تاریخ انتشار : ۰۹ آبان ۱۳۸۷ - ۰۹:۴۶  ، 
کد خبر : ۳۶۱۴۷

گروگانگیران مسن و آلزایمر انقلابی‌گری

مقدمه: 13 آبان 1358؛ تلفن‌ها زنگ می‌خورد، صحبت‌های در گوشی آغاز می‌شود، پچ‌پچ‌ها بالا می‌گیرد، قرار نیست کسی بویی ببرد... روز موعود فرا می‌رسد، نم‌نم باران جمعی 400-500 نفری را همراهی می‌نماید، از زیر چادرها، میله آهن بری خودنمایی می‌کند، عده‌ای که جوان به نظر می‌رسند و ظاهرا از چیزی ناراضی‌اند، به شیوه‌ای اعتراض گونه قدم در خیابان طالقانی می‌گذارند، باران هنوز آرام‌آرام می‌بارد و تصویرهای امامی ‌که بر روی سینه‌ها انداخته شده را خیس می‌کند، جمعیت بی‌هیچ حرکت خاصی آرام‌آرام از روبه‌روی درهای جایی که گفته می‌شود سفارت آمریکاست، می‌گذرد، احتمالا سه در پشت سر گذاشته می‌شود و... در یک چشم به هم زدن اتفاق می‌افتد، آن قدر سریع که حتی آن میله آهن بر هم بلااستفاده می‌ماند، همه چیز در یک لحظه تمام می‌شود؛ سفارت آمریکا، لانه جاسوسی می‌گردد و روز دانش آموز سال 58 تا 444 روز، روز دانشجو باقی می‌ماند.

اینجا جمع، جمع است
همه کسانی که به نوعی می‌توانستند پا به سفارت آمریکا بگذارند، آمده‌اند. سفارت آمریکا، مکانی می‌شود برای همه کسانی که در سالیان بعد، هر کدام به راهی می‌روند، البته به جز دو دسته؛ ابتدا کسانی که با استدلالات قانونی با این کار مخالفت ورزیده‌اند و سپس افرادی که خطر شوروی مستکبر را بیش از آمریکای مستکبر می‌دانند.
اما این چندان مهم نیست، مهم این است که این اتفاق حتی ایشان را هم با خود درگیر کرده است، همچون بسیاری دیگر که درگیر این ماجرا شده‌اند.
اکنون 28 سال از وقوع ماجرایی در سال 58 می‌گذرد، اما تا کنون هیچکس نخواسته و یا نتوانسته نگاهی از درون به آن داشته باشد، بی شک شاید ابتدایی‌ترین کار برای نیل به این مقصود، شناخت فعالان حرکت باشد، چیزی که البته این روزها بسیاری را خوش نمی‌آید.
به هر ترتیب از این منظر سفارت آمریکا (بیش از آنکه بتوان هرگونه نامی ‌را بر آن نهاد)، محملی برای جمع آمدن تمامی ‌افرادی است که این روزها هر کدامشان، نمایندگی خط مشی‌ای متفاوت و بلکه متنافر را برعهده دارند؛ مسوول مرکز استشهادیون، دبیر کل جبهه مشارکت، نماینده اصولگرای مجلس، وزیر دولت مردمی ‌و صدها عنوان و اسم مختلف دیگر که نام بردن از همگی آنها چندان ممکن به نظر نمی‌رسد.
اما یادآوری نام‌هایی که در سفارت آمریکا بوده‌اند، دو نکته جالب را با خود به همراه می‌آورد؛ اول اینکه تقریبا کمتر محلی در جمهوری اسلامی ‌وجود دارد که علی رغم اعمال تغییرات معمول هر 4 سال یک بار در آن، لااقل یک نماینده از دانشجویان پیرو خط امام را در خود نداشته باشد و دوم اینکه کمتر طرز تفکری است که امروزه مروجینش، نماینده‌ای در میان حاضرین در لانه جاسوسی نداشته باشند، به گونه ای که می‌توان گفت این دو نکته تقریبا همه نهاد‌ها و سازمان‌ها را از یک سو و تمامی ‌افکار را از سویی دیگر در بر می‌گیرد؛ از نهاد‌های نظامی ‌گرفته تا دولت و مجلس و شرکت‌های خصوصی و بعضا دولتی (و حتی بعضا کلیدی ترین مسوولیت‌ها) و از افکار سکولار و لیبرال و سوسیال گرفته تا اصلاح طلب و اصولگرا. از این رو لانه جاسوسی را می‌توان به جرات ویترینی از (تقریبا) تمامی‌انواع و اقسام ممکن فکر و سلیقه و طبع دانست، چرا که حتی اگر تفکری نیز در لانه نماینده ای نداشته، در خیابان‌ها و کوچه‌های اطراف آن، بساط کتابفروشی پهن کرده و یا لااقل در حمایت از این حرکت، بیانیه ای صادر نموده است و این تقریبا تمامی‌گروه‌ها و تفکرات موجود در ایران را شامل می‌شود؛ حزب جمهوری اسلامی، سازمان مجاهدین خلق (که تنها رژه‌اش مقابل سفارت تا یک ساعت به طول انجامید)، حزب توده (که جزوه‌های «چگونه خط امام را بهتر بشناسیم» خود را در همان اطراف بساط می‌کرد)، جنبش مسلمانان مبارز، کانون نویسندگان، نهضت آزادی و حتی تعدادی از اعضای دولت موقت. اما با همه این وجود، باز هم 444 روز گروگانگیری در ایران، به مانند تمامی‌دیگر وقایع تاریخی، بویی از ابهام و ناگفتنی‌ها را به همراه دارد؛ بویی که شاید معلول دلایلی باشد که ذکر آنها به نوبه خود خالی از فایده نیست.
ما می‌ترسیم
ایرانیان همیشه می‌ترسند، از همه چیز، از همه کس، یک ترس تاریخی نهادینه شده که زمانی بیشتر یقه مان را می‌فشارد که کسی قصد سرک کشیدن به سوابق مان را داشته باشد؛ بنابراین ما همیشه در هنگام انجام کاری، انقلابی هستیم و به موقع به یاد آوردنش محافظه‌کار.
تجربه لانه جاسوسی، این ترس را به گونه‌ای اپیدمی‌وار به نمایش می‌گذارد و از این جهت مهم‌تر از دیگر انواع آن به حساب می‌آید که تقریبا تمامی ‌اندیشه‌ها و افکار حال حاضر ایران را به چالش می‌کشاند؛ این امر حتی شامل افکاری هم می‌گردد که این روزها از نبود احساس ضرورت به پاسخگویی در حکومت فعلی انتقاد می‌کنند و دانستن را حق مردم می‌دانند، از این روست که هنگامی‌که از آنها درباره عمل‌شان پرسیده می‌شود، عمدتا یا موضوع سوال را عوض کرده یا سکوت اختیار کرده و یا حتی ضرورت طرح سوابق‌شان را به زیر سوال می‌برند و در بهترین حالت، نیمه مطلوب خود را توصیف و تحلیل می‌نمایند. این البته در مورد مخالفان و مطرودین لانه جاسوسی هم مصداق می‌یابد؛ چرا که موارد بسیاری از این دست در موردشان دیده می‌شود.
اصرار بر عدم طرح نام از سوی برخی و یا لااقل وظایف و مسوولیت‌هایی که در لانه جاسوسی برعهده داشته‌اند و یا بیان تنها پاره‌ای مسائل از ماوقع جریاناتی که در لانه جاسوسی اتفاق افتاده، مثال واضحی بر این ادعا می‌باشد که از قضا نمونه‌های زیادی را نیز شامل می‌شود؛ آن قدر زیاد که با یک تفریق ساده 40-50 نفر (که حاضر به سخن گفتن درباره ماجرای تسخیر سفارت آمریکا شده‌اند) از جمعی 400-500 نفره، به راحتی می‌توان بدان پی برد.
این پنهان کاری و عدم صداقت در طرح کامل ماوقع اتفاقات، در میان مواضع مقابل نیز به وفور قابل مشاهده است؛ از مخالفین فعلی این کار که پیشترها در موج حمایتی گسترده احزاب و جریانات و روشنفکران و اقشار مردمی حامی ‌این حرکت بودند (همانند بسیاری از گروه‌های چپ و یا مجاهدین خلق و یا نهضت آزادی و...) تا مخالفان پیشین تصرف سفارت یک کشور که اکنون از 13 آبان 58 به عنوان حماسه‌ای یاد می‌کنند که «هیمنه استکبار را شکسته است.»
ما تاریخ نداریم
فارغ از تمام موضوع‌های دیگر تاریخی، 13 آبان را شاید بتوان به جرات یکی از محروم‌ترین مناطق تاریخ کشور دانست. تک کتابی که از سوی یکی از حاضرین در لانه جاسوسی نوشته شده در مقایسه با سیل انبوه کتب منتشره به همت گروگان‌های آمریکایی، خود بیانگر وضوح ادعای نگارنده است. اینکه گروگان‌هایی که نقشی منفعلانه بازی می‌کرده‌اند، چرا بیش از فاعلان یک حرکت، درباره آن نوشته و گفته‌اند، خود یکی از مواردی است که پرسشی دیگر را در ذهن انسان به وجود می‌آورد، چرا که علی‌القاعده، راویان اصلی یک روایت، عاملان و فاعلان آن می‌باشند.
به هر حال، کمبود (و تقریبا نبود) نوشتار یا گفتاری در این زمینه، خود موجب ضعف آگاهی‌های عمومی ‌نسل‌های بعدی از این مساله شده و همین امر نیز موجبات برخوردی دفعی را در نسلی که انقلابی نزیسته، فراهم کرده است.
پیش از دانستن، اثبات یا رد می‌کنیم
برخورد تدافعی نسل جدید با وقایع انقلابی ماه‌های اولیه پیروزی انقلاب، خود دلیلی مضاعف بر مبهم‌تر شدن آنچه که 28 سال پیش رخ داده، شده است. مخاطب امروز، غالبا نخواسته و نمی‌خواهد وقوع اتفاقی در 13 آبان 58 را بپذیرد و عموما پیش از هضم وقوع آن، دست رد به سینه آن می‌زند، البته صرف‌نظر از اینکه عده‌ای نیز تنها به دلیل حمایت غالب انقلابیون از این حرکت، بی‌هیچ شناختی ضرورت وقوع آن را اثبات می‌کنند و این هر دو، سر و ته کرباسی است که روی حرکت انقلابی دانشجویان پیرو خط امام در سال 1358کشیده شده و مانع از واکاوی تاریخی آن می‌گردد.
جدای از این مساله، 13 آبان 1358 کماکان زنده است و ما ایرانی‌ها هنوز که هنوز است در حال زندگی روزمره با آنیم، حال آنکه همین امر دست ما را برای شناخت چیزی که در آن واقعیم (حال چه از روی تصور و چه در واقعیت)، می‌بندد.
فراموش می‌کنیم
ما جدای از ترس، سابقه طولانی‌ای هم در فراموشی داریم، این فراموشی در تمامی ‌سطوح همیشه به همراه ما بوده است، چه در گذر نسل‌ها (که نسل جدیدمان، آموزه‌های نسل گذشته را فراموش می‌کند) و چه در گذر یک نسل خاص. قسم اخیر فراموشی نیز خود بر دو گونه می‌باشد: فراموشی طبیعی که با گذشت زمان و ورود به دوران کهولت ایجاد می‌شود و فراموشی‌ای که تعمدا اتفاق می‌افتد.
در خصوص بیان آنچه که در آبان 1358 گذشته، نمونه‌های هر دو نوع فراموشی به کرات دیده می‌شود؛ در مورد اول، اشتباهاتی که در خاطره‌گویی‌ها رخ می‌دهد، به خوبی نمایانگر از یاد رفته‌هاست و در مورد دوم نیز، که شاید بتوان آن را «خود فراموشیدن» نامید، نمونه‌های بسیاری وجود دارد که حتی در این چند صفحه روزنامه نیز قابل مطالعه و مشاهده است. جدای از این، اصرار بر سکوت در خصوص 13 آبان و یا به یاد نیاوردن مسائلی خاص از آن ماجرا، خود قسم دیگری از تلاش به منظور «خود فراموشیدن» است.
کفش‌های میرزا نوروز
یکی از عوامل اصلی تسخیر لانه جاسوسی، این اصطلاح را برای تشریح وضعیت کسانی که امروز حاضر به توصیف آنچه کرده اند نیستند، به کار می‌برد. از دید او حرکتی که در 13 آبان شکل گرفت و امتناع پاره‌ای از بیان آن، به داستان «کفش‌های میرزا نوروز» می‌ماند؛ هرچه از گفتن پرهیز کنند، باز سوالات به سراغشان خواهد آمد و پرسیده خواهد شد.
البته این اتفاق بیشتر به این علت روی می‌دهد که این موضوع همچنان که گفته شد، کماکان برای ما زنده است و جذابیت سیاسی دارد، وگرنه عادتا در نزد ما پرداختن به موضوعات مرده تاریخی چندان انگیزه‌ای ایجاد نمی‌کند.
آیا لانه جاسوسی، همان لانه جاسوسی است؟
اکنون پس از گذشت 28 سال و انباشت ابهامات موجود در ماجرای تسخیر سفارت آمریکا، باز هم سوالات آخر و اول تنها با بیان آنچه اتفاق افتاده از بین می‌روند و اصرار بر نگفتنشان (چه از روی پشیمانی و چه از روی پاره‌ای ملاحظات سیاسی ـ اجتماعی و یا مصالح شخصی)، حتی ممکن است به تحریف تاریخ بینجامد.
تعریف و تمجید کسانی که در آن ایام تنها نقشی بازدارنده در مسیر این حرکت داشته‌اند، نمونه‌ای واضح از اینگونه تحریف‌ها می‌باشد، تحریفی که حتی تا بدانجا پیش رفته که شرح ماوقع جریان (آن هم لابد به منظور دست و پا کردن سابقه‌ای انقلابی) از سوی فردی شنیده شود که حتی یک لحظه از عمر خویش را هم در داخل سفارت آمریکا نگذرانده و این امری است که در واقعیت ایران امروز وجود داشته و اگر اقدامی ‌صورت نگیرد با انقراض نسلی که درگیر با این ماجرا بوده اند، تشدید خواهد شد.
البته این تغییر و تحولات، تنها در واقعیت اتفاقی که افتاده است، رخ نداده و به عاملان آن رویداد نیز تا حدودی سرایت کرده است، به گونه ای که بنا به تصدیق بسیاری، زبان، گفتار، رفتار سیاسی و حتی ظاهر اغلب ایشان تغییر نموده است، گرچه عموما هنگامی ‌که به پای صحبت‌هایشان می‌نشینی، می‌توانی نشانه‌هایی از همان روحیه و مذاق قدیمی ‌را نیز در وجودشان لمس کنی
13 آبان 1385
تلفن‌ها زنگ می‌خورد، صحبت‌های در گوشی آغاز می‌شود، پچ‌پچ‌ها بالا می‌گیرد، قرار نیست کسی بویی ببرد...
روز موعود فرا می‌رسد، اما این بار نه از میله آهن بر خبری است و نه از آن قیافه‌ها و تیپ‌ها، تالار ساختمانی 13 طبقه در تهران میزبان دوستان و همپیمانان قدیمی ‌است...
دیدارها تازه می‌گردد و خاطرات زنده می‌شود، از آنجا که جمع، جمعی خانوادگی است به راحتی می‌توان همان دختران و پسران 28 سال پیش را در میان جمعیت دید، اما آدم‌ها گویی رنگ و بویی دیگر دارند؛ الفاظ‌شان، رفتارشان، پوشش‌شان و...؛ «مبارزه»، «اصول انقلابی»، «خلق انقلابی»، «سازش» و الفاظی مشابه این جای خود را به «گفت‌وگو»، «قانون»، «جامعه مدنی»، «تعامل» و کلماتی مانند آن داده، لبخند و رفتار آرام جای اعتراض و نارضایتی را گرفته و کت و شلوار رسمی ‌جایگزین پیراهن و شلوار‌های ساده آن زمان (البته گاهی همراه با اورکت) شده است و این شاید به مثابه پایان ماجرایی باشد که 28 سال پیش در چنین روزهایی ایران را به لرزه انداخت.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات