اگرچه روسیه از قرن 17، در مدار گسترش امپراتوری قرار داشته است اما نقطه اوج قدرت سیاسی و استراتژیک آن کشور را میتوان مربوط به دوران «الکساندر اول» و همچنین «استالین» دانست. رهبران یاد شده، حوزه نفوذ و قابلیت سرزمینی روسیه را به میزان قابل توجهی گسترش دادند. بهرغم «روح امپراتوری» در فرهنگ سیاسی روسیه، این کشور همواره از الگوی موازنهگرایی در نظام بینالملل حمایت به عمل آورده است. الکساندر اول را میتوان نجاتدهنده سیستم موازنه قوا دانست. وی در سال 181۴، بر امپراتوری ناپلئون پیروز شد. نیروهای نظامی روسیه، همواره با مارش نظامی و بدون شلیک حتی یک گلوله، وارد خیابانهای پاریس شدند. در سال 1815، الکساندر اول، نقش مؤثری در برگزاری کنگره وین و همچنین اعاده موازنهگرایی ایفا کرد.
آنچه الکساندر اول در کنگره وین (1815) به انجام رساند، استالین در «کنفرانس یالتا» (1945) تداوم بخشید. در مقاطع زمانی یاد شده، روسیه در حالی به ایفای نقش موازنهدهنده سایر قدرتهای بزرگ مبادرت میکرد که در منازعات پیشین به پیروزی رسیده بود. سرنوشت روسیه بعد از جنگ سرد، کاملاً متفاوت به نظر میرسد. در شرایط موجود، روسیه وارث شکست اتحاد شوروی در روند جنگ سرد است. به موازات کاهش قدرت روسیه، آمریکاییها توانستند به نتایج مؤثرتری برای ارتقای قدرت ملی خود نائل شوند. به اینترتیب ساختار نظام بینالملل با تغییرات مشهودی روبهرو شد. هزینههای دفاعی و استراتژیک آمریکا افزایش یافته، موقعیت اقتصادی آن کشور نیز در حوزه اقتصاد بینالملل بهگونه قابل توجهی ارتقا یافت؛ در حالی که روسیه در فرایند فروپاشی و افول موقعیت ساختاری قرار گرفته بود.
ظهور یلتسین در عرصه سیاست و امنیت ملی روسیه را میتوان انعکاس شرایط و فضایی دانست که طی آن روسیه در وضعیت افول قدرت قرار گرفته بود. در شرایطی که درآمد ملی روسیه کاهش یافته بود و از سوی دیگر زمینه برای بازتولید اقتصادی و استراتژیک آن کشور وجود نداشت؛ مقامات روسیه تلاش میکردند تا خود را در «ساختار کشورهای آمریکامحور» قرار دهند. در این ارتباط، «آندره کوزیرف» وزیر خارجه روسیه طی سالهای 95 - 1992 بر ضرورت الحاق کشورش به پیمان ناتو تأکید داشت. وی مقالهای را در نشریه «ناتو رویویو» منتشر کرد. نشریه یاد شده، ارگان تئوریک و تحلیلی سازمان پیمان آتلانتیک شمالی است. در این مقاله، میتوان نشانههای غربگرایی روسیه و ادغام در ساختار امنیتی آمریکا را مورد ملاحظه قرار داد. وی در این ارتباط بیان داشت:
«روسیه در شرایط سیاسی خاصی به سر میبرد. اگر فدراسیون روسیه دچار دگرگونی ساختاری شود یا امنیت آن تحت تأثیر موجهای واگرایی قرار گیرد، شاهد گسترش بیثباتی در بسیاری از حوزههای جغرافیایی هستیم. این امر «امنیت جهانی» را با مخاطره روبهرو خواهد ساخت. به هر میزان که آمریکا مسئولیت بیشتری درباره ثبات، امنیت و تعادل در روسیه آغاز کند، طبعا به نظم جهانی کمک بیشتری خواهد کرد. بنابراین، لازم است روسیه نیز مانند بسیاری دیگر از کشورهای اروپایی شرقی، نقش مسئولانهای در امنیت جهانی عهدهدار شود. ما خواستار الحاق به پیمان ناتو هستیم. تجربه نشان داده است که روسیه میتواند در کنار سایر قدرتهای بزرگ، نقش سازندهای را ایفا کند.»
آنچه «کوزیرف» مورد تاکید قرار میداد، مورد پذیرش سایر کشورهای غربی قرار نگرفت. بنابراین تلاش گسترده روسیه به نتیجه مطلوبی برای الحاق آن کشور به ناتو منجر نشد. در چنین شرایط و فضایی، موجهای جدید ناسیونالیستی از درونساختهای قدرت روسیه ظهور یافت و نیروهای مختلفی تلاش کردند تا نقش مؤثرتری در ساختار سیاسی روسیه ایفا کنند. این امر منجر به ظهور نیروی جدیدی شد که توسط «دومای روسیه» مورد حمایت قرار میگرفت؛ به اینترتیب، زمینه برای به قدرت رسیدن «یوگنی پریماکف» فراهم شد. وی تلاش داشت تا موقعیت روسیه را در سیاست بینالملل ارتقا دهد. از این مقطع زمانی به بعد، روسیه درگیر استراتژی جدیدی شد. بسیاری از تحلیلگران امنیتی روسیه بر ضرورت فعالسازی الگوهای جدید در رفتار استراتژیک و سیاست خارجی تاکید کردند؛ به این ترتیب در سال 1999 شاهد تنظیم مجدد استراتژی دفاعی روسیه هستیم. براساس رویکرد جدید، روسها تلاش کردند تا موقعیت خود را در سطح بینالمللی در قالب بازدارندگی ترمیم کنند. نشانه چنین شرایطی را میتوان افزایش هزینههای نظامی روسیه دانست؛ بنابراین، مقامات دفاعی روسیه در سال 1999، 2/4 میلیارد دلار هزینههای دفاعی خود را ارتقا دادند. این امر، نماد سمبلیک داشته و بیانگر آن است که روسیه در مورد دستیابی به موقعیت جدیدی در نظام بینالملل است.
در این دوران، زمینههای لازم برای به قدرت رسیدن «ولادیمیر پوتین» فراهم شد. وی چندین ویژگی را بر الگوهای رفتاری خود نهادینه کرده بود. از یکسو پوتین در زمره کارگزاران سازمان اطلاعاتی روسیه، موسوم به «کاگب» بود. از طرف دیگر، دارای گرایشهای ناسیونالیستی بوده و بر این اساس تلاش داشت تا روح اقتدارگرایی را در روسیه بعد از جنگ سرد، اعاده کند. این امر به مفهوم آن است که روسیه از توانمندی بالقوه برای ارتقای موقعیت تاریخی و ژئوپلیتیکی خود برخوردار است. ناسیونالیسم روسی بر نشانههایی از مقاومت در برابر قدرتهای مهاجم غرب و همچنین توسعهطلبی قرار دارد. «پوتین» توانست ناسیونالیسم مجروح روسی را با روح امنیتگرایی و ضرورتهای استراتژی پیوند دهد.
نتیجه چنین فرایندی را میتوان ظهور موج موازنهگرایی روسیه در برابر آمریکا دانست. مقامات روسیه در نیمه دوم دهه 80 و در دوران اقتدار گورباچف، تلاش داشته تا «خانه مشترک اروپایی» را از طریق اختلاف روسیه و اروپا ایجاد کنند؛ این امر بیانگر شکلبندیهای تاریخی گذشته درباره امنیت اروپا است. خانه مشترک اروپایی را میتوان در روح «کنگره وین» (1815) و همچنین «پیمان اتحاد مقدس» (1819) مورد ملاحظه قرار داد. در این مقطع زمانی، روسیه بر ضرورت حداکثرسازی تلاش و مشارکت جهت به کارگیری سیاستهای حفظ وضع موجود در قالب موازنهگرایی اروپایی تأکید داشت.
در دوران گورباچف، بار دیگر این الگوی تاریخی و استراتژیک مورد پیگیری قرار گرفت اما هیچ نتیجه مؤثر و مطلوبی حاصل نشد. در دهه 90، روسیه تلاش داشت تا هزینههای نظامی خود را کاهش دهد، درهم ریختگیهای اقتصادی را سازماندهی کند و به موازات آن، همکاریهای مؤثرتری را با آمریکا انجام دهد. رهبران روسیه از همکاری با آمریکا طرفداری میکردند. آنان خواستار شرایطی بودند که روسیه نیز در فضای استراتژیک جدیدی ـ که مبتنی بر گسترش ناتو به سوی شرق بود ـ پذیرفته شود. زمانی که چنین روندی به نتیجه مؤثر و مطلوب نرسید، مقامات روسیه (در سال 1999) در اولین اقدام واکنش خود در برابر فعالیتهای آمریکا و ناتو درباره یوگسلاوی ـ به خصوص مداخله آنان در کوزوو ـ مقاومت کردند. از این مقطع زمانی به بعد، نشانههای رفتار استراتژیک جدیدی ظاهر میشود که معطوف به استراتژی سنتی روسیه مبتنی بر موازنهگرایی جدید است. این امر، نشانههایی از مقاومت در برابر گسترش موج توسعهطلبی و مداخلهگرایی آمریکا محسوب میشود.
زمانی که آمریکاییها ـ به موازات الگوهای رفتار خود در جهت مداخلهگرایی و توسعهطلبی ـ به اقدامات تکمیلی بیشتری مبادرت کردند، زمینه برای واکنش روسیه به وجود آمد. بهرغم اینکه ولادیمیر پوتین حادثه 11 سپتامبر 2001 را محکوم کرد. اما با توسعه مداخلهگرایی آمریکا که در سال 2000 آغاز شده بود، مخالفت کرد. به موازات چنین وضعیتی، نشانههایی از روابط همکاریجویانه بین روسیه و چین آغاز میشود.
در سال 2001 شاهد شکلگیری «پیمان دوستی و صلح» (Peace and Friend ship pact) هستیم. این پیمان، به دعوت روسیه از چین انجام گرفت. این امر به مفهوم عبور از الگوهای مبتنی بر لیبرالیسم غربی است. وقتی رهبران روسیه به این جمعبندی رسیدند که همکاری با آمریکا هیچگونه نتیجه و مطلوبیتی ندارد، از الگوهای رفتاری جدیدی حمایت به عمل آوردند؛ این امر به سوی الگوی توازن قوا جهتگیری شده بود. به اینترتیب باید تاکید داشت که روسیه توانست مدل جدیدی را در روابط خود با آمریکا و کشورهای غربی سازماندهی کند که مبتنی بر «توازن قوا» است.
اصلیترین ویژگی مدل توازن قوا را میتوان محدودسازی استراتژیک آمریکا دانست. طراحان استراتژی جدید شامل افرادی همانند «کورزاکوف»، «یوگنی پریماکف» و «ولادیمیر پوتین» بودند. آنان هم اکنون نیز در سیاست و الگوهای رفتاری روسیه در برابر آمریکا، نگرانیهای امنیتی خود را در برابر موجهای جدید رفتار استراتژیک آمریکا به نمایش گذاشتند. آنان ابتدا، تلاشهای آمریکا را برای نقش «پیمان ضدموشک بالستیک» (ABM) محکوم کردند. نقش این پیمان به مفهوم گسترش برتریطلبی آمریکا برای کنترل همهجانبه اقتصاد و امنیت بینالملل محسوب میشود.
مقامات روسی بر این اعتقادند که نابرابریهای شدید در معادله قدرت بازیگران موجود در نظام بینالملل، دلیل کافی برای نگرانی درباره وضعیت خود را به وجود میآورد. آنان بر این اعتقادند که روسیه باید به منظور حفظ خود از اعمال قدرت یکسویه آمریکا و نیل به فضای استراتژیک جدیدی که مبتنی بر فقدان تبعیض باشد، باید روابط خود با آمریکا را محدودتر کرده و از همه مهمتر اینکه زمینههای لازم برای «ائتلاف توازن قوا» در برابر آمریکا را به وجود آورد. آنان هرگونه شرایطی که مبتنی بر ایجاد ساختار هژمونیک است را نفی کرده و به اینترتیب، تلاش دارند تا از قابلیتهای خود برای نیل به شکل جدیدی از توازن که مبتنی بر توافق قوا باشد، بهرهمند شوند. اگر آمریکا درصدد حداکثرسازی نفوذ خود در قالب گسترش ناتو است، طبیعی است که نیروی جدیدی در حال شکلگیری بوده که میتوان آن را گروه کشورهای ضدائتلاف دانست؛ روسیه و چین محور اصلی چینن گروهی را تشکیل میدهند. «جان ایکنبری» بر این اعتقاد است که هرگاه رهبران روسیه و چین با یکدیگر مذاکره میکنند، درباره خطرات هژمونی آمریکا برای نظام بینالمللی تبادلنظر کرده و به اینترتیب، تلاش دارند تا از افزایش قدرت آمریکا در حوزههای مختلف جغرافیایی، جلوگیری به عمل آورند.
نشانه دیگری از مقاومت روسیه در برابر سیاستهای توسعهطلبانه آمریکا را میتوان در ارتباط با طرح «دفاع ملی ضدموشکی» (MND) مورد توجه قرار داد. آمریکاییها تلاش داشتند تا چنین پروژهای را در اروپا فعال کرده و جهت تثبیت موقعیت خود، ترجیح دادند پایگاههای جدید رهگیریشان را در کشورهای جمهوری چک، مجارستان و لهستان سازماندهی کنند. مقامات روسیه با این الگوی رفتاری مخالفت کردند. دیدار رهبران روسیه ـ آمریکا در حاشیه اجلاسیه 8 کشور صنعتی غرب موسوم به گروه 8G را میتوان اولین واکنش رسمی روسیه نسبت به اقدامات جدید آمریکا دانست. از سوی دیگر، با افزایش قابلیتهای این کشور برای مقابله با توانمندیهای امنیتی و استراتژیک آمریکا مواجه شدند. نشانه این فرایند را میتوان در فعالسازی پروژههای اقتصادی در اقیانوس منجمد شمالی دانست. اگرچه در فضای جدید، روسیه نمیتواند به تنهایی مطلوبیتهای اقتصادی مؤثری را به دست آورد اما چنین روندی را باید به عنوان نماد تعارض کمشدت و تلاش برای حداکثرسازی توازن قوا در برابر رویکردهای یکجانبه آمریکا دانست.
هماکنون میتوان شاهد برخی دیگر از اختلافات سیاسی و امنیتی در روابط آمریکا و روسیه بود. آمریکاییها تلاش دارند تا فضای انتخاباتی روسیه در سال 2008 را لیبرالیزه کنند. این امر به مفهوم آن است که آنان با لیبرالهای روسی، بیش از ناسیونالیستها و سوسیالیستهای رادیکال به توافق دست مییابند.
به همین دلیل است که آمریکا تلاش پایانناپذیری برای حداکثرسازی نفوذ سیاسی خود در روسیه را مورد پیگیری قرار میدهد. الگوی رفتاری آمریکا در گرجستان، قرقیزستان و روسیه سفید، نشانههایی از فعالسازی گروههای اجتماعی جهت دموکراتیزهسازی جامعه و سیاست را نشان میدهد؛ این امر به مفهوم آن است که آمریکا در سال 2008 به مداخلات خود در سوژه امنیتی روسیه ادامه خواهد داد.
روسیه نیز برای بقا و حفظ هویت خود، چارهای جز فعالسازی الگوهای معطوف به موازنه قدرت ندارد. در فضایی که امکان ظهور الگوهای امنیتی همکاریجویانه در روابط روسیه ـ آمریکا وجود ندارد، طبعاً نمیتوان به «توافق قدرت» در روابط بازیگران مؤثر در نظام بینالملل امیدوار بود. روسیه و غرب طی سالهای طولانی در فضای رقابتی با یکدیگر قرار داشتهاند. طی سالهای 98 - 1992 چنین روندی تغییر یافت، اما به کارگیری الگوهای انعطافپذیر از سوی لیبرالهای روسی، هیچگونه مطلوبیت استراتژیک برای آنان ایجاد نکرده است.
هماکنون بار دیگر رقابت روسیه ـ آمریکا در فضای جدیدی قرار گرفته است که براساس نشانههای توازن قدرت، پیگیری میشود. زمانی که ناسیونالیستهای روسیه به این جمعبندی رسیدند که امکان هویتیابی آنان از طریق الگوهای معطوف به «توافق قدرت» وجود ندارد، به روندهای جدیدی روی آوردند که براساس الگوهای سنتی در رفتار آنان سازماندهی خواهد شد؛ این امر نشان میدهد که معادل «توازن قدرت» بیش از «توافق قدرت» در روابط روسیه ـ آمریکا کارساز و تعیینکننده خواهد بود.