تاریخ انتشار : ۱۵ آبان ۱۳۸۷ - ۱۱:۰۷  ، 
کد خبر : ۳۵۹۰۸

آمریکا در آستانه نوشیدن جام زهر!


 داریوش سجادی
تحقیقاً در تقابل شکل گرفته میان تهران و واشنگتن، با عنایت به داده‌های سیاسی و نظامی ‌موجود در منطقه نمی‌توان منکر موضع بالا دستی ایران در مواجهه با آمریکای فعلی شد. اما پرسش کلیدی آن است که آیا این موضع فرادستی تضمین کننده عبور ظفرمندانه ایران از بحران موجود است؟
 دولتمردان جمهوری اسلامی ‌باید متوجه این نکته مهم باشند که ایالات متحده در آرایش سیاسی ـ نظامی‌ متفوقانه فعلی ایران، قبل از آنکه مغبون فراست و زیرکی و توانائی‌های سیاسی و دیپلماتیک و بعضاً نظامی‌ایران باشند، چوب نسنجیدگی کنش‌های سیاسی و نظامی ‌خود در منطقه را خورده و می‌خورند. اما این بد آن معنا نیست که برای بر هم زدن معادله موجود دست‌های واشنگتن بسته است. تصادفاً تهران بابت برخورداری از چنین موضع بالا دستی باید بیش از گذشته احساس خطر و دل نگرانی کند... از آنجا که مواجهه موجود میان تهران و واشنگتن از اساس فاقد تناسب و تعادل قدرت است، لذا تهران باید بشدت پروای رفتار و واکنش‌های محاسبه نشده کاخ سفید را داشته باشد. بواقع جمهوری اسلامی ‌ایران در حال بازی شطرنج با گوریلی است که هر اندازه نیز که بتواند و یا توانسته باشد با تکیه بر توانائی‌ها و ظرفیت‌های قائم به ذات خود حریف را "آچمز" و در موقعیت "کیش و مات" قرار داده باشد اما متقابلاً  هر آئینه باید خود را در معرض رفتار خارج از قاعده رقیب ببیند. صحت گزاره "ناتوانی آمریکا در بحران عراق" لزوماً بمعنای پیروزی ایران نیست. راً با توجه به توانائی‌های جهانی آمریکا در جمیع حوزه‌های اقتصادی و نظامی ‌و سیاسی، نباید در ازای قرار گرفتن این گوریل در موقعیت "کیش و مات" توقع تن دادن وی به شکست را داشت. گزینه قابل تحقق در چنین شطرنجی زدن به زیر صفحه شطرنج است. ایالات متحده بتعبیر‌ هاشمی‌رفسنجانی "دایناسوری است با مغز گنجشک" و تصادفاً همین "کم عقلی تنومندانه" باید پمپ کننده "شجاعت ترس" به رویارویان با آن باشد. بتعبیر بوعلی سینا: باید از گاو ترسید. چون هم شاخ دارد و هم مُخ ندارد. ز آنجا که در صفحه شطرنج سیاسی موجود، واشنگتن فاقد موضع فرادستی است و تهران نیز فاقد قدرت متناسب با توان بین‌المللی آمریکاست لذا دو طرف می‌توانند از صرافت نتیجه "بُرد ـ باخت" افتاده و به فرجام مرضی‌الطرفین "پات" اکتفا کنند. فرجامی‌ که متضمن بُرد نسبی و آبرومندانه برای طرفین این معادله است.

واقعیات سیاسی در موقعیت فعلی مؤید آنست که واشنگتن ناتوان از تامین پیروزی خود در ازای تحمیل شکست به ایران است اما ایران نیز هر چند بدنبال پیروزی خود به بهای شکست آمریکا است اما بر همان قیاس باید بپذیرد کاخ سفید اثبات کرده در موقعیت "استیصال" توان رفتار خارج از قاعده را دارد.
بخشی از مقاله شجاعت ترس ـ سوم بهمن 85
با گذشت قریب به 8 ماه از ادله مطرح شده در مقاله شجاعت ترس، ایالات متحده نشان داده عملاً در همان مسیری گام بر می‌دارد که پیشتر در آن مقاله نشانه گذاری شده بود. ین امر بدین معنا است که در آینده‌ای نه چندان دور (مشروط به ابرام دو طرف بر مواضع فعلی) جامعه بین‌الملل می‌تواند شاهد نوشیدن جام زهر "تن دادن واشنگتن به مذاکره با ایران" باشد. چنین چشم‌اندازی از این جهت قابل گمانه‌زنی است که کاخ سفید عملاً خود را در بحران عراق در موقعیتی قرار داده که پیش از این ایران در سال‌های پایانی جنگ 8 ساله با صدام حسین مبتلا به آن بود. زمینگیری نیروی نظامی‌ ایران در سال‌های پایانی جنگ با ارتش صدام پایوران ایران را با رهبری ‌هاشمی‌رفسنجانی به این گزینه منطقی سوق داد تا با استراتژی "جنگ، جنگ تا یک پیروزی" جمیع نیروهای آفندی خود را اختصاص به یک حمله نظامی ‌جهت بدست آوردن موضع برتر و تغییر معادله جنگ بنفع خود نمایند. ران با چنین سیاستی بدنبال آن بود تا بدینوسیله اولاً بن بست جنگ را شکسته و ثانیاً با تکیه بر یک پیروزی نظامی‌افکار عمومی‌ خود و جهان را متقاعد به برتری موضع جهت نشستن پشت میز مذاکره با دشمن بمنظور پایان جنگ از طریق سیاسی کنند. امری که با فتح فاو محقق شد و دیری نپائید که مرحوم خمینی نیز رنجور اما شجاعانه به صرافت نوشیدن جام زهر قبول قطعنامه 598 افتاد.
وضعیت فعلی ایالات متحده در عراق نیز اکنون مبدل به قرینه‌ای از وضعیت ایران در سال‌های پایانی جنگ با صدام شده. کاخ سفید با معرکه مبارزه‌طلبانه نسنجیده‌ای که از فردای انتساب محور شرارت به ایران راه انداخت عملاً افکار بین‌المللی را مهیای حل نظامی پرونده ایران کرد. ما با زمینگیر شدن ارتش و سیاست این کشور در فردای حمله به عراق و متعاقب بدست نیآوردن لقمه‌ای دندان گیر از پرونده اتمی‌ایران خصوصاً با روند رو به بهبود مذاکرات ایران با آژانس انرژی اتمی، اکنون کاخ سفید خود را با دست خود در موقعیت کیش و ماتی با ایران در منطقه می‌بیند که پیشتر در "شجاعت ترس" نشانه گذاری شده بود. بر این اساس پیش‌بینی مواجهه از نوع "شطرنج شاه ترمذی مولوی با دلقکش" نمی‌تواند پیش‌بینی دور از انتظاری از جانب کاخ سفید باشد.

شاه با دلقک همی شطرنج باخت

مات کردش زود خشم شه بتاخت

گفت شه شه و آن شه کبرآورش

یک یک از شطرنج می‌زد بر سرش

این بدان معناست که در وضعیت فعلی، واشنگتن از سوئی ناشی از استهلاک قوای اقتصادی و نظامی‌اش در بحران عراق نمی‌تواند با حفظ وضع موجود با ایران وارد جنگ کلاسیک بلند مدت شود و از سوی دیگر از نظر روانی نیز این آمادگی و روحیه را ندارد تا با ایرانی که خود شمّای آن را با کریه‌ترین شکل ممکن نزد افکار بین‌الملل خطرناک و حامی‌تروریسم ترسیم و معرفی کرده اکنون به مذاکره بنشیند. لذا برای آمریکا گفتگو با ایران در موقعیت فعلی بمعنای بازی پوکری است که در عین خالی بودن دست خود از کارت‌های موثر، بوضوح می‌تواند دست قدرتمند رقیب‌اش را بخواند. سخنان 8 ماه پیش رابرت گیتس وزیر دفاع آمریکا اعترافی صادقانه از قرار داشتن آمریکا در تنگای مواجهه سیاسی و نظامی‌با ایران فعلی است:

رابرت گیتس در مصاحبه مطبوعاتی در بحرین ـ بهمن 85:

"واشنگتن در حال حاضر برای مذاکره با ایران در موضع ضعف است و قبل از تعامل با ایران باید موضع خود را تقویت کنیم و نباید تا قبل از تقویت موضع با ایران وارد گفتگو شد... اکنون ایران هیچ نیازی به ما ندارد بنابراین آمریکا در شرایط موجود در هرگونه مذاکره‌ای با ایران طرف التماس‌کننده خواهد بود "

بر همین اساس دور از انتظار نخواهد بود تا دولتمردان کاخ سفید بمنظور خلاصی از تنگنای موجود دست به یک شهر آشوبی نظامی‌ محدود، سنگین و حساب شده علیه ایران زده تا بدینوسیله بتوانند با برهم زدن آرایش سیاسی و نظامی ‌موجود در منطقه بنفع خود و بر علیه ایران، ضمن ترساندن تهران، از نظر روانی خود و افکار عمومی‌ بین‌الملل را متقاعد به نوشیدن جام زهر مذاکره با ایران کنند. این تهاجم می‌تواند برخوردار از یک بمباران وسیع و گسترده و سنگین علیه مراکز نظامی ‌و صنعتی و اقتصادی ایران باشد. طبعاً ایالات متحده با توجه به استعداد‌ها و توانمندی‌های ایذائی نظامیان ایران به هیچ‌وجه تن به جنگی کلاسیک و زمینی با ایران نخواهد داد بلکه هدف واشنگتن از چنین جنگی کسب موقعیت ممتاز روانی در افکار عمومی‌ بمنظور نشستن پشت میز مذاکره با ایران خواهد بود. تنها نقطه ابهام واشنگتن در آغاز چنین تهاجمی ‌نامشخص بودن پاسخ احتمالی ایران است. خصوصاً آنکه ایران به استعداد قوای موشکی خود بارها اعلام کرده هرگونه تهاجم نظامی‌ آمریکا را با موجی از شلیک موشک پاسخ می‌گوید. این هشدار موشکی از آن جهت حائز اهمیت است که با لشکرکشی ایالات متحده به افغانستان و عراق اکنون سربازان و پایگاه‌های آمریکا به راحتی در تیررس قوای نظامی‌ ایران قرار گرفته. گذشته از آنکه دُردانه آمریکا در منطقه نیز (اسرائیل) با تقویت موشک‌های شهاب 3 هدف استراتژیک و سهل‌الوصولی برای ایران خواهد بود. مشکل موجود در وضعیت فعلی خوش‌بینی مفرط  دو طرف این منازعه (محمود احمدی‌نژاد و جورج بوش) است از یک طرف جورج بوش خوش‌بینانه معتقد است با دست زدن به تهاجم علیه ایران دولتمردان تهران بلافاصله در لاک دفاعی رفته و تسلیم خواهند شد و از جانب دیگر محمود احمدی‌نژاد با احتساب مشکلات مبتلا به واشنگتن در منطقه و فشار سیاسی و اقتصادی موجود بر توانمندی ایالات متحده با قاطعیت اعلام می‌کند: "این تحلیل که آمریکا برای رهائی از مشکل عراق می‌خواهد به ایران حمله کند یک تحلیل اشتباه است و با تحلیل اشتباه نیز نمی‌توان مدیریت کرد، چرا که امروز آمریکائی‌ها در موضعی نیستند تا بتوانند این اقدام را انجام دهند" اما در این میان واقع‌بینان هر دو جبهه به شدت پروای جنگ را داشته و عملاً می‌کوشند ضریب تحمل طرف مقابل را تا مرز واکنش تحریک نکنند. در ایالات متحده، کنگره بارها رئیس‌جمهور را از دست زدن به تهاجم به ایران پرهیز داشته و در بدنه تصمیم‌گیری کاخ سفید نیز معدود واقع‌بینانی مانند کاندولیزا رایس و حتی رابرت گیتس می‌کوشند مانع از رویاروئی نظامی ‌دو کشور شوند. در حالی که نومحافظه‌کاران و حامیان قدرتمند اسرائیل در ایالات متحده مکرراً بر طبل جنگ می‌کوبند. همچنانکه در ایران نیز مدیریت و پایوران عالیه نظام سعی کرده و می‌کنند تا با فراست مانع از روشن شدن آتش جنگ بین تهران و واشنگتن شوند. اما این مساعی جمیله در حالی صورت می‌گیرد که به وضوح می‌توان تک‌روی‌ها و کارشکنی‌ها و جاه‌طلبی‌هائی را در مسیر اخلال در روند چنین مصلحت‌سنجی حاذقانه‌ای را مشاهده کرد. پروژه بازداشت‌ هاله اسفندیاری در مقابل استعفای دکتر علی لاریجانی نزدیک‌ترین و قابل استنادترین سند از رویاروئی واقع‌بینان و جاه‌طلبان در ایران است. در پروژه بازداشت ‌هاله اسفندیاری صرف‌نظر از درستی یا نادرستی اتهامات منتسبه، یک نکته در جریان بازداشت تا آزادی وی بخوبی قابل مشاهده بود و آن ارائه راهکار ایران به آمریکا جهت حل مشکلات‌شان با تهران است. ایران با پروژه ‌هاله اسفندیاری با صراحت توام با صداقت به کاخ سفید پیغام داد که چشم‌تان برای حل مشکلات با ایران بجای خیابان پاستور باید در خیابان آذربایجان باشد! این نکته از آن جهت قابل فهم و مشاهده است که بعد از بازداشت‌ هاله اسفندیاری، شخص لی‌ هامیلتون، رئیس مرکز "وودرو ویلسون" و مسئول مستقیم‌ هاله اسفندیاری که از قضا ترغیب‌کننده اصلی دولت آمریکا جهت مذاکره با ایران در کمیسیون گروه مطالعه عراق (کمیسیون بیکر ـ‌ هامیلتون) نیز بود ابتدا اقدام به نامه‌نگاری بمنظور آزادی ‌هاله اسفندیاری با روسای سه قوه ایران و شخص‌ هاشمی‌رفسنجانی کرد اما از آنجا که هیچکدام از این 4 شخصیت حتی نامه ایشان را پاسخگوئی نکردند نهایتاً وی اقدام به ارسال نامه‌ای رسمی ‌و محترمانه به رهبری عالیه نظام جمهوری اسلامی ‌ کرد. نامه‌ای که این بار برخلاف مراودات قبلی بدون پاسخ نماند و بلافاصله پاسخ آیت‌الله خامنه‌ای مبنی بر دادن دستور رسیدگی جهت حل مشکل‌ هاله اسفندیاری، از طریق دفتر نمایندگی ایران در نیویورک به صورت رسمی‌ به شخص‌ هامیلتون تقدیم شد. اصل انجام چنین مراوده‌ای با توجه به مفاهیم بکار گرفته شده در پاسخ رهبری ایران به نامه‌ هامیلتون ناظر بر این معنا بود که: با توجه به صراحت قانون اساسی جمهوری اسلامی ‌ایران مبنی بر انحصار تعیین راهبردهای کلان ایران خصوصاً در عرصه سیاست خارجی توسط رهبری، آمریکائیان برای حل مشکلات خود با ایران اولاً باید با رهبری نظام گفتگو کنند و ثانیاً برای چنین گفتگوئی نیز باید گویشی مودبانه و محترمانه اتخاذ کنند. این درسی بود که پیشتر آمریکائیان بدلیل عدم رعایت آن در جریان سخنرانی معروف مادلین آلبرایت نتوانسته بودند سودی از آن ببرند. سخنرانی خانم آلبرایت هر چند در افکار عمومی ‌دلجوئی و عذرخواهی آمریکا از ایران بابت کودتای 28 مرداد تلقی شد اما از آنجا که در همان سخنرانی، آلبرایت "مجبور شده بود" !!! با تقسیم قدرت در ایران به دو قطب انتصابیون و انتخابیون ریاست‌جمهوری وقت ایران را در قطب مخالف رهبری نظام مخاطب قرار دهد، به همین دلیل ایشان عملاً نتوانست بهره‌ای از آن "بظاهر دلجوئی" برده و از قضا فردای همان سخنرانی با پاسخ تند آیت‌الله خامنه‌ای مواجه شد.

گذشته از آنکه برخی از تحلیل گران‌هاله اسفندیاری و عوامل مرتبط با وی را کانال غیررسمی ‌نیروهای نزدیک به‌ هاشمی‌رفسنجانی جهت انتقال غیررسمی‌ پیام به آمریکا معرفی می‌کردند اما بر فرض صحت چنین ادعائی نیز در جریان بازداشت و شیوه آزاد شدن اسفندیاری، عملاً دریچه این کریدور بر روی حامیان‌ هاشمی‌ بسته و متقابلاً بصورت بالقوه در اختیار رهبری نظام قرار گرفت. علی‌رغم این، هر چند در پروژه ‌هاله اسفندیاری راهکار ورود مثبت جهت حل مناقشه بین دو کشور از جانب ایران به آمریکا نشان داده شد، اما بفاصله کمتر از دو ماه با استعفای دکتر علی لاریجانی از دبیری شورای عالی امنیت ملی مشخص شد  نیروهای یکه سالار بی‌تمایل نیستند تا ساختار قدرت در ایران را بنفع جاه‌طلبی‌های خود بر هم زنند. استعفای لاریجانی از جانبی به معنای قرار گرفتن کامل تیم پرونده اتمی ‌در اختیار احمدی‌نژادی بود که بارها با اتخاذ موضع ناهمسو با لاریجانی و ایراد این موضع که پرونده اتمی ‌ایران را بسته شده می‌داند، اولویتی برای حل پرونده اتمی‌ایران از طریق مذاکره قائل نیست. این امر می‌تواند بدین معنا باشد که تیم احمدی‌نژاد با حذف لاریجانی از پروسه مذاکره بر سر پرونده اتمی ‌و قرار دادن چهره‌ای کم فروغ بجای وی این پیام را به آمریکا داده که برای بستن پرونده اتمی‌ آمادگی راهکارهائی دیگر ولو راهکار نظامی ‌را نیز دارد. اما صرف نظر از درستی یا نادرستی چنین تحلیلی، استعفای دکتر لاریجانی را می‌توان در چارچوب مبارزه قدرت در ایران نیز حائز اهمیت دانست.

چنین تحلیلی با توجه به خصوصیات منحصربفرد محمود احمدی‌نژاد بویژه گرایشات توجه طلبانه وی، قابل فهم است. اما نباید توجه‌طلبی محمود احمدی‌نژاد را صرفاً به سطوح نازل صفات شخصی وی تقلیل داد. احمدی‌نژاد به واقع نماد و نمایندگی طبقه‌ای را عهده‌داری می‌کند که در طول تاریخ تحولات یکصد سال گذشته ایران همواره از جانب طبقات شبه شهری و شبه متوسط ایران در مظان تحقیر و استخفاف قرار داشته‌اند. بر همین مبنا توجه‌طلبی احمدی‌نژاد را باید واکنشی طبیعی و برخاسته از خرده فرهنگی تلقی کرد که از بیرون به ایشان و طبقه حامل ایشان، پمپ شده و می‌شود. برخلاف ظاهر متشخص و فرهیخته طبقه شبه مدرن ایرانی، این طبقه بوضوح نشان داده در لایه‌های پنهان شخصیت خود بشدت آغشته به نژادپرستانه ترین گرایشات طبقاتی‌اند. بر همین اساس طبقات شبه مدرن ایرانی از ابتدای شکل‌گیری خود همواره نوع نگاه شان به طبقات فرودست بمثابه نوع نگاه به طبقه نجس‌های هندی آغشته به مفاهیم و مضامین تحقیرکننده‌ای از قبیل دهاتی، بی سواد، قربتی، بی‌فرهنگ، عقب افتاده بوده و می‌باشد. لذا طبیعی است اکنون که فردی از این طبقه توانسته به هر شکل قابل مناقشه یا غیرقابل مناقشه‌ای بر بالاترین کرسی مدیریت اجرائی کشور تکیه زند، نهایت اهتمام خود را صرف جبران تمامی ‌آن سال‌هائی کند که به وی و طبقه حامل ایشان تحقیر و اهانت می‌شد و از این طریق احساس تشفی خاطر تاریخی کند. مطابق چنین فرآیندی احمدی‌نژاد توانسته به عنوان یک پدیده با موثرترین شکل ممکن لایه‌های پنهان و موثر مناسبات فردی و اجتماعی دو جامعه سنتی و شبه مدرن ایران را بتصویر کشد. رنج تاریخی احمدی‌نژاد از نگاه محقرانه جامعه شبه شهروندی ایران به خود و طبقه همراه خود، اکنون و با به قدرت رسیدن وی این امکان را به وی داده تا ساختار قدرت سیاسی ایران را بلاگردان منویات جاه‌طلبانه و توجه‌خواهانه خود کند. بر همین مبنا بود که بعد از پیروزی احمدی‌نژاد در انتخابات ریاست‌جمهوری ناظران سیاسی شاهد چینش کابینه‌ای از سوی احمدی‌نژاد شدند که آکنده از کوتاه‌قدان بود.

احمدی‌نژاد از همان ابتدا با "چینش بدون ژنرال" کابینه‌اش عملاً نشان داد جهت برآورد نیاز توجه‌طلبانه خود، تیمی ‌را می‌پسندد که تنها ستاره قابل درخشش در آن منحصر به خودش باشد.

در همین راستا است که می‌توان درخشش‌های رسانه‌ای در کابینه احمدی‌نژاد طی دو سال گذشته را منحصر به شخص رئیس‌جمهور دانست. اصرار بر سفرهای استانی با محوریت خود و اصرار بر حضور همه ساله در اجلاس مجمع عمومی ‌سازمان ملل در کنار سفرهای متعدد و مصاحبه‌های متنوع با رسانه‌های خارجی را باید نمود برجسته‌ای از نیاز توجه‌طلبانه وی معنا کرد. اما هر چند احمدی‌نژاد در چینش کابینه خود با استقلال عمل توانست تیمی ‌یک دست و کم فروغ را ساماندهی کند اما از همان ابتدا نیز مجبور شد حضور ناخواسته سه ژنرال را نیز کراهتاً در جوار کابینه‌اش تحمل کند. باقر قالیباف و علی لاریجانی و اکبر‌ هاشمی‌رفسنجانی، سه نفر از پنج رقیب اصلی احمدی‌نژاد در انتخابات ریاست‌جمهوری بودند که وی علی‌رغم میل شخصی‌اش مجبور به همکاری با ایشان در شهرداری و شورای امینت ملی و مجمع تشخیص مصلحت نظام شده بود.

احمدی‌نژاد در قدم نخست با فراست توانست در همان ابتدای کار تکلیف قالیباف را با خود یکسره کرده و از طریق ایزولاسیون سیاسی، شهردار تحمیلی را نمدمال بی‌اعتنائی  خود نماید. پروژه حذف علی لاریجانی دومین مانور قدرت احمدی‌نژاد بود که بعد از سفر ولادیمیر پوتین و اصرار و تعمد وی در ملاقات با رهبری و ارائه پیشنهاد خود به ایشان کلید خورد. ظاهراً پوتین با این کار اصرار داشت تا به طرف ایرانی خود اثبات کند که تمام قد ساختار قدرت در ایران را برخلاف آمریکائی‌ها برسمیت شناخته و با احترام قواعد آن را رعایت می‌کند. بر همین اساس ترجیح داد پیشنهاد محرمانه خود را علی رغم میزبانی احمدی‌نژاد، مستقیماً به شخص آیت‌الله خامنه‌ای تحویل دهد.شاید همین کم لطفی پوتین به احمدی‌نژاد بود که باعث شد فردای تائید علی لاریجانی مبنی بر اختصاص پیشنهاد پوتین به پرونده اتمی، احمدی‌نژاد از اساس منکر چنین پیشنهادی شود. انکاری که ضمن اشباع صبوری لاریجانی، منجر به اعلام شتابزده استعفای وی توسط سخنگوی دولت گردید. حذف لاریجانی از آن جهت برخوردار از اهمیت ویژه است که وی از معتمدین قابل وثوق آیت‌الله خامنه‌ای محسوب شده و علی‌الظاهر گماردن ایشان در راس پرونده اتمی‌نیز با توصیه موکد رهبری ایران صورت گرفته بود. لذا احمدی‌نژاد خواسته یا ناخواسته توانست با حذف لاریجانی مرزهای قدرت خود را تا پشت دیوارهای خیابان آذربایجان گسترش داده و عمداً یا سهواً این پیغام را به غرب ارسال کند که: در ساختار قدرت ایران به آن اندازه توان دارد تا بتواند در پرونده اتمی‌ضمن حذف معتمد رهبری و جایگزین کردن فرد مورد اعتماد خود، ابتکار عمل را در دست گیرد. این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که خانواده لاریجانی‌ها اساساً بصورت سنتی مورد وثوق و اعتماد آیت‌الله خامنه‌ای بوده‌اند تا جائی که ایشان پیش از علی لاریجانی، "صادق" برادر دیگری از این خانواده را در شورای نگهبان منسوب کرده بود و اگر بی‌مبالاتی "محمد جواد" در جریان مذاکرات با نیکلاس براون نبود قطعاً وی نیز امروز جایگاه مهم‌تری در ساختار سیاسی ایران داشت. اما "محمد جواد" عملاً چوب اعتماد بنفس بیش از حد خود را خورده تا جائی که همین اعتماد بنفس همواره مانع از آن شده تا وی بتواند در چارچوب قواعد مرسوم سیاسی ایران بازی کند. اما برخلاف وی "علی" ثابت کرد با حفظ رابطه ارادت‌ورزانه خود با رهبری ایران از آن درجه از استعداد برخوردار هست تا به وقت نیاز تندروی از جنس "پخش برنامه چراغ" یا "پوشش تصویری کنفرانس برلین" را عهده‌داری کند و حسب‌الاقتضا در پرونده انرژی اتمی ‌نیز با مشی واقع بینانه و معتدل مدیریت آن پرونده را تقبل نماید. لیکن علی‌رغم مورد اعتماد بودن لاریجانی‌ها در بیت رهبری، احمدی‌نژاد نشان داد برای حفظ رکورد درخشش انحصاری در ساختار قدرت ایران قدرت مانور بهتر و بیشتری از مقربین دارد.

 وی با حذف لاریجانی و ایزوله نگاه داشتن قالیباف استعداد بالای خود را در حذف موانع و رقبایش را از طریق رودرروئی مستقیم نشان داده. اما مشکل احمدی‌نژاد رقیب سوم است که برخلاف رقبای قبلی،  پیرتر و زیرک تر از آن است تا تن به مبارزه مستقیم با احمدی‌نژاد دهد. هاشمی‌رفسنجانی رقیب قدرتمندی برای احمدی‌نژاد محسوب می‌شود که تاکنون علی‌رغم همه همآورد طلبی‌های علیه خود فرصت رویاروئی مستقیم را از احمدی‌نژاد گرفته. هر چند با بازداشت موسویان و پنجه کشیدن بر رخسار حسن روحانی و توقیف و توقف دو نشریه مقرب به‌هاشمی‌(شرق و هم میهن) احمدی‌نژاد خود را تا پشت حریم اختصاصی ‌هاشمی ‌نیز رساند. اما ‌هاشمی ‌با صبوری و مانورهای حسابشده، بعد از احراز پیروزی در انتخابات مجلس خبرگان و کسب مقام ریاست آن مجلس به احمدی‌نژاد نشان داد مبارزه سیاسی با این پیر پر تجربه مشکل‌تر از آن است که تصور می‌شده. هاشمی ‌نسبت خود با انقلاب و نظام برآمده از آن را از جنس نسبتی پدرانه می‌داند. لذا برخلاف حکایت معروف علی‌ابن‌ ابیطالب در قضاوت میان "دو مادر مدعی یک فرزند" که مادر اصلی بدلیل رابطه عاطفی با فرزندش و بمنظور حفظ بقا و سلامت فرزند در مقابل حکم ذکاوت‌مندانه علی‌ابن ‌ابیطالب از حق خود گذشت کرد،‌ هاشمی ‌با توجه به رابطه پدرانه‌ای که بین خود و انقلاب تعریف کرده برخلاف "رابطه عاطفی مادران با اولادشان" خود را برخوردار از نسبتی مالکانه با انقلاب و نظام برآمده از آن می‌داند. همین رابطه مالکانه به ‌هاشمی‌ به اندازه کافی انگیزه مجاهدت بمنظور حفظ و بقای اولادش را می‌هد تا میدان را بنفع رقیب خالی نکرده و با تیزبینی از متعلقات خود! حراست کند. تفاوت بارز‌ هاشمی ‌با احمدی‌نژاد در فهم "وضعیت فعلی و متشنج ایران با آمریکا" بازگشت به این نکته دارد که ‌هاشمی ‌در دوسیه زمامداری خود برخوردار از سابقه ای 8 ساله است که ممهور به صفت سازندگی شده. صرف نظر از تمامی‌شائبه‌ها و اتهامات چرک آستینی که به وی و منسوبین وی طی دوران سازندگی زده شده و می‌شود اما در مجموع وی منطقاً می‌تواند نگران تک‌تک بمب‌ها یا موشک‌هائی باشد که در صورت بروز جنگ بین ایران و آمریکا، سد‌ها و اتوبان‌ها و نیروگاه‌ها و کارخانجاتی را که در دوران ریاست‌جمهوری وی ساخته شد را مورد تهاجم و تخریب قرار می‌دهند. از همین بابت است که شاهد ابراز هشدارهای وقت و بی‌وقت وی به مسئولین کشور می‌باشیم که: "در شرایط حساس فعلی، نباید ناپخته و نسنجیده عمل کرد و مردم را به زحمت انداخت و آثار عظیم انقلاب، دفاع و سازندگی را زیر سئوال برد"

اظهارات‌ هاشمی‌رفسنجانی در کنگره سرداران و 1400 شهید ارتش استان مرکزی

اما برخلاف نگاه ‌هاشمی ‌به گذشته، احمدی‌نژاد نگاهی رو به آینده دارد. این از آن روست که احمدی‌نژاد اولاً در پیشینه خود مطاعی جهت ارجاع ندارد در نتیجه چیزی نیز برای از دست دادن ندارد و ثانیاً با توجه به ناکامی‌ خود در تامین وعده‌های اقتصادی و سیاست‌های عدالت‌گسترانه‌اش می‌کوشد تا با یگانه فرصت موجود (پرونده انرژی اتمی) کارنامه قابل دفاعی را برای خود در افکار عمومی‌ایرانیان بیآفریند.

 از این رو حذف لاریجانی از پرونده انرژی اتمی ‌قابل فهم است. طبعاً چنانچه لاریجانی فرصت آن را می‌یافت تا پرونده مزبور را با موفقیت به اتمام برساند در آن صورت بخش اعظم اعتبار و درخشش این موفقیت را نیز نصیب خود می‌کرد و  احمدی‌نژاد بی‌نصیب از سهم قابل اعتنائی از این افتخار ملی می‌شد.اما اکنون و با حذف لاریجانی، تمامیت پرونده اتمی‌ در اختیار تیم احمدی‌نژاد قرار گرفته و با توجه به اهتمام وی به حل پرونده اتمی‌با تکیه بر سیاست خوشبینانه: "آمریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند" محتملاً می‌توان شاهد کم رنگ شدن محور دیپلماسی در ازای پررنگ شدن تنش نظامی‌بین ایران و آمریکا در حل پرونده اتمی‌ بود. احمدی‌نژاد در تعقیب سیاست‌های قدرت‌طلبانه و توجه‌خواهانه‌اش متوسل به شیوه‌ای شده که در ایران مسبوق به سابقه است. تیمسار رزم آرا نخست‌وزیر وقت ایران در نیمه دوم دهه 30 و ابولحسن بنی‌صدر نخستین رئیس‌جمهور ایران بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ‌دو نمونه برجسته از رویکرد قدرت طلبانه‌ای در تاریخ معاصر ایران هستند که رفتار سیاسی شان کمابیش قرینه‌ای از مواضع فعلی رئیس‌جمهور ایران است. رزم‌آرا در آن تاریخ توانست در تشنج ناشی از بحران نفت با تکیه بر پایگاه نظامی‌خود و مدیریت مقتدرانه شخصی‌اش در زمانی کوتاه ضمن زمینگیر کردن رقبای سیاسی‌اش، خود را به عنوان سیاستمداری قدرتمند به شاه و جهان بین‌الملل تحمیل کند. تنها اشتباه استراتژیک رزم‌آرا آنجائی بود که در دلنگرانی جهان غرب از خطر سرخ بیش از اندازه خود را به روس‌ها نزدیک کرد. همین نزدیکی ناسنجیده بود که نهایتاً حکم ترور وی را با توجیه خطر سقوط ایران در دامان کمونسیت موجه کرد. (هر چند فدائیان اسلام عاملیت این ترور را به نام خود در تاریخ ایران ثبت کردند اما بعدها شواهدی پیدا شد دال بر آنکه گلوله خلاص کننده رزم‌آرا از اسلحه آجودان شخصی رزم‌آرا و با آمریت اسدالله علم و شخص شاه شلیک شده بود) ابولحسن بنی‌صدر نیز مورد دومی‌بود که از آغاز ریاست‌جمهوری خود بمنظور بر هم زدن موازنه قدرت به نفع خود اقدام به یارگیری سیاسی از میان ارتش و طبقه متوسط ایران کرد. لیکن بنی‌صدر در گمانه‌زنی بر روی این دو پایگاه دچار یک اشتباه استراتژیک شد. اساساً ارتش در آن مقطع فاقد شیرازه و اقتدار بود و طبقه متوسط ایران نیز نشان داده اند در تحولات اجتماعی قبل از حضور در صحنه بیشتر تمایل به ایفای نقش تماشاچی را دارند. اما برخلاف این دو احمدی‌نژاد هوشمندانه اولاً توجهی به پایگاه خارج از کشوری مانند رزم آرا نکرده. گذشته از آنکه برخلاف بنی‌صدر ضمن آنکه یارگیری سیاسی خود را بجای ارتش از بدنه سپاه قرار داده، متقابلاً بجای "طبقه متوسط فشل ایرانی" پایگاه توده‌ای خود را در کانون "طبقات محروم" تعریف کرده. طبقه‌ای که نشان داده در روز واقعه از پا به رکابی قابل اعتمادی برای معتمدین خود برخوردارند.اینکه احمدی‌نژاد تا کجا می‌تواند در چنین بازی قدرتی که خود دامن زننده به آن بوده موفق باشد، چشم‌انداز روشنی ندارد. خصوصاً آنکه نزدیکی انتخابات مجلس هشتم و یارگیری‌های جدید سیاسی بزودی صحنه سیاسی ایران را بشدت ملتهب خواهد کرد. اما در یک نکته نمی‌توان تردید داشت و آن اینکه: صرف‌نظر از آرایش سیاسی ژلاتینی موجود در ساختار فعلی قدرت ایران، بر دولتمردان جمهوری اسلامی  ‌فرض است تا در موقعیت حساس موجود مدبرانه قبل از آنکه به توصیه حکیم ابوالقاسم فردوسی تاسی کند که:

سیاهی لشگر نیآید به کار

یکی مرد جنگی به از صد هزار

آموزه "سان تزو" استراتژیست چینی صده چهارم پیش از میلاد مسیح را ملاک عمل خود قرار دهند، مبنی بر آنکه:"صد بار پیروز شدن در صد جنگ حد اعلاى مهارت نیست. حد اعلاى مهارت مقهور کردن دشمن بدون جنگیدن است"بر این اساس و تا اطلاع ثانوی ایرانیان می‌توانند گزاره حکیم طوس را این گونه بازخوانی کنند که:

یکی "مرد تدبیر" به از "مرد جنگ"

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات