ترجمه و تنظیم: محمدعلی فیروزآبادی
شنبه روزی در ماه جولای 2006 تلفن «نیر» به صدا درآمد و او حدس زد باید مسأله مهمی باشد. این دانشجوی اقتصاد در آن روز همراه با دوستانش در شمال تلآویو نشسته بود و در آن سوی خط صدای فرمانده واحد پیشرو ویژه به نام «یائل» را میشنید که از او میپرسید آیا حاضر است فرماندهی نفرات این واحد را برای حمله به لبنان بپذیرد؟ و نیر یا همان افسر احتیاط جواب مثبت داد و یک روز بعد به جای رفتن به دانشگاه عازم جنگ شد.
خدمت سربازی در اسرائیل اجباری است و مردان 3 سال و زنان 21 ماه باید در خدمت ارتش باشند. این ارتش در حال حاضر 168000 کادر ثابت و 408000 نیروی احتیاط دارد، یعنی از هر 12 اسرائیلی یک نفر به نوعی ارتشی است و هرگاه جنگی در بگیرد نیروهای احتیاط باید بلافاصله وارد عمل شوند. آخرین جنگ در 12 جولای 2006 شروع شد و ارتش اسرائیل به بهانه ربوده شدن 2 سرباز اسرائیلی در جنوب لبنان به خاک این کشور حمله برد و در همان اکثر نیروهای جوان احتیاط را به جنگ فراخواند. منطق حکومت اسرائیل برای وادار کردن این جوانان به جنگ این بود: پدربزرگهای شما برای پایهگذاری دولت اسرائیل جنگیده بودند، پدران شما در جنگ شش روزه مرزهای اسرائیل را گسترش دادند. در نخستین جنگ لبنان در 1982 شما کودکانی بیش نبودید و حال دومین جنگ با لبنان از آن شما است!
جنگ اخیر پس از 34 روز با اعلام آتشبس و با ناکامی ارتش اسرائیل پایان یافت، جنگی که در جریان آن 1200 لبنانی غیرنظامی و 119 نظامی اسرائیلی کشته شدند. 9 نفر از واحد نیر هم کشته و 20 نفر بشدت مجروح گشتند و در میان کشتهشدگان بهترین دوست نیر هم قرار داشت. نیر قبل از آن جنگ در یک دانشگاه غیردولتی در «هرزلیا» واقع در چند کیلومتری شمال تلآویر درس میخواند و در همان حال در کنار دوستانش کافهای به نام «ریو» را اداره میکرد و زندگی مرفهی را فراهم کرده بود اما بعد از آن جنگ بود که همه اینها را از دست رفته دید.
و حال این جوان 26 ساله در آپارتمانش در تلآویو بیکار نشسته است و با حالتی بهتزده از خاطرات دوران جنگ میگوید. واحد او از 39 نفر تشکیل شده بود که نیر با 11 نفر از آنان دوران سه ساله دشوار خدمت در یگان ویژه را گذرانده بود. آنها با 60 کیلو کوله پشتی و تجهیزات و بستههای آذوقه 6 روز به خاک لبنان یورش بردند. و زمان کوتاهی پس از نیمه شب از مرز لبنان گذشتند و صبح زود به دهکده «دبل» رسیدند. تقریباً جنوب لبنان خالی از سکنه بود و بخشی از مردم برای امان ماندن از آتش بمباران گسترده ارتش متجاوز اسرائیل صحنه منطقه را ترک کرده بودند. افراد واحد نیر در یک خانه خالی اتراق کردند. چند ساعت بعد نخستین راکت ضدتانک حزبالله به دیوار اتاق نشیمن اصابت کرد یعنی همان محلی که اکثر سرباران در آن قرار داشتند. اما نیر شانس آورد زیرا در فضای کوچکی در کنار این اتاق به خواب رفته بود: «به چنان خواب عمیقی فرو رفته بودم که مجبور شدند بیدارم کنند. آنها در آنجا مرده بودند و من خواب بودم» و این مسألهای است که نیر تا به امروز از درک آن عاجز بوده است.
«راکت به اتاق نشیمن اصابت کرد یعنی جایی که 30 سرباز در آن مستقر بودند. پنج نفر از آنان کشته و دوازده نفر زخمی شدند» از این لحظه به بعد یعنی از لحظهای که نیر در اتاق نشیمن را باز میکند، حافظهاش کاملاً پاک شده است و دوستانش برای وی آن لحظهها را حکایت کردهاند! ارتش اسرائیل در همین نخستین واکنش حزبالله تلفات سنگینی داد. نیر دستور تخلیه محل را میدهد و زخمیها را به خارج ساختمان میبرند. حافظه نیر زمانی باز میگردد که دومین راکت به خانه اصابت میکند، در حالی که آنها در آستانه در خانه بودهاند: «به زمین افتادم و در همان حال به پائین نگاه میکردم. نمیدانستیم که آیا هنوز زندهام یا نه». بر اثر حمله دوم 4 سرباز دیگر کشته شدند و روز بعد آنها به سوی مرز عقبنشینی کردند و بدینترتیب جنگ برای آنان به پایان رسید.
نیر هنوز هم یک ترکش در کنار ریه خود دارد، پزشک چند ترکش دیگر را از بدن وی خارج کردهاند. به هر صورت او به خانه بازگشت و سه ماهی به اروپا رفت اما چهار ماه بعد به نوعی درهم شکست. از آن زمان نیر دیگر نمیتـواند حواس خود را معطوف به چیزی کند و از افسردگی و کابوس رنج میبرد: «من دانشجویی بودم که ناگهان به ارتش کشانده شدم. همه چیز چنان به سرعت گذشت که نتوانستم در مورد آن تأمل کنم. چمدانم را بستم و به پدر و مادرم تلفن زدم و سپس عازم جنگ شدم. اما هنوز هم بازگشتی از سربازی به دانشجویی نداشتهام». حال دیگر او به ندرت به دانشگاه میرود. آن کافه هم تعطیل شده و همه آنچه هدف زندگی وی بود، همان صندلیهایی است که از آن کافه تعطیل شده در گوشه آشپزخانه او تلنبار شده است. نیر تنها برای خرید آن هم صبح زود یعنی زمانی که کنار ساحل خلوت است از خانه خارج میشود. هنوز هم پوتینهای سربازیاش در جاکفشی قرار دارد و هنوز هم به کف آن پوتینها خاک سرخ لبنان چسبیده است.
پزشک معالج افسردگی حاد وی را گواهی کرده است. نیر میگوید که احساس گناه میکند و عقیده دارد که اگر تصمیم دیگری در آن روز حمله گرفته بود، آن اتفاق نمیافتاد: «هر روز به آن سربازان مرده فکر میکنم و خود را گناهکار میدانم». نیر در حال حاضر دوبار در هفته نزد روانپزشک میرود. یکی از دوستانش برای او وسایل نقاشی خریده تا نقاشی کند. نیر سعی دارد تا زندگی جدیدی برای خود بسازد اما هنوز نمیداند چطور به این زندگی ادامه دهد: «وقتی مرگ را به چشم خود دیده باشی دیگر هیچچیز آنطور که قبلاً بوده است، نخواهد بود».
میتوان گفت که این سربازان سابق به همان اندازهای از پیامدهای جنگ رنج میبرند که جامعه اسرائیل هرگز نتوانست آن جنگ را بپذیرد. جنگ لبنان در داخل اسرائیل هنوز جنجالبرانگیز است. 90 درصد از اسرائیلیها در همان روزهای آغازین جنگ علم مخالفت با آن را برافراشتند. افکار عمومی جهان بمباران غیرنظامیان را محکوم کرد و آن دو سرباز هم آزاد نشدند و برخلاف میل اسرائیل حزبالله هم قدرتمندتر شد. در نهایت هم اسرائیل بود که قرارداد آتشبس را امضا کرد. این جنگ نخستین جنگی بود که اسرائیل در آن شکست خورد و افسانه دروغین ارتش اسرائیل درهم شکست. این جنگ جنگی بود که برخلاف گذشته کسی از سربازان آن به عنوان قهرمان یاد نکرد و به عبارتی این جنگ، جنگ شکست خوردههای اسرائیلی بود.
هر کس در این جنگ چیزی را از دست داد و «رآنان» ـ دیگر دانشجوی اسرائیل ـ اعتقاد خود به ارتش اسرائیل را از دست داد. او زمانی این اعتقاد را از دست داد که در خانهای در جنوب لبنان بود و مشتی برنج در دست داشت و در همان حال همقطاراتش برای چیدن خیار و گوجه جان خود را به خطر میانداختند. آنها از چند روز پیش چیزی جز کنسرو ماهی و ذرت و چند تکه نان نخورده بودند و حال همان آذوقه و آب هم تمام شده بود. قرار بود که آن ماموریت 36 ساعته باشد اما 3 روز طول کشیده بود.
رآنان 2 روز پس از آغاز جنگ و طی تماسی تلفنی به جنگ فراخوانده شد و با خود گفت: «چند روزی میروم و دوباره برمیگردم اما در عوض از شر امتحانات دشوار پایان ترم خلاص میشوم». زیرا هر دانشجویی که به خاطر جنگ از امتحانات محروم شود، مشکلی نخواهد داشت.
اما آن چند روز چند هفته شد، چند هفتهای که رآنان نیمی از آن را در کنار مرز و نیم دیگرش را در خاک لبنان گذراند. او میگوید: «برخی از ما اونیفورمها و کلاههای جنگ یوم کیپور (1973) را به تن داشتیم و همه چیز بینهایت بد برنامهریزی شده بود. این آن ارتشی که من تصور میکردم نبود و هیچ موفقیتی هم به دست نیامد. ما میترسیدیم و نمیدانستیم که میتوانیم به رهبران و فرماندهان خود اعتماد کنیم یا نه». مأموریت اصلی آنها یعنی تسخیر مواضع حزبالله و جلوگیری از پرتاب موشک به اسرائیل، تقریباً شکست خورد. هر لحظه هم در خطر حمله قرار داشتند و خانهای هم که به عنوان سنگر از آن استفاده میکردند آماج راکتها بود. یک روز گروهی از افراد یگان رآنان ناگهان با یکی از رزمندگان حزبالله که از میان بوتهها سر برآورد روبهرو شدند. آن مرد پای یک سرباز اسرائیلی را هدف قرار داد و سپس رگبار گلولهها بر وی باریدن گرفت. این نخستین باری بود که آنان مستقیم با یکی از افراد جبهه دشمن روبهرو میشدند.
سایه جنگ همواره بخشی از زندگی رآنان بوده است زیرا وی در منطقهای در شمالشرقی اسرائیل میان سوریه و لبنان بزرگ شده و آنجا همیشه آتش جنگ روشن است. دوران سربازی را هم در مناطق اشغالی لبنان (که در سال 2000 از اشغال درآمد) سپری کرده است. او پس از جنگ اخیر مانند بسیاری دیگر به سفر رفت تا دوباره خود را پیدا کند (با آثار روانی جنگ مقابله کند) اما نتوانست و به اسرائیل بازگشت و حال دانشجوی 29 سالهای است که تازه ترم چهارم را میگذراند. او میگوید: «این جنگ مرا 20 سال پیر کرد و حالا خودم را 50 ساله احساس میکنم». و بعد از 2 هفته که به کمپ سربازان اسرائیلی بازگشت با جوانان بهتزدهای روبهرو شد که در نوبت حمام بودند و مثل او کلامی از آنچه گذشته بود بر زبان نمیآوردند. شاید هیچکدام از آنان تا چند وقت پیش از آن تصور نمیکردند که اصولاً جنگی در بگیرد.
رآنان از آن زمان دیگر هرگز در مورد جنگ با کسی صحبت نکرد، حتی با پدرش که خود زمانی در جنگ شش روزه شرکت داشته است. برای او دیگر توانی باقی نمانده و نمیخواهد با کسی از هراسهایش و از آنچه دیده است سخن بگوید. در اسرائیل هر کس از پیامدهای حنگ رنج ببرد باید نزد روانپزشک برود و در این صورت در جامعه به عنوان کسی که تحمل سختی را ندارد به حساب میآید.
ارتش اسرائیل شاید مهمترین نهاد رسمی این دولت اشغالگر باشد و خدمت سربازی برای همه مردم به غیر از معتادان به مواد مخدر و معلولان الزامی است. تخلف و سرپیچی از این قانون هم نه تنها مجازاتهای جزائی دارد بلکه فرد متمرد را همیشه در جرگه «غیرخودیها» قرار میدهد. حتی در زمان صلح هم در جایجای اسرائیل با زنان و مردان اونیفورمپوشی روبهرو میشویم که یا در حال خدمت و یا در حال مرخصی هستند. حضور ارتش و نظامیگری در اسرائیل چنان آشکار است که کسی نمیتواند اهمیت آن را نادیده بگیرد. «دان بارون» استاد روانشناسی دانشگاه «برشوا» میگوید: «جامعه ما بیش از آنچه باید نظامی است. متأسفانه جامعه ما به اسلحه عادت دارد، همانطور که با جنگ و اشغالگری خو گرفته است».
پس از پایان جنگ اخیر تظاهرات اعتراضآمیزی در تلآویو برپا شد و جالب آنکه تظاهراتکنندگان علاوه بر این که به جنگ معترض بودند نسبت به آنچه پیش آمد اعتراض میکردند. «دانیل» دانشجوی 28 ساله علوم سیاسی میگوید: «در تلویزیون و روزنامهها و همه جای دیگر همیشه در مورد ارتش صحبت میشود و سربازان و واحدهای نظامی را نشان میدهند». دانیل نیز به همراه دو دوست هم دانشگاهیاش سال پیش به جنگ اعزام شدند. تنها پنج درصد از سربازان وظیفه اسرائیل سالانه در یگانهای ویژه پذیرفته میشوند و هرگاه جنگ شود افراد این یگانها نخستین کسانی هستند که احضار میشوند. دانیل در حالی که به پاهایش نگاه میکند میگوید: «در واقع من به خاطر اسرائیل به جنگ نرفتم بلکه به خاطر دوستانم این کار را کردم». او میگوید: «خیلی مضحک بود. ما غیرنظامی بودیم و در تلآویو زندگی میکردیم که ناگهان از طریق تلفن ما را به جنگ فراخواندند و همان تلفن زندگی ما را تغییر داد». هنگامی که با وی تماس گرفتند، دانیل به همراه دوستانش در کافهای نشسته بودند و در مورد جنگ صحبت میکردند. آنها هم خدمت سربازی را در یگانهای ویژه گذرانده بودند: «با خودم فکر کردم که چرا من؟ چرا من در واحدهای ویژه خدمت کردم که حالا مجبور به جنگ کردن باشم؟»