حمله آمریکا به افغانستان و عراق در پی حادثه 11 سپتامبر، اصل سیاست خارجی بوش به عنوان «حمله پیشگیرانه» و مخالفت آمریکا با برنامه هستهیی صلحآمیز جمهوری اسلامی ایران باعث مطرح شدن موضوع استعمارگری و حتی جنگطلبی آمریکا شده است. به گمان برخی از افراد، سیاست خارجی بوش و استفاده وی از زور و جنگ برای رسیدن به اهداف ژئوپولتیکی و تاکید کردن بر رسالت الهی آمریکا در جهت گسترش شیوه زندگی و مردمسالاری آمریکا پدیدهیی غیرعادی است که با تاریخ و آرمانهای ایدئولوژیک آمریکا تناقض دارد. این نوع نگرش و گرایش نادرست، غیرواقعبینانه و حتی خطرناک است. غیر از این سابقه تاریخی این دیدگاه را اثبات نمیکند. از ابتدا در ایدئولوژی آمریکا، تنش شدید بین تمایل گسترش دادن قدرت و نفوذ آمریکا براساس تصوری از رسالت الهی و همچنین گرایش به دفاع از ایدئولوژی آمریکا در برابر واقعیت سیاست و جدا کردن این ایدئولوژی از توجیه کردن استفاده از جنگ و زور وجود داشته است.
یعنی از زمان تاسیس جمهوری در آمریکا در سال 1789 میلادی، ایدئولوژی و تفکر سیاسی آمریکایی مبتنی بوده است بر ساختن نظام جدید جهانی ((Novus Ordo Sellorum به رهبری آمریکا به عنوان امپراتوری آزادی که این عنوانها، دو تا از مهمترین شعارهای جمهوری جوان آمریکا بوده است. در واقع توماس جفرسون یکی از بزرگترین بنیانگذاران آمریکا چنین تبلیغ میکرد که این کشور مسئولیت الهی دارد که نه تنها یک امپراتوری آزاد در سرزمین خود برقرار سازد، بلکه باید سایر مردم را هم متمدن کند. به نظر وی گروههای بومی مثل سرخپوستها و ملتهایی که هنوز ایدئولوژی و تفکر سیاسی آمریکایی را قبول نکردهاند یا نمیخواستند چنین اقدامی کنند، تمدن نداشتند. غیر از آن، او و سایر بنیانگذاران آمریکا باور داشتند که این امپراتوری با دیگر امپراتوریهای تاریخ متفاوت خواهد بود. فرق بین امپراتوری آزاد و امپرتواریهای قدیمی این بود که امپراتوری آزاد نه تنها براساس آزادی ساخته میشود بلکه جنگ، زور و از بین بردن حقوق دیگران رخ نمیدهد. در عین حال ایشان معتقد بودند که آمریکا باید برای بقا و تداوم خود سرزمینهای بیشتری را تصاحب کند.
بر همین اساس طی قرن 19 مرزهای آمریکا از کرانه اقیانوس اطلس تا سواحل اقیانوس آرام گسترده شد. اما به رغم شعار امپراتوری بیهمتای آزادی، آنان از روشهای امپراتوریهای قدیمی، یعنی جنگ و کشتار و پاکسازی نژادی برای تصرف سرزمینها استفاده کردند.
هر چند طبق قانون اساسی آمریکا دولت فقط با تصویب مردم بومی میتوانست سرزمینی را به خود ملحق کند، اما جفرسون - که خود نقش مهمی در نگارش قانون اساسی داشت - با خرید لوئیزیانا این قانون را نقض کرد. در این زمان هیچکس از اهالی لوئیزیانا (از مستعمرات فرانسه) راجع به پیوستن به آمریکا نظرخواهی نکرد.
آمریکا در همین قرن از جنگ و زور برای به دست آوردن زمینهای بیشتر استفاده کرد. در زمان ریاست جمهوری (JAMES Polk (۱۸۴۵-۱۸۴۱ آمریکا علیه کلسیک اعلام جنگ کرد. شعارهای آن زمان نشان میدهد که به گمان آمریکاییها، مکزیکیهای غیر متمدن و بیفرهنگ، به دلیل نژادشان قادر نیستند که بر سرزمینهای خود حکومت کنند. آمریکا در اثر پیروزی خود بر مکزیک سرزمینهای زیادی گرفت، از جمله آریزونا، کالیفرنیا، نیومکزیکو، نوادا، تگزاس و آکلاهما. از همین روی جنگهای چند دهه آمریکا علیه سرخپوستها قابل توجه است. جفرسون در آغاز باور داشت که سرخپوستها باید این فرصت را داشته باشند تا تمدن و شیوه زندگی آمریکا را قبول کنند. اما وقتی آشکار شد که آنان فرهنگ و روش زندگی خود را ترجیح میدهند، جفرسون و جانشینهای او به این نتیجه رسیدند که تنها راهی که وجود دارد، جنگهای پی درپی علیه سرخپوستها نگهداری آنان در اردوگاهها است. در واقع با این روش علیه سرخپوستها، پاکسازی نژادی اتفاق افتاد. در واقع جفرسون و دیگران نمیخواستند گروههایی مثل سرخپوستها مانع گسترش نفوذ و قدرت آمریکا و ساختار امپراتوری آزادی باشند.
بنابراین دوران تاریخ ایالات متحده نشاندهنده دو نکته مهم است. نخست اینکه یک عقیده و ایدئولوژی روشن وقتی با واقعیت سیاست مواجه شود، کثیف و فاسد میشود. دوم اینکه آمریکاییها بر این باور و ایدئولوژی هستند که تمدنشان از همه تمدنها برتر است و مسوولیت الهی برپا ساختن امپراتوری آزادی و متمدن کردن ملل وحشی را دارند، بنابراین میتوانند هر عملی از جمله جنگ، زور و پاکسازی نژادی را توجیه کنند.
دخالت الهی و سیاست واقعی
با پایان قرن 19 و آغاز قرن 20 فصل جدیدی در ساختن امپراتوری آزادی گشوده شد. در این دوران آمریکا به گسترش امپراتوری آزادی به آن سوی دریاها و دخالت الهی در سایر کشورها پرداخت.
در طول قرن 19 پادشاهی هاوایی بر اثر نفوذ سیاسی و اقتصادی آمریکا ضعیف شد. گروههای ذینفع آمریکایی نه تنها استقلال حکومت را خدشهدار کردند، بلکه استقلال مردم را هم از بین بردند. در واقع بومیان هاوایی در برابر آمریکاهای مهاجر شهروندان درجه دوم محسوب میشدند تا آنجایی که دولت و گروههای ذینفع آمریکا باور داشتند که مردم بربر هاوایی نمیتوانند بر کشور خود حکومت کنند. بنابراین آنان با حمله نظامی و اشغال کشور «لیلی اوکالانی» فرمانروای این کشور را سرنگون کردند؛ فرمانروایی که سعی میکرد نفوذ و قدرت آمریکا را کمتر کند. به این ترتیب آمریکا بدون توجه به رای مردم هاوایی آنان را تحت قیمومیت خود در آورد و استقلالشان را سلب کرد. تا اینکه کنگره ایالات متحده آمریکا در 1994 از مردم هاوایی به خاطر سلب استقلال و خود مختاریشان رسماً عذرخواهی کرد.
جنگ آمریکا با اسپانیا (1898) نیز شیوه جدید گسترش امپراتوری آزادی را نشان میدهد. دولت و به خصوص طبقه سرمایهدار آمریکا از اواسط قرن 19 به فکر تسخیر و الحاق کوبا بودند. ضعیف شدن امپراتوری اسپانیا و شیوه حکومت آن بر مستعمرههای خود، به آنان فرصت داد تا این سرزمینها را به دست بیاورند.
غیر از کوبا استعمارگران آمریکایی، فیلیپین (مستعمره دیگر اسپانیا) را هم جایگاه مناسبی برای پایگاه نظامی و نقطه آغاز گسترش امپراتوری آزادی خود در آسیا به شمار میآوردند. البته هویت و ایدئولوژی آمریکا اقتضا میکرد که برای تصاحب این سرزمین از شعارها و تبلیغات ضداستعماری استفاده شود. بنابراین چنین تبلیغ شد که رئیسجمهور وقت ویلیام مککینلی در مقابل خداوند زانو زده و درخواست کرده که به او نیرو و فرصت بدهد تا فیلیپینیها و کوباییها را متمدن و مسیحی کند. هرچند آنان مسیحی ولی کاتولیک بودند!)، اما مککینلی اعلام کرد: «وقتی ما در راه الهی میجنگیم و سرزمینهایی به ما میپیوندند، پرچم ما برای آنان آزادی، تمدن و منفعت به ارمغان میآورد.» اما همین که آمریکا، اسپانیا را از فیلیپین بیرون راند، دولت مککینلی به جای اعطای استقلال با تعیین یک فرماندار آمریکایی این کشور را به خود ملحق کرد. از این پس این واشنگتن بود که با استقلالطلبی فیلیپینیها – که خود قبلاً در هنگام مقابله با اسپانیا آن را تقویت کرده بودند - میجنگید. جنگی که 14 سال طول کشید و بیش از صد هزار سرباز آمریکایی به آنجا فرستاده شد تا بیش سیصد هزار نظامی و غیرنظامی فیلیپینی کشته شوند.
بنابراین تجربه آمریکا در فیلیپین بیانگر دو نکته مهم است؛ نخست اینکه وقتی ایدئولوژی آزادی یا استقلال کشورها با منافع اقتصادی و ژنوپولتیک دولت آمریکا تضاد داشته باشد، آرمان عدالت، آزادی و استقلال قربانی میشود. استقلال خواهان فیلیپینی که هنگام نبرد آمریکا و اسپانیا مبارز راه آزادی و استقلال بودند، وقتی بعدها با استعمار آمریکا میجنگیدند، تروریست خوانده شدند. دو اینکه ایدئولوژی امپراتوری آزادی که مبتنی است بر «مسوولیت الهی متمدن کردن ملل وحشی» همچون هر امپراتوری دیگری سایر مردمان را بربر و انسانهای درجه دوم و سوم تلقی میکند و این امر زمینه را برای تحقیر، شکنجه و بدرفتاری علیه آنان فراهم میکند. شکنجه مخالفان در جنگ با استقلالطلبان فیلیپینی یا عکسهایی از بدرفتاری تحقیر زندانیان عراقی توسط سربازان آمریکایی حاکی از چنین بینشی است.
کشور آمریکا که براساس احساسات ملی و ضداستعماری به وجود آمده بود، پیش از گرفتن فیلیپین و گوام مخالف دستاندازی دولتها بر مستعمرههایی در آن سوی دریاها بود. اما همین که مناطقی از امپراتوری اسپانیا را تصاحب کرد خود به یک نوع امپراتوری قدیمی بدل شد. به قول روزولت رئیسجمهور سالهای 1912-1901 «آمریکا با کشورهای دیگر برای سلطه بر دنیا رقابت می کند.» مفهوم «امپراتوری غیررسمی» یا (INFORMAL EMPIPE) کلید فهم اعمال قدرت آمریکا در نظام بینالمللی پس از قرن 19 است. در یک امپراتوری رسمی، دولتی قدرتمند، رسماً کشور یا سرزمین دیگر را اشغال میکند و به طور مستقیم بر آن حکومت میکند. نمونهاش امپراتوری فرانسه، انگلستان و روسیه تزاری است. امپراتوری غیررسمی بدین معنا است که دولتی قدرتمند بر اقتصاد کشوری دیگر سلطه مییابد و با دخالتهای مخفیانه یا مداخله مسلحانه و براندازی، دولت طرفدار خود را مستقر کرده و از آن حمایت میکند، بدون اینکه به طور رسمی و مستقیم بر آن سرزمین حکومت کند. در چنین وضعیتی، دولت استعمارگر نه تنها مسئولیت، هزینه سیاسی و مالی کمتری را متحمل میشود بلکه ظاهراً طبق ایدئولوژی آزادیخواهانهاش عمل کرده است. البته در امپراتوری رسمی، دولت استعماری نمیتواند بدون تکیه بر طبقه حاکم بومی سلطه خود را ادامه بدهد. این نکته شباهت نحوه اعمال سلطه در این دو شیوه استعمار را نشان میدهد.
پس از لحاظ تاریخی شیوه امپراتوری غیررسمی آمریکا از زمان جنگ با اسپانیا بر سر کوبا آغاز شد. از آن پس حمایت آمریکا از حکومت دیکتاتوری و طبقه سرمایهدار کوبا تا انقلاب 1959 ادامه یافت و در عوض طبقه حاکمه منافع سیاسی و اقتصادی آمریکا را تامین میکرد.
دولت واشنگتن به همین شیوه در 1946 در فیلیپین نظام سیاسی را مستقر کرد که فقط به ظاهر مردمسالار بود. اما در واقع قدرت سیاسی و سلطه بر زمینها و اقتصاد در انحصار حدود پانصد خانواده بود. طبقه حاکمهیی که به سرمایه تاجران آمریکایی و حمایت سیاسی آن دولت متکی و وابسته بودند و در عین حال در راستای منافع آمریکا عمل میکردند، این نظام غیردموکراتیک تا 1986 ادامه داشت.
در دهه اول قرن 20 طرفداران استعمارگری آمریکا گسترش حکومت را در کشورهای دیگر سبب تقویت قدرت نظامی و اقتصادی دولت میدانستند. گذشته از این آنان و به خصوص مبلغان مذهبی پروتستان باور داشتند که مردم آمریکا مسئولیتی الهی دارند تا مردمان جهان را آمریکایی و مسیحی کنند. ویلسون وقتی در 1912 رئیسجمهور شد اعلام کرد که انتخاب سیاستمداران خوب و باتقوا را به مردم آمریکای جنوبی یاد میدهد. او در 1901 نوشته بود: «درهای شرق باید به روی ما گشوده شود. باید دین و طرز زندگی را بر شرقیان تحمیل کنیم.»
در سال 1913 در مکزیک ژنرال هوورتا (HUERTA) برضد رئیسجمهور وقت مادیرو (MADIRO) توطئهیی ترتیب داد و با ترور او قدرت را به دست گرفت. ویلسون به بهانه هرج و مرج و خطر برای امنیت و مرزهای آمریکا، ارتش را برای سرنگونی هوورتا به مکزیک فرستاد. اما مردم مکزیک سربازهای آمریکا را رهاییبخش نمیدانستند و این حمله با مقاومت سرسختانه و تظاهرات گسترده ضدآمریکایی در سراسر کشور مواجه شد. مردم و از جمله مخالفان هوورتا از دولت حمایت کرده و برای مقابله با تجاوز آمریکا متحد شدند. آنان بدون تحریک دولت در خیابانهای سرتاسر مکزیک شعار میدادند: «مرگ بر آمریکا»، روزنامهها نوشتند: «هتک وطن توسط سربازان آمریکا! کشته میشویم تا آنها را بکشیم!»
مشابه آنچه بر سر استقلال کوبا، فیلیپین و مکزیک آمد در کلمبیا، دومنیکن و پرتوریکو نیز تکرار شد. زمامداران آمریکا خدشهدار شدن استقلال ملتهای بربر و وحشی را به نفع این مردم و انسانیت میدانستند. ویلسون همچون بسیاری دیگر میخواست ملکوت خدا را در دنیا برپا کند؛ البته خدای پروتستانها. یک سناتور قدرتمند و محبوب میگفت: «خداوند تنها ما را به اربابی دنیا تعیین کرده است. خدا ما را باهوش و متمدن آفرید تا بر مردمان وحشی و غیرمتمدن حکومت کنیم. اگر ما نبودیم دنیا یک شبه به بربریت و دیوانگی بازمیگشت. خدا مردم آمریکا را برگزید و ملت خدا میتواند دنیا را عوض کند.»
جنگ سرد
در دوران جنگ سرد ایالات متحده آمریکا شیوه امپراتوری غیررسمی خود را تکمیل کرد. به این تربیت که سعی کرد تا اقتصاد کشورها را تحت کنترل خود درآورده و طبقات حاکمه و دولتهای طرفدار خود را نیز سر کار بیاورد. تجربیات سابق در ویتنام ، کرهجنوبی، شیلی و پاکستان تکرار شد و به این ترتیب امپراتوری در آسیا، آفریقا، آمریکایجنوبی و خاورمیانه توسعه یافت. بنابر آنچه گفته شد، توجه به این نکته لازم است که امپراتوری غیررسمی حدود 60 سال پیش از جنگ سرد آغاز شده است و جنگ سرد تنها این روند را تشدید کرد.
یکی از مهمترین و بزرگترین مناطق تحت سلطه امپراتوری غیررسمی، ایران (در دوران سلطنت محمدرضا پهلوی) بود.
نقش مهم و تعیین کننده ایالات متحده در براندازی دولت مصدق قابل تکار نیست. حتی اگر با سیاست مصدق موافق نباشیم، باید بپذیریم که کودتا و دخالت آمریکا نگذاشت تا مردم ایران خود در چارچوب قانون اساسی مشکلاتشان را حل کنند. بعد از سرنگونی مصدق نفوذ و قدرت آمریکا در ایران بیشتر شد. شاه و طبقه حاکمه طرفدار آمریکا از این کشور کمکهای اقتصادی، سیاسی و از همه مهمتر نظامی دریافت میکردند و با این کمکها میتوانستند قدرت و تسلط مطلقی در حوزه سیاست به دست آورند. در واقع کمکهای آمریکا در سرنگونی دولت مصدق و تحکیم رژیم پهلوی به شاه این امکان را داد تا آزادی و استقلال مردم را سلب کند. این امر به مشروعیت رژیم پهلوی لطمه بزرگی زد. حکومت چون از مشروعیت مردمی بهرهمند نبود بیشتر به حمایت و یاری آمریکا تکیه میکرد. درست است که دولت کندی از شاه میخواست اصلاحات سیاسی و اقتصادی اجرا کند اما نه دولت کندی و نه دولتهای فورد، نیکسون و جانسون علاقه جدی به اصلاحات سیاسی در ایران نداشتند و برای بازشدن فضای سیاسی فشار واقعی نیاوردند.
اما در جنگ سرد شوروی و قوانین بینالمللی، قدرت و توان آمریکا را در صحنه بینالمللی محدود میکردند.
بعد از فروپاشی شوروی، آمریکا تک ابرقدرت دنیا شد و نظام بینالمللی تکقطبی شد. گذشته از این آمریکا اعلام کرد که پایان تاریخ فرا رسیده است. به عبارت دیگر شکست نظامهای کمونیست که تنها رقیب ایدئولوژی آمریکا به شمار میآمدند، باعث شد تا آمریکا هرچه بیشتر به گسترش ساختار امپراتوری آزاد اقدام کند. از همین روی وقتی گروههای نومحافظهکار قدرت سیاسی بیشتری را به دست آوردند، اصرار کردند که آمریکا در جهت ساختار امپراتوری آزاد باید از زور و جنگ استفاده کند. در واقع استدلال و دلیل موجه آنان برای چنین سیاستی؛ درست مثل استدلال و توجیهی است که از زمان تاسیس جمهوری آمریکا تا جنگ سرد وجود داشته است. در حال حاضر بزرگترین نمونه چنین سیاستی نیز حمله و اشغال عراق توسط آمریکا است. بوش اعلام کرد که به نام مردمسالاری آمریکا به عراق حمله میکند و قصد دارد طرح خاورمیانه بزرگ را اجرا کند. به عبارت دیگر آمریکا به رسالت الهی خود عمل میکند. به گمان او این رسالت استفاده از جنگ و زور را توجیه میکند . با همین شعارها بوش ایران را تهدید میکند.
نکته قابل توجه این است که در عین حال که بوش دم از مردمسالاری و رسالت الهی آمریکا میزند، اما از حکومتهای خودکامه طرفدار آمریکا در کشورهای مختلف حمایت میکند. بنابراین باید به این نتیجه رسید که آمریکا از مردمسالاری حمایت میکند به شرطی که چنین حمایتی به منافع و اهداف ژئوپولتیکی و اقتصادی آن لطمه وارد نکند. همزمان آمریکا با شعارهای آزادی و مردمسالاری، استفاده از جنگ و زور علیه رقیب ژئوپولتیکی را هم توجیه میکند. این سیاستی است که از 220 سال پیش استفاده میشود.
نتیجهگیری
آرمانهای متعالی انقلابهای فرانسه و آمریکا – آزادی، مردمسالاری ،عدالت و حقوق بشر - نباید با سیاست واقعی درهم آمیخته شوند. تاریخ نشان میدهد که هر ایدئولوژی هنگامی که با واقعیتهای سیاسی مواجه میشود، کثیف و آلوده میگردد. امپراتواری آزادی - رویای بنیانگذاران آمریکا – در عمل مبدل به نوعی امپراتوری همچون امپراتوریهای کهن شده است. همانطور که دولتهای غیردموکراتیک به منافع و رفاه مردم نمیاندیشند، دولت آمریکا هم در سیاست خارجی خود به فکر منافع و رفاه مردم غیرآمریکایی نیست و در درجه اول میخواهد قدرت خود را گسترش دهد. البته آنچه گفته شد به معنای توصیه به جنگ با این دولت یا تایید سیاستهای آمریکا ستیزانه نیست، بلکه بر بخشهایی از واقعیت روشنی میافکند تا از خوشبینی غیرواقعبنیانه نسبت به آمریکا پرهیز شود.