* به طور خاص، رابطه میان فرهنگ و سیاست چگونه قابل تعریف است؟
به بیان دیگر معتقد به تقدم کدام نگاه بر دیگری هستید، نگاه سیاسی به حوزه فرهنگ یا نگاه فرهنگی به حوزه سیاست؟ آیا میتوان پاسخ این سوال را به نگاه ایدئولوژیک جریانات فکری و احزاب مختلف مرتبط دانست؟
** فرهنگ در واقع، ذهنیت حاکم بر رفتار انسانها است. زمانی که این ذهنیت طبقهبندی شده و در حوزههای مختلف نوشتاری و دیداری تعریف میشود، کمی جنبه تخصصیتر پیدا میکند. اما در پاسخ خلاصه به سوال شما و برای اجتناب از تئوریک شدن مباحث، برداشت من این است که از موضع رفتار حکومت در هر کجای جهان، نگاه سیاسی به هر حوزهیی منجمله فرهنگ ذاتاً نوعی رویکرد ابزارگرا بوده و در مقابل، نگاه فرهنگی یک رویکرد غایتگرا به شمار میرود. بنابراین در خصوص ترجیح کدام نوع نگاه که مورد سوال شما بود، تصور میکنم چه از منظر اعتقادی و چه از منظر واقعگرایانه ـ که هر دو از ویژگیهای جامعه ما است ـ هدف باید هدف فرهنگی و کمالجویانه با نگاه کرامتمند به انسانها باشد. بنابراین در چنین نگاهی سیاست فرع بر فرهنگ بوده و سروری بر عهده فرهنگ است. به تعبیر دیگر دلیل و راهنما فرهنگ بوده و سیاست در چارچوب شعاع و پرتو نگاه فرهنگی به خدمت گرفته خواهد شد. اینچنین است که به طور معمول در طول تاریخ بشر در هر کجای عالم، بهترین دوره نظامهای اجتماعی دورههایی بوده که شخصیتهای واقعاً فرهنگی و نه متفرهنگ در مصدر امور بودهاند مجالی برای انسانها بوده که بتوانند در راستای کمالجویی حرکت کرده و جامعه گامی به جلو بردارد.
* گفتید که حرکت رو به جلو در جهان در زمان حضور حاکمان فرهنگی مجال ظهور و بروز یافته است. برای جلوگیری از کلی شدن بحث، به تحلیل شرایط ایران به عنوان یک مصداق بپردازید.
** اینکه گفته میشود انقلاب اسلامی چه به لحاظ رویکرد و چه با توجه به افراد دستاندرکار راهبری و فعالیت برای تحقق آن، اساساً یک انقلاب فرهنگی به شمار میرود مطلب کاملاً درستی است. در واقع انقلاب اسلامی فراهم آمده از یک کودتای مدل جنگ شهری و پارتیزانی نبود. بهرغم الهام از انقلابهایی نظیر کوبا و الجزایر هیچ شباهتی به شرایط وقوع آنها نداشت و رهبران انقلاب ایرانی بر وقوع یک تحول درونی جامعه تاکید داشتند که این تحول در درجه اول در نگاه مردم و جامعه ایران به وضع موجود در دوران گذشته و توجه به خواستهها و مطلوبهای خود رخ داده تا به یک جامعه آرمانی مدنظر دست یابند. این رویکرد، یک رویکرد فرهنگی است و به همین دلیل توقع دیده شدن نگاه فرهنگی در نوع رفتار حاکمیت، ساز و کارها و افرادی که در مدیریت حاکمیت قرار میگیرند وجود داشته و دارد. البته خوشبختانه در سالهای اول انقلاب به طور نسبی وضع به همین صورت بوده هر چند در سالهای بعد این نوع نگاه از فراز و فرودهایی برخوردار شد.
* آیا میتوان سالهای پس از انقلاب را طبقهبندی کرد؟ یعنی از منظر میزان حاکم شدن نگاه فرهنگی در دید حاکمان سیاسی در دولتهای مختلف و متفاوت بر سر کار آمده، یک نوع «دورهبندی» را ارائه داد؟
** وضعیت فرهنگی کشور را از ابتدای انقلاب تاکنون میتوان به 5 دوره تقسیم کرد. اول یک دوره آمورف یا بیشکلی فرهنگی وجود دارد که در واقع همان دوره آرمانگرایی اول انقلاب است که هنوز مرزبندیهای روشن، دقیق و شاخص وجود نداشته و حتی با نوعی آنارشیسم فرهنگی مواجه هستیم. هر فردی سعی میکند هر آنچه که دارد عرضه کرده حتی اگر با خاستگاه اعتقادی انقلاب نیز سازگاری نداشته باشد. این دوره را میتوان در یکی دو سال ابتدای انقلاب دید و این دوره بیشکلی را دوره به اصطلاح عرضه همه داشتهها تلقی کرد. از این منظر ـ یعنی عرضه بدون چشمداشت همه داشتهها ـ این دوره را میتوان مثبت و مفید ارزیابی کرد. البته از یک منظر دیگر از ایراداتی نیز برخوردار بود چه اینکه بسیاری از این محصولات فرهنگی با مذاق و شرایط اجتماعی و مبانی فکری انقلاب اسلامی ـ به عنوان انتخاب اکثریت ـ سازگار نبود. پس از این دوره و وقوع برخی تحولات سیاسی و اجتماعی چه فعالیت گروههای مسلح و چه آغاز جنگ با دورهیی مواجه میشویم که دوره مرزبندی فرهنگی جامعه ایران است.
در واقع فرهنگ در این دوره شکل، قالب و مرزبندی ایدئولوژیک مییابد. هویت برجستهتر میشود. نکته مثبت در بازه زمانی سال 60 تا سالهای ابتدایی دهه 70 که پایان آن با استعفای وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی وقت یعنی آقای خاتمی به انجام میرسد، شکلگیری فرهنگ و هنر ملی است. در این میان البته ممکن است برخی محدودیتها یا چارچوبگذاریهایی که مورد قبول بخشهایی از فعالان فرهنگ و هنر کشور نبود وجود داشت اما فرهنگ استیلیزه و فرهنگ و هنر ملی شکل گرفته و به هر حال از یک نوع «موجودیت باهویت» برخوردار میشود. دوره سوم از فردای استعفای خاتمی تا آغاز دوم خرداد را شامل میشود که از آن میتوان به دوره فرهنگ و هنر پلاریزه و قطبی تعبیر کرد. اساساً در این دوره، حاکمیت در حوزه فرهنگ دغدغه جدی سیاسی از خود نشان میدهد. البته کارها به طور معمول در حال انجام بوده و شاید از دیدگاه کمّی تفاوت چندانی احساس نشود اما میشد شاهد نوعی واگرایی و رکود نسبی خصوصاً در میان اهالی فرهنگ و هنر بود. در درون مجموعه حاکمیت نیز وجود دوگانگی در نگاه به حوزه فرهنگی کاملاً مشهود بود در حالی که در دوره دوم یا دوره استیلیزه تنها یک نگاه و تفکر حاکم بود. این دوگانگی در این دوره به مرور خود را نشان داده و در حوزه فعالان فرهنگی نیز واگرایی و نوعی یخزدگی به وجود آمده بود.
* به نظر میرسد این شرایط منجر به ابراز علاقه بسیاری از فعالان فرهنگی به پیروزی آقای خاتمی که مورد حمایت گروههای 18گانه دوم خرداد بود، شد. احتمالاً در دورهبندی شما، دوران پس از دوم خرداد قطعه چهارم این پازل پنجگانه را تشکیل میدهد؟
** بله، در واقع با آغاز دوران مسوولیت آقای خاتمی و به قدرت رسیدن دولت اصلاحات ـ عنوانی که بعدها به این مجموعه اطلاق شد ـ و شکلگیری مجلس ششم با رای بالا و حمایت مردم و دوران 8 ساله اصلاحات، جامعه با یک دوره شکوفایی نسبی فرهنگ و هنر مواجه شد که مهمترین مشخصه آن به وجود آمدن همگرایی نسبی میان اهالی فرهنگ و هنر با بخشی از حاکمیت یا در بیان بهتر دولت اصلاحات است.
ذوب شدن یخ فاصلهیی که در دوره گذشته به وجود آمده از دستاوردهای این دوره است. یعنی چه افرادی که با نوعی نگاه اعتقادی به فعالیت فرهنگی میپرداختند و هم افرادی که دیدگاههای ملی در میان آنها پررنگتر بود و چه افرادی که به نفس فعالیت فرهنگی و هنری ـ فارغ از ایدئولوژی ـ علاقهمند بودند و دل در گرو کار سالم و پاکیزه فرهنگی دارند، همه احساس امید کرده و قدم در میدان گذاشتند. به طور مثال در حوزه سینما شاهد رشد فزاینده حضور سینمای ایران در عرصههای جهانی هستیم بدون آنکه این حضور لطمهیی به جنبههای آرمانی و اعتقادی نظام وارد کند. در واقع این حرکت در عرصهیی صورت گرفته که از یک وجهه انسانی برجستهتری برخوردار بود و به لحاظ جنبههای هنری از خاستگاه جامعه ایران، امکان مطرح شدن در عرصههای جهانی را پیدا میکند. این دوره نیز با تمامی فراز و نشیبهای آن به پایان میرسد. در مجموع دوره چهارم از نظر من دوره شکوفایی به شمار میرود. این دوره به پایان میرسد و با ظهور دولت نهم، شرایط عجیبی حاکم میشود. به بیان دیگر تأثیر حضور دولت نهم و مجموعه افرادی که تحت عنوان آن صاحب مسوولیت شده و روی کار آمدند بیش از همه در عرصه فرهنگ و هنر و فعالیت هنری دیده میشود. البته شاید به دلیل علاقه بیش از حد برخی از ما به این حوزه، این تفکر به وجود آمده باشد که آوار بیشتر بر سر این عرصه فرود آمده است. شاید اقتصاددانها و فعالان حوزه اجتماعی و سیاست خارجی نیز با حدت و شدت، به وجود آمدن آسیب در حوزه فعالیتی خود را تحتتأثیر سیاستهای دولت نهم ارزیابی کنند. در عین حال اما در صورت پذیرش این نکته که مهمترین مؤلفه تحول اجتماعی و پیامدهای آن که افزایش یا کاهش امید به زندگی است در حوزه فرهنگ خود را نشان میدهد، حوزه فرهنگ آسیب بیشتری دیده است. احساس من این است که حتی با این ادعا که در بحث کمی و تولید آثار فرهنگی و هنری رسانه، میزان آثار و زیانهای شرایط جدید از حوزههای دیگر بیشتر نیست اما به لحاظ کیفی تأثیر عمیقتری را بر جای نهاده است.
* طبیعی است زمانی که حزب یا کاندیدای آن در یک انتخابات، آرای بالاتری را نسبت به رقبا کسب و به دولت راه مییابد، حق دارد مدیران کلان مورد علاقه و همسو با سیاستهای خود را بر مجموعههای اجرایی منصوب کند و اما نگاه فعلی برخلاف عملکرد دولت اصلاحات و حتی قبل از آن نوعی تقابل را به ذهن متبادر میسازد. تغییر گسترده مدیران تا سطوح پایین چه نقشی در این میان دارد؟
** باید توجه داشت افراد و سوابق قبلی آنها در این حوزه در درجه دوم اهمیت قرار دارد. موضوع مهم دیدگاه حاکم بر مجموعه دولت است که آیا به عرصه فرهنگ به عنوان یک ابزار برای اهداف سیاسی نگاه میشود که باید براساس آن این عرصه همانند یک موم در دست قرار گرفته و آنگونه که میخواهند به آن شکل و فرم دهند؟ تعبیری از برخی از مسوولان شنیده شده که آن را «مهندسی فرهنگی» نام نهادهاند. این تعبیر به ظاهر زیبا است اما در ذات خود نوعی ارادهگرایی را نشان میدهد به این معنا که به عنوان یک سازنده آنگونه که میخواهند و براساس طرح و نقشه خود، قصد شکلدهی به فضای فرهنگی جامعه را دارند. معنای این عبارت تعیین تکلیف برای فرهنگ از سوی یک سیاستمدار است. ای کاش از تعبیر «معماری فرهنگی» استفاده میکردند که از لطافت بیشتری برخوردار است چرا که معماری حداکثر در حد زیباییشناسی فرهنگ و نه به قصد ساخت و ساز فرهنگی است.
* پس اختلاف دیدگاه دولت نهم با دولتهای گذشته، ابتدا به نوع نگاه آن به عرصه فرهنگ باز میگردد، تعابیری که اخیراً از سوی برخی مدیران ارشد دولتی در خصوص «کودتای خزنده در مطبوعات» نیز برگرفته از این دیدگاه است؟
** بله، بحث افراد در اولویت نبوده و بحث نگاه آنها مهمتر به نظر میرسد. برای مثال ممکن است سؤال شود که کدام مسوول کنونی دارای سوابق در بخشهای امنیتی است؟ معاونت فرهنگی وزارت ارشاد که خود از نویسندگان محترم به شمار رفته و معاون مطبوعاتی مستعفی نیز دارای سوابق فرهنگی است. مهم پسزمینه موجود در ذهن مدیریت فرهنگی دولت نهم است. زمانی که تعابیری به این مضمون که «ما میخواهیم وزارت ارشاد باشیم» به کار گرفته شود، نوع نگاه به این حوزه مشخص میشود. زمانی که وزیری خود را وزیر فرهنگ بنامد به معنای عدول از وظایف ارشادی و نظارتی دولت نیست بلکه تأکیدی بر مدیریت از جنس فرهنگ و نه مدیریت از نوع ارشاد به معنای تعیین تکلیف برای چگونه بودن افراد است. مدیریت فرهنگی به معنای ایجاد بستری برای رشد انسانها و ایجاد زمینههای لازم برای حرکت انسان به سوی شرایط بهتر است نه اینکه افراد توسط مدیریت به هر کجایی که تشخیص میدهد بهتر است، رهنمون شوند. ویژگیهای حاکم بر نگاه دولتمردان را میتوان در چند بخش مورد بررسی قرار داد. ابتدا اینکه در دولت نهم با نوعی پیشداوری مواجه هستیم به این معنا که این دولت نه فقط در حوزه فرهنگ بلکه در تمامی حوزهها با پیشداوری وارد مدیریت جامعه شده است. البته هر دولت یا مجموعهیی که بر سر کار میآید به طور قطع دارای گرایشات سیاسی بوده و از این منظر نیز هیچ ایرادی بر آن مترتب نیست. دولتها همچنین مصمم به تحقق آنچه در دیدگاه سیاسی خود درست میدانند هستند. اما از ورای آن نکتهیی که نباید به فراموشی سپرده شود این است که دولتها حق ندارند به هر شکل، شیوه و روشی از دیگرانی که دارای دیدگاه سیاسی و سلیقههای متفاوت هستند سلب حیات نموده و امکان زیست را از آنان دریغ دارند به طوری که احساس شود تنها تفکر و دیدگاه دولت حاکم مجاز است.
* مؤلفههای این پیشداوری که مورد بحث قرار دادید کدامند؟ به طور حتم در پس این تفکر، نوعی ایدئولوژی وجود دارد.
** این پیشداوری سبب میشود که دولت نهم در ابتدا به هر چه که در گذشته بوده داغ باطل بزند. همچنین از نوعی نگرش قیممآبانه برخوردار بود. یعنی ادبیات به کار گرفته شده از سوی برخی مسئولان ـ که توقع سخن گفتن به این شکل نیز نمیرود ـ به گونهیی است که گویی از منظر اختیار تام از سوی تمام مردم سخن گفته و برای آنان تعیین تکلیف میکنند. این امر به هیچوجه قابل قبول نیست. همچنین شگردی در برخورد با اهالی فرهنگ و کارهایی که از گذشته از سوی آنها در حال انجام بوده به کار گرفته شده که میتوان بر روی آن نام «بازی از اول» را نهاد. به طور معمول زمانی که در بازی یکی از طرفین احتمال برد خود را از دست رفته دیده و روند امور را براساس منافع خود نمیبیند، بازی را به هم زده و درخواست چینش مهرهها از اول را مطرح میکند. «بازی از اول» اما محلی از اعراب ندارد چرا که در صورت موفقیت هر یک از طرفین، این پیروزی به نام او ثبت خواهد رسید و در غیر این صورت باید شکست را پذیرا باشند. برای این امر میتوان به یک مصداق اشاره کرد. در دوره اصلاحات با همت دولت و تلاشها و خوندلهای فراوان جامعه مدنی در بخشهای مختلف، زمینهیی فراهم شد تا بسیاری از فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی در قالب NGO شکل گیرد. البته ممکن است نوعی آماس و تورم کمیتی نیز در میان آنها وجود داشته باشد اما اصل این حرکت بسیار موجه و جالب توجه بود. یعنی بسیاری از صنوف و حرفههای هنری برای خود کانونهای صنفی تشکیل داده و در پیشبرد امور و انجام بخشی از کارهایی که تا پیش از آن بر عهده دستگاههای دولتی بود به طور جدی حرکت کردند. تعداد زیادی از مراکز چندمنظوره فرهنگی و هنری از وزارت ارشاد وقت مجوز فعالیت دریافت و فعالیتهای بسیار خوبی در این زمینه آغاز شد. پس از روی کار آمدن دولت نهم و براساس همان معضل پیشداوری که مورد اشاره قرار گرفت بازی ناتمام دولت قبلی برهم زده شد. میتوان به مصادیق آن نیز اشاره کرد: روند صدور مجوز کتاب با رکورد جدی مواجه شد. نه تنها به کتب در انتظار مجوز انتشار، مجوز داده نشد بلکه در رویهیی بیسابقه کتابهای منتشر شده که چندین بار تجدید چاپ هم شده بود، متوقف شد. با این استدلال که باید مجدداً مورد بررسی قرار گیرد و در واقع بار دیگر شیوه «بازی از اول» مورد استفاده قرار گرفت. بسیاری از مراکز چندمنظوره فرهنگی که مجوز فعالیت داشتند دچار اختلال شدند و صدور مجوز جدید نیز در ابتدا متوقف شده و سپس برای دریافت آن فیلترهایی گذاشته شد که فقط «دوستان» امکان دریافت و استفاده از آن را داشته باشند. بسیاری از پروژههایی که برای فعالیت محض فرهنگی آغاز شده و به نیمهراه رسیده بود، متوقف مانده است. برای نمونه میتوان به موردی که خود من با آن مواجه شدم اشاره کرد. من پس از پایان عمر مجلس ششم، طرحی را برای آموزش و گسترش زبان و ادبیات فارسی در میان نسل دوم و سوم خارج از کشور به وزارت ارشاد دولت آقای خاتمی ارائه کردم. در واقع قرار بر این بود که مجموعهیی در قالب یک برنامه چندرسانهیی برای آموزش زبان و ادبیات فارسی از سنین کودکی تا بزرگسالی آن هم برای ایرانیان خارج از کشور و علاقهمندان به زبان فارسی تهیه شده و به مرحله اجرا گذاشته شود. این پروژه تهیه شده، وزیر ارشاد وقت نیز آن را تصویب کرد و بخشی از این کار نیز انجام شده و به تأیید مسئولان شورای گسترش زبان و ادبیات فارسی رسید. این مرحله با تغییر دولت در تابستان 84 و تحولات پس از آن مواجه شد. البته این امر فی نفسه به عنوان مشکلی خاص تلقی نمیشد. چرا که برای ما قابل پذیرش بود که حتی دولت جدید و مدیر فرهنگی آن اعلام کنند که نیازی به ادامه این پروژه نبوده و ما علاقهمند به گسترش زیان و ادبیات فارسی در کشورهای دیگر و در میان نسلهای بعد ایرانیان نیستیم و یادگیری آن را به خود آنها واگذار میکنیم! یا حتی اعلام کنند که قرار است دوستان و نزدیکان دولت جدید این پروژه را در اختیار گرفته و فعالیتهای مربوط به آن را به اتمام رسانند؛ در این خصوص نیز هیچگونه اعتراضی از سوی ما صورت نمیگرفت اما در کمال تأسف هیچیک از گزارههای بالا به حقیقت نپیوسته و پروژه در حالت تعلیق نگه داشته شده است. البته برای اجتناب از کلیگویی ناگزیر به ارائه مصداق هستم اما تنها مجموعه مکاتباتی که در این خصوص صورت گرفته بیش از ایام انجام امور مربوط به پروژه در دولت گذشته بود و به اندازه عمر دولت نهم این پروژه معلق مانده است. البته این مسأله یکی از دهها موردی است که به سرنوشت مشابه دچار شده است. احساس میشود این نیز نوعی ویژگی به شمار رفته که ای کاش تأکید بر آن به صورت شفاف از سوی دولت اعلام شود. ویژگی دیگر دولت نهم در عرصه فرهنگی ایفای نقش مدعی به جای نقش مسوول در فعالیتهای هنری، فرهنگی و مطبوعاتی است. امروزه نگاه فرهنگی مدیران دولتی به گونهیی است که توقیف مطبوعات در وزارت ارشاد صورت میگیرد. البته آنها مدعی هستند که این توقیفها در هیات نظارت بر مطبوعات صورت گرفته که وزارت ارشاد نیز یک عضو آن به شمار میرود، اما این دلیل برای فردی مانند من که سابقه معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد را دارم قابل پذیرش نیست. چرا که میدانم وزارت ارشاد در هیات نظارت بر مطبوعات نقش محوری و تعیینکننده دارد. در عین حال بحث بر روی عدم نظارت نیست بلکه موضوع اصلی آن است که گویی دل برخی از مسوولان فرهنگی کشور از توقیف یک روزنامه مزاحم یا خبرنگاری ناهمسو خنک میشود. در حالی که باید بهرغم غیرهمسو بودن یک رسانه با آن در هنگام توقیف، دل مسوولان فرهنگی بسوزد و بدانند که تعطیلی رسانهها از افتخارات آنها خواهد کاست. هر دولتی که بر سر کار است باید به تکثر، تعدد و وجود فضای نقد در میان مطبوعات افتخار کند.
* اشاره کردید که وزارت ارشاد در این زمینه «ارشادی» عمل کردن را وظیفه اصلی خود میداند، یعنی بقیه نقشها و وظایف آن معطل مانده است؟
** به نظر من در این دوره از سه نقش حمایت، هدایت و نظارت که به طور معمول مسوولان فرهنگ و هنر کشور برای خود قائل هستند، به نقشی نظارتی و محدودکنندگی بسنده شده است. در واقع در هنگام تعطیلی یک نشریه و سایت خبری هیچ اظهار تأسفی از سوی مسوولان فرهنگی دیده نشده که البته این امر تنها به مطبوعات محدود نمیشود که این موضوع عجیبی است. یک فردی که از دستاندرکاران حوزه سینما به شمار رفته و به عنوان یکی از مشاوران ارشد رئیسجمهور نیز مشغول به فعالیت است، سینمای ایران را به مردهیی یا جنازهیی در حال حمل تشبیه کرده که گویی به سمت گورستان در حال حرکت است. این فرد باید به خاطر این اتفاق خواب نداشته باشد نه اینکه خود به توصیف این مسأله بپردازد. اینگونه مسائل نشانه همان برخورد ابزاری با مقوله فرهنگ است. تفکر دولت فعلی آن است که بخشی از فرهنگ و هنر که در دیگ سیاسی همسو با دولت میجوشد را حمایت کرده و آنهایی که در این دسته قرار نمیگیرند چه بهتر خواهد بود که نباشند. به نظر میرسد این تفکر سازگاری با اهداف کلان نظام ندارد. در یک جمله میتوان گفت برخورد دولت نهم و مسوولان فرهنگی و هنری آن یا به دلیل روانشناسی حرفهیی گذشته آنها یا پیشداوری آنها یا به دلیل اینکه خاستگاه سیاسی خاصی داشته و حالا فرصتی به دست آوردهاند با سرمایه فرهنگی و هنری کشور که سرمایه سالهای پس از انقلاب و دولتهای قبل از دولت نهم است، مصداقی از تاکتیک زمین سوخته است.
* این تاکتیک به چه معناست؟ به معنای اینکه باید محصولات قبلی زمین سوزانده شود تا دوباره و از ابتدا محصول تازه در آن بروید؟
** این بدان معناست که باید تا حد امکان گذشته را پاک کرده و محصول تازهیی که احتمالاً از نظر آنها قدسی، خیلی خوب و مطلوب و بازگرداندن آب رفته به جوی است را جایگزین آن کرد. این تفکر غلط بوده و لازمه غیرموجه آن، خط زدن گذشته انقلاب اسلامی و مجموعه نظام است.
* اگر بخواهیم با نگاهی جزءبهجزء حوزههای مختلف فرهنگی اعم از نشر (کتاب)، سینما و تئاتر، مطبوعات و رسانهها و سایر حوزههای فرهنگی را بررسی کنیم شرایط به چه صورت است؟ در دولت گذشته شاهد استفاده از خود فعالان فرهنگی و صنوف آنها در برپایی جشنوارههایی نظیر فجر و مطبوعات یا نمایشگاه کتاب بودیم اما اکنون شرایط به گونهیی است که ملاحظه میکنید. به بیان دیگر آیا یک دولت حق دارد که چون از سمتوسویی سیاسی به قدرت رسیده نظر خود را حتی برخلاف نظر فعالان آن حوزه تحمیل کند؟ آیا استعفای برخی مدیران دولت در بخش فرهنگی در کمتر از دو سال به دلیل عدم تطبیق خود با این نگاه است؟
** این امری کاملاً مشخص است. مهمترین مشکل با دیدگاه دولت آقای احمدینژاد برخورد از موضع نوعی قیمومیت و صاحباختیاری تام است.
اشکال دیگر، رفتار از موضع یک انقلاب جدید است. خیر! انقلاب قبلاً صورت گرفته و سالها نیز با حضور همین ارکان و شخصیتهای مهم نظام اداره شده است. البته وجود ضعف و قوت امری طبیعی به شمار میرود، اما به دلیل تصور برخی مبنی بر داشتن یک مأموریت الهی نانوشته و خارج از حدود قانونی، به نظر میرسد نوعی سوءتفاهم رخ داده است. یعنی رفتار قوه مجریه و مسوولان آن به گونهیی است که از حد و حدود و شأن حقوقی و عرفی آنها فراتر است.
* این شیوه برخورد در حوزه فرهنگ چه تأثیری داشته است؟
** تأثیر آن پژمردگی کنونی است که به طور کامل قابل لمس است.
من با دستاندرکاران هیچ یک از حرفههای فرهنگی و هنری برخورد نکردهام مگر آنکه از فضای موجود ناراضی بوده و برخی نیز به صراحت آن را در مطبوعات اعلام کردهاند. در حوزه ادبیات داستانی، در عرصه نمایش، موسیقی و سینما شاهد اتفاقات ناخوشایندی هستیم.
* در یکی از یادداشتهای خود از وداع با خیالپروری سخن گفته و با ذکر مصداقهایی، نگاه عملگرایانه را به تمامی احزاب و گروهها و برخی مسوولان تعمیم داده بودید، اما به نظر میرسد موضعگیریهای دو سال اخیر همان تعبیر شما یعنی «راه رفتن روی هوا» را به ذهن متبادر میسازد. چرا بهرغم نیاز کنونی کشور به «دولت واقعیت» بر برخی روشها همچنان پافشاری میشود؟
** برداشت من این بود و هست که به هر حال دوره خیالپروری گذشته و همه به نوعی در مقابل اصل واقعیت تمکین میکنند. این امر نه براساس یک مونوگرافی موردی براساس نوع برخوردهای دولت یا جریانات سیاسی بود، بلکه به نظر میرسد به عنوان اقتضای یک دوره تاریخی، برای هر انقلابی در هر کجای عالم امکان وقوع داشته، چه اینکه در بسیاری کشورها نیز اینگونه شده است. البته استثناهایی نیز وجود دارد اما به طور عام این وداع با خیالپروری و سخنان غیرواقعی در بسیاری از انقلابها و نظامها صورت گرفته است. چه اینکه پس از انقلاب اکتبر در شوروی، پس از انقلاب مائو در چین و پس از انقلاب الجزایر این اتفاق رخ داده و در ایران نیز به تبع آن در حال وقوع است. در واقع این امر را نمیتوان نه کاملاً خوب و نه کاملاً بد دانست چرا که دلایل خاص خود را داشته و یک واقعیت است. البته ممکن است انقلابی این واقعگرایی خود را به گونهیی ابراز کند که با خاستگاه آرمانی آن هماهنگ باشد.
پیششرط تحقق چنین امری نیز مهم و مقدم بودن اصل منافع ملی برای مدیران است که در این صورت هیچگونه نگرانی نیز وجود ندارد. در دولت نهم اما به نظر میرسد رگههای این خیالپروری گاهی اوقات به اندازهیی برجسته میشود که برای بخشهایی از خود دولت، مشکلاتی را پدید میآورد. درست به همین دلیل است که گاهی اوقات اصطلاحاً دست یکدیگر را خط زده و نسبت به هم موضعگیری میکنند که این امر نه برای دولت و نه برای کشور مطلوب نیست. در واقع هنوز امر برای برخی مشتبه است که میشود آنگونه که خواست آنها است واقعیات را رقم زد. ارادهگرایی که در بالا بدان اشاره شد در اینجا نیز برای مجموعه دولت مشکلاتی را ایجاد کرده است. این «مومی دیدن» به این معنا که جامعه همانند یک موم در دست آنها، امکان شکل گرفتن دارد، آثار و تبعات منفی زیاد خواهد داشت.