مهدی یزدانیخرم
«مرز میان روشنفکران و جامعه ایران کجاست» این جملهای است که در چند سال گذشته بارها در نشریات، محافل و رسانههای فرهنگی در ایران منتشر و شنیده میشود. این جمله اشاره به مفهومی دارد که برآمده از گسست طولانی میان روشنفکر ایرانی و جامعه است. جامعهای که به خصوص بعد از دوم خرداد 1376 و ظهور جریان موسوم به اصلاحطلبان دوباره شاهد بازگشت روشنفکران منزوی و خانهنشین به عرصه مطبوعات و رسانههای تازه زای پرشمار بود. این روشنفکران که بخش عمده و مهمی از آنها را هنرمندان و نویسندگان تشکیل میدادند بعد از طی ایام فترت بر این گمان بودند که مرزهای گمشده و شاید دور شده و میان ایشان و مردم دوباره به هم نزدیک خواهد شد و آن مولفهای که از آن به نام «آشتی مردم و روشنفکران» یاد میشود، تحقق خواهد یافت. اما قصه سرانجام دیگری پیدا کرد، آثار بیشمار و رنگارنگی به بازار آمدند، کتابهای در کشو مانده، قفلهای در ذهن بایگانی شده و آثار از یاد رفته منتشر شدند. ادبیات رونقی نسبی گرفت، عکسهای جدید روشنفکران و نویسندگان دهه شصت و پنجاه که حالا رگههای سپید موهایشان به سیاهی غلبه داشت، چاپ شدند و تجربه هشتساله رقم خورد که شیرینی زنده شدن ناگهانی ادبیات بر تلخی از دست دادن چهرههایی چون احمد شاملو و هوشنگ گلشیری برتری داشت. روشنفکران ادبی ایران در آن دوره هشت ساله دوباره اهمیت نگاهها و حرکتهای فردی را درک کردند اما چند سال انزوا و خانهنشینی شاید آداب گفتوگو با جامعه متحول شده را تغییر داده بود. شاید فروش قابل توجه آثار ادبی ایشان و چاپ پوسترهای گوناگون نشان این تلقی را رقم زده بود که روشنفکران دوباره میتوانند تبدیل به ذهن و حافظه آگاه جامعه ایران شوند اما ائتلاف و حرکتهای فردی این روشنفکران در دوره دوم انتخابات در سال 1384 و در نهایت به قدرت رسیدن محمود احمدینژاد این وضعیت را آشکار کرد که روشنفکران هنوز نتوانستهاند مرزهای گمشده میان خود و مردم را شناسایی و به هم نزدیک کنند. از سوی دیگر جامعه ایران و مهمتر طبقه کم رمق شده متوسط نیز نتوانستند حامیان و پیونددهندگان این روشنفکران و آرایشان با اقشار دیگر جامعه باشند. در واقع باید گفت که جامعه ایران در هشت سال دولت سیدمحمد خاتمی دیگر تعریف دهه پنجاهی از روشنفکر را نمیپذیرفت و رفتارهای نااندیشیده بسیاری از روشنفکران ایران از یک سو و آشفتگی و خلطی که میان جایگاه مردان سیاسی و روشنفکران به وجود آمده بود، از سوی دیگر هر سخن سیاسی را به منزله امر روشنفکرانه و هر حرکت فرهنگی و انتقاد تاریخی را به مثابه امر سیاسی قرار داد.
این تشویش معادله را پیچیدهتر کرد و حتی به بیاعتمادیها دامن زد. در عین حال منهای نویسندگان و شاعران شناخته شده قدیمی، فضای ادبی و فرهنگی ایران مرد بزرگ یا مردان بزرگی که به قول سپانلوی شاعر «جسارت و شجاعت» داشته باشند در اختیار نداشت و به همین دلیل تک صداهای آگاهانهتر نویسندگان نام آشنای قدیمی اما محبوب که البته خستگی سالهای دهه هفتاد را نیز بر دوش داشتند، سرانجام ملموسی پیدا نکرد ... از آن ائتلاف نزدیک به دو سال میگذرد و با وجود ناکامی آن حرکت یک اتفاق خجسته شکل گرفته است و آن احیای نسبی و دوباره روشنفکران جوان ادبی است؛ روشنفکرانی که نه به دنبال قبای آلاحمدیاند و نه دنبالهرو ایدئولوگهای شکست خورده. این روند نشان از آن دارد که نسل جدید ادبیات و هنر ایران با وجود انواع اعمال فشارها به کندی اما به شکلی جدی در حال احیای کردن «مفهوم روشنفکر بودن» است. بازخوانی تاریخ ایران و نگاه دوباره و بدون ارزشگذاری به تابوهای روشنفکری قدیمی شاید مهمترین اتفاقی است که باعث شده باور کنیم نسل جدیدی از روشنفکران ایرانی در راهند که این بار به جای رفتارهای سارتری به دنبال نگاه خونسرد و پردامنه کامویی هستند؛ کاموهای جوانی که در حال تقدسزدایی از مفهوم روشنفکر بودن در عین حال بیرون آوردن این مولفه از پریشانی مبتذلی هستند که خواسته یا ناخواسته برایش ساخته شد. نوعی میانهروی اخلاقگرایانه که ژورنالیسم پایگاه فعلی و اصلی بسیاری از آن محسوب میشود. کاموهایی که از دل گسست سالهای دهه شصت و هفتاد برآمدهاند، افرادی که نه قهرمانان چپگرا دیگر در آنها تاثیری دارند و نه در جستوجوی راههای تجربه شده آنها میگردند.