الف ـ سیر تحول تاریخی سکولاریسم
سکولاریسم دستاورد و تحولات فکری است که پس از نهضت فکری یا رنسانس در اروپا ایجاد شد. این تحولات فکری واکنشی علیه تعلیمات قرون وسطی در اروپا بود. سکولاریسم نتیجه منطقی درگیری و تنازع فرهنگی اروپا پس از عصر روشنگری است. در یک نگرش کلی قرون وسطی دارای ویژگیهایی است به لحاظ سیاسی، حقوق خصوصی و عمومیمختلط و بهمریخته و به لحاظ فکری بارزترین مشخصه این دوره، فقدان انتقاد و درک تاریخ، نقصان روحیه بررسی و پژوهش و تحقیق و احترام بیش از اندازه به قدرت است. خصوصیت دیگر این دوره یکسانانگاشتن دولت با میراث خصوصی یک خانواده با تمام نتایجی است که بر این اصل مترتب میشود. از دیگر ویژگیهای این دوره قدرت کلیسا است. در دو قرن اولیه قرون وسطی، مسیحیت به تدریج رشد کرد، در ابتدا مسیحیان به قدرت مادی بیعلاقه بودند، این امر برخاسته از متن انجیل بود که به این نکته اشعار داشت آنچه را متعلق به قیصر است به قیصر واگذار و آنچه را متعلق به خداست به کلیسا و پاپ. اما این بیعلاقگی دیری نپایید و وقتی که بیشتر مردم و حتی امپراتورها به دین حضرت مسیح گرویدند دوام نیافت. با مسیحی شدن کنستانتین امپراطور، مسیحیت رشد قابل توجهی کرد. در امپراتوری روم، قدرت دنیایی و قدرت دینی با هم آمیخته بود و امپراتور پیشوای مذهبی نیز به شمار میرفت. ولی تشکیلات کلیسا این آمیختگی را نمیپذیرفت. در اواخر قرن نهم نظریه برتری قدرت کلیسا بر قدرت غیردینی به درجه تکامل خود رسید. از قرن یازدهم به بعد در اروپا پیشرفتهایی حاصل شد که به کلیسا نیز سرایت کرد و منجر به نضج فلسفه مدرسی گردید. در این قرن بر قدرت فوقالعاده پاپ افزوده شد. در قرن دوازدهم فلسفه مدرسی به رشد خود ادامه داد و تعارض امپراتور و دستگاه پاپ نیز تداوم یافت. نظریاتی که از برتری قدرت غیردینی حکایت مینمود و نظراتی که از استقلال هردو قدرت دفاع میکردند و هر دو قدرت را منبعث از اراده الهی میدانستند چالش ایجاد شد. در این قرن جنگهای صلیبی نیز اتفاق افتاد این جنگها به لحاظ فرهنگی برای اروپا اهمیت والایی داشت زیرا موجب انتقال فرهنگ مشرق زمین به اروپا و آشنایی آنان با این فرهنگ شد. در قرن سیزدهم توماس آکویناس بزرگترین فیلسوف مدرسی ظهور کرد. اما در سالهای پایانی این قرن، علیرغم تداوم نزاع بین کلیسا و دولت، زمان تحول فرا رسیده بود، در این قرن فلسفه قرون وسطایی از هم پاشید. به لحاظ فکری راجربیکن که تحت تأثیر بسیاری از علوم مسلمانان قرار گرفته بود نخستین کسی بود که اعتقاد داشت فقط روشهای تجربی یقینآور است. میتوان ادعا کرد که پیشینه تاریخی سکولاریسم به قرن سیزدهم به بعد باز میگردد.
از جمله پیشگامان سکولاریسم در قرن چهاردهم دانتی و پترارک هستند. دانتی در قصیدهای طولانی به تمسخر جهان آخرت پرداخت. پترارک که اهل ایتالیا بود به مادیگرایی و اومانیسم اظهار دلبستگی کرد. به این ترتیب نهضت نوزایی در قرن چهاردهم و پانزدهم از ایتالیا آغاز گشت و حاملان فکری آن، بخصوص در قرن پانزدهم مدعی بودند که دین تنها پاسخگوی مشکلات و نیازها نیست. یکی از زمینههای شکلگیری سکولاریسم در این زمان، اهتمام بیش از حد به علوم انسانی، مانند لغت، شعر، تاریخ و ادب است، هدف این کار تبیین رابطه انسانها با یکدیگر و ایجاد تفاهم در جهت تشکیل جامعه برتر بود. قدرتمندی دولتهای بزرگ در قرن پانزدهم که مرهون کشف باروت و تحولات سریع سیاسی و فرهنگی بود از زمینههای مهم شکلگیری سکولاریسم است. در معماری، نقاشی و شعر نیز در نهضت روشنگری تحول عمیقی ایجاد گردید. لئونارد داوینچی به عنوان هنرمند، عالم و مهندس، اصول اساسی و مبادی بسیاری از کشفیات را اعلام کرد که شامل مرکزیت خورشید در اخترشناسی و مکانیک گالیلهای بود. وی معتقد بود که باید پژوهشهای علمی، ریاضی و صنعت جایگزین پژوهشهای نظری گردد. ماکیاولی امپراتوران را به استقلال عمل در قبال کلیسا دعوت کرد. وی تیرهبختی را ناشی از حاکمیت کلیسا دانست و آن را سخت مورد انتقاد قرار داد.
مونتنی از دیگر متفکران عصر نهضت فکری است. در بیشتر نوشتههای او طبیعتگرایی و احیای شکاکیت به چشم میخورد. اصلاح دینی یا رفرمیسم حرکت دیگری است که در جهت بنیاننهادن عصرجدید از آن یاد میشود. پیشتازان این حرکت لوتر و کالون و لویولا بودند. فرانسیس بیکن متعلق به سده هفدهم است که معتقد به شکوفایی جریان تجربهگرایی در انگلستان بود. و رنهدکارت بنیانگذار عقلگرایی است که هردو مکتب بر ویرانههای فلسفه قرون وسطی بنیان نهاده شدهاند. بیکن روش تجربی را به کار بست و معتقد به مذهب طبیعی در قبال مذهب مبتنی بر وحی بود. جانلاک با جدایی سلطه دنیایی از سلطه کلیسایی و عدم دخالت کلیسا در سیاست گامیاستوار به سوی سکولاریسم برداشت. تفکر سکولاریسم در قرن نوزدهم از تداوم عمیقی برخوردار گردید. برخی از نظریهپردازان مهم در این زمینه داروین است که انتشار نظریاتش در جهان اسلام موجی از تعارضات فکری ایجاد کرد. نیوباخ مهمترین پایهگذار سکولاریسم الحادی است. وی بطور صریح مدعی است که محور دین خدا نیست بلکه انسان است و دین ساخته و پرداخته دست انسان میباشد. مارکس از دیگر نظریهپردازانی است که به شدت از باخ متأثر است. مارکس با هدف الغای دین نه تنها جدایی دین از سیاست را جایز شمرد بلکه دین را افیون ملتها دانست. فروید با نگرش روانشناختی، دیدگاه باخ و مارکس را تکمیل کرد. از دیگر فلاسفه این قرن نیچه بود که ملحد و منکر وجود خداوند بود و در نظریات خود مرگ خدا را اعلام کرد و انسان را ظالمترین حیوان میدانست. ژانپلسارتر نیز از فلاسفه این سده به شمار میآید که همانند نیچه منکر خداوند بود و ادعا میکرد که انسان در سایه اختیار و آزادی، جوهر وجودی خود را به تعالی میرساند و اعتقاد داشت که وجود مقدم و حاکم بر ماهیت است. ژانپلسارتر میگوید همواره با آنارشیستها موافق بودهام. چون تنها کسانی بودند که انسان را کامل و ساخته شده از کنش اجتماعی تصور کردند.
ب ـ بنیادهای فکری سکولاریسم
1ـ انسان محوری (اومانیسم)
اومانیسم جوهر فرهنگی عصرجدید غرب است. بر اساس این اصل، انسان مدار و محور همهچیزها و خالق همه ارزشها و ملاک تشخیص خیر و شر است. وجدان انسانی داور نهایی در تشخیص کژیها از خوبیهاست. ورای انسان و عمل او، ارزش و اخلاق و فضیلتی وجود ندارد. در تفکر اومانیستی انسان جای خدا مینشیند. مفهوم اومانیسم در مشرب سکولاریسم حاکمیت امیال است و چنانچههابز اعتراف میکند این امیالاند که به اعمال انسانها جان میبخشند و بر آنها سلطه دارند. عقل و اندیشه در رابطه با آنها صرفاً ابزارند و نقش دیدهبان و جاسوسهایی را دارند که در جهت یافتن راههایی برای نیل به امیال تلاش میکنند. هیوم پارا فراترگذاشته و اخلاقیات را نیز تابع امیال دانسته است. هدف مهمتر و نتیجه دیگر حاکمیت اومانیسم زمینیکردن دین و بیاعتباری آن است. اومانیسم مدعی است که بهشت موعود را در همین جهان فراروی انسانها قرار میدهد. اومانیسم ملاک و تکیهگاه تشخیص ارزشها را خود انسان میداند. روسو از بنیانگذاران این نظریه، مدعی است که وجدان انسان تنها مرجع تشخیصدهنده خیر و شر است و ارزشها منبع ماورایی ندارند. همه انسانها به جای تعهد در قبال خداوند در برابر وجدان مسئولیت دارند.
2ـ فردگرایی
فردگرایی یکی از رهیافتهای حاکم بر اومانیسم است منظور از فردگرایی(Individualism) در منظر فلسفی نوعی انسانشناسی است که به فرد استقلال و شخصیت میدهد. سکولاریسم آمیخته با درکی مبتنی بر اصالت فرد انسانی است پس از عصر روشنگری ماکیاولی فقط خود را واقعیت میدانست وعقیده داشت افراد در تأمین هدفها و خواستهای خود باید آزاد باشند. در مکتب لیبرالیسم که یکی از پیامدها و نتایج سکولاریسم است فردگرایی به مثابه عنصر اساسی آن مدنظر قرار گرفته است. لاک وهابز که از نویسندگان این مکتب محسوب میشوند برای فرد اهمیت شایانی قایلاند.هابز انسانی را به تصویر میکشد که فاقد هرگونه کیفیت اجتماعی است. کیرکگارد از نمایندگان مهم مکتب اصالت فرد میباشد او مدعی است که هدف از همه تلاشها این است که فرد روح خود را از جهان فاسد و خراب حفظ کند.
3ـ عقلمداری (راسیونالیسم)
یکی دیگر از مؤلفههای سکولاریسم، عقلگرایی است. بدینمعنی که معتقد است انسانها قادرند با استفاده از عقل همه مسایل را درک و حل کنند. سکولاریسم براساس این مبنا، یافتههای دینی و نهادهای آن را غیرعقلی قلمداد میکند. عقل داور نهایی در منازعات است و مستقل از وحی و آموزشهای الهی قدرت اداره زندگی بشر را دارد. یکی از پیامدهای عقلگرایی غرب، دینستیزی است. از قرن هیجده به بعد عقلانیت در جامعه غربی به گونهای مطرح شد که دین را ضدعقل معرفی میکرد. به لحاظ پیشینه تاریخی، سنت عقلگرایی به دکارت بازمیگردد. جمله معروف او فکر میکنم پس هستم بیانگر این واقعیت است.
4ـ علم محوری
علمگرایی از دلایل و مبانی فکری سکولاریسم است به این معنا، ایمان به علم نقش مذهب را در حیات انسانها ایفا میکند. به دیگر سخن نیازی به احکام شرعی و دستورات دینی نیست و یافتههای علمی برای اداره جامعه کافی میباشد. علمگرایان معتقدند معرفت تجربی بر معارف دینی مقدم است و همه معارف باید خود را با این معیار شناخت منطبق کنند. هر آنچه قابل تجربه حسی باشد مقبول است و هرچه نباشد به کنار نهاده میشود. پوپر یکی از تجربهگرایان معاصر معتقد است که در علوم طبیعی، آزمایش معیار و محک صحت و درستی یک مسأله است، اما در امور دینی و متافیزیکی، آزمایشی که فیصلهدهنده مسأله باشد نداریم. لذا علم مقدم بر دین است.
5ـ سنتگریزی و نوگرایی
منظور از سنتگریزی، دینزدایی است نه آداب و رسوم ملی که از عناصر قوامبخش فرهنگ جدید است. سکولاریسم فرهنگ جدیدی است که جایگزین نظام فکری مبتنی بر کلیسا و مسیحیت در غرب شده است. ماکیاولی یکی از پیشتازان سنتگریزی است و بسیاری از نویسندگان متأخر او را الگو قرار داده و از وی تبعیت کردهاند. در نگاه ماکیاولی نظام سیاسی بر قدرت استوار است و اخلاق و دین در آن جایگاهی ندارند. در نگرش ماکیاولی طبیعت انسانی شرارت است. چنانچه در نگاه لاک لوح نانوشته است که هرطور بخواهیم میتوانیم آن را شکل دهیم. در اداره امور جامعه، نیروهای ماورای طبیعی نقشی ندارند. از انسان نیز تعریف جدیدی ارایه میشود. خداوند نیز به شکلی جدید مورد شناسایی واقع میشود که با خداشناسی پیشین تفاوت بنیادی دارد. تصویری که امروزه غربیها از مذهب دارند این است که مذهب و دین ساکن و ثابت است در حالی که یکی از ویژگیهای عمده فرهنگ و تمدن کنونی تحول و تطور است و دین پاسخگوی نیازهای جامعه و زمان نیست.
6ـ ماشینانگاری جهان (ماشینیسم)
یکی از مبانی سکولاریسم دنیامداری در مقابل آخرتمداری است. منظور از این اصل توجه به ارزشها، اصول و معتقدات دنیوی در مقابل اندیشههای اخروی میباشد. جهان در نگاه بسیاری از فلاسفه قرن هیجدهم و بخصوص اصحاب دایرهالمعارف، به مثابه ماشین عظیمی متشکل از اجزاست. به گونهای منظم ترکیب شده و ماشین را به حرکت واداشته است. از دیدگاه نظریه ماشینیسم خداوند جهان را آفریده و رها ساخته است. همانگونه که ساعتساز، ساعتی را ساخته و آن را رها کرده تا بدون اینکه نیازی به سازنده داشته باشد کار کند. از سوی دیگر قول داروین مبنی بر تصادفی بودن ظهور انسان و تکامل او و تنازع بقا و بقای اصلح بیانگر نگرش ماشینی به جهان طبیعت است.