مقدمه:
گروه سیاسی ـ آرش خلیلخانه: یک سال از جنگ 33 روزه لبنان و شکست نظامی اسراییل از مقاومت حزبالله گذشته است اما در سالروز این واقعه، لبنان اگرچه درگیر یک تجاوز نظامی بیرونی نیست، اما جنگ و نبرد در درون آن و میان دو گروه معارضان و جریان حاکم وابسته به آمریکا و اسراییل ادامه دارد.
کمتر از سه ماه آینده انتخابات ریاست جمهوری در لبنان برگزار میشود در حالی که نخستوزیر فواد سنیوره با وجود آنکه دولتش با خروج وزرای کابینه براساس قانون اساسی این کشور و پیمان طائف وجاهت قانونی ندارد با حمایت آمریکا حاضر به ترک قدرت نیست و این مسأله لبنان را به سوی حکومت دوگانه سوق میدهد، و این جنگ سیاسی میان معارضان به رهبری حزبالله و گروه 14 مارس با هدایت آمریکاست. با این نگاه، خبرنگار سیاسی قدس تحولات یک سال اخیر در لبنان پس از جنگ سی و سه روزه را با حسین رویوران، کارشناس مسایل خاورمیانه به بحث و بررسی گذاشته است.
">مقدمه:
گروه سیاسی ـ آرش خلیلخانه: یک سال از جنگ 33 روزه لبنان و شکست نظامی اسراییل از مقاومت حزبالله گذشته است اما در سالروز این واقعه، لبنان اگرچه درگیر یک تجاوز نظامی بیرونی نیست، اما جنگ و نبرد در درون آن و میان دو گروه معارضان و جریان حاکم وابسته به آمریکا و اسراییل ادامه دارد.
کمتر از سه ماه آینده انتخابات ریاست جمهوری در لبنان برگزار میشود در حالی که نخستوزیر فواد سنیوره با وجود آنکه دولتش با خروج وزرای کابینه براساس قانون اساسی این کشور و پیمان طائف وجاهت قانونی ندارد با حمایت آمریکا حاضر به ترک قدرت نیست و این مسأله لبنان را به سوی حکومت دوگانه سوق میدهد، و این جنگ سیاسی میان معارضان به رهبری حزبالله و گروه 14 مارس با هدایت آمریکاست. با این نگاه، خبرنگار سیاسی قدس تحولات یک سال اخیر در لبنان پس از جنگ سی و سه روزه را با حسین رویوران، کارشناس مسایل خاورمیانه به بحث و بررسی گذاشته است.
* با شکست طرح خاورمیانه بزرگ و جایگزینی ایده خاورمیانه جدید در دکترین سیاست خارجی ایالات متحده بر پایه تغییر جغرافیای سیاسی منطقه و عبور از ایده تزریق دموکراسی به کشورهای عربی، آنگونه که رایس، وزیر خارجه آمریکا بیان داشته جنگ 33 روزه لبنان کلید اجرای طرح خاورمیانه جدید نام گرفت. سؤال این است که چرا این نقطه یعنی لبنان از سوی آمریکا برای آغاز این طرح انتخاب شد و چه ویژگیهایی آمریکا را به این گزینه رساند؟
** طرح خاورمیانه بزرگ که آمریکاییها پس از یازده سپتامبر به اجرا گذاشتند مبتنی بر سه پایه است. یکی همگونی ساختارهای سیاسی حاکم در منطقه، دوم همگرایی میان آنها، یعنی اینکه قابل جمع و اتحاد در چارچوبهایی که بعداً تعریف میشد، باشند و سوم همپیمانی این منطقه با آمریکا.
در مرحله اول که آمریکا با اشغال افغانستان و عراق کار را آغاز کرد و با جو ارعاب و تهدید از همه دولتهای منطقه خواست ساختارهای خود را براساس الگوهای غربی اصلاح کنند با یک حرکت و مقاومت جدی در برخی مناطق روبهرو شد. از جمله ایران، عراق، سوریه، در لبنان حزبالله و در فلسطین جنبشهای اسلامی جهاد و حماس. لذا آمریکا متوجه شد با وجود مقاومت امکان همگونسازی ساختارها نیست. لذا با اصلاحاتی، طرح جدیدی را به اجرا گذاشت و جنگ 33 روزه را شکل داد تا از ضعیفترین نقطه شروع کند و اگر پیروز شود به سراغ قویترین حلقه مقاومت در منطقه یعنی ایران بیاید. از اینرو حمله همزمان علیه حزب الله در لبنان و حماس در فلسطین را آغاز کرد به این امید که دو هسته مقاومت از بین بروند. به همین دلیل باید گفت لبنان و غزه براساس یک تعریف خاص انتخاب شدند ولی در همان ضعیفترین حلقه مقاومت هم شکست خوردند. آنچه رایس اظهار داشت که این نقطه (لبنان) آغاز تحول در منطقه است تأکید بر همین معنا داشت که با شکست آن، تمام طرح خاورمیانه بزرگ آنها زیر سؤال رفت تا مراکز تحقیقاتی آنها ناگزیر به نظریهپردازی برای جایگزین آن بپردازند.
* جنگ 33 روزه یک اقدام ضربتی و نظامی طراحی شده بود که در جای خود میتوان نقاط افتراق آن را با جنگ شش روزه اعراب و اسراییل مقایسه کرد تا تحولات را بهتر درک کنیم، اما بعد از شکست اسراییل، سیاست ایجاد تغییرات در دروازه خاورمیانه به تعبیر آمریکاییها عملاً کنار گذاشته شده و به سمت جنگ داخلی سوق داده شده است. آیا همان هدف قبلی از این مسیر دنبال میشود؟
** زمانی که ناسیونالیسم عرب در دهه 60 میلادی منافع غرب را تهدید کرد اسراییل با جنگ شش روزه طومار ناسیونالیسم عربی در منطقه جمع میکند و برای اولین بار به غرب نشان میدهد که طی 6 روز میتواند بزرگترین مأموریتهای واگذار شده از آمریکا را اجرا کند. آنچه که در جنگ 33 روزه اتفاق افتاد مأموریت از بین بردن جنبشهای اسلامی در منطقه بود که فاز اول آن ویژه فلسطین و لبنان بود، اما چیزی که اتفاق افتاد این بود که با این شکست، نقش ابزاری اسراییل به چالش کشیده شد و جایگاه آن از سوی غرب زیر سؤال رفت به نحوی که مراکز مطالعاتی غرب واژه جدید سربار استراتژیک را به اسراییل میدهند با این وصف اگر اسراییل نتواند این وظیفه محوله را انجام دهد سرمایهگذاری غرب روی آن زیر سؤال میرود. البته این بدان معنا نیست که دیدگاه غرب کاملاً عوض شود از این رو آنها به سرعت قطعنامه 1701 را صادر کردند که بر اساس نتایج میدانی جنگ نیست و به نفع اسراییل مبنای توقف جنگ قرار گرفت.
آنچه پس از این جنگ رخ داد، ادامه جنگ در ابعاد سیاسی است و آمریکا از طریق همپیمانی با برخی نیروهای وابسته در لبنان، جنگ را ادامه داده است. حزبالله هم موفق شد ائتلافی از مخالفان دولت به وجود آورد. وابستگی دولت به غرب هم کاملاً آشکار شده و حتی آنها کاملاً در ساختار سیاسی لبنان مداخله میکنند و برخلاف میثاق ملی قانون اساسی و توافق طائف که دولت لبنان با حضور همه گروهها اعم از شیعه، مسیحی و اهل سنت رسمیت مییابد و قانونی خواهد بود، در حالی که حزبالله وزرای خود را از کابینه خارج کرد، از دولت سنیوره که وجاهت قانونی ندارد، دفاع میکند. به بیان دیگر چون آمریکا در جنگ کمآورده و شکست خورده و در مقابل اکثریت جامعه لبنان قرار گرفته از ساختارها و تشکلهای غیرقانونی حمایت میکند تا جنگ را به سرانجامی برساند، در حالی که در مدیریت فعلی جنگ، حزبالله موفق شده اکثریت اجتماعی را از دولت وابسته رویگردان کند و این رویارویی احتمالاً با نزدیک شدن به موعد انتخابات ریاست جمهوری در لبنان آشکارتر و شدیدتر شود و تا مهرماه جنگ سیاسی بین حزبالله و آمریکا شدت بیشتری مییابد.
* این همان شرایطی است که در فلسطین اشغالی هم وجود دارد. این دو مثل مرحله اول جنگ همعرض یکدیگر هستند؟ ضمن اینکه کشورهای عربی مؤثر منطقه نظیر مصر، عربستان و اردن هم نقشههایی متفاوت از گذشته ایفا میکنند!
** یک تحول جدی در خاورمیانه اتفاق افتاده است، از دهه پنجاه تا هفتاد مقاومت مردمیتر، احساسیتر و سطحیتر بود، اما در حال حاضر با وجود حزبالله، حماس و جهاد، مقاومت نخبهگرا و سازمان یافتهتر شده و به حالت تشکیلاتی تغییر وضعیت داده است. به این دلیل نظامهای سیاسی نوعی احساس نبود مخالفت میکنند لذا بسیاری از وابستگیها در منطقه آشکار شده است و رهبران اردن، مصر، ابومازن و اولمرت برای محاصره و ضربه زدن به حماس به راحتی در شرمالشیخ مصر جمع میشوند و دستور کار هم کاملاً آشکار است. همزمان میبینیم که اسراییل، اروپا و آمریکا آشکارا از کابینه سلام فیاض که غیرقانونی و بدون رأی مجلس تشکیل شده، حمایت میکنند و اسراییلیها با این دولت جلسات هماهنگی میگذراند، در حالی که همین اسراییل به صورت روزانه اعضای کتائبالاقصی، شاخه نظامی فتح را که ابومازن در رأس آن قرار دارد را بازداشت یا ترور میکند.
* این سیاست درباره گروه 14 مارس در لبنان هم اجرا میشود؟
** بله در لبنان هم در حین جنگ شاهد بودیم بسیاری سیاستمداران حاکم در دولت به اسراییل سفر کردند. این پردهدری به دلیل فقدان مقاومت همهگیر و مردمی است.
* تغییر سیاستهای مصر، عربستان و اردن در این میان مورد اشاره قرار نگرفت، این کشورها در عین حال که به دنبال احیای جایگاه محوری و رهبری خود در منطقه و کشورهای عربی هستند، مواضعی نامأنوس نسبت به جریان مقاومت اتخاذ کردهاند. از جمع این دو چه برداشتی دارید؟!
** نقش عربستان و مصر، نقشی ویژه و خاص و نتیجه مجموعه زیادی از تحولات است. اولاً تغییر محوریت بحران از فلسطین به عراق، مصر را به حاشیه راند؛ زیرا مصر از عراق فاصله دارد در حالی که عربستان در این حوزه بسیار فعال شده است.
خود اسراییل و آمریکا هم سعی میکنند نقش مصر را تضعیف کنند و آن را به قدرتهای دیگری که ظرفیت چنین نقشی را ندارند، واگذار کنند و بر رابطه خود با غرب تکیه دارند. به همین دلیل عربستان میانجی حماس و فتح و بانی عقد پیمان مکه میشود در حالی که نوار غزه حیاطخلوت مصر بوده و هیچگاه از این وضعیت خارج نشده است. دومین مسأله مرتبط با محورهای رقابت عربی است که سعودیها سعی میکنند تا حدی نقش مصر را از آن خود کنند و بحران عراق این موقعیت را به آنها داده است.
مسأله سوم ایجاد نوعی تکثر در برخوردها و دیدگاههای سیاسی در عربستان است به نحوی که ملک عبدالله مواضع ملیتری اتخاذ میکند در حالی که مواضع بندر بنسلطان، دبیر شورای عالی امنیت ملی عربستان کاملاً نزدیک به اسراییل است و مراکز قدرت در این کشور، مواضع متفاوتی پیدا کردهاند.
لذا عربستان در بحرانهای منطقهای بیش از یک نقش را ایفا میکند علاوه بر این امکانات مالی عربستان و پشتوانه مالی آنها هم ضمانت اجرایی این نقش را برای آنها فراهم میکند. در جمعبندی باید گفت این تحولات بخشی از نتیجه تصمیمات بینالمللی قدرتهای سلطهگر و بخشی دیگر نتیجه تحولات منطقه و بخش سوم حاصل نگرانی شدیدی است که برخی دولتها و در رأس آن سعودیها دچار آن شدهاند و از تبعات تحولات منطقه از جمله حل بحران عراق و رهاسازی تروریستهای سلفی به سوی خود میهراسند.
* در حال حاضر آنچه طی چند هفته آینده تا مهرماه و انتخابات ریاست جمهوری در لبنان رخ خواهد داد بسیار سرنوشتساز است، پیشبینی شما از آینده چیست؟
** تصور میکنم با توجه به اینکه نیروهای حاکم و معارضان بر مواضع خود اصرار دارند و هیچ کس راهحل میانهای را قبول نکرد، و حتی دولت سنیوره بحث دادگاه بینالمللی را که خود مطرح کرده بود هم با بهانهتراشی نمیپذیرد. لذا لبنان به سمت دوگانگی حاکمیت میرود. رئیسجمهور، کابینه سنیوره را قانونی و مشروع نمیداند و به همین دلیل او قبل از خلع قانونی احتمالاً فرد دیگری را مأمور تشکیل کابینه خواهد کرد و قدرت را به او واگذار میکند؛ زیرا تا آن زمان احتمال تشکیل مجلس و انتخاب رئیسجمهوری که مورد توافق دو سوم نمایندگان باشد بسیار کم و نزدیک به صفر است؛ زیرا این امر نیازمند توافق اکثریت و اقلیت است.
به همین دلیل لبنان در شرایطی قرار خواهد گرفت که در حکومت، یکی مورد حمایت غرب و دیگری مورد حمایت معارضان و با دو نگاه سیاسی متفاوت تشکیل میشوند و این امر لبنان را با مشکل و بحران روبرو میکند و طبعاً در این شرایط نقش نهادهای تعیینکننده مانند ارتش پررنگتر خواهد شد در این صورت ممکن است راهحلهایی جدید شکل بگیرد تا لبنان را از این وضعیت بحرانی خارج کند.