هادى محمدىفر
در اتحادیههاى منطقهای، کشورهاى یک منطقه دائما سعى دارند به جاى منازعه با همکارى یکدیگر یک سیستم بزرگ منطقهاى را به وجود آورند تا در معادلات جهانى از دیگر رقبا عقب نمانند چون در نظام بینالمللى با توجه به اینکه اتحادیههاى منطقهاى نقش مهمى در صلح و امنیت بینالمللى و بویژه در اجراى قطعنامههاى شوراى امنیت دارند بنابراین تاثیر یک اتحادیه منطقهاى بر تصمیمات در مجامع بینالمللى بستگى به افزایش یا کاهش قدرت یک اتحادیه منطقهاى دارد. مثلا اگر اتحادیه اروپا را در نظر بگیریم مىبینیم که این اتحادیه گامهاى مهمى را برداشته است و یک نمونه موفق از همگرایى منطقهاى را در درازمدت پیشرو خواهد داشت. دلیل این امر یکى برمىگردد به درآمد بالاى سرانه کشورهاى اروپایى و نیز توسعهیافتگى کشورهاى اروپا، حال آیا آفریقا نیز مىتواند یک نمونه موفق از همگرایى را در معادلات جهانى براى خود پیشبینى کند؟ آیا آرزوى دیرینه قوام نکرومه و معمر قذافى در تشکیل آفریقاى واحد روى واقعیت به خود مىگیرد؟ آیا رهبران کنونى آفریقا توانایى برآوردن آرمان قوام نکرومه را دارند؟ و آیا سیاهان قاره سیاه مىتوانند ترقى و رفاه را به آفریقا تزریق نمایند؟
قبل از پرداختن به سوالات و بررسى آرمان نکرومه و دیگر رهبران آفریقا باید گفت: فاصله زیادى تا تشکیل آفریقاى واحد در پیشروى سیاهان است. اتحادیه آفریقا حتى قدرت اداره بحرانهاى داخل قاره آفریقا را ندارد. همانطور که مىدانیم در یک اتحادیه منطقهاى کشورهاى این منطقه هر کدام به امید گرفتن امتیازات ویژهاى که براى خود در نظر گرفتهاند امیدوارند از تشکیل اتحادیه واحد سهمى دریافت کنند. وضعیت اقتصادى کشورهاى منطقه آفریقا، درآمد سرانه کشورهاى آفریقایی، میزان برخوردارى از امکانات رفاهى و بهداشتی، فقر و توسعهنیافتگى و دهها متغیر دیگر چشمانداز روشنى را در ایده آفریقاى واحد به ما عرضه مىدارد و نشان مىدهد که آرمان چیزى کاملا جدا از واقعیت است، معمر قذافى آرزوى دیرینه قوام نکرومه را در سر مىپروراند اما با کدام هزینه؟
آفریقایى را که هنوز دردهاى استعمار را حس مىکند و کشورهاى این قاره از ثبات سیاسى و حتى امنیت نسبى هم برخوردار نیستند نمىتوانند در امید به آفریقاى واحد چشمانداز روشنى در افکار خود بپرورانند. سلطهطلبى و سلطهپذیرى هنوز در بخشهایى از آفریقا بیداد مىکند. همین دیروز بود که در رواندا قوم هوتو قوم نزدیک خود که سالیان سال زندگى مسالمتآمیزى باهم داشتند را قتلعام نمود آن هم به طرزى که اگر امروز قتل عام رواندا را از تلویزیون تماشا مىکند تازه مىفهمد انسانها هم به انسانها رحم نمىکنند؛ کشتار با قمه، ساتور و دیگر سلاحهاى سرد و سبک در رواندا به طرز فجیعى جان هزاران توتسى را توسط قوم هوتو گرفت.ساختار فرهنگى و اجتماعى و نیز میزان مراودات اجتماعى و فرهنگى اگر نتواند به یک اتحادیه وسیع کمک لازم را بنماید، باید گفت آن ساختار توانایى بازتولید را در همگرایى نخواهد داشت. ساختار آفریقائیان در هزاره سوم میلادى هنوز مبتنى بر یک ساختار قبیلهاى است و هنوز قسمتهایى از آفریقا در حل منازعات داخلى پیرو ریش سفیدان قبایل است. این خود مرهون این امر است که آفریقا وارد مرحله صنعتى شدن به معناى واقعى نشده است. همه کشورهاى این قاره در یک جمله اتفاقنظر واحد دارند و آن این است که استعمار عامل عقبماندگى این قاره است. این اتفاقنظر زمانى در عرصه عملیاتى آثار خود را نشان مىدهد که همه کشورها به این عامل "استعمار" پایبند باشند و در مقابل استعمارگران جدید سیاست واحدى را اتخاذ نمایند. نفوذ استعمارى کشورهاى فرانسه، انگلستان و آمریکا در قاره آفریقا بر کسى پوشیده نیست و آفریقائیان هم خود بهتر از هرکسى مىدانند که چه دردهایى بر مردم آفریقا از ناحیه استعمارگران غربى وارد شده است به واسطه همین امر است که اکثر منتقدین دولتمردان آفریقایى را که با غرب رابطه دارند توصیه مىکنند که نزدیکى به شرق و بویژه چین بهتر از غرب و آمریکاست.
در میان نخبگان قاره آفریقا اکثر آنان تحصیلکرده کشورهاى غربى هستند همین امر مىتواند به صورت یک اهرم فشار در معادلات داخلى کشورهاى آفریقایى تاثیرگذار باشد. یک دانشجوى آفریقایى که در انگلیس، فرانسه یا آمریکا تحصیل مىکند به واسطه شناختى که از کشور محل تحصیل دارد حداقل اگر دچار الیناسیون یا خودباختگى فرهنگى نشود در همکارى با کشور محل تحصیل براى تغییر نظام یا کودتا در کشور خود همکارى مىکند البته این تحلیل صد در صد نیست ولى از آنجا که رهبران کنونى آفریقا اکثرا در غرب تحصیل کردند و به قدرت رسیدند این احتمال هم وجود دارد که در صورت عدم تامین منافع کشور محل تحصیل از سوى رهبران، این کشورها به نخبگان متوسل شوند که بیشتر تحصیلکرده غرب هستند. بنابراین یک نوع "بىثباتى بنیادین" سیستمهاى داخلى را تهدید مىکندو ضریب همگرایى منطقهاى را پایین مىآورد.
ساختار فرهنگى کشور عامل دیگرى است که مىتواند به همگرایى منطقهاى کمک نماید، فرهنگ گفتگو به جاى فرهنگ خشونت، فرهنگ همکارى به جاى فرهنگ تقابل و نیز فرهنگ پیشگیرى از وقوع به جاى فرهنگ واکنش در برابر اقدام مىتواند در مناسبات منطقهاى تعیین کننده باشد. در آفریقا برگزارى انتخابات بیشتر تشریفاتى و نمادین است. و گروههایى که قدرت را در اختیار دارند بیشتر به نفع خود و براى ارتقاى مشروعیت خود انتخابات برگزار مىکنند. در مصر حسنى مبارک با اهرمهایى که در اختیار داشت توانست قدرت را مجددا در دست خود قبضه نماید. حال چه انتظارى مىتوان از ساحل عاج یا موریتانى داشت که در مقایسه با مصر از میزان کمترى از توسعهیافتگى برخوردارند. آیا در صورت ایجاد آفریقاى واحد این اتحادیه حتى با گذر از مراحل مقدماتى تشکیل اتحادیه با بحران تصویب قانون اساسى واحد روبهرو نخواهد شد؟ در بعد اقتصادى هم باید گفت که بازار تجارت آزاد آفریقا اگر ایجاد شود بازهم مشکلات خاص خود را دارد یک نمونه عینى آن اقتصاد تک محصولى کشورهاى این منطقه مىباشد. اغلب کشورهاى آفریقا این خصوصیت را دارند. به علاوه چندین قطب اقتصادى ثروتمند در ردیف کشورهاى صنعتى جهان در دل آفریقا وجود ندارد تا این قاره بتواند به یک اتحادیه تجارى بزرگ درآید.در بعد نظامى هم اتحادیه آفریقا برخلاف آسهآن یا اتحادیه اروپا از قدرت نظامى قابل ملاحظهاى برخوردار نیست تا در صورت وقوع بحرانهاى منطقهاى سریعا وارد عمل شود و ثبات و امنیت را به منطقه بازگرداند. در همین بحران دارفور سودان شاهد هستیم که نیروهاى هفت هزار نفرى حافظ صلح اتحادیه آفریقا با آنکه از طریق ناتو و غرب هم به لحاظ لجستیکى و هم به لحاظ مالى تقویت شدند اما این نیروها توان بازگشت صلح و امنیت به منطقه دارفور سودان را نداشتند و همان طور که شاهد هستیم امروز پناهندگان دارفور و آوارگان اردوگاههاى دارفور در بدترین وضعیت انسانى هستند و سازمانهاى امداد رسانى و حقوقبشرى بویژه NGOها یا سازمانهاى غیر دولتى فعال در بحران دارفور از وضعیت موجود ابراز نارضایتى کردند. این امر نشان داد که اتحادیه آفریقایى در کنترل بحران ناتوان است. حال اگر یک آفریقاى واحد شکل بگیرد این شکل نظامى همچنان باقى خواهد ماند.
حال با همه این اوصاف که از آفریقا دیدیم آیا مىشود آرمان دیرین آفریقائیان را نادیده انگاشت؟ جواب منفى است و همان طور که یک معلول ذهنى توانایى انجام خیلى از امور را ندارد و به مانند دیگر آدمها از توانایى یکسانى برخوردار نیست، اما همین معلول حق حیات و امید و آرزو دارد. مناطق آفریقا هم متاسفانه به مانند یک معلول ذهنى مىماند که شدیدترین ضربات را از درون و برون متحمل شده است ولى آفریقا هم به مانند دیگر مناطق جهان حق تشکیل آفریقاى واحد را دارد. این امر نیازمند توانبخشى است و باید در نظام بینالملل امروز جامعه بینالمللى این واقعیت را بپذیرد که این قاره را استعمارگران غارت نمودهاند و براى احیاى آفریقا باید کوشش نمود. ایده آفریقاى واحد اگرچه تا مرحله اجرایى راه دشوارى دارد اما به عنوان یک هدف درازمدت اگر از سوى دولتهاى آفریقایى با اتحاد و یکدلى دنبال شود مىتواند در ترقى و پیشرفت این قاره موثر باشد. حال باید منتظر ماند و در آینده دور منتظر رهبرانى از نوع قوام نکرومه باشیم. مبارزات ضداستعمارى آفریقائیان و اراده سیاهان براى آفریقاى واحد یک ویژگى روانى منحصر به فرد مىباشد که افقهاى روشنى را براى آفریقا ترسیم مىکند. ماندلاهاى سرزمین سیا نمىخواهند بار دیگر شاهد بردگى آفریقائیان باشند. آیا این عامل روانى مىتواند معادلات و متغیرهاى ایده همگرایى را به چالش بکشد؟ باید منتظر معجزهاى دیگر در میان آفریقائیان ماند، آن هم از نوع مبارزات ضداستعمارى ولى این بار از سنخى دیگر یعنى آفریقاى واحد.