاریخ دان آمریکا، هنگام شروع بمبارانهای عراق به درستی از گذشته پرلهاربر سخن بمیان آورد. او نوشت که حق با پرزیدنت فرانکلین دی روزولت بود زمانی که گفت «حمله ژاپن روز به یادماندنی در تاریخ بیآبروئیها است» و آمریکائیها با حمله به عراق، ننگ بیآبرروئیای نظیر سیاست امپراتوری ژاپن را برای همیشه به دوش خواهند کشید.
با پایان دو نظام تحریمها و صدام حسین، ایالات متحده منابع سرشاری برای بازسازی عراق در اختیار داشت. اهالی تسکین یافته و حرکت مقاومت عملا هیچ پشتیبانی خارجی نداشت. اما جنبش مقاومت در داخل کشور عمدتا به عنوان پاسخی به خشونت وحشیگری متجاوز گسترش یافت. حقیقتا خیلی استعداد میخواست که در چنین شرایط بتوان باز هم با شکست روبهرو شد. این تجاوز، حلقه ای از خشونت به راه انداخته و خشونت خود و خشونت زاست، چنانکه نبرد وحشتناک فلوجه گواه آن است. و البته غیرنظامیان عراق اولین قربانیان آن هستند. اگر چه میان رژیم سابق عراق و شبکه تروریستی القاعده هرگز ارتباطی وجود نداشت، اما از زمان «پیروزی» ایالات متحده، به دیده همگان، عراق اشغال شده «آشیانه تروریستها» گشته است. جسیکا استرن، کارشناس تروریسم در دانشگاههاروارد در پژوهشی که گزارش آن پس از انفجار مقر سازمان ملل متحد در بغداد در «نیویورک تایمز»(2) منتشر شد، این مسئله را به خوبی شکافته است.
بهرغم مخالفتهای افکار عمومی بینالمللی، جنگ با عراق رخ داد. مخالفین جنگ هراس داشتند که چنین تجاوزی به گسترش تروریسم منجر شود. دولت بوش خطرات فوق را در مقایسه با چشمانداز کنترل عراق و ثروتهای آن، به راه انداختن اولین «جنگ بازدارنده» و تحکیم سلطهاش بر صحنه داخلی آمریکا، ناچیز شمرد.
از سوی دیگر «جنگ با تروریسم» با شکست روبهرو شد و حملات کشنده در دنیا گسترش یافت. از بخت بد اهالی، فهرست شهرهائی که مورد حمله ضربات ترور قرار گرفتند از 11 سپتامبر به بعد و به ویژه پس از جنگ عراق طولانیتر شد. این فهرست شهرهای بغداد، کازابلانکا، استانبول، مومباسا، مسکو، ریاض و مادرید را شامل میشود. دیر یا زود، با این آهنگ امکان دارد که تروریسم و سلاحهای کشتار دسته جمعی در یک سازمان خشونت بار دگر هم آیند که در آن صورت ضربات آن واقعا دهشتناک خواهد بود.
اصطلاح ابداعی مورد علاقه آقای بوش «جنگ بازدارنده»، ماهیت واقعی خود را بروز داده و آن عبارتست از یافتن حسن تعبیری برای تجاوز آزادانه به هر جا که ایشان بخواهد. علت اصلی اعتراضات وسیع علیه تجاوز به عراق، در فوریه 2003، نه تنها به خاطر اجرای این دکترین در مورد عراق بلکه به دلیل خصوصیت خودکامه خطرناک و قهقرائی آن بود. با توجه به عواقب ویرانگر نخستین «جنگ بازدارنده»، مخالفت بینالمللی با عاملین آن رو به فزونی گذاشته است. این مخالفت به ویژه با ناتوانی واشنگتن در اثبات اینکه رژیم صدام حسین دارای تسلیحات کشتار دسته جمعی بود، اتهامی که به منزله یک دروغ بزرگ دولتی است، رو به فزونی گذاشت.
از آوریل 2003، نظر سنجی شهروندان آمریکائی نشان میداد که آنان تمایل دارند که پس از جنگ و برای بازسازی سیاسی و اقتصادی عراق به جای ایالات متحده، سازمان ملل مسئولیت اصلی را اعمال نماید. با وجود این، با توجه به قدرت نظامی و منابع در اختیار ایالات متحده و نیز فقدان کامل پشتیبانی خارجی از مقاومت، شکست اشغالگران تعجبآور است. و به همین دلیل است که دولت بوش مجبور به عقبنشینی شد و از سازمان ملل کمک خواست. اما سازمان ملل متحد علاقمند است که مطمئن گردد که عراق سر سپرده واشنگتن نخواهد شد. آمریکا در حال تاسیس بزرگترین هیئت دیپلماتیک این با بیش از سه هزار کارمند است. امری که به روشنی نشان میدهد انتقال حاکمیت پیشبینی شده برای 30 ژوئن 2004 بسیار محدود خواهد بود. خواست آمریکا در جهت حفظ پایگاههای مهم نظامیو حضور وسیع نیروهای مسلح، احساس فوق را تقویت کرد. تمایل آمریکا برای سر سپرده کردن عراق، همچنین با دستوراتی که پل برمر فرماندار غیرنظامی آمریکا در عراق در جهت باز گذاشتن اقتصاد و کنترل آن توسط خارجیان صادر کرد، تقویت شد.(به مقاله عراق، الدورادوی گمشده در همین شماره مراجعه نمائید) از دست ادان کنترل اقتصادی، به طور شدیدی حاکمیت سیاسی و نیز چشمانداز توسعه سالم کشور را از بین میبرد. این یکی از روشنترین درسهای تاریخ است. هیچ کشور مستعمرهای تا زمانی که سیاست و اقتصادش در تسلط قدرت اشغالگر قرار داشته، هرگز قادر به توسعه نبوده است.
عدم حمایت مردمی
در دسامبر 2003، بررسی موسسه PIPA/ Networks Knowledge نشان داد که آمریکائیان از تصمیم دولت بوش مبنی بر نگهداری دائمی نیروی نظامی در عراق پشتیبانی بسیار خفیفی میکنند. نگرانی مردم از بیاعتقادی شان نسبت به حقانیت قضیه ناشی میشود. اگر این امر در ماه نوامبر آینده، در صندوقهای رای انعکاس یابد، به تغییر سیاسی اساسی دامن خواهد زد، حتی اگر چه بازار انتخابات در ایلات متحده بسیار کساد بوده و همه میدانند که عموما انتخابات خریداری میشود.
جان کری نامزد حزب دموکرات را غالبا به عنوان «بوش بیرمق» معرفی میکنند. با وجود این گاهی اتفاق میافتد که دو جناح موسوم به «حزب اربابها» سیاستهای متفاوت اعمال نمایند. فاصله کم در آغاز کار زار انتخاباتی میان دو نامزد، سرانجام و بر حسب اینکه منتخب بوش باشد یا کری میتواند تاثیر عظیم و با ماهیتی بسیار متفاوت به بار آورد. در ماه نوامبر این امر تحقق خواهد یافت همان طوری که در سال 2000 در رودرروئی بوش و آل گور رخ داد.
دکترین رهانیدن دنیا؟
آقای بوش دکترین خود را «رهانیدن دنیا از شر و تروریسم» مینامد. پس از 11 سپتامبر 2001 وی تاکید کرد که «اعلام جنگ به تروریسم، به مثابه اعلام جنگ به دولتهای پناهدهنده به تروریستها نیز هست. زیرا دولتی که تروریستها را در کشورش میپذیرد، خود نیز دولتی است تروریست و باید با همین عنوان با آن برخورد کرد.» به نام این دکترین، آقای بوش در سال 2001 با افغانستان و در سال 2002 با عراق به جنگ پرداخت. و او اکنون کشوری دیگر مانند سوریه را تهدید میکند. با وجود این میتوان این سوال را طرح کرد که یا آقای بوش کاملا منطقی است. زیرا کشورهای دیگری نیز تروریستها را پذیرفته و مورد حمایت قرار میدهند. ولی آنها نه بمباران میگردند و نه مورد تجاوز قرار میگیرند. تعجب نکنید در رأس این دولتها ایالات متحده قرار دارد!
میدانیم که از سال 1959، ایالات متحده حملات تروریستی علیه کوبا را هدایت کرده است. در سال 1961 به خلیج خوکها حمله کرد، شهروندان را از هوا به گلوله بست، در معابر عمومی هاوانا و نقاط دیگر بمب انداخت، کارمندان دولت [کوبا] را به قتل رساند، هواپیمای مسافربری کوبائی را در سال 1976 سرنگون و 80 سرنشین آن را به قتل رساند. و نیز دهها توطئه برای قتل فیدل کاسترو به راه انداخت. یکی از مشهورترین تروریستهای ضد کاسترو، اورلاندو بوش Bosch است که متهم به سرکردگی سوءقصد علیه هواپیمای مسافربری در 1976 است.
در سال 1989، جورج بوش پدر، تصمیم وزارت دادگستری در رد تقاضای پناهندگی اورلاندو بوش را لغو کرد. وی اکنون آزادانه در ایالات متحده زندگی میکند و به فعالیتهای ضد کاستروئی ادامه میدهد.
واشنگتن همواره از تحویل کسانی که به او خوش خدمتی کردهاند، حتی اگر تروریست هم باشند خودداری میکند. و چنین بود که در فوریه 2003، ونزوئلا درخواست تحویل دو افسری را کرد که در کودتای 11 آوریل علیه پرزیدنت هوگو چاوز شرکت داشته و سپس و پیش از فرار به میامی، سوءقصدی را در کاراکاس مرتکب شده بودند. آنان مقیم میامی هستند. و البته واشنگتن تقاضای استرداد را رد کرد.
چرا که همه تروریستها از یک قماش نیستند نمیتوان به آنانی که در خدمت منافع ایالات متحده قرار دارند، واژه شرور «تروریست» را اطلاق کرد. آنان «مبارزین آزادی» جدید هستند، همان طوری که رسانههای گروهی، در گذشته، اوساما بن لادن را که در آن زمان به حساب آمریکا مایه ترور و وحشت شورویها بود، «مبارز آزادی» مینامید.