نفاق در آموزههای دینی مسلمانان
در طول تاریخ همواره دو اردوگاه توحید و شرک، خداپرستی و هواپرستی و قطبهای قابیل و هابیل، ابراهیم و نمرود، موسی و فرعون، محمد(ص) و ابولهب در مقابل هم قرار داشته و درگیر بودهاند. از اینرو مفاهیمی همانند مؤمن، کافر، مشرک، منافق، مجاهد، صدیق، شهید، متقی و صالح که در قرآن به کار رفته نیز بیانگر جهتگیری اعتقادی میباشد.
نزد خداوند اهمیت نفاق و چندپارگیهای ناشی از آن آنچنان زیاد است که یکی از سورههای کتاب الهی به این نام و به این موضوع اختصاص دارد. علاوهبر این در جایجای قرآن به پرهیز از نفاق و نحوه برخورد با منافقین اشاره شده است. کلامالله، منافق را دشمن دین معرفی نموده و از نابخشودگی گناهان آنان به وسیله پرودگار سخن میگوید.1
بر اساس آموزههای قرآنی، کافران و منافقان، هر دو یاران شیطانند: «انا جعلنا الشیاطین و اولیأ اللذین لایؤمنون».2 «فقاتلوا اولیأ الشیطان».3 در آیات سوره احزاب، منافقانی که ولایت کافران را میپذیرند، «حزب الشیطان» نامیده شدهاند، اما کافران چنین نامی نیافتهاند. این نکته بیانگر آن است که علاقه و ارتباط منافقان با شیطان رابطه ویژهای است که به درجه «استحواذ» یعنی سیطره کامل بر رهبری آنها میرسد: «استحوذ علیهم الشیطان». تعبیر «استحواذ» تنها در این آیه و آیه دیگری که آن هم مربوط به منافقان است ذکر شده است: «و ان کان للکافرین نصیب قالوا الم نستحوذ علیکم و نمنعکم من المؤمنین».4 این علاقه و رابطه ممتاز سبب میشود که منافقان نسبت به کافران، به عضویت در حزب شیطان سزاوارتر باشند.
افراد و گروههایی نیز که به دعوت اصلاحی پاسخ مثبت ندهند و با آن از در ستیز و نبرد مسلحانه برخیزند، از مفسدین هستند و با آنان نیز باید برخورد قاطع و عملی کرد تا جامعه انسانها از لوث وجود آنان پاک گردد. دستور جهاد با کفار و منافقان که درصدد تخریب پایههای ایمانی و عقیدتی صحیح در جامعهاند و با حکومت دینی پیامبر درگیر شوند نیز در همین راستا ارائه شده است: «یا ایها النبی جاهد الکفار و المنافقین و اغلظ علیهم».5
در میان احادیث نیز میتوان نمونههای بسیاری را در باب نفاق و منافق یافت کرد. امام علی(ع) در یکی از بیانات خود درباره وصف مخالفین اسلام و منافقین این چنین اشاره میکند: «...وجعلوهم حکاماً علی رقاب الناس فاکلوا بهم الدنیا». «...و حکومتشان را بر مردم تحمیل کردند و به وسیله آن به دنیاخوارگی پرداختند.»6 در حالی که در اسلام، حکومت و حکام تحمیلی نیستند و منتخب مردم میباشند.
امام صادق(ع) نیز در شرح منافق چنین میفرماید: «منافق عملهای ظاهری ریائی را به صورت عمل شرعی میکند، و عملهای شرعی که از خدا و پیغمبر متلقی شده است و در غایت عزت و رفعت است بازیچه انگاشته به طریق استهزاء و سخریه با او سلوک مینماید. و در صورت عملی که از سیرت عاری است، از او صادر میشود و ظاهری که از باطن خالی است از او به ظهور میرسد. و از این غافل است که این نحو سلوک، با شارع و شرع، موجب انهدام دین است و حرمان از رحمت و وصول به سجین.
به طور کلی در آموزههای اسلامی به دو نوع نفاق اشاره شده است. نخستین نفاق اخلاقی است که تنها فرد و برخی از اطرافیان وی را گرفتار انحراف میکند. این نوع نفاق در احادیث با نشانههایی نظیر دروغگویی، خلفوعده و خیانت در امانت مشخص شده است.
دومین نوع نفاق سیاسی است که نتیجه و شکل تکامل یافته اخلاقی باشد. این نوع نفاق که در آیات قرآن مکرر از آن یاد شده بخش زیادی از جامعه را دچار انحراف میکند. از اینرو امام خمینی همواره بر ضرورت حفظ وحدت در مقابل تلاشهای منافقین و مفسدین خارج و داخل برای ایجاد شکاف بین مردم تأکید مینمودند. امام در مورد نفاق سیاسی و لزوم مقابله جدی با منافقین معتقد بودند که «منافقها هستند که بدتر از کفارند، آنی که میگوید مسلمان هستم و بر ضد اسلام عمل میکند و میخواهد به ضد اسلام عمل بکند، آن است که در قرآن بیشتر از آنها تکذیب شده تا دیگران. ما سوره منافقین داریم، اما سوره کفار نداریم سوره منافقین داریم که برای منافقین از اول شروع میکند اوصافشان را میگوید.
اسلام همیشه گرفتار یک همچو جمعیتهایی بوده است. در صدر اسلام زیاد جمله هست در زمان حکومت امیرالمؤمنین(ع) اینها زیاد بودند. در زمان خود پیغمبر اکرم(ص) نیز زیاد بودند و همینطور در طول تاریخ، اسلام گرفتار یک همچون مسائل بوده است و گرفتار اینکه اشخاص هم از خود مسلمانها، مردم خوب، مردم اسلامی گول خوردند، از اینها، از این اشخاص که با صورت اسلامی میآمدند وحی میکردند، گول میخوردند.»7
براساس همین «عقل سیاسی» است که امام میفرماید: «شما میبینید که تمام سعی منافقین و مفسدین خارج و داخل بر این است که بین مردم شکاف ایجاد نمایند و این خود، بهترین دلیل است که ما باید وحدتمان را حفظ کنیم.»
در ایران پس از انقلاب اسلامی کلمه منافق علاوهبر معنای عام آنکه پیشتر شرح داده شد، در معنای خاصی نیز کاربرد پیدا کرد، در واقع یکی از نتایج انقلاب، آشکار شدن ماهیت برخی گروهها و جریان مخالف بویژه منافقان بود که پیش از انقلاب با بهرهگیری از ایدئولوژی التقاطی اسلام و مارکسیسم و پس از انقلاب با گرایش به خشونت و ترور به ایجاد اغتشاش و شهادت بسیاری از چهره سیاسی و مذهبی و مردم عادی دست زدند.
سازمان مجاهدین خلق
سازمان مجاهدین خلق در سال 1345 توسط شش تن از اعضای پیشین نهضت آزادی و فارغالتحصیلان دانشگاه تهران (محمد حنیفنژاد، سعید محسن، علیاصغر بدیعزادگان، احمد رضایی، محمود عسکریزاده و رسول مشکینفام) تشکیل شد.
در وهله نخست، مفسران و نظریهپردازان سازمان بهویژه حنیفنژاد و رضایی، اسلام را مطابق با دیدگاه نهضت آزادی تفسیر کردند اما به مرور زمان و با گسترش روزافزون فرهنگ مارکسیستی در میان نیروهای رادیکال مخالف رژیم، مجاهدین نیز به سهم خود تحتتأثیر این نفوذ قرار گرفتند و سعی در تبیین و تلفیق برخی از آرای پرطرفدار مارکسیسم در قالب باورهای اسلامی کردند. به نحوی که صریحاً بیان داشتند: «... این احساس در همه ما مشترک بود که... مذهب بدون آمیختن مارکسیسم لنینیسم در متن آن حتی یک سانتیمتر نمیتواند ما را جلو ببرد.»8
بدینترتیب آن بخش از تعالیم و اعتقادات اسلامی که یا بالصراحه و یا با تفسیر و برداشتهای رایج همجهت با اصول و اندیشه مارکسیستی به نظر میرسیدند، از سوی مجاهدین بیشتر مورد تأکید و آموزش قرار گرفتند. در مقابل آن قسمت از اصول و احکام اسلامی که با ادبیات مارکسیستی و اندیشههای رایج انقلابی حاکم بر طیف مبارزین رادیکال همخوانی نداشتند و بعضاً رودرروی این اندیشهها قرار میگرفتند، به حال خود رها شده و جائی در ایدئولوژی مجاهدین نمییافتند.
در واقع دینشناسی سازمان مشتمل بر یک هسته و یک پوسته بود. هسته آن مارکسیستی و پوسته آن اسلامی بود و برخی از اعتقادات آنها با مبانی فکری شیعه مغایرت داشت. به عنوان مثال آنها عصمت پیامبر و ائمه را نفی میکردند و معتقد بودند که آنها نیز از اشتباه مصون نیستند. آنها همچنین به مقوله معاد با استفاده از نظریات داروین جنبه مثالی دادند و مسأله تقلید از مجتهدان را نپذیرفتند.
در واقع آنها تفسیری ارائه میکردند که سازمان در رهبری آن قرار میگرفت.9