مقدمه:
فرید ذکریا، روزنامهنگار برجسته آمریکایی طی تحلیلی در خصوص شرایط فعلی حاکمیت آمریکا و مشکلات آن به تفصیل سخن گفته است. مقاله او را که در مجله نیوزویک به چاپ رسیده میخوانیم.
">مقدمه:
فرید ذکریا، روزنامهنگار برجسته آمریکایی طی تحلیلی در خصوص شرایط فعلی حاکمیت آمریکا و مشکلات آن به تفصیل سخن گفته است. مقاله او را که در مجله نیوزویک به چاپ رسیده میخوانیم.
مترجم: حسین رزمنده
جمهوریخواهان و دموکراتها، محافظهکاران و لیبرالها، در یک نکته و آن هم تهدید از سوی تروریسم جهانی که بهطور خطرناک و دهشتناکی در حال رشد است اتحاد و توافق دارند.
جمهوریخواهان از این دیدگاه به عنوان راهی برای یادآوری و تذکر به مردم آمریکا مبنی بر اینکه ما در دنیای هراسناکی زندگی میکنیم و نیازمند رهبران سختکوش هستیم تا از ما حمایت نمایند، بهرهبرداری میکنند.
برای دموکراتها این موضوع به سوژه تبلیغاتی علیه بوش تبدیل شده است که به مردم میگویند: دولت بوش در برخورد با تروریسم کوتاهی کرده و حتی سبب گسترش تروریسم و ناامنی داخلی و جهانی بیشتری شده است، بنابراین ما نیازمند تیم امنیت ملی جدیدی هستیم.
طی دو دهه قبل از 11 سپتامبر، رادیکالیسم اسلامی به منصه ظهور رسید. در حالی که بسیاری از دولتها با آن به عنوان مشکلی کوچک و بیاهمیت برخورد کردند تا یک تهدید مهم و بزرگ امنیتی. بنابراین حادثه 11 سپتامبر تمام آن دریافتها و رهیافتها را تغییر داد. در نتیجه و متعاقب آن، انفجارهایی در بالی اندونزی، کازابلانکا، ریاض، مادرید و لندن، کشورها را وادار نمود تا به نوع دیگری نسبت به این مقوله واکنش نشان دهند.
در حال حاضر، بسیاری از دولتها برای دستگیری و تحت تعقیب قرار دادن و کشتن عناصر گروههای تروریستی به صورتی فعالتر و با سرعت بیشتری وارد میدان شدهاند. بنابراین اکنون دشمنی وجود دارد که بدون تردید ضعیفتر از گذشته، اما به طور وحشتناکی غیر متمرکز و ناپیدا عمل میکند.
توجه به اخبار منتشر شده از دو ماه گذشته تاکنون نشان از این مسأله دارد که در اندونزی ـ بزرگترین کشور اسلامی ـ دولت اعلام کرد رهبر نظامی و رئیس جماعةالاسلامیه وابسته به القاعده که عامل بمبگذاری مهیب بالی در سال 2002 بودند را دستگیر کرده است.
در ژانویه، سربازان فیلیپینی، «ابوسلیمان» از رهبران گروه ابوسیاف وابسته به القاعده را کشتهاند. گروهی که طی 6 سال گذشته تعدادشان از دو هزار نیرو به چند صد نفر کاهش یافته است.
در مصر و عربستان سعودی، جایی که کانون و خاستگاه اصلی القاعده میباشد، شبکهها و سلولهای تروریستی درهم کوبیده شدهاند و آنهایی که باقی ماندهاند حداقل طی دو سال آینده قادر به ایجاد مشکل جدی و اجرای عملیات چندان مهمی نخواهند بود. این در حالی است که در ایالات متحده وزیران مالی و نیز رؤسای خزانهداریهای کل، زندگی را برای بسیاری از تروریستها سخت و دشوار کردهاند. سازمانهای جهانی نمیتوانند بدون چرخش پول در سراسر جهان کارهای خود را به پیش ببرند. بنابراین بسیاری از منابع مالی و صندوقهای پول آنها بسته و تحت کنترل قرار گرفتهاند، بنابراین مجبورند تلاش بسیاری برای تقویت بنیه مالی خود به کار بندند تا شاید عملیات خرابکارانهشان را به پیش ببرند.
در این میان شمال آفریقا، بهویژه الجزایر به صورت فعالی مورد هدف مالی تروریستها واقع شده است.
همین مسأله در خصوص مناطق اصلی ظهور و به قدرت رسیدن القاعده یعنی داخل پاکستان و افغانستان و نیز در مرزهایشان به خوبی مشهود است، اما نمیتوان کاری از پیش برد، زیرا امروز ایالات متحده با تکثیر ژنتیکی سلولها و شبکههای تروریستی مواجه شده است که دیگر حتی برای بزرگترین کارشناسان، متخصصان و نخبگان ضدتروریستی سازمان سیا هم شناخت و ردیابی آنها واقعاً غیرممکن است.
آمریکاییها در 11 سپتامبر غولی را از چراغ جادو خارج کردهاند که دیگر نه قادرند آن را به داخل چراغ برگردانند و نه این غول بیشاخودم حاضر به تمکین از صاحب چراغ میباشد. از سوی دیگر تنها خود این غول مشکل اصلی نیست، بلکه مشکل اصلی زاد و ولدها و تکثیر شدههای آن هستند که به سرعت در سراسر جهان به اشکال مختلف رشد و نمو یافته و به هیچوجه نمیتوان آنها را نابود کرد و یا با آنها مقابله نمود. حتی پس از کشتن و نابودی یک سلول یک نفره بلافاصله همچون موجودات فضایی تکثیر سریع و رشد سرسامآوری را به دنبال خود دارند.
صدام را کشتند، اما بعثیها و زرقاویها، بنلادنها و... تکثیر یافتند. زرقاوی را کشتند، اما کشتارها و بمبگذاریها بدتر از آن در ابعاد وسیعتر همچنان ادامه دارد.
حکومت طالبان را ساقط کردند، اما امروز طالبانهای افغانی و پاکستانی با نامها و چهرهها و عوامل جدید رشد کردند. برای مثال اکنون ایالات متحده به این نتیجه رسیده است که با وجود تمام تلاش ناتو در سرکوب و کشتار طالبان در داخل افغانستان، طی سالهایی که افغانستان در اشغال شوروی بود، گروههای ضدروسی در قالب القاعده آنچنان در سرتاسر خاک افغانستان و پاکستان ریشه دواندند که امروز دامنه فعالیت آنها بسیار گستردهتر شده است.
در عراق جایی که هر روزه شاهد عملیات تروریستی هستیم، تمامی نیروهای ضدآمریکایی بیدار شدهاند. از یک ائتلاف گسترده با این قول که تمام مسلمانان را متحد نمایند، القاعده نیز به دنبال ایجاد اتحادی واحد از تندروها میباشد که طی فتواهای اصلی و رسمی و دیگر بیانیهها از جنگهای صلیبیها و یهودیان علیه مسلمانان و پاسخ به دنیای کفر سخن میگویند، اما در عمل و در واقع هدف اصلی آنها نسلکشی شیعیان است، به گونهای که میتوان به راحتی از عملکردشان به نیات واقعی آنها پی برد.
در فوریه سال 2004 نامهای از اسامه بنلادن منتشر شد که در آن به صراحت گفته بود خطر شیعیان به مراتب بیشتر از آمریکاییهاست. بنابراین تنها راه چاره خلاص شدن از دست آنان این است که ما باید تا میتوانیم با ضربات و حملات مذهبی، نظامی و دیگر ابزار، در میان شیعیان انفجار پس از انفجار و کشتار پس از کشتار و قتلعام در پی قتل در میان آنها ایجاد کنیم تا آنکه سرانجام در مقابل ما به زانو درآیند.
اما آنچه شکست آمریکا را در جنگ با تروریسم رقم زده است، شعارهای ضدتروریستی آمریکا خود آنها را به چالش کشانده است. زیرا بوش با شعار مبارزه با تروریسم و ایجاد امنیت و آزادی و اقتصاد و رفاه برای مردم خاورمیانه، طالبان و صدام را سرنگون کرد. حال کار آمریکا به جایی رسیده است که نهتنها قادر به ایجاد امنیت روانی شهروندان آمریکایی نیست، بلکه عراق، افغانستان، لبنان، فلسطین، پاکستان، عربستان، مصر و اردن هم از شر تروریستهای تکثیر شده آمریکا در امان نیستند.
عراق در حالی جولانگاه تروریستها در کشتار شیعیان شده که به قتلگاه نیروهای آمریکایی نیز تبدیل شده است.
ظهور گروه افراطی فتحالاسلام در شمال لبنان و درگیریهای مسلحانه چند هفتهای آنها با ارتش لبنان، درگیریهای مسلحانه فتح و حماس و نبرد میان دوستداران اسلام بدون خشونت و تندروهای افراطی سلفیهای وهابی سنیمذهب، حتی به سنیهای میانهرویی چون حماس و شیعیان لبنان و عراق و نیز سنیهایی که مخالف القاعده و سلفیها هستند، به بزرگترین چالش آمریکا در این قرن تبدیل شده آمریکاییها، شیرازه و سر و ته ماجرای مبارزه با تروریسم را از دست داده و عنان کارها از کنترل آنها خارج شده است. این روزها و شبها بوش و چنی و رایس با کابوس تروریسم خواب راحتی ندارند.
بنابراین تنها راه نجات آمریکا از این مخمصه خودساخته آن است که کاخ سفید با تمام این گروههای تروریستی و افراطی وارد مذاکره شده، آنها را به رسمیت بشناسد و با دوستان و دشمنان آنها و رقبایشان رابطه برقرار کند و آنها را وارد مسایل سیاسی و مشارکتهای مدنی نماید. به جای آنکه تروریستها را سرکوب کند، آنها را جذب کند. آن وقت رفته رفته به زندگی عادی برمیگردند و متوجه میشوند وقتی که میشود از طریق انتخابات و مشارکت مدنی وارد عرصه قدرت شوند، چرا به زور متوسل شوند.
اینکه طالبان و وهابیان سلفی و القاعده و بنلادن در میان جوامع خود طرفدارانی دارند، این است که مرتباًً مورد سرکوب واقع شدهاند. اما همین که مردم با چهره واقعی افراطی آنها در صورت به قدرت رسیدن آشنا شوند، از آنها رویگردان خواهند شد. مثلاً این روزها طالبان هرگاه مناطقی را اشغال کردهاند، بیدرنگ مدارس را بستهاند، کتابها را پاره کرده و زنان و دختران را خانهنشین نمودهاند. نکته جالب آنکه از اندونزی تا پاکستان نیروهای افراطی و تندرو که طی 6 سال گذشته توانستهاند از طریق انتخابات قدرت را در دست بگیرند حدود 600 میلیون نفر را نمایندگی کنند، اما عملکرد بسیار ناچیزی داشتهاند و نتوانستهاند به خواستههای مردم خود جامه عمل بپوشانند.
اینجاست که آمریکا میتواند پس از عملکرد ضعیف تندروها اقدام به وارد کردن نیروهای میانهرو و سازشکار خود در صحنه سیاسی کشورهای اسلامی نماید و از طریق آنها سیاستهای خود را تحمیل کند.
در واقع آمریکا میتواند جنگ باخته در مقابل تروریسم را پیروزمندانه به پایان برساند. به ویژه که آمریکاییها تا اینجای ماجرا، بازنده و شکستخورده جنگ با تروریسم هستند. پس بهتر آن است همانند نبرد با کمونیسم در دوران جنگ سرد، با اصلاحات ارضی و اصلاحات اقتصادی و سرازیر نمودن مواد غذایی و امکانات و تسهیلات و حمایتهای مالی سریع، با حمایت از نیروهای میانهرو، به فقر و گرسنگی مردم این کشورها توجه خاص نمایند.
در این فرایند، افراطیون خود به خود از صحنه حذف و تکنوکراتها و میانهروها جای آنها را در عرصه قدرت با انتخابات خواهند گرفت و زمینههای نفوذ آمریکا همانند اجرای اصل چهار «ترومن» در مقابله با تروریسم فراهم خواهد شد. اما گویا در کاخ سفید گوش شنوایی وجود ندارد. گویی آنها روی شاخه درختی نشستهاند و آن را قطع میکنند و در کشتی نشستهاند و آن را بر اثر جهالت سوارخ میکنند.