تاریخ انتشار : ۱۳ آبان ۱۳۸۷ - ۰۹:۰۳  ، 
کد خبر : ۳۵۴۴۹

مرثیه‌ای برای روشنفکری


بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

در روز 15 شهریور امسال، در یک گردهمائی تحت عنوان «سمینار دین و مدرنیته» در حسینیه ارشاد تهران مقوله روشنفکری دینی مورد بررسی تعدادی از کسانی که خود را صاحبنظر در این مقوله و یا شاید متولی روشنفکری دینی در ایران میدانند قرار گرفت. متن اظهارات و مقالات این گردهمائی نیز توسط یکی از روزنامه‌ها در قالب یک ویژ‌ه‌نا‌مه منتشر گردید، کاری که به غایبان این گردهمائی کمک کرد تا از محتوای آن مطلع شوند. به این بهانه این چند نکته را قابل عرضه میدانیم.

1 ـ روشنفکری در ایران،سرنوشتی غم‌نگیز دارد. در عهد قاجار پیشقراولان روشنفکری، با همدستی دولت فخیمه! انگلیس بر موج پدید آمده مشروطه خواهی، که حاصل تلاش علمای دینی و مردم متدین بود، سوار شدند و مشروطیت را به مسلخ بردند. سر بر آوردن استبداد رضاخانی و اضافه شدن استعمار آمریکائی به استعمار انگلیسی در ایران، دست پخت همین جماعت باصطلاح روشنفکر و نتیجه به مسلخ بردن مشروطیت و کف زدن همین حضرات در پای چوبه دار آیت‌الله حاج شیخ فضل‌الله نوری بود.

2 ـ وقتی آن روشنفکرمآب غرب‌زده گفت: راه نجات ایران اینست که از فرق سر تا ناخن انگشتان پا غربی بشویم همین جماعت باصطلاح روشنفکر برای او کف زدند و تا توانستند با توسل به ترجمه فرهنگ غرب را وارد جامعه ایرانی کردند تا به دستورالعمل آن عنصر خودباخته جامه عمل بپوشانند. در کوران این وانفسای گمگشتگی، دل‌‌سوختگانی همچون جلال آل احمد که بعد از غوطه‌ور شدن در فرهنگ شرق و غرب، بازگشت به خویشتن خویش را جایگزین سرگشتگی‌ها کرد و غرب‌زدگی را خوره روشنفکران معرفی نمود و خود را خسی در میقات دانست توسط مدعیان روشنفکری طرد شدند و پاتوق‌هائی از قبیل انجمن ایران و آمریکا و مراکز وابسته به انگلیس و آلمان و فرانسه در تهران، آبشخور فکری حضرات روشنفکرمآب شدند.

3 ـ آنچه از این آبشخور به مغز و معده روشنفکری ایرانی راه یافت، دور شدن از دغدغه‌های مردم، نشخوار کردن پس مانده‌های یک قرن قبل‌تر اروپا، ثناگوئی دربار فاسد پهلوی برای جفت و جور کردن سور و سات زندگی و چسبیدن به منقل و وافور بود. این چیزی بیش از ادای روشنفکری را در آوردن نبود، کاری که لازمه آن غرق شدن در آلودگی‌های اخلاقی بی‌تفاوتی در برابر جنایات آمریکا در ویتنام و چپاول و غارت ثروت ملت‌های شرقی توسط دولت‌های اروپائی و توجیه استبداد داخلی بود.

4 ـ همین‌ها که ادعای روشنفکری می‌کردند، وقتی امام خمینی پرچم نهضت روحانیت را برای مبارزه علیه استبداد داخلی برافراشت و توده‌های مردم به امام پیوستند، یک کلمه در همراهی با امام، که در واقع همراهی با مردم بود، نگفتند و ننوشتند که هیچ، حتی بدون آنکه بفهمند در ایران چه واقعه مهمی ‌در حال رخ دادن است باز هم به ثناگوئی دربار و همراهی با آمریکا و انگلیس ادامه دادند. سیلاب انقلاب که آمد، این خاشاک‌ها را کنار زد و نشان داد که فاصله میان مدعیان روشنفکری با مردم که موضوع اصلی روشنفکری باید باشند، از جابلقا تا جابلساست. مردم دیدند که دانشگاه به اطاق جنگ و توطئه تبدیل شد و مطبوعات که ابزار اصلی باصطلاح روشنفکران بودند توپخانه‌هائی شدند در اختیار استعمارگران که فرمان آتش را از سفارتخانه‌های اروپائی و آمریکائی می‌گرفتند.

5 ـ با پیروزی انقلاب اسلامی، ‌که اوج تابش انوار روشنفکری در دنیای ظلمت گرفته عصر حاضر و امام خمینی قله روشنفکری بود، مدعیان روشنفکری به دو دسته تقسیم شدند، عده‌ای به آمریکا و اروپا رفتند و توجیه‌گر استعمار شدند و عده‌ای در داخل ماندند و علیه انقلاب موضع گرفتند. کار به جائی رسید که یکی از آنها در پاسخ به دعوت کریمانه یکی از بزرگان انقلاب که او را به همراهی با این جریان مبارک ضداستعماری و ضداستبدادی فراخوانده بود، حاکمیت اسلامی ‌و جمهوری را با حاکمیت استبدادی شاهی یکسان دانست و گفت: ما همیشه بر حاکمیت هستیم نه با حاکمیت! همان روز، روشنفکران واقعی اظهار تاسف کردند و گفتند: وای بر کسانی که خود را روشنفکر میدانند ولی فرق میان حاکمیت جمهوری اسلامی ‌که با آرا مردم برپا شده و در همه مراحل بر آرا مردم استوار است، با حاکمیت شاهی که استبداد محض و وابستگی به بیگانگان بود را نمی‌فهمند و یا می‌فهمند و پز باصطلاح روشنفکریشان به آنها اجازه اعتراف نمیدهد. اینان حتی غیرت ملی هم نداشتند که اگر داشتند لااقل در برابر تجاوز صدام به خاک کشورشان عکس‌العمل نشان میدادند.

6 ـ مرثیه امروز ما برای این جریان منحط نیست که عناصر آن درحال کفن پوساندن هستند . امروز باید برای کسانی مرثیه‌سرائی کرد که حدود 30 سال بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، ‌که در واقع پیروزی روشنفکری واقعی بر روشنفکرنمائی بود ژست روشنفکری به خود می‌گیرند و پسوند «دینی» را هم برای رد گم کردن به آن اضافه می‌کنند ولی درست همان راهی را می‌روند که روشنفکرنمایان عصر قاجار و پهلوی رفتند! در سمینار دین و مدرنیته، از طریق ویدیو کنفرانس به سخنان رئیس دفتر فرح پهلوی گوش میدهند و درباره این نکته چانه می‌زنند که اصولاً میان دین با روشنفکری می‌توان نسبتی برقرار کرد یا نه! درست مثل روشنفکرنماهای عصر قاجار و پهلوی که رویدادهای در حال وقوع پیرامون خود را نمی‌فهمیدند و با اینحال خود را روشنفکر میدانستند! در این گردهمائی، حضرات باصطلاح عضو جریان روشنفکری دینی با اینکه قرار بود خود را نقد کنند از خود نپرسیدند که چرا حتی یک کلمه درباره عملکرد نظام سلطه در افغانستان و عراق و فلسطین و لبنان نمی‌گویند، از کنار حق‌کشی بزرگ قبله گاه مدرنیته در زمینه حقوق مردم ایران درباره انرژی هسته‌ای به راحتی عبور می‌کنند، از ستیز غرب با دینداری در سرتاسر جهان سخنی به میان نمی‌آورند و با این حال خود را روشنفکر دینی می‌نامند؟

 اگر جریان روشنفکری با دانشگاه پیوند دارد، اکنون که دانشگاهیان بی‌ادعا در برابر بی‌فرهنگی رئیس دانشگاه کلمبیا موضع گرفته‌اند، چرا این مدعیان روشنفکری کمترین اعتراضی به او نکرده‌اند؟ چرا درباره تحولات عمیقی که در عرصه دین و فرهنگ در جریان است حرف تازه‌ای ندارند؟ و چرا هرگز با ملت‌ها بخاطر رنجی که از فقر و محرومیت و تبعیض می‌برند همدردی نمی‌کنند و حرف تازه‌ای برای آنها ندارند؟

7 ـ جامعه ما مدتی است به سطحی‌نگری دینی، که توسط عناصر کاسب کار دامن زده می‌شود، مبتلا شده و این یک خطر بزرگ برای انقلاب و نظام دینی برآمده از آنست. خرافات و بدعت و دروغ به نام دین توسط این عناصر به خورد مردم داده می‌شود و منطق دین، که در بالاترین سطح منطق خردگرائی قرار دارد به انزوا رانده می‌شود. با اینحال مدعیان روشنفکری دینی تاکنون در کارنامه خود حتی یک موضعگیری نقادانه نسبت به این پدیده خطرناک ثبت نکرده‌اند و هنوز در پیچ و خم‌های مبحث بی‌سروته رابطه روشنفکری با دین‌داری گرفتارند و شاید در برابر این تفکر قدیمی ‌و نخ‌نما شده غربی دچار رودربایستی هستند!

روشنفکر، اگر نداند که انقلاب اسلامی ‌درخشان‌ترین نقطه جریان روشنفکری در جهان معاصر است و امام خمینی و شاگردان و یاران مجاهد او قله‌های روشنفکری هستند، چنین کسی چیزی بیش از یک تهمت برای روشنفکری نیست. بی‌عملی مدعیان روشنفکری دینی و غلطیدن آنها به سوی فرهنگ غرب است که به خرافات میدان داده و بازار سطحی‌نگری را داغ کرده است.

درد بی‌درمان جریان روشنفکری در ایران، همواره دوری از مردم بود. امروز هم این جریان به همین درد مبتلا است حتی اگر پسوند «دینی» را هم به خود ببندد. این درد فقط هنگامی ‌درمان خواهد شد که این جریان بفهمد که نباید نسبت به مردم غریبه باشد. آیا روزی فراخواهد رسید که میکرب فراری بودن از مردم از جان و دل این جماعت بیرون برود و آنها هم بتوانند مثل عموم مردم، واقعیت‌ها را ببینند و بفهمند و به موقع حساسیت متناسب را نشان بدهند؟

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات