[گفتوگو: حسین قنبری گرمی]
* به نظر میآید تحول تازهای در سیاست خارجی جمهوریهای آسیای مرکزی و قفقاز رخ داده است. برخی از این تحول تحت عنوان نومیدی یا رویگردانی از غرب تعبیر میکنند. نمود و جلوه عینی این تحول این است که جمهوریهای یاد شده تلاش چشمگیری را برای تقویت همکاری خویش با قدرتهای منطقه مانند ایران، روسیه و چین آغاز کرده و در همان حال از بار همکاری استراتژیک خویش با بلوک غرب کاستهاند. این اتفاق به صورت ملموس از اجلاس شانگهای شروع شد و در اجلاس اخیر خزر تکمیل گردید، شما این تحول را چگونه تحلیل میکنید و فکر میکنید اشتباهات اروپا و آمریکا در این حوزه چه بوده است که آن واگرایی و این همگرایی را در پی داشته است؟
** تصور میکنم که غرب در این حوزه دچار نوعی خود بزرگبینی شد. خودبینی ناشی از این که میتوانند برای آسیای مرکزی یک مدل توسعه منطقهای را فراهم کنند. این تفکر محور اشتباه اروپا بود. اشتباه دیگر میتواند اعمال هژمونی بر آسیای مرکزی یا تحمیل رهبری خود بر این منطقه باشد که این اشتباه نیز بیشتر از سوی آمریکاییها صورت گرفته است. به عنوان مثال ما این امر را در جریان واکنش اروپا و آمریکا نسبت به حوادث ازبکستان یا ناآرامی جمهوریهای دیگر به خوبی مشاهده کردیم. اما افزون بر اینها، من یک اشکال عمیقتر در مناسبات آمریکا و اروپا با این جمهوریها میبینم و آن این است که اساساً منطق درستی بر روابط بلوک غرب با این کشورهای تازه استقلالیافته حاکم نبود. لذا باید منطق موازنه روابط دوجانبه کشورها در جهان پس از جنگ سرد به خوبی مورد ارزیابی قرار گیرد. ضعفها و اشتباهات دقیقا میتوانند به این مورد اطلاق شوند. به جای تنظیم مناسبات دوطرفه، جهان غرب در این خطه فقط به سود و کارکردهای دیگر کشورها توجه کرد. بنابراین معتقدم 40 - 30 سال آینده اینگونه خواهد بود که کشورهایی که بتوانند الگوی همکاریهای متقابل را پیش ببرند و نه بهرهبرداری یکطرفه را خواهند توانست شرکای زیادی را به دست آورند و کشورهایی که باز بخواهند بر سایر کشورها اراده خود را تحمیل کنند یا به صورت یکسویه بخواهند تغییرات مدنظر خود را اعمال کنند بیش از پیش منزوی خواهند شد. این نوع اشتباه که توصیف کردم اشتباهی است که در آینده هم میتواند اتفاق بیفتد و به نظر من تمامی کشورها را علاوه بر آسیای مرکزی و قفقاز شامل شود.
* این پرسش را اجازه بدهید به گونه دیگری مطرح کنم، قدرتهای غربی به طور مشخص آمریکا و اروپا، پس از جنگ سرد خیز بلندی را برای تسخیر بازارهای آسیای مرکزی و قفقاز برداشتند. آنها از حضور و نفوذ در این منطقه به عنوان فرصتی تاریخی یاد کردند اما چه شد که این فرصت به چالش عمیق انجامید؟
** آمریکا و اروپا و همینطور سایر سازمانهای منطقهای باید خود را با بافت و شرایط جدید تطبیق میدادند. هیچ کشور، قدرت و منطقهای از این قاعده مستثنی نیست. غرب و آمریکا به نظر میرسد برداشتهای متفاوتی داشتهاند زیرا هر یک از آنان به شیوه خودشان که قابل نقد است تحولات را سپری کردند. شاید آنان خود را ادامهدهنده طرح عمومی قدرت دانستند که قبلاً توسط استعمار اروپا یا استعمار نوی آمریکا دچار افول شده بود اما هیچ تفاوت ماهوی میان طرحهای نفوذ توسط بازیگران جهانی وجود ندارد. با تجربهای که از یک و نیم دهه تاریخ آسیای مرکزی به دست آمد همه کشورهایی که جایگاهی در آسیای مرکزی ندارند اگر خواستار حضور در این منطقه هستند باید طرح حضور در بازار آسیای مرکزی را بر پایه شراکت و همکاری و نه تحمیل منافع پیگیری کنند. این همان چیزی است که به نظر من ایران با تبدیل شدن به یکی از اعضای ناظر سازمان همکاری شانگهای نشان داد که به خوبی به این امر واقف است.
* چرا تئوری آن دسته از نخبگان غرب که میخواستند کشورهای آسیای مرکزی را به سازمان آتلانتیک یا سایر سازمانهای غربی وارد کنند محقق نشد؟
** ناکام ماندن طرح جذب این جمهوریها به سازمانهای غربی دلایل عمیقتری دارد، اما پیش از بیان این دلایل این تفکیک را باید قائل شد که برخی دولتهای آسیای مرکزی خود را به چند سازمان غربی نزدیک کردند. اما برخی از سازمانهایی که آنها وارد شدند هویت غربی ندارند، مثلاً این واقعیت وجود دارد که OSCE (سازمان امنیت و همکاری اروپا) یک سازمان صرفاً غربی نیست و چند دولت آسیای مرکزی عضو این سازمان هستند که فعالیتهایش به طور گسترده است شاید نماد نهادهای غربی سازمان ناتو شد. ناتو یک سازمان دفاعی است که در سال 1949 برای دفاع از اروپا در برابر نیروهای «معاهده ورشو» ایجاد شد و پس از دوران جنگ سرد با ایجاد شاخهای به نام همکاری برای صلح برای جذب کشورهای خارج از اروپا از جمله روسیه و جمهوریهای پیرامون آن تلاش کرد.
از این پس نزدیکی ایجاد شده به وسیله ناتو در آسیای مرکزی از سوی کشورهای عضو یا ناظر سازمان همکاری شانگهای به عنوان یک رقابت تلقی شد. البته من معتقد نیستم که در طرح ورود این جمهوریها به سازمانهای غربی فقط اروپا بود که تلاش کرد تا کشورهای آسیای مرکزی را وارد ناتو یا سایر سازمانهای غربی کند. فکر میکنم خود جمهوریها نیز با وضعیتی که در روزهای استقلال داشتند در این راستا تقلا کردند.
* در میان رویدادهای مهم اخیر منطقه آسیای مرکزی که نشانههای تغییر در رویکرد سیاست خارجی این کشورها نمایان کرد، از نگاه شما کدامیک اهمیت ویژه دارد؟
** رویداد عمدهای که از نظر ناظران مسائل آسیای مرکزی بسیار اثرگذار است ایجاد سازمان همکاری شانگهای از 15 سال پیش (2001) در این منطقه است. سازمانی که میتوان گفت ایجاد آن سازندهترین رویداد دوران پس از جنگ سرد است.
سازمان شانگهای از آن جهت تعیینکننده است که علاوه بر 6 کشور عضو سازمان همکاری شانگهای، حضور 4 دولت ناظر (مغولستان از سال 2004 و ایران، هند و پاکستان از سال 2005) موجب شده تا این سازمان کشورهای آسیای شرقی، مرکزی، جنوبی و غربی را یکجا گردهم آورد و به نظر من با نقشآفرینی این سازمان تصویر ژئوپولتیک اوراسیا دیگر هرگز مثل گذشته نخواهد بود.
* به نظر شما چرا محافل غرب این اندازه به نزدیکی و همگرایی بین روسیه و کشورهای آسیای مرکزی حساسیت میورزند؟
** همانطور که گفتم نزدیکی یا حفظ روابط نزدیک این جمهوریها با روسیه تحولی طبیعی است و نباید به این موضوع به دید یک نوآوری نگاه کرد. روابط با روسیه هم میتواند همانند روابط همه کشورها کموبیش دارای نوسان باشد این نزدیکی به نظر من حداقل به 3 علت بلندمدت خواهد بود. اول اینکه روابط مطمئن و قابل اعتماد این جمهوریها با اروپا و آمریکا محدودتر است یا حداقل اینکه میتوان گفت این روابط زیاد عادی نیست و زمان زیادی برای تحکیم اعتماد میان آنها و بلوک غرب لازم است.
دوم این که روابط با روسیه در بافتی ایجاد شد که این بافت به سمت چند جانبهگرایی منطقهای تغییر یافت و روسیه نمیتواند دیگر از وزنهها و اهرمهای گذشته استفاده کند و دست آخر اینکه جهان در حال تحول به سمت روابطی بین شرکاست که دیگر به عناصر سنتی قدرت مانند وسعت سرزمین، تولید ملی، سلاح و...، دستکم بهطور مستقیم وابسته نیست.
* روسیه تحت رهبری پوتین به طور واضح در راستای ایجاد یک جبهه رقابت با غرب برنامه جذب و همگرایی جمهوریهای آسیای مرکزی را طراحی کرده است، چه تحلیلی از راهبرد پوتین در عرصه رقابت جهانی وی با آمریکا دارید؟
** رئیسجمهور روسیه نوآوریهای زیادی در سیاست خارجی کشورش داشته است. وی روابط مسکو با جمهوریهای شوروی سابق را بر پایههای جدیدی بنا کرد. وی براین امر واقف شد که باید میان کشورهای غربی که نمیتوان همه آنها را مشابه هم دانست تفاوت قائل شود.
از این منظر دیدار اخیر وی از ایران هم برای تهران و هم برای مسکو نتایج بسیار مهمی دربر داشت. من فکر میکنم درک این موضوع برای همه مهم باشد که طبیعی است روسیه روابط ممتازی با ایران و کشورهای آسیای مرکزی داشته باشد و خلاف این موضوع نمیتواند منطقی و مورد قبول منطقه باشد.
با سیاستهایی که رهبری روسیه در صحنه جهانی پیش گرفته است در واقع جایگزین دیگری برای این امر وجود ندارد. روسیه در این راهبرد به دنبال جذب سرمایهگذاریها، تبادلات، همکاریهای فنی و البته لجستیکی یا کشورهای همسایهاش است. این راهبرد روسیه به اندازه تحولات پس از جنگ سرد ادامه خواهد داشت. اما چگونه؟ جواب این است با نوعی سازگاری بنیادین میان اجزای رفتار منطقهای و جهانی روسیه یعنی حرکت به سمت همکاری در منطقه و تلاش برای رقابت در سطح جهانی.
* از راهبرد نوین ایران در منطقه آسیای مرکزی چه تحلیلی دارید بویژه گامهایی که تهران به تازگی برای همگرایی در این حوزه برداشت؟
** ایران سیاستها و طرحهای کاملاً معقول در این منطقه دنبال میکند. این رشته از سیاستها و طرحهای ایران گاهی از سوی کارشناسان بیاطلاع از تصمیمات ایران، به خوبی درک نمیشود. به نظر من در رویکرد نوین دیپلماسی ایران دو اصل حفظ میراث انقلابی و سازگاری با دوران پس از جنگ سرد نقش مهمی در آن دارد.
تحلیلگرانی که ایران را به خوبی درک نمیکنند چنین فکر میکنند که جمهوری اسلامی در وضعیت خاص قرار دارد. اما ایران چرا باید در وضعیتی خاصتر از سایر کشورهای منطقه باشد؟ من عضویت ناظر ایران در سازمان همکاری شانگهای یا گام ایران در اجلاس خزر را بهعنوان یک تصمیم فرصتساز برای ایران تلقی میکنم. به نظر من هر زمان تصور میکنم در میان قدرتهای هم مرز با آسیای مرکزی، ایران آمادهتر از دیگران برای گسترش چتر همگرایی است.
به طور مثال، چین هنوز اعتماد کامل کشورهای منطقه را جلب نکرده یا هند به دلیل نیاز خود به شفافسازی روابطش با چین در چارچوب چند جانبهگرایی و روابط خود با پاکستان بر سر موضوع کشمیر برای پیوستن به این سازمان دچار تردید است. موفقیت ایران قبل از هر چیز یک موفقیت دیپلماتیک – اقتصادی در قبال آسیای مرکزی است و فکر میکنم در آینده همکاریهای ایران با این منطقه بیشتر به سمت انتقال انرژی و مبارزه با تروریسم حرکت خواهد کرد.
* از آینده اقتصادی و سیاسی کشورهای آسیای مرکزی و قفقاز چه تحلیلی دارید؟ آیا این منطقه به سمت ثبات میرود یا بحران؟
** من معمولاً بحران را به عنوان یک مشکلی تعریف میکنم که اساس آن گذر از شیوه ناهنجار و غیر قابل برگشت به یک نظم دیگر است. چنین بحرانهایی بسیار نادر است. از جمله بحران جنگ سرد یا بحرانهای پس از جنگ سرد. از این نگاه، آینده همین منطقه بیشتر شاهد ثبات خواهد بود تا بحران. تنها این مسأله باقی میماند که کشورهای این منطقه چگونه بتوانند مشکلات واقعی خود را حلوفصل کنند. مشکلاتی همچون توسعه اقتصاد اجتماعی یا فضای بازسیاسی داخل کشور، تبادل مواد اولیه و مدیریت منابع مشترک آب، قاچاق کالا و اسلحه و...
* بالاخره در تحلیل نهایی آیا شما این مشکلات را زودگذر میدانید یا مشکلاتی پایدار؟
** پرسش جدی به همین جا بر میگردد که آیا این مشکلات، مشکلاتی طبیعی هستند و آیا این مشکلات بیشتر حامل بحرانهای بالقوهای هستند که در اروپای سالهای 1950 یا آمریکای دوران جنگهای استقلال (نبرد میان شمال و جنوب ایالات متحده آمریکا در سالهای 1861 تا 1865) شاهد آن بودیم یا نه؟ پاسخ به این سؤال از آن جهت آسان نیست که شدت مشکلات همواره در تصور افرادی که درباره آنها قضاوت میکنند یا حتی تصمیم میگیرند متفاوت است.
برخی از کشورهای منطقه آسیای مرکزی و قفقاز دارای مشکلات داخلی هستند. اما واقعیت این است که شاهد بحرانهای بینالمللی نیستند. این جمهوریها بویژه کشورهای آسیای مرکزی در مواجهه با آن مشکلات بر سازمانهای منطقهای متکی هستند که فلسفه وجودی آنها مدیریت مشکلات فعلی و جلوگیری از بحرانهایی است که احتمال بروز دارند. میزان ثبات این منطقه را باید در قیاس با مناطق مهم دیگر مانند خاورمیانه سنجید. انبوه سرمایهگذاری بازیگران خارجی در این منطقه نشانه آن است که درجهای از ثبات هنوز در افق آینده این کشورها دیده میشود.