اشاره:
گروه کتاب و اندیشه: ایل قشقایی به دلیل قرار گرفتن در منطقه جغرافیایی خاص همهگاه در زمره ایلات صاحب اعتبار بودهاند و نهاد قدرت چه در دوره قاجار و چه پس از آن نمیتوانست ظرفیتهای پیدا و پنهان آنان را نادیده انگارد. نوشته زیر با این رویکرد نگاهی گذرا دارد به سیر حضور بزرگان این ایل در ساختار قدرت از اوایل مشروطه، دوره رضاخان تا کودتای 28 مرداد.
">اشاره:
گروه کتاب و اندیشه: ایل قشقایی به دلیل قرار گرفتن در منطقه جغرافیایی خاص همهگاه در زمره ایلات صاحب اعتبار بودهاند و نهاد قدرت چه در دوره قاجار و چه پس از آن نمیتوانست ظرفیتهای پیدا و پنهان آنان را نادیده انگارد. نوشته زیر با این رویکرد نگاهی گذرا دارد به سیر حضور بزرگان این ایل در ساختار قدرت از اوایل مشروطه، دوره رضاخان تا کودتای 28 مرداد.
حسن شاهعلی
همیشه در طول تاریخ مردانی بودهاند که با عرق میهنپرستی و وفاداری به ملت نام خود را در طول تاریخ جاودانه کردهاند؛ مردانی که از جان کیش و ناموس خود گذشتند، اینان بیگانهستیزی را سرمشق دفتر مبارزات خود قرار دادند تا فریاد آزادی و آزادیخواهیشان تا سرحد مرزهای جنوب به گوش رسد و پیکره درخت کهنسال استعمار را به لرزه درآورد. مرزهای جنوبی ایران همیشه صحنه تاختتاز نیروهای بیگانهای همچون انگلیس بود و میتوان صوالتالدوله قشقایی را یکی از سرسختترین دشمنان انگلیس دانست. در بحبوحه جنگ جهانی اول و در سال 1335 ه.ق دولت انگلیس به طور رسمی پلیس جنوب را متشکل از سربازان هندی تحت فرماندهای افسران انگلیسی تشکیل داد و برای اجرای مقاصد خود درصدد بود که عشایر را با خود همراه کند. نایب کنسول انگلیسی تقاضای ملاقات با صوالتالدوله سردار عشایر را مینماید و این ملاقات در دشت ارژن صورت میگیرد. صوالتالدوله چون از عمق جان نسبت به انگلیسیها نفرت داشته وقتی ژنرال «ساکس» بیست و پنج هزار لیره طلا را به رسم هدیه به وی تعارف میکند، جواب رد میشنود. رئیس پلیس جنوب از نارضایتی سردار عشایر آگاه میشود.
به همین منظور برای کسب تکلیف به هندوستان میرود. سردار عشایر درصدد تهیه مهمات بر میآید و ایل خود را حرکت داده و روانه فیروزآباد میشود. در فیروزآباد رئیسالوزراء طی نامهای اعلام میکند که دولت پلیس جنوب را به رسمیت نشناخته ایل قشقایی هم به رسمیت نشناسند. کار انگلیس به جایی رسیده بود که نوامیس مردم را مورد اهانت قرار میدادند و حضرت آیتالله لاری با حکم جهاد علیه انگلیسیها امت اسلامی و سران عشایر را برای دفاع از مردم جنوب دعوت میکند با اتحاد مجاهدین در کمتر از پانزده روز شش هزار نفر آماده جهاد میشوند و صوالتالدوله مقدار مجاهدین را برای محاصره شیراز کافی دیده و در شعبان 1336 ه.ق برضد قشون انگلیسی اعلان جنگ میکند. فرمانفرما حاکم فارس برای جلوگیری از جنگ وارد میشود ولی صوالتالدوله نمیپذیرد. انگلیسیها در طرف دیگر با برادر سردار عشایر یعنی علیخانسالار حشمت مذاکره میکنند و نظر مثبت او را برای همکاری با انگلیس جلب میکنند و به همین دلیل بین مجاهدان شکاف میافتد و صوالتالدوله در این جنگ مغلوب میشود و پس از پایان جنگ قراردادی میان حاکم فارس و سردار عشایر تنظیم شد و صوالتالدوله متعهد شد که دیگر در امور ایل دخالت نکند و باید در فیروزآباد مستقر شود و برای رضایت خاطر دولت انگلستان همیشه یکی از پسران او به عنوان گروگان در شیراز حضور داشته باشد و به همین دلیل در میان پسران صوالتالدوله یعنی ناصرخان، ملکمنصورخان، محمدحسینخان و خسروخان؛ ناصرخان پسر ارشد خانواده به سمت شیراز حرکت کرد. نخستین آشنایی خانواده صوالتالدوله با دکتر مصدق در همان زمان اتفاق افتاد که ناصرخان در شیراز گروگان بود.
دکتر مصدق پس از عزل فرمانفرما حاکم شیراز شد و در آن دوران مرسوم بود که در روزهای سلام، عکس پادشاه یعنی احمدشاه را بگذارند و سلام رسمی بر آن عکس اجرا شود. در یکی از این مراسم ناصرخان هم حضور داشت و دکتر مصدق هم متوجه او شد و از همراهان خود پرسید این نوجوان کیست و میگویند ناصرخان قشقایی پسر صوالتالدوله و از احوال ناصرخان باخبر میشود و اعلام میکند به جای اینکه از سردار عشایر به سبب مبارزه با انگلیسیها و وطنپرستیش تقدیر کنید پسرش را به گروگان آوردهاید و در همان روز به دستور مصدق حکم ایلخانیگری ایل قشقایی به نام ناصرخان صادر شد و همین مسئله آغاز آشنایی صوالتالدوله و مصدق میشود.
در آذرماه 1301 شمسی احمدشاه از اروپا به ایران بازگشت و در بوشهر مورد استقبال رضاخان سردار سپه و در پل ابگینه مورد استقبال سردار عشایر قرار گرفت و در همان ملاقات صوالتالدوله پیشنهاد عزل رضاخان را به احمدشاه میدهد، شاه قبول نمیکند و رضاخان که در استقبال صوالتالدوله از احمدشاه حضور داشت حقارت استقبال خود و همراهانش از احمدشاه و عظمت استقبال صوالتالدوله از شاه را دید و این موضوع را کاملا در خاطر سپرد. در سال 1303 صوالتالدوله به نمایندگی مردم جهرم وارد دوره پنجم مجلس میشود و به تهران عزیمت میکند. در همان ایام رضاخان میرپنج از سردار سپهی به شاهنشاهی ایران تبدیل شده بود و ظلم و جور ستم بر مردم ایران و فارس و مخصوصا ایل قشقایی شدت گرفت و شخصی به نام معیرالسلطنه نیکبخت توسط تیمسار فیروز حاکم نظامی قشقاییها شد. در پی نارضایتیهای مردم فارس از دست حاکم نظامی سر به شورش برداشتن و در سال 1308 منجر به آغاز قیام عمومی مردم فارس شد و به انقلاب ملت معروف شد و در پی این شورشها صوالتالدوله و ناصرخان در تهران دستگیر شدند و رضاشاه به ملکمنصورخان پسر صوالتالدوله دستور داد که باید به فارس برود و کمک کند تا غائله خاتمه یابد ملکمنصورخان در فارس به شورشیان پیوست و شیراز تقریبا محاصره شد و در این میان دولت تصمیم گرفت تغییراتی در ماموران حاکم فارس بدهد، لذا سرتیپ فضلاللهخان زاهدی فرمانده قشون شد و صارمالدوله فرزند ضلالسلطان که حاکم فارس بود معزول گشت و حبیباللهخان شیبانی را با اختیارات کامل به فارس فرستاد. سرلشکر شیبانی پس از بررسی اوضاع فارس و نارضایتی عموم طوایف مردم به تهران بازگشت و از شاه درخواست کرد که برای آرام کردن اوضاع فارس صوالتالدوله و ناصرخان از زندان آزاد شوند و این پیشنهاد از سوی رضاشاه پذیرفته شد و آنها از زندان آزاد شدند و ناصرخان به فارس اعزام شد و همچنین محمدحسینخان و ملکمنصورخان برای ادامه تحصیل به اروپا رفتند و پس از مدتی وارد دانشگاه «ردینگ» انگلیستان شدند.
در خاطرات محمدحسینخان قشقایی آمده است که زمانی در «برمنموث» بودیم، عبدالحسین حمزاوی که در لندن مامور مجلس و همهکاره سفارت و امور مربوط به محصلان ایران بود، آنجا آمد و به من خبر داد که پیشامدی رخ داده است و من آمدهام تا شما را از آن مطلع کنم، متاسفانه پدر شما صوالتالدوله در زندان فوت کرده است. در حالی که از شنیدن خبر مرگ پدر بسیار مشوش بودم با ایران تماس گرفتم و معلوم شد که از پدرم خواستهاند که املاک خود را به دولت منتقل کند و پدرم در زندان وکالت کتبی داده بود به سردار محتشم بختیاری و نوشته بود چگونه آن را واگذار کنم که شاهد امضا پدرم هم سرهنگ مصطفیخان راسخ، رئیس زندان بود و بعدها همین مدرک برای پس گرفتن املاکمان سندیت پیدا کرد و پس از واقعه ملکمنصورخان برادرم در دانشگاه آکسفورد انگلستان مشغول تحصیل بود که برای دیدن من به آلمان آمد ولی به دلیل شروع جنگ جهانی دوم او هم نتوانست به انگلستان برگردد و هر دو پس از یک سال با درجه ستوان دومی به ارتش آلمان پیوستیم.
بعد از فوت سردار عشایر در شهریور 1320 شمسی ناصرخان با خسروخان به ایل قشقایی بازگشتند و به ارتش دستور داده شده بود که آنها را تعقیب و دستگیر کنند و در آن زمان چند بار از ناصرخان خواسته شده بود که به تهران برگردد و او جواب داده بود که چون تامین جانی ندارم و حکومت در دست خارجیان است بنابراین به تهران بر نمیگردم. در آن شرایط چند زد و خورد کوچک هم میان قشقاییها و نیروهای دولتی رخ داده بود و پس از این وقایع دو ستون نظامی برای سرکوب ناصرخان در فیروزآباد و خسروخان در سیمیرم اعزام شدند.
قشقاییها هم آماده درگیری شدند و نقاط مهم را در اختیار گرفتند. ناصرخان کوه «موت» را گرفته بود و خسروخان اول در گرمسیر بود که با سرتیپ سیفالله همت درگیر شده بود و به طرف ییلاق یعنی سیمیرم رفت. سرهنگ شقاقی هم با یک ستون نظامی به سیمیرم آمده بود و کوههای سیمیرم را سنگربندی کرده بود و همچنین خبر رسید که ستون دیگر از طرف جهرم به سوی قشقاییها میآید. خسروخان با بویراحمدیها هم تماسی گرفت و آنها هم برای کمک به قشقاییها به سیمیرم آمده بودند و جنگ در سیمیرم در گرفت. بعد از سه یا چهار روز جنگ سرهنگ شقاقی کشته شد و پادگان سقوط کرد. البته معروف شد که قشقاییها سر سرهنگ شقاقی را بریدهاند ولی ایل قشقایی این خبر را کذب محض میدانند و عقیده دارند سرهنگ شقاقی توسط گلولهای که به دست نیروهای خودی از پشت به او اثابت کرده به قتل رسیده است. در سال 1325 قشون روسیه از شمال تا کرج را در اختیار گرفته بود و اگر میخواستید از کرج به طرف زنجان بروید باید از روسها اجازه میگرفتید در آذربایجان «پیشهوری» و «غلام یحیی» حکومت میکردند و عملا آذربایجان را از ایران جدا کرده بودند و حکومت نیز به دست تودهایها افتاده بود. گمان میرفت که نفوذ تودهایها و هواداران روسیه تا مناطق جنوب کشور پیش برود و سران قشقایی برای جلوگیری از این موضوع تصمیم گرفتند در شیراز کودتا کنند و دامنه کودتا را تا مناطق جنوبی ادامه دهند و بالاخره دراق چشمه مقر اصلی قوای قشقایی قرار گرفت و ناصرخان تصمیم گرفت به جای شیراز به کازرون و بوشهر حمله کند و فتحاللهخان حیاتداوودی از متحدان قشقایی برای تصرف بوشهر به آنجا رفت و خسروخان در حدود 600 نفر از تفنگچیان را که در اطراف شیراز بودند را به وسیله کامیون به طرف کازرون حرکت داد.
در بالای شهر کازرون در تپه معروف «تلکبیر» مستقر شدند. سربازان دولتی اطراف تپه را خندق کنده بودند و تفنگچیان قشقایی پس از یک هفته اردو زدن در اطراف تپه نبرد را آغاز کردند و حدود سه ساعت از جنگ نگذشته بود که نیروهای دولتی خود را تسلیم کردند پادگان کازرون که معروف بود به انبار پنبه هم به همین صورت توسط نیروهای قشقایی تصرف شد. یکی از علتهای که شیراز تصرف نشد را محمدحسینخان قشقایی اینگونه بیان میکند که شیراز تقریبا تسلیم شده بود و ما با سرهنگ فریبرز تماسی گرفتیم و او قبول کرد که ژاندارمری تسلیم شود و دیگر اینکه عدهای زیادی از دزدها اطراف شیراز موضع گرفته بودند که پس از تصرف شیراز شهر را غارت کنند و همچنین تودهایها پیغام داده بودند که اگر شیراز را تصرف کردید ما نفت آماده کردهایم تا شیراز را به آتش بکشیم. بعد از این مرحله از درگیرها و پیروزی نیروهای قشقایی برادران قشقایی با نیروها دولتی وارد مذاکره شدند و از آنها امتیازاتی در مورد اینکه مامورانی که در دوره رضاشاه در فارس بودند به این ایالت فرستاده نشوند. روسای ادارات فارسی از میان مردم استان انتخاب شوند و مطلب دیگر اینکه از قدرت تودهایها کاسته شود و همه فعالیتهای آنها در فارسی تعطیل شود و انتخابات فارسی به صورت آزادانه برگزار شود. در دوره پانزدهم مجلس محمدحسینخان از اباده و خسروخان از فیروزآباد نماینده شدند و در دوره شانزدهم ناصرخان و خسروخان نماینده شدند. نخستین قدمها برای ایجاد فراکسیون جبهه ملی در مجلس هفدهم بر داشته شد که این فراکسیون از دکتر مصدق طرفداری میکرد و در آن زمان به دعوت دکتر شایگان نمایندگان منفرد مجلس موافقتنامهای برای تشکیل جبهه ملی نوشته شد و ریاست آن جبهه را مهندس احمد رضوی نماینده کرمان به عهده گرفت و در آن زمان خسروخان و محمدحسینخان به واسطه رابطه خویشان با دکتر مصدق یاران و همراهان مصدق شدند و در همان حال و هوا بود که شاه تصمیم گرفت مصدق را بر کنار کند.
بنابراین با کمک ایادی خود مشکلاتی را برای دولت مصدق به وجود آورد، ارتش هم عملا در اختیار شاه بود. دکتر مصدق در کابینه جدید خود میخواست مسوولیت وزارت جنگ را خودش به عهده بگیرد که شاه قبول نکرد و مصدق هم استعفا داد و طی اعلامیهای جریان را به اطلاع ملت رساند، این اتفاق از پانزدهم تا بیست و پنجم تیرماه 1331 رخ داد و پس از خوانده شدن اطلاعیه استعفا مصدق مردم به کوچه و خیابانها ریخته و به پشتیبانی مصدق راهپیمایی کردند در این زمان شاه از جبهه ملی که نزدیکترین حزب به مصدق بود خواست که در این رابطه میانجیگری کند و در این ارتباط اعلامیهای از طرف فراکسیون جبهه ملی از رادیو خوانده شد و مردم را به آرامش دعوت کردند. چندی از این غائله نمیگذشت که زمزمههای کودتای 28 مرداد به گوش میرسید و در آن زمان آقای «گودوین» رئیس سیا پیغامی برای خسروخان و محمدحسینخان قشقایی فرستاد و با آنها قرار ملاقاتی گذاشت و در این ملاقات گفته شد تصمیم گرفته شده طی کودتای مصدق برود و زاهدی به جای او بیاید و با شاه همکاری کند و در مقابل ما از شما میخواهیم که تیمسار زاهدی را در ایل قشقایی تحویل شما بدهیم و شما قبول نخستوزیری زاهدی را اعلام کنید تا در جای جای قدرت کشور ایل قشقایی سهیم باشند و وزرای در کابینه و مبلغ چهار میلیون دلار هم به شمار میدهیم، برادران قشقایی اطلاع داشتن که کودتا حتمی است و میدانستند فردی به نام «کیم روز ولت» برادر رئیسجمهور آمریکا برای اجرای کودتا مخفیانه وارد ایران شده است به همین دلیل تلاش کردند که آمریکاییها دست از کودتا بکشند.
اما چون نتوانستند آنها را منصرف کنند ناگزیر از آنها خواستند در صورتی با آنها همکاری میکنند که شاه را بر کنار کند و خود زاهدی بر سر کار بیاید ولی آنها گفتند در لندن و واشنگتن تصمیم گرفته شده است که شاه و زاهدی هر دو باشند در ادامه نقشه کودتا تیمسار محمدخان امینی فرمانده ژاندارمری کل کشور بود و خسروخان قشقایی پیشنهاد آمریکاییها را با او میان گذاشت، تیمسار گفت بهتر است به مصدق پیشنهاد کنیم که من رئیس ستاد ارتش بشوم من در پست فرماندهای ژندارمری کاری نمیتوانم بکنم چون سالها رئیس مدرسه نظام بودم، اغلب فرماندهان را میشناسم و اگر زیردست منم قرار بگیرند میتوانم به کمک آنها از کودتا جلوگیری کنم و ما این موضوع را با مصدق در میان گذاشتیم ولی مصدق با رئیس ستاد شدن امینی موافقت نکرد و هدف از این کار خنثی کردن کودتا ارتش به وسیله خود ارتش بود که اینگونه نشد. بالاخره روز 28 مرداد فرا رسید خیابان نادری شلوغ بود. عدهای با چوب و چماغ پنجرهها و درها را میشکستند کامیونها که پر از پلیس بود همه یکصد شعار میدادند زندهباد شاه و مرگ بر مصدق محمدحسینخان قشقایی آن روز خدمت دکتر مصدق رسید و شرح واقعه را برای ایشان توضیح داد. مصدق به سروان داورپناه رئیس گارد نخستوزیری دستور داد جلوی این بینظمی را بگیرد.
عدهای هم از منزل آیتالله بهبهانی بیرون آمده بودند و علیه مصدق شعار میدادند در همان روز خسروخان به منزل مصدق مراجعه کرد و از او خواست که به فارس برود تا ایل قشقایی از او محافظت کند اما دکتر مصدق نپذیرفت بعد از کودتا تمامی برادران قشقایی در سیمیرم جمع شدند و تمام کلانتران و طوایف قشقایی را برای مشورت فرا خواندن و جلسه نظامی در ارتباط با تصرف شیراز گذاشتند در این جلسه آقایان ابراهیمخان نمدی و حسینخان ششبلوکی به صورت داوطلبانه حمله به شیراز را از طرف دروازه قرآن به عهده گرفتند ولی بعد از مدتی از طرف دکتر شایگان پیامی از تهران برای خسروخان و ناصرخان آمد که فعلا عجله نکنید و تصمیم نگیرید چون ممکن است اتفاقی بیفتد که به نفع حزب توده تمام شود چون ما جبهه ملی اصلا مجهز نیستیم بنابراین معلوم نیست که تهران و شهرهای دیگر به دست چه کسی بیفتد این پیغام قشقاییها را بر سر دو راهی قرار داد و حمله به شهر شیراز را متوقف کرد و تمام تفنگچیان از اطراف شیراز پراکنده شدند و بدین ترتیب ناصرخان به فیروزآباد رفت و محمدحسینخان به طرف جهرم، ملکمنصورخان به طرف کازرون و خسروخان به طرف دهرم حرکت کردند و دیگر بار قشقاییها قربانی سیاست استعماری «تفرقهبینداز و حکومتکن» شدند. نیروهای آمریکایی و ماموران دولتی با کلانتران قشقایی و رئیس طوایف همچون الیاسخان کشکولی، زیادخان درهشوری، زکیخان، جعفرقلیخان، فریدونخان ارتباط برقرار کردند و با وعدههای آنها را از اتحادهایی قشقایی جدا شدند و به دولت کدوتا پیوستند. و این جدایی آخرین ضربه به ایل قشقایی بود که باعث پراکندگی ایل قشقایی گردید و محمدرضا شاه هم دستور داد که تنها یکی از برادران قشقایی میتوانند در ایران اقامت داشته باشند بر همین قرار هم ملکمنصورخان به سوئیس رفت ناصرخان به لسآنجلس و خسروخان هم به آلمان و محمدحسینخان در ایران ماند.