فرامرز جعفری اسدآبادی، کارشناس ارشد روابط بینالملل
مردم فلسطین و گروههای مبارز از هر نوع ایده و گرایشی اعم از گروههای چپگرا، ملیگرا و اسلامگرا چندین سال است که برای رهایی تمامی سرزمین خویش از چنگال رژیم صهیونیستی به مبارزه با این رژیم ادامه میدهند. مردم و گروههای فلسطینی از همان ابتدای مبارزه، ایده آزادی تمام سرزمین فلسطین را برترین آرمان و تنها هدف خویش قرار دادند. لذا با تمام وجود برای تحقق این آرمان از هزینه کردن و فدا نمودن هیچ چیزی دریغ نکردند و از سوی دیگر عقبنشینی حتی اندک از این آرمان را نوعی خیانت به فلسطین آرمانهای فلسطین تلقی میکردند.
آرمان رهایی و آزادی کیان فلسطین، بدون ذرهای چشمپوشی از خاک فلسطین وجد و جهد به منظور تحقق این خواسته تا اواخر دهه 80 در سرلوحه برنامهها، استراتژیها و اقدامات همه گروههای فلسطینی و مردم آن قرار داشت. لیکن بنا به علل و شرایط گوناگون (که بحث در این زمینه محور گزارش حاضر نیست.) برخی گروهها رفته رفته از استراتژی و خط مشی "مبارزه برای آزادی کل سرزمین فلسطین" عدول کرده و یا بعضا آن را به اولویت دوم تنزل داده و به راهکارها و شیوههای دیپلماتیک و چانهزنیهای سیاسی روی آوردند. از این زمان به بعد (اواخر دهه 80) ما شاهد سه نوع استراتژی و خط مشی در تقابل و برخورد با رژیم صهیونیستی هستیم:
1- استراتژی متکی بر مبارزه مسلحانه
2- استراتژی مبتنی بر شیوهای مسالمتآمیز در قالب چانهزنی، گفتگو و مذاکره
3- استراتژی ترکیبی مبتنی بر مبارزه- مذاکره.
معتقدین به استراتژی نخست فقط مبارزه مسلحانه را تنها راه رهایی میدانند. معتقدین به استراتژی دوم استفاده از شیوههای سیاسی، دیپلماتیک و چانهزنی، در قالب گفتگو و مذاکرات را برگزیدهاند. گروه اول شیوه کاملا منعطف و مسالمتآمیز گروه دوم را عقیم دانسته و برعکس گروه دوم نیز توسل به اقامت مسلحانه را بیثمر میدانند اما معتقدین به استراتژی مبارزه- مذاکره بر اساس سیاست "چماق- هویج" در واقع سنتزی از تز غیرمسالمتآمیز گروه اول و آنتی تز مسالمتآمیز گروه دوم به وجود آورد. و با این رهیافت خواهان رهایی فلسطین و حصول به اهداف و آرمانهای خود میباشد.
برآیند و اوضاع و شرایط بویژه از سالها پس از قراردادهای مادرید چنین مینماید که افراد و گروههایی که معتقد به استراتژی نوع دوم (مذاکره و گفتگو) میباشند ابراز و اهرمهای قدرت را به دست گرفته و هدف خود را تشکیل "دولت مستقل فلسطین" به هر شکل ممکن قرار دادهاند. ولو اینکه دایره و حوزه نفوذ این دولت محدود به بخشی از سرزمین فلسطین (کرانه باختری و نوار غزه) باشد. یاسر عرفات، تا زمانی که در قید حیات بود همراه با یارانش در قالب استراتژی نوع دوم تنها به تشکیل چنین دولتی میاندیشید. پس از مرگ عرفات یکی از یاران وی محمود عباس (معروف به ابومازن) رهبری فلسطینیان و ریاست تشکیلات فلسطین را به عهده گرفته و بر اساس همین استراتژی (گفتگو و مذاکره) تمام هم و غم و تلاش خود را جهت تحقق هدف مذکور یعنی تشکیل دولت فلسطینی در کرانه باختری و نوار غزه مصروف و در این زمینه حتی تا آستانه رویارویی با مردم خویش و نیز گروههای معتقد به استراتژی نوع اول (مبارزه مسلحانه) قدم برداشته است.
قراردادهای اسلو که در حیات عرفات شکل گرفت "تشکیل دولت مستقل فلسطینی" را تنها در حد مرکبی بر کاغذ اعلام نمود. از آن پس ایالات متحده آمریکا به عنوان کارگردان فرآیند سازش به کرات از تشکیل چنین دولتی سخن رانده و مقامات فلسطینی را به این سراب خوشبین ساخته است. اما با یک نظر اجمالی به چگونگی تشکیل دولت و مولفههای آن این سوال بدیهی لیکن مهم به ذهن خطور میکند که آیا برپایی و تشکیل دولت مستقل فلسطینی امکانپذیر خواهد بود؟ اینکه مقامات فلسطینی از تشکیل و تاسیس دولت مستقل فلسطینی سخن میرانند، آیا به امکان تشکیل چنین دولتی و پیشزمینههای آن نیز تدبر و توجه کردهاند؟
آیا شرایط تولد چنین دولتی با عطف به وضعیت عینی- ذهنی موجود در فلسطین وجود دارد؟ آیا آنان که داعیه بر پایی چنین دولتی را دارند، تمهیدات و اسباب و نیز شرایط زایش چنین موجودی را فراهم نمودهاند که این گونه اصرار به تشکیل دولت مستقل فلسطین دارند؟ یا اینکه مدعیان داخلی چنین ایدهای، بویژه مقامات تشکیلات خودگردان و مشتاقان و طراحان خارجی بویژه آمریکا صرفا بر اساس مدینه فاضله و ایدهآلهای غیر واقعبینانه و یا یکسری مصالح، منافع و مطامع خود اصرار به این امر دارند؟
مولفههای دولت
ظهور هر پدیدهای نیازمند یکسری علل و اسباب و پیش زمینههایی میباشد که در صورت فقدان این علل و اسباب، موجودیت، و ظهور چنین پدیدهای امکانپذیر نخواهد بود و اگر علل و اسباب به صورت ناقص وجود داشته باشد پدیده معیوب و نارس متولد میشود. در عرصه سیاست نیز وجود و افول هر پدیدهای نیازمند علل و اسباب و پیشزمینههایی است که شکلگیری پدیدهای مانند "دولت" از مهمترین پدیدههای دنیای سیاست است که ظهور آن شدید از نیازمند وجود کامل و جامع علل و اسباب و پیش زمینههاست. فقدان هر یک از علل یا حتی نقصان هر یک از علل هیچگاه به ظهور پدیده "دولت" و آن هم "دولتی جامع، مستقل، قوی، مشروع و کارآمد" نخواهید انجامید. دولتی که بر اساس یکسری علل و اسباب ناقص متولد شده است، تولدی نارس خواهد داشت. یعنی دولتی ظهور خواهد یافت که کاملا مستقل، قوی، کارآمد و مشروع نخواهد بود. چنین دولتی نه تنها نمیتواند به اهداف خود دست یابد بلکه پس از مدت کوتاهی فرو خواهد پاشید.
و اما علل و اسباب شکلگیری و ظهور یک "دولت" چیست و چگونه باید باشد؟ در پاسخ به این سوال صاحبنظران و اندیشمندان علم سیاست، وجود چهار عنصر را برای تشکیل دولت ضروری و لازم میدانند به عبارتی وجود این چهار عنصر یا متغیر از عناصر لازم و کافی تشکیل دولت میباشد: الف) عناصر عینی: 1- سرزمین 2- جمعیت ب) عناصر معنوی؛ 3- حکومت 4- حاکمیت.
از دیدگاه اندیشمندان علم سیاست وجود عناصر فوقالذکر، حداقلی است برای شکلگیری دولت- ملت این متغیرها و عناصر ساختن دولت- ملت از همان ابتدا به ساکن برای نضج، شکلگیری و تولد نهاد سیاسی به نام دولت واجبالوجوب با نصروه مینماید، چنانچه هر یک از این عناصر نباشد یا ناقص باشد زایش نهاد مورد نظر یعنی دولت تحقق نخواهد یافت و اگر زایشی صورت گیرد نوازدی متولد خواهد شد که ناقص و نارس بوده و پس از مدتی احتمال مرگ آن قریب به یقین خواهد بود.
هر یک از عناصر و مولفههای دولت پیوند وجودی عمیق و تعاملی کامل با یکدیگر دارند. سرزمین وقتی به عنوان عنصری برای نهاد سیاسی یعنی دولت مورد توجه خواهد بود که جمعیتی در آن مستقر باشد و جمعیت هنگامی به عنوان مولفه ساختی پدیده دولت لحاظ میگردد که به صورت کل و یکپارچه در چهارچوبه عینی و فیزیکی مشخصی به نام سرزمین وجود و انسجام یافته باشد. پس از وجود این دو عنصر عینی و زمانی که مردم یک سرزمین حاکمانی برای انجام امور عمومی بویژه برقراری نظم و امنیت و اجرای قانون، گزینش و از سوی دیگر این افراد منتخب مردم رابطهای عمیق با عناصر عینی (جمعیت- سرزمین) برقرار نموده و مقبولیت رشد و مشروعیت خویش را از آنها اخذ نمایند، عناصر معنوی دولت- ملت یعنی حکومت و حاکمیت نیز به منصه ظهور میرسد.
مقایسه تحلیلی- تطبیقی مولفههای ساختی دولت با جامعه فلسطین
جهت پاسخ به سوالات ارائه شده در ابتدای این نوشته که "آیا تشکیل دولت و کشور مستقل فلسطین به معنای واقعی کلمه به امعان نظر در عناصر و مولفههای ساختی دولت- ملت از یکسو و شرایط وضعیت عینی- معنوی که در فلسطین وجود دارد امکانپذیر است یا خیر، به مقایسه و تجزیه و تحلیل جامعه فلسطینی با معیارها و ملاکهای مورد نظر اندیشمندان و صاحبنظران علم سیاست و حقوق انسانی میپردازیم؛
الف) عناصر و مولفههای عینی
1- سرزمین
سرزمین اولیترین و بدیهیترین مولفه از مولفههای نضجگیری دولت میباشد. سرزمین، فضایی جغرافیایی است که با مرزهای معینی محدود شده و در آن قدرت و حاکمیت دولت- کشور اعمال میشود، بخشی از کره زمین است که چهارچوبه عملکرد و میدان موجودیت دولت- کشور را تشکیل میدهد. سرزمین همانند ظرفی است که مظروف (عناصر دیگر دولت) را در خود جای میدهد. از نظر حقوقی هنگامی که بحث سرزمین پیش کشیده میشود، تنها سطح آن متبادر به ذهن نمیشود بلکه امتداد عمودی آن از دو سو یعنی فضای زیرزمینی از یک طرف و فضای هوایی از طرف دیگر، منتها معادل با میزان سطح سرزمین مطمحنظر است. افزون بر آن دریایی که بر سرزمین پهلو میزند. فلات قاره و نیز فضای مورد پذیرش حقوق بینالملل یا ناشی از معاهدات بین دولتها، جزء محدودههای دولت- کشور به شمار میآیند.
سرزمین، قالب فضایی واجب و لازمی است که جمعیت هر مملکت در آن استقرار مییافته و مفهوم وطن نیز از برکت وجود سرزمین و رابطه بین گروه انسانی و سرزمین پا به عرصه وجود میگذارد بنابراین برای موجودیت دولت- ملت وجود سرزمین و ثبات وضعیت آن لازم میباشد. در مرحله بعد سرزمین مورد نظر باید به هم پیوسته و مرتبط بوده و باید دارای مرزهای مشخص و معینی باشد. به عبارتی توالی و چسبندگی سرزمین از شرایط لازم و تسهیلکننده امر فرمانروایی و حفظ تمامیت ارضی و مقتضیات دفاعی و بالاخره امتداد و تداوم هر چه بیشتر ابعاد دولت- کشور میباشد.
بنابراین در صورت پیوستگی سرزمین و یکپارچگی و توالی آن، سایر مولفههای دولت- ملت نیز به هم پیوسته و یکپارچگی و بر عکس به محض از هم گسیختگی و پراکندگی سرزمین سایر عناصر نیز دچار تفرق، تشتت و پراکندگی خواهد شد. به عبارتی سرزمین به عنوان مقر فیزیکی و عینی دولت، اسکلت و شالوده یک دولت را تشکیل میدهد سرزمین باید. به یکدیگر متصل بود، و در مجموع یک کل فیزیکی را تشکیل دهد. در غیر این صورت دولت به معنای اخص خود هرگز نخواهد توانست سیطره و حاکمیت خویش را بر تمام قلمرو خود به شکل کامل و جامع تحقق بخشد. گسیختگی سرزمین، گسیختگی و پراکندگی جمعیت و پراکندگی جمعیت تشتت و تجزیه در حاکمیت و مجموعه این گسیختگیها و انشقاقها، ناکارآمدی دولت و نقصان وجودی آن را باعث خواهد شد. نکته دیگر اینکه سرزمین باید به طور کامل تحت سیطره دولت باشد و بدون نظر و خواست دولت هیچ تغییر و تحول در هیچ زمینهای نباید شکل بگیرد؛ چه تغییرات سیاسی، چه نظامی، چه اقتصادی و ... و نیز هیچ بیگانهای نمیباید بدون خواست دولت در هیچ بخشی از این سرزمین استیلا، حضور یا نفوذ داشته باشد. به گفته لئون دوگی "سرزمین محدوده مادی اعمال واقعی حکومتهاست."
سرزمین و جامعه فلسطین
با توضیحاتی که در خصوص مولفه سرزمین بیان شد باید این سوال را مطرح نمود که آیا مقامات فلسطینی که خواهان تشکیل دولتی مستقل هستند به مولفه بدیهی فوقالذکر همراه با معیارها و شرایط آن اندیشیدهاند؟ به عبارتی آیا دولت مورد نظر آنها واجد نخستین شرط که همان سرزمین مشخص با مرزهای معین است میباشد؟ آیا دولت- کشور مورد نظر آنها دارای سرزمینی منسجم و یکپارچه میباشد؟ آیا تمام سرزمین مذکور تحت سیطره و انقیاد کامل آنها قرار دارد؟ آیا هیچ عنصر بیگانهای در سرزمین آنها به چشم نمیخورد؟
متاسفانه با توجه به شرایط و وضعیت موجود، جواب تمام سوالات فوق منفی است. چرا که اولا بخشهای کرانه باختری و نوار غزه که به عنوان سرزمینی برای تشکیل دولت مستقل فلسطین بر طبق قراردادهای مادرید و اسلو به مقامات فلسطین واگذار شده است کاملا و با فاصله زیادی از هم منفک و مجزا بوده و هیچ پیوستگی و انسجامی بین آنها وجود ندارد و در بهترین شرایط قرار بر این است که از طریق دالان یا باریکهای این دو بخش به همراه داشته باشند. این شیوه نیز هیچ گاه باعث چسبندگی، توالی و یکپارچگی سرزمین که از مهمترین مولفهها و عناصر دولت- ملت است نمیگردد.
ثانیا در این دو بخش مجزا بویژه در کرانه باختری و رود اردن نیز ترتیبات و تقسیماتی صورت گرفته که آنها را نیز تجزیه و تکهتکه نموده است به گونهای که در کرانه باختری ما شاهد تقسیمات و بخشهایی چون بخش A، بخش B و بخش C هستیم. بخش A که تنها 5 درصد از کل کرانه باختری را تشکیل میدهد تحت حاکمیت کامل تشکیلات خودگردان است، بخش B از نظر امنیتی زیر سلطه رژیم صهیونیستی و از نظر اداری تحت نظر تشکیلات خودگردان میباشد. این بخش 25 درصد از کرانه باختری را در بر میگیرد و سرانجام بخشی C که 70 درصد از کرانه باختری را شامل میشود تحت حاکمیت کامل رژیم صهیونیستی قرار دارد. بنابراین بخشهای سرزمینی تحت حاکمیت تشکیلات خودگردان به مانند جزیرههایی در کرانه باختری پراکنده شدهاند و به شکل بانتونیستهای پراکنده میباشند.
ثالثا وجود بیش از دهها شهرک و شهرکنشین صهیونیستی در کرانه باختری و نوار غزه که همانند قارچهایی در قسمتهای مختلف سر بر آوردهاند باعث گسیختگی و انشقاق در این قسمتها گردیده و معضلات و مشکلات دیگر را نیز در زمینههای امنیتی، سیاسی، اقتصادی و حتی اجتماعی- فرهنگی برای فلسطین و مقامات فلسطینی باعث شدهاند.
بنابراین با توجه به توضیحات ارائه شده و بنابر تعاریف صاحبنظرانی چون کلسن ((Kelsen، بورکن ( (Bourqwin، وردروز (Verdrose) و شارل روسو (Charles Rousseak)که سرزمین را جایگاه و میدان برد صلاحیت دولت میپنداشتهاند (1) آیا مقامات فلسطینی میتوانند مدعی تشکیل دولت مستقل فلسطینی در سرزمینی یکپارچه و منسجم شوند؟
2- جمعیت (ملت)
وجود جمعیت که همان افراد انسانی هستند مولفه دوم تشکیل دولت میباشد. گروه انسانی مستقر در درون مرزهای دولت- کشور به مفهوم وسیع آن "جمعیت" خوانده میشود. (2) پس از وجود عنصر عینی و مولفه فیزیکی نخست (سرزمین یکپارچه با مرزهای معین) میبایست افراد انسانی در آن اسکان داشته باشند. البته جمعیت باید دو ویژگی داشته باشد: یکی ویژگی مادی و عینی که صرفا با حضور فیزیکی افراد در یک سرزمین تجلی مییابد و دیگری ویژگی معنوی که به نوع روابط و پیوند بین افراد با یکدیگر و نیز با قدرت مافوق خود و همبستگی و انسجام آنها باز میگردد.
به عبارتی این همبستگی به پندار امیل دورکهایم (Emil Durkhieme) پدر جامعهشناسی فرانسه به دو قسم پدیدار میشود: الف) همبستگی خود به خود (مکانیک) که در گروههای انسانی ابتدایی ملاحظه میشود و بر اساس مشابهت اعضا حاصل میشود. افراد گروه خود را به یکدیگر همبسته میبینند، زیرا از یک نژادند، از یک قومند یا از یک مذهبند.
ب) همبستگی اندامی (ارگانیک) معمولا در برهه دیگری که جوامع پیشرفتهتر شده و روابط اجتماعی شکل پیچیدهتر و بغرنجتری به درآمده و ترقی علم و صنعت و تقسیم کار را باعث آمده است، بروز میکند. در این مرحله، همبستگی خود به خود عاطفی و مبتنی بر مشابهت رنگ باخته و جای خود را به تدریج به همبستگی تشکیلات و تعقل میدهد. (3)
بنابراین چنانچه افرادی در قالب گروهها و نژادها و طوایف مختلفی در سرزمینی زندگی کنند ولی با هم پیوند عمیق و انسجام نداشته باشند صرفا بعد فیزیکی و مادی جمعیت به چشم میخورد و بعد معنوی آنکه شرط متمم و مکمل جمعیت است غایب خواهد بود. دایرهالمعارف لاروس نیز ملت (جمعیت) را چنین تعریف میکنند: "مجموعه افراد انسانی که در یک سرزمین زندگی میکنند و از حیث اصالت، تاریخ، آداب و عادات و در حد بیشتر موارد زبان، اشتراک دارند."
جمعیت و جامعه فلسطین
در فلسطین هر چند به طور صعودی ما شاهد جمعیت هستیم اما این جمعیت دارای عنصر مادی و معنوی کامل نیست زیرا از بعد مادی و عینی فلسینیها پراکنده میباشند. این پراکندگی نیز به 2 عامل که قبلا نیز بیان شد برمیگردد: یکی افتراق و جدایی کرانه باختری و نوار غزه از یک سو وجود شهرکهای صهیونیستی در بطن جامعه فلسطینی از سوی دیگر مضاف بر این 2 عامل وجود چندین میلیون فلسطینی آواره که اجازه ورود به فلسطین ندارد عامل دیگری است که شکلگیری مولفه و عنصر ساختی دولت- ملت را در فلسطین مانع شده است. آوارگی چندین ساله میلیونها فلسطینی و دوری آنها از فلسطین باعث انفصال عینی، ذهنی و معنوی این آوارگان از فلسطینیان حاضر در فلسطین شده است. این شرایط و اوضاع عنصر دوم دولت- ملت را با چالش مواجه نموده است.
ب) عناصر معنوی
پس از حصول عناصر عینی (سرزمین و جمعیت) و پس از وجود ارادهای نزد گروه انسانی یا ملت برای انتخاب افراد و نهادی به منظور انجام امور عمومی مانند برقراری نظم، امنیت و اجرای قانون، عناصر ساختی و دیگری از دولت- ملت یعنی عناصر معنوی که عبارتند از حاکمیت و حکومت تحقق مییابد:
حاکمیت
حاکمیت به نوع روابط افراد با قدرت مافوق خویش برمیگردد. هر چقدر این نوع رابطه و پیوند عمیقتر و گستردهتر باشد، بالطبع حاکمیت جامعتر و کاملتر خواهد بود. کاره دو مالبر میگوید: "حاکمیت یعنی ویژگی برتر قدرت. برتر از این جهت که چنین قدرتی، هیچگونه قدرت دیگری را برتر از خود و یا در رقابت با خود نمیپذیرد" (4) ابنخلدون نیز حاکمیت کامل را چنین تعریف میکنند: "ولا تکون فوق یده یدا قاهره" یعنی "قدرت قاهرهای که قدرتی بالاتر از او نباشد" (5) ژان بودن نیز حاکمیت را اقتدار مطلق و مداوم دولت کشور میداند.
بنابراین حاکمیت عبارتست از قدرت برتر فرماندهی یا امکان اعمال ارادهای فوق ارادههای دیگر. هنگامی که گفته میشود دولت حاکم است بدین معنی است که در حوزه اقتدارش دارای نیرویی است خودجوش که از نیروی دیگری برنمیخیزد و قدرت دیگری که بتواند با او برابری کند وجود ندارد. در مقابل اعمال اراده و اجرای اقتدارش مانعی را نمیپذیرد و از هیچ قدرت دیگری تبعیت نمیکند. دو مفهوم دولت- کشور و حاکمیت توامانند. یعنی بدون وجود حاکمیت، دولت- کشور موجودیت ندارد و بدون دولت- کشور، حاکمیت مطرح نیست. نفی یکی نفی دیگری را به دنبال دارد. (6)
بنابراین حاکمیت دو بعد دارد: (7) 1- حاکمیت برونی 2- حاکمیت درونی
1- حاکمیت برونی در روابط بین دولتها چهره مینماید. وجود حاکمیت برونی مستلزم نفی هرگونه تبعیت یا وابستگی در برابر دولتهای خارجی است. دولت- کشوری دارای حاکمیت برونی است که در روابط مقابل خود و سطح بینالملل با دولت- کشورهای دیگر کاملا برابر است و به عنوان شخصیت حقوقی مستقل و برابر با دولتهای دیگر مقابله میکنند، از این نوع حاکمیت تحت عنوان "استقلال" نام میبرند. به عبارتی داشتن ارادهای مستقل در برابر نیروها و دولتهای خارجی.
2- حاکمیت درونی دولت به معنی آن است که در برابر اعضای جامعه اعم از فرد، گروه و طبقه و تقسیمات سرزمینی نظیر شهر و شهرستان و ایالات و کانتون دارای قدرت پرتری است و اراده او بر تمام ارادههای جزئی غلبه دارد.
بنابراین حاکمیت، تجلی اقتدار حکومت در یک جامعه میباشد. اعمال قدرتی که همراه با مشروعیت و مقبولیت نزد افراد جامعه باشد به حاکمیت منجر میگردد. هر حکومتی که بتواند از اقتدار بیشتری برخوردار باشد از حاکمیت قویتری نیز برخوردار است. میزان این اقتدار نیز به مقبولیت و پذیرش نظام سیاسی توسط مردم بر میگردد.
حاکمیت و جامعه فلسطینی
در جامعه فلسطین، عنصر حاکمیت چنانکه باید و شاید تحقق نیافته است. چرا که مردم فلسطین با مقامات خود نوعی فاصله و بیگانگی را احساس میکنند. لذا کاملا مطیع مقامات خود نیستند. ضعف حاکمیت در جامعه فلسطین نیز به عوامل متعددی بر میگردد، از جمله این عوامل به واسطه نقصان در دو مولفه قبل یعنی جمعیت و سرزمین برمیگردد. همانطور که گفته شد سرزمین تحت سیطره تشکیلات خودگردان نیست لذا اعمال قدرت بر آنها و کسب اقتدار مشکل خواهد بود. پراکندگی جمعیت نیز مزید بر این علت میباشد چرا که جمعیتی که پراکنده است و حتی در خارج از سرزمین تحت سطیره تشکیلات به سرمیبرد چگونه میتواند با قدرت مافوق پیوند داشته باشد و اظهار وفاداری نماید. جالب این است که بررسی و تصمیمگیری در زمینه آوارگان که بخشی از مولفه جمعیت را تشکیل میدهند هنوز لاینحل باقی مانده است و به گفتگوهای نهایی سپرده شده است.
2- حکومت (قدرت سیاسی)
قدرت سیاسی حکومت از اساسیترین شرایط موجودیت دولت- کشور است. چنانکه میتوان دولت و کشور را چنین تعریف کرد: دولت- کشور سازمانی است واجد یک قدرت هنجاری که میتواند وسایل انحصاری به کار گرفتن اجبار فیزیکی را "حقا"در اختیار داشته باشد و بر گروه انسانی موجود در حد و مرز سرزمین خود اعمال کند. قدرت بنا به تعبیر آندره هوریو (Andre Houriou) و لوسین سفز (Lucien sfwz) همان نیروی ارادهای است که نزد مسئولان فرمانروایی بر یک گروه انسانی وجود دارد و زمامداران حکومت به برکت آن میتوانند از رهگذر صلاحیت بر کلیه قدرتهای موجود در جامعه تحمیل شوند. (8)
با فراهم شدن عناصر قبلی یعنی سرزمین، جمعیت و حاکمیت به تدریج حکومت به عنوان قدرت و نظام سیاسی که پیونددهنده سه مولفه قبلی است شکل میگیرد و در نهایت دولت متولد میشود. چنانچه سرزمینی یکپارچه و معین با جمعیت منسجمی وجود داشته باشد و جمعیت مذکور به برگزیدگان و رهبران خود معتقد و وفادار باشند آن موقع "حکومت" شکل میگیرد. حکومت باید منتخب همه یا اکثریت مردم باشد و گرنه نمیتواند حکومتی مشروع، مردمی و کار آمده باشد.
حکومت و جامعه فلسطینی
چنانچه بیان شد مهمترین زیرساخت و بنیان هر حکومتی، مشروعیت و مقبولیت مردم است، و حاکمان و رهبران هر جامعهای باید به نوعی دارای مقبولیت و مشروعیت باشند. در عصر حاضر، انتخاب رهبران و حاکمان از طریق فرآیندی دموکراتیک یعنی برگزاری انتخابات بهترین و تنها رویه برای مقبولیت بخشی و نیز مشروعیتبخشی به حکومت و رهبران و حاکمان حکومتی است. چنانچه عنصر چهارم دولت- ملت یعنی حکومت بدین گونه تحقق یافت همراه با سه عنصر قبلی دولت- ملت به معنای واقعی آن نیز به منصه ظهور میرسد و میتوان مدعی دولتی کامل، مستقل، مشروع و کارآمد گردید.
بنابراین رهبران و مقامات فلسطینی نیز از این قاعده مستثنی نبوده و باید حمایت همه یا اکثریت مردم را از طریقی دموکراتیک و فرآیندی مورد قبول به عنوان حاکمان و حکومتگران آینده فلسطین به دست آورند. مقبولیت مردم اولین شرط برای حکومت کردن بر آنهاست در حالی که جامعه فلسطین هنوز به آن حدی نرسیده است که به طور کامل رهبران خود را پذیرا بوده باشد. چنانچه شرایط و وضعیت مناسب باشد یعنی سرزمین یکپارچه شده و تمام فلسطینیها اعم از آنهایی که در فلسطین مقیم هستند و آنهایی که آوارهاند در سرزمین منسجم با تمامیت ارضی واحد گردهم آمده و از سوی دگر طی یک انتخابات دموکراتیک و مورد قبول، رهبران خود را انتخاب نمایند در این صورت است که مقامات و رهبران فلسطینی میتوانند مدعی "دولت مستقل فلسطینی" شوند. این شرایط و تحقق این پیشزمینهها، پیمودن نخستین گامها به سوی تشکیل "دولت مستقل فلسطینی" است که در حال حاضر هیچ یک از این شرایط و پیشزمینهها به چشم نمیخورد.
ولی مجددا باید گفت که مواردی چون عدم انسجام سرزمینی و تمامیت ارضی، وجود شهرکهای متعدد، وجود میلیونها فلسطینی در خارج فلسطین و ... مانع تشکیل و تاسیس دولت مستقل فلسطینی به معنای واقعی خود خواهد شد.
نتیجهگیری:
از مجموع استدلالها و دلایلی که تشریح گردید میتوان به این نتیجه رسید که تشکیل دولت مستقل نیازمند علل و شرایطی است که این علل و شرایط هنوز در جامعه فلسطین یا وجود ندارد یا به طور ناقص به چشم میخورد، پراکندگی سرزمینی و نداشتن مرزهای معین، پراکندگی جمعیت در داخل و خارج فلسطین، ضعفهای درونساختاری بویژه در عنصر حاکمیت و نهایتا عدم زایش- حکومت بر اساس یک پروسه و فرآیندی دموکراتیک و مردمی، هرگز به ظهور یک دولت مستقل فلسطینی بر اساس آن خصوصیات و ویژگیهایی که صاحبنظران علم سیاست به عنوان شرایط اولیه شکلگیری دولت عنوان میکنند، حداقل در وضعیت موجود آینده نزدیک امکانپذیر نخواهد بود.
بنابراین مقامات فلسطینی به جای اینکه دائما به شعارپردازی در این زمینه بپردازند و از داشتن دولت مستقل فلسطینی سخن بگویند میباید هم و غم و تلاش خویش را به فراهم آوردن تمهیدات و علل و شرایط شکلگیری دولت خود مبذول دارند. چون بر فرض اینکه مقامات فلسطینی موفق شوند که دولتی را به ظاهر تشکیل دهند یقینا چنین دولتی که به صورت نارس متولد گردیده است نه تنها از کارایی و مقبولیت بالایی برخوردار نخواهد بود، و بلکه دوام و بقای چندانی نیز نخواهد داشت. مقامات فلسطینی متوجه نیستند که اگر آمریکا و حتی رژیم صهیونیستی از تشکیل دولت فلسطین سخن میگویند صرفا دل خوش ساختن آنها به این وعده و وعیدهاست. و نیز به این دلیل است که دولتی در فلسطین روی کار آید که توان و کارایی لازم و بالایی برای تعامل با رژیم صهیونیستی و با کشورهای دیگر نداشته باشد بلکه همواره درگیر مشکلات و معضلات داخلی باشد و توان رقابت و تعامل با رژیم صهیونیستی را در هیچ زمینهای نداشته باشد. بنابراین چنانچه دولت فلسطینی تحت چنین شرایطی شکل گیرد از نظر اقتصادی، سیاسی، نظامی و امنیتی تحت سیطره رژیم صهیونیستی خواهد بود. نکته دیگر اینکه رژیم صهیونیستی و آمریکا با تشکیل دولت نارس فلسطینی میتواند مقامات فلسطینی را به چنین دولتی دلخوش سازد تا به تدریج مشکلات و مسائل مورد اختلاف آنها را در خصوص مرزها، آوارگان، قدس، شهرک و ... به دست فراموشی سپرده شود.