على تقىزاده اکبرى
چکیده:
برخى با استناد به آیات و روایاتِ «مطلق» جهاد، کفر غیر مسلمانان (اهل کتاب و مشرکان) را علت مىدانند و برخى با استناد به آیاتِ «مقید» جهاد و آیات صلح، حربى بودن و سر ستیز داشتن آنان با مسلمانان را علت آن برشمردهاند. در اینکه سبب وضع و تشریع جهاد ابتدایى چیست، دو نظریه از سوى فقیهان مطرح شده است. برخى با استناد به آیات و روایاتِ «مطلق» جهاد، کفر غیر مسلمانان (اهل کتاب و مشرکان) را علت مىدانند و برخى با استناد به آیاتِ «مقید» جهاد و آیات صلح، حربى بودن و سر ستیز داشتن آنان با مسلمانان را علت آن برشمردهاند. از این پاسخ مىتوان دریافت فقیهانى که معتقدند کفر علت است، جنگ را اصل حاکم در روابط مسلمانان و غیر مسلمانان مىدانند و آنان که حربى بودن را علت مىشمارند، صلح را. به نظر نگارنده این سطور باید میان حاکمیت کفر و شرک از یک سو و آحاد کافران و مشرکان از سوى دیگر تفاوت قائل شد. از دلائل دو طرف استفاده مىشود که اصل در روابط مسلمانان با حاکمیت کفر و شرک، «جنگ» و اصل در روابط مسلمانان با آحاد کافران و مشرکان، «صلح» است.مقدمه بخش نسبتاً وسیعى از آیات قرآن به موضوع جنگ و صلح اختصاص دارد.
جهاد نیز از جمله مباحثى است که در کتابهاى فقهى به تفصیل مطرح شده است. فقیهان جهاد را به ابتدایى و دفاعى تقسیم کردهاند. جهاد ابتدایى، جنگى است که مسلمانان با وجود شرایط خاص و براى تحقق اهداف خاصى بر ضد غیر مسلمانان اعم از اهل کتاب و مشرکان آغاز مىکنند و جهاد دفاعى یا دفاع، جنگى است که براى مقابله با هجوم غیر مسلمانان و با هدف دفاع از سرزمینهاى اسلامى انجام مىشود. برخى فقیهان این پرسش را مطرح کردهاند که علت جهاد ابتدایى، کفر اهل کتاب و مشرکان است یا حربى بودن و سر ستیز داشتن آنان با مسلمانان؟ برخى فقیهان کفر را علت مىدانند و برخى دیگر حربى بودن و سر ستیز داشتن را.
پرسش یادشده را این گونه نیز مىتوان مطرح کرد که اصل و قاعده اولیه در روابط مسلمانان با غیر مسلمانان جنگ است یا صلح؟ همچنین مىتوان گفت: آنان که کفر را علت جهاد ابتدایى مىدانند، جنگ را، و آنان که حربى بودن را علت مىدانند، صلح را اصل اولیه در روابط مسلمانان با غیر مسلمانان مىدانند. مهمترین ادله معتقدان هر یک از دو نظریه، آیات جنگ و صلح است. از این رو، لازم است پیش از ورود به بحث، نگاهى کوتاه به این آیات بیندازیم.
">على تقىزاده اکبرى
چکیده:
برخى با استناد به آیات و روایاتِ «مطلق» جهاد، کفر غیر مسلمانان (اهل کتاب و مشرکان) را علت مىدانند و برخى با استناد به آیاتِ «مقید» جهاد و آیات صلح، حربى بودن و سر ستیز داشتن آنان با مسلمانان را علت آن برشمردهاند. در اینکه سبب وضع و تشریع جهاد ابتدایى چیست، دو نظریه از سوى فقیهان مطرح شده است. برخى با استناد به آیات و روایاتِ «مطلق» جهاد، کفر غیر مسلمانان (اهل کتاب و مشرکان) را علت مىدانند و برخى با استناد به آیاتِ «مقید» جهاد و آیات صلح، حربى بودن و سر ستیز داشتن آنان با مسلمانان را علت آن برشمردهاند. از این پاسخ مىتوان دریافت فقیهانى که معتقدند کفر علت است، جنگ را اصل حاکم در روابط مسلمانان و غیر مسلمانان مىدانند و آنان که حربى بودن را علت مىشمارند، صلح را. به نظر نگارنده این سطور باید میان حاکمیت کفر و شرک از یک سو و آحاد کافران و مشرکان از سوى دیگر تفاوت قائل شد. از دلائل دو طرف استفاده مىشود که اصل در روابط مسلمانان با حاکمیت کفر و شرک، «جنگ» و اصل در روابط مسلمانان با آحاد کافران و مشرکان، «صلح» است.مقدمه بخش نسبتاً وسیعى از آیات قرآن به موضوع جنگ و صلح اختصاص دارد.
جهاد نیز از جمله مباحثى است که در کتابهاى فقهى به تفصیل مطرح شده است. فقیهان جهاد را به ابتدایى و دفاعى تقسیم کردهاند. جهاد ابتدایى، جنگى است که مسلمانان با وجود شرایط خاص و براى تحقق اهداف خاصى بر ضد غیر مسلمانان اعم از اهل کتاب و مشرکان آغاز مىکنند و جهاد دفاعى یا دفاع، جنگى است که براى مقابله با هجوم غیر مسلمانان و با هدف دفاع از سرزمینهاى اسلامى انجام مىشود. برخى فقیهان این پرسش را مطرح کردهاند که علت جهاد ابتدایى، کفر اهل کتاب و مشرکان است یا حربى بودن و سر ستیز داشتن آنان با مسلمانان؟ برخى فقیهان کفر را علت مىدانند و برخى دیگر حربى بودن و سر ستیز داشتن را.
پرسش یادشده را این گونه نیز مىتوان مطرح کرد که اصل و قاعده اولیه در روابط مسلمانان با غیر مسلمانان جنگ است یا صلح؟ همچنین مىتوان گفت: آنان که کفر را علت جهاد ابتدایى مىدانند، جنگ را، و آنان که حربى بودن را علت مىدانند، صلح را اصل اولیه در روابط مسلمانان با غیر مسلمانان مىدانند. مهمترین ادله معتقدان هر یک از دو نظریه، آیات جنگ و صلح است. از این رو، لازم است پیش از ورود به بحث، نگاهى کوتاه به این آیات بیندازیم.
یک ـ آیات جنگ
در قرآن کریم، آیات فراوانى در باره جهاد و جنگ در راه خدا آمده است که به اعتبارهاى گوناگون مىتوان آنها را دستهبندى کرد. علاّمه طباطبائى این آیات را به اعتبار دشمنانى که باید با آنها جنگید، به آیات جنگ با مشرکان مکّه، آیات جنگ با اهل کتاب، آیات جنگ با همه مشرکان و آیات جنگ با همه کافران اعم از مشرکان و اهل کتاب تقسیم کرده است. از این رو، مىتوان گفت که دشمنان غیر مسلمان، یا مشرکاناند یا اهل کتاب.
آیات جهاد با مشرکان و اهل کتاب را به اعتبار شمول و گستردگى حکم مىتوان در آیات مطلق و آیات مقیّد دستهبندى کرد. آیات مطلق، آیاتىاند که در آنها جنگ با همه مشرکان و اهل کتاب واجب شده است. در مقابل، آیات مقیّد، آیاتىاند که در آنها جنگ با برخى از مشرکان و اهل کتاب واجب شده است. اینان کسانىاند که یا با مسلمانان سَرِ ستیز دارند، یا مانع تبلیغ و دعوت اسلامىاند و یا به عدّهاى مستضعف ستم مىکنند. نمونههایى از آیات مطلق به قرار ذیل است:«فَإِذَا انْسَلَخَ اْلاَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلوا الْمُشْرِکینَ حَیْثُ وَجَدْتُموهُم ...»
«وَ قاتِلوهُمْ حَتّى لا تَکونَ فِتْنَة وَ یَکونَ الّدینُ لِلّه...»
«و قاتلوا الذین لا یؤمنون باللّه و لا بالیوم الآخر و لا یحرّمون ما حَرَّمَ اللّهُ و رسولُهُ و لا یدینُونَ دین الحقِّ من الّذین أوتوا الکتابَ حتّى یُعْطُوا الجزیةَ عن یدٍ و هم صاغرون.»
از این آیات، دو آیه نخست به مشرکان و آیه سوم به اهل کتاب اختصاص دارد. البته، مطلق دانستن آیه نخست بر این مبنا استوار است که حکم قتال با مشرکان به نحو قضیه حقیقیّه باشد نه خارجیه. به سخن دیگر، آیه، متضمّن حکمى عام و شامل همه مشرکان در همه زمانها باشد نه این که فقط به مشرکان مکه اختصاص داشته باشد. همچنین، آیه سوم در صورتى مطلق محسوب مىشود که واژه «مِنْ» در عبارت «من الذین اوتوا الکتاب» بیانیّه باشد نه تبعیضیّه؛ چنان که بیشتر مفسّران بر این باورند؛ زیرا اگر تبعیضیه باشد، حکم قتال به دستهاى از اهل کتاب اختصاص مىیابد.
نمونههایى از آیات مقیّد از قرار ذیل است:
«وَ قاتِلوا فى سَبیل اللّهِ الّذینَ یُقاتِلونَکُمْ وَ لا تَعْتَدوا إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدینَ»
«أُذن لِلَّذین یقاتَلُونَ بأنَّهم ظُلِموا وَ إنَّ اللَّه عَلى نَصْرِهِمْ لَقَدیرٌ»
«و ما لکم لا تقاتلون فى سبیل اللّه والمستضعفین من الرّجال والنساء والولدان الّذین یقولون ربّنا أخرجنا من هذه القریة الظالم اهلها...»
دو ـ آیات صلح
قرآن کریم، مشتمل بر آیات بسیارى در باره صلح است. برخى از این آیات، در باره روابط برادرانه میان مسلمانان است؛ چنان که برخى از آیات جنگ نیز در باره روابط خصومتآمیز میان مسلمانان است. از این آیات که بگذریم، آیات دیگر صلح ناظر به روابط مسلمانان با غیر مسلمانان ـ اعم از مشرکان و اهل کتاب ـ است؛ هر چند در برخى آیات، مفسران در باره اختصاص آنها به مشرکان و اهل کتاب اختلاف نظر دارند. آیات صلح را مىتوان چنین دستهبندى کرد:
آیاتى که مسلمانان را به دادن پاسخ مثبت به پیشنهاد صلح غیر مسلمانان فرمان مىدهد:
«وَ إنْ جَنَحوُا لِلسَّلْم فَاجْنَح لَها وَ تَوَکَّل عَلَى اللّه...»
«فِإنْ إِعْتَزَلُوکُمْ فَلَمْ یُقاتِلوُکُمْ وَ أَلْقَوا إِلَیْکُمُ السَّلَمَ فَما جَعَلَ اللّهُ لَکُمْ عَلَیْهِم سَبیلاً...»
آیاتى که مسلمانان را از اظهار محبت و عدالتورزى نسبت به غیر مسلمانانى که با آنان سر ستیز ندارند، نهى نمىکند:
«لا یَنْهاکُمُ اللّهُ عَنِ الّذینَ لَمْ یُقاتِلُوکُمْ فِى الدّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ إِنَّ اللّه یُحِبُّ الْمقْسِطینَ»
آیاتى که بر مناظره و گفتوگوى منطقى با غیر مسلمانان و تکیه بر عقاید مشترک با اهل کتاب تأکید مىورزد:
«فَإِن حاجّوکَ فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهىَ لِلّهِ وَ مَنْ اتَّبعنِ وَ قُلْ لِلَّذینَ اوُتوا الکتابَ والامیّینَ ءَأَسْلَمْتُمْ...»
«وَ لا تُجادِلُوا أَهْلَ الْکتابِ إِلاّ بِالّتى هِىَ أَحْسَن إِلاّ الذینَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ وَ قُولُوا آمَنّا...»
«قُلْ یا أَهْلَ الکتابِ تَعَالَوْا إِلى کَلَمَةً سَواءٍ بَیْنَنَا وَ بینَکُمْ أَلاَّ نعبُدَ إلاَّ اللَّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِه شَیْئاً و لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّه فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنّا مُسْلِمونَ»
اینک، به بیان دو نظریه اصالت جنگ و صلح به همراه مهمترین ادلّه آنها مىپردازیم:
1. اصالت جنگ
از ظاهر گفتار بیشتر فقیهان شیعه و سنّى در بحث جهاد استفاده مىشود که از نظر آنان، جهاد با مشرکان و اهل کتاب، اصل و قاعده است و صلح حالتى استثنایى دارد. مهمترین دلیلى که با استناد بدان مىتوان این نظریه را به این فقیهان نسبت داد گرچه بحث اصالت جنگ و صلح در کتابهاى فقهى به صراحت مطرح نشده ـ این است که اینان جنگ ابتدایى با مشرکان و اهل کتاب را در صورتى که شرایط تحقّق یابد، واجب مىدانند تا بدین وسیله مشرکان اسلام بیاورند و اهل کتاب نیز یا اسلام بیاورند یا جزیه بپردازند؛ هر چند آنان با مسلمانان خصومت نورزند، مانع دعوت و تبلیغ اسلامى نگردند و به زیردستان و مستضعفان ظلم و ستم نکنند.
دلیل دیگر این است که این گروه، صلح دائم را با مشرکان نمىپذیرند و تنها ترک مخاصمه موقت ـ یعنى هُدنه ـ را جایز مىشمارند. ادلّه ذیل را مىتوان مهمترین ادلّه اصالت جنگ دانست:
1 ـ 1. آیات مطلق جهاد
فقیهانى که کفر را علت جنگ ابتدایى مىدانند، با استناد به آیات مطلق جهاد معتقدند که جنگ با مشرکان تا اسلام آوردن یا کشته شدنشان و جنگ با اهل کتاب، تا اسلام آوردن یا پرداخت جزیه و یا کشته شدنشان ادامه دارد. برخى از اینان، آیات مطلق جهاد را ناسخ آیات مقیّد و نیز ناسخ برخى از آیات صلح مىدانند. در اینجا شایسته است به دو آیه مطلق ـ یکى درباره مشرکان و دیگرى درباره اهل کتاب ـ و چگونگى استدلال بدانها براى اثبات نظریه اصالت جنگ و پاسخ معتقدان نظریه اصالت صلح اشاره کنیم.
آیه نخست: «فَإِذا انْسَلَخَ الاْءَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکینَ حَیْثُ وَجَدُتُمُوهُمْ...»
استدلال: بر اساس این آیه ـ که به آیه سیف مشهور است ـ باید با مشرکان جنگید تا توبه کنند، نماز برپا دارند و زکات بپردازند. این آیه، مطلق است و قیدى مبنى بر متجاوز بودن مشرکان ندارد تا علت جنگ را حرابت بدانیم. غایت حکم وجوب جنگ با مشرکان، توبه آنان از کفر و شرک است که تنها با پذیرفتن اسلام حاصل مىگردد. بنابراین، کفر و شرک مشرکان علت وجوب جنگ با آنان است.
کسانى که علت جنگ را حرابت مىدانند، در پاسخ گفتهاند: اوّلاً، ممکن است ظاهر این آیه بر مدعاى اصالت جنگ دلالت داشته باشد، امّا با توجه به آیات پیش و پس از آن معلوم مىشود که کفر به تنهایى علت جنگ با مشرکان نیست؛ زیرا اگر چنین باشد، امان دادن به مشرکان یا پیمانبستن با آنان جایز نیست، در حالى که بر اساس دلالت آیههاى 6، 7 و 8 سوره توبه ـ که پس از آیه سیف نازل شده است ـ این امور مشروع است. ثانیاً، آیه سیف مطلق است. راه جمع آن با آیات مقیّد، آن است که آن را با آیات مقیّد جهاد، مقیّد و محدود کنیم. آیات مقیّد، مفسّر آیات مطلقاند. بنابراین، حکم وجوب جهاد، همان است که آیات مقیّد در بردارنده آن است و شمول و گستردگى حکم وجوب جهاد ابتدایى، به اندازهاى است که در آیات مقیّد آمده است. پس، از آیات مطلق نمىتوان استفاده کرد که کفر و شرک، علت وجوب جهاد است.
با این توضیح روشن مىشود که نمىتوان آیات مطلق را ناسخ آیات مقیّد دانست؛ زیرا میان این دو دسته از آیات، شرایط نسخ ـ از جمله تنافى مدلول آنها با یکدیگر ـ موجود نیست؛ نسخ در جایى است که امکان جمع نباشد.
آیه دوم: «وَ قاتِلُوا الَّذِینَ لا یُؤمِنُونَ بِاللّهِ وَ لا بِالْیَوْمِ الاْآخِرِ وَ لا یُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللّهُ...»
براساس دلالت این آیه ـ که به آیه جزیه مشهور است ـ جنگ با تمامى اهل کتاب واجب است، تا یا اسلام بیاورند یا جزیه بپردازند. البته، در آیه، تنها سخن از پرداخت جزیه به میان آمده است، ولى همگان متفقاند که اگر اهل کتاب اسلام بیاورند، جنگ پایان مىیابد. در این آیه قیدى نیست بر این که اهل کتاب ستمگر باشند یا نباشند، متجاوز باشند یا نباشند، مانع دعوت بشوند یا نشوند.
همچنین این آیه ـ مانند آیه سیف، که ناسخ آیات پیش از خود درباره جهاد با مشرکان است ـ ناسخ آیاتى است که مقیّد به حرابت یا ممانعت از دعوت یا ستم بر مستضعفان است.
فقیهانى که حرابت را علت جنگ مىدانند، در پاسخ به استدلال به آیه جزیه گفتهاند: اوّلاً باب مفاعله (قاتلوا) که در آیه به کار رفته است، نشان مىدهد که اهل کتاب بودند که ابتدا به جنگ با مسلمانان برخاستند و آیه در مقام دفع تجاوز آنان، به مسلمانان فرمان جنگ مىدهد. ثانیاً همین آیه نشان مىدهد که کفر، علت جنگ نیست؛ زیرا غایت حکم در این آیه، پرداخت جزیه و باقى ماندن بر کفر است. ثالثاً، ناسخ بودن آیه جزیه نیز به همان ادلّهاى که ناسخ بودن آیه سیف مردود بود، مردود است.
استدلال به آیه «و قاتلوهم حتّى لا تکون فتنه و یکون الدین للّه» که از آیات مطلق جهاد است ـ براى علت بودن کفر، مبتنى بر آن است که مراد از «فتنه»، شرک باشد، امّا اگر معنایى جز شرک باشد ـ مانند حرابت یا ستم مشرکان ـ نمىتوان براى علیّت کفر بدان استناد جست.
1 ـ 2. روایات
برخى روایات که به ظاهر بر اصالت جنگ دلالت دارند، عبارتند از:
روایت نخست: «أُمِرْتُ أَنْ اُقاتِلَ النّاسَ حَتّى یَشْهَدُوا أَنْ لا إِلهَ إلاّ اللّهَ و أَنَّ محمداً رسولُ اللّهِ وَ یُقیموا الصلاةَ و یُؤْتوا الزکاةَ فَإِذا فَعَلُوا ذلِکَ عَصِموا دَماءَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ...»
این حدیث در جوامع روایى اهل سنّت ـ مانند صحیح مسلم و صحیح بخارى ـ آمده است. برخى عالمان سنّى نیز این روایت را ضعیف مىشمارند.
استدلال: در این روایت، غایت مأموریت پیامبر(ص) در جنگ، اسلام آوردن مردمان عنوان شده است. بنابراین، معلوم مىشود که علت جهاد با غیر مسلمانان، همانا «کفر» است.
در پاسخ به این استدلال گفتهاند: اوّلاً این روایت از نظر سند معتبر نیست. ثانیاً احتمال مىرود که ناظر به جهاد دفاعى باشد نه ابتدایى؛ زیرا باب مفاعله ـ که در روایت به کار رفته است ـ جز با دو طرف تحقّق نمىیابد. پس، معلوم مىشود که طرف دیگر با مسلمانان سَر جنگ دارد و جنگ پیامبر(ص) پاسخ به جنگى است که طرف دیگر آغاز کرده است. از آن جا که این احتمال وجود دارد، استدلال به این روایت براى اثبات علّیّت کفر، خدشهدار و باطل است.
روایت دوم: «اُقْتُلُوا شُیُوخَ الْمُشْرِکینَ وَاسْتَبْقُوا شَرْخَهُمْ».
استدلال: فرمان پیامبر(ص) مبنى بر کشتن پیرمردان مشرک و باقى نگه داشتن خردسالان، دلیل آن است که کفر علت کشتن آنان است.
پاسخ: اوّلاً سند روایت ضعیف است. ثانیاً واژه «شیخ» به معناى پیرمرد فرتوت نیست که قدرت بر جنگیدن نداشته باشد، بلکه به معناى کسى است که پا به سن گذاشته و آثار پیرى در چهرهاش ظاهر شده است. بنابراین، مراد از شیخ در روایت، مرد مسنّى است که قدرت جنگیدن یا رهبرى و فرماندهى جنگ را داراست. در روایات، از پیرمردى که قدرت جنگیدن ندارد، به «شیخ فانى» تعبیر شده است.
تاکنون ادلّه اصالت جنگ به همراه پاسخ معتقدان اصالت صلح آورده شد. اینک به بیان نظریه اصالت صلح مىپردازیم.
2. اصالت صلح
نظریه اصالت صلح، نسبت به نظریه اصالت جنگ از طرفدارانى کمتر برخوردار بوده است. هر چند برخى فقیهان معاصر به صراحت از علّیّت حرابت سخن گفتهاند، امّا برخى پیشینیان نیز در باره جهاد ابتدایى سخنانى گفتهاند که لازمه آن، اصالت صلح است. فقیهانى که معتقدند حکم جهاد منسوخ شده یا جهاد مستحبّ است نه واجب و یا تنها، جهاد دفاعى مشروع است، در حقیقت در زمره معتقدان اصالت صلح بهشمار مىآیند؛ هر چند این اقوال و آرا نادرند.
برخى فقیهان معاصر جهاد ابتدایى را با هدف از میان بردن کفر و شرک ـ که آن را «جهاد دعوت» مىگویند ـ مشروع نمىدانند. اینان معتقدند که علت جنگ مسلمانان با غیر مسلمانان ـ خواه مشرکان و خواه اهل کتاب ـ حرابت و عدوان غیر مسلمانان است نه کفر آنان. از این رو، با کافران، از آن جهت که کافرند، نمىتوان جنگید. البته، اینان، جنگ را به منظور رفع موانع دعوت یا نجات مستضعفان از چنگال ستمگران نیز مشروع مىدانند، ولى بر آن نام «جهاد دفاعى» مىنهند نه جهاد ابتدایى. از این رو، این گروه را مىتوان منکر قسمى از اقسام جهاد ابتدایى دانست نه همه اقسام.
ادلّه عمده اصالت صلح، آیات مقیّد جهاد و شمارى از آیات صلح است. از نظر معتقدان اصالت صلح، اساساً آیه مطلقى درباره جهاد یافت نمىشود و بر فرض اگر یافت شود، با آیات محدود، مقیّد مىگردد. همچنین، نسخ آیات مقیّد و نیز آیات صلح با آیات مطلق پذیرفتنى نیست. در این جا به برخى ادلّهاى که بر اصالت صلح اقامه شده است، اشاره مىکنیم:
1 ـ 2. آیات
جهاد در چندین آیه ، تنها، با آغاز تجاوز از سوى دشمن مشروع قلمداد شده است. این آیات مفید این معناست که علت جنگ با غیر مسلمانان، حرابت و عدوان آنان است مانند آیات ذیل:
«وَ قاتِلوا فى سَبیلِ اللّهِ الذینَ یُقاتِلونَکُم وَ لا تَعْتَدوا إنَّ اللّهَ لا یُحِبُ المُعْتَدین»
استدلال: براساس این آیه، مسلمانان باید با کسانى که با آنان مىجنگند، نبرد کنند و به کسى ستم نکنند؛ زیرا خداوند متعال تجاوزگران را دوست نمىدارد. بنابراین، علّت مشروع بودن جنگ با کافران، کفر آنان نیست، بلکه تجاوز و روحیه تجاوزگرى آنان است.
اشکال: این آیه، با آیه سیف نسخ شده است.
پاسخ: اوّلاً مفاد این آیه نسخپذیر نیست؛ زیرا در ذیل آیه، از تجاوز نهى شده است و نهى از تجاوز و مبغوض بودن ستمگران نزد خداوند، از امورى نیست که قابل تخصیص و یا نسخ باشد؛ نمىتوان گفت: ظلم بد است مگر فلان ظلم و یا ظلم نکنید مگر فلان ظلم را. ثانیاً نسخ، امرى خلاف اصل و قاعده است. بنابراین، نظریه نسخ مردود است. تنها راه جمع میان مفاد این آیه و آیه سیف، حمل مطلق بر مقیّد است.
«لا یَنْهاکُمُ اللّهُ عَنِ الّذینَ لَمْ یُقاتِلُوکُمْ فِى الدّینَ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ أَنْ تَبزَّوُهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ المُقْسِطینَ»
استدلال: خداوند متعال در این آیه نه تنها مسلمانان را از مودّت و عدالتورزى نسبت به غیر مسلمانانى که به مسلمانان ستم نکردند و با آنان نجنگیدند، بازنمىدارد، بلکه آنان را به برخورد محبتآمیز و عادلانه نیز ترغیب مىکند. خداوند در آیه بعد، به صراحت مسلمانان را از اظهار مودّت نسبت به غیر مسلمانانى که با مسلمانان جنگیده و به آنان ستم کردهاند، باز مىدارد. بنابراین، روشن مىشود که علت جنگ، حرابت و عدوان غیر مسلمانان است نه کفرشان.
اشکال مطرح شده درباره این آیه و پاسخش، مانند آیه پیشین است.
2 ـ 2. روایات
معتقدان به اصالت صلح، در استدلال به روایات، دو راه سلبى و ایجابى را در پیش گرفتهاند. در شیوه سلبى مىگویند: در تمامى روایاتى که به آنها براى مشروعیّت جهاد ابتدایى استناد مىشود، کفر، علت مشروع بودن جهاد ابتدایى قلمداد نشده است. اینان در روش ایجابى و اثباتى، پا را فراتر مىگذارند و معتقدند که از برخى روایات مىتوان استفاده کرد که عدوان، علت مشروع بودن جنگ است نه کفر. از بارزترینِ این روایات، روایاتى است که در آنها پیامبر(ص) به هنگام اعزام مجاهدان به جنگ، آنان را از کشتن پیرمردان، زنان و کودکان نهى مىفرمود. به ظاهر، ملاک نهى از کشتن این افراد، آن است که غالباً با مسلمانان نمىجنگند. اگر کفر، علت مشروع بودن جهاد و کشتن مىبود، این گروه نیز چون کافرند، مىبایست کشته مىشدند.
اینک پس از بیان دو نظریه اصالت جنگ و اصالت صلح در پایان به نتیجهگیرى مىپردازیم:
نتیجهگیرى
با بیان دونظریه اصالت جنگ واصالت صلح، روشن شد که مهمترین ادلّه صاحبان دو نظریه، آیات شریفه جنگ و صلح است.چنانکه گذشت، تحلیل اساسى معتقدان به اصالت جنگ این است که دو آیه سیف و جزیه بیانگر روابط مسلمانان با غیر مسلمانان است؛ آیه سیف در باره مشرکان و آیه جزیه در باره اهل کتاب. اینان هر آیهاى دیگر را که با اطلاق این دو آیه ناسازگار است، منسوخ مىدانند. تحلیل اصلى معتقدان صلح نیز این است که نسخ راه حلى مناسب براى جمع میان مفاد آیات مطلق و مقیّد نیست؛ زیرا نسخ خلاف اصل و نیازمند به دلیلى استوار است و تا راه حلّ مناسبتر و منطقىترى براى جمع میان مفاد این آیات یافت شود، نباید بدان متوسل شد. راه حل منطقى این است که آیات مطلق بر آیات مقیّد حمل شوند. بنابراین، جنگ در چارچوب آیات مقیّد مشروع است.
اینک، پس از آشنایى با دو نظریه فوق، احتمال سومى را مطرح مىکنیم که شاید راه حلّ مناسبى براى جمع میان آیات مطلق و مقید جنگ از یک سو و آیات جنگ با آیات صلح از سوى دیگر باشد. نخست اجمال و سپس تفصیل آن از نظر مىگذرد.
بیان اجمالى احتمال سوم این است که باید میان کافران و مشرکان، و حاکمیّت کفر و شرک، تفکیک قائل شد. آنچه اسلام به عنوان دین جهان شمول و واپسین و کاملترین دین الهى برنمىتابد، حاکمیّت کفر و شرک است نه وجود کافران و مشرکان. خداوند متعال سیطره و حاکمیّت این دین را بر جهان اراده کرده است نه از میان رفتن کافران و مشرکان را. این اراده الهى که با دست موحّدان مسلمان جامه عمل خواهد پوشید، با حاکمیّت کفر و شرک ناسازگار است. از سوى دیگر، سنت و اراده الهى بر این تعلق گرفته است که انسانها به اختیار ایمان آورند نه با اجبار؛ زیرا ایمان آوردن به زور و اجبار شدنى نیست. خداوند خواسته است که انسانها ایمان آورند و تنها راه تحقّق این خواسته را دعوت به دین مىداند که با شیوههاى حکمت، اندرز نیکو و جدال احسن امکانپذیر است.
بنابراین، آنچه افزون بر تجاوز، عدوان و ممانعت از دعوت، علت جنگ است، حاکمیّت و نظام کفر و شرک است نه کافران و مشرکان. از این رو، مىتوان گفت که اسلام با غیر مسلمانان از آن جهت که غیر مسلماناند، خصومت ندارد و آنان را در آفرینش برادر مسلمانان مىداند و معتقد به اخوّت انسانى است ـ در برابر اخوّت ایمانى که میان مسلمانان قائل است ـ و اساس روابط مسلمانان و غیر مسلمانان را بر صلح و همزیستى مسالمتآمیز بنیان مىنهد، ولى با نظام کفر و شرک و پیشوایان کفر و شرک، سر سازش ندارد و قاعده اولیه را جنگ مىداند. این سخن بدان معنا نیست که اسلام براى رفع حاکمیّت کفر و شرک، ابتدا به جنگ دست مىزند، بلکه در نخستین گام، پیشوایان کفر و شرک را نیز با شیوههاى مسالمتآمیز به پذیرش خود فرا مىخواند تا از رهگذر گزینش داوطلبانه آن، هم خود به سعادت جاودان رهنمون گردند و هم بدون جنگ و خونریزى، هدف مسلمانان ـ یعنى گسترش حاکمیت دین خدا ـ تحقّق یابد.
بیان تفصیلى احتمال سوم مستلزم ذکر چند نکته است:
نکته نخست: هدف از آفرینش انسان، پرستش خداوند متعال است تا در پرتو آن، انسان به کمال حقیقى و سعادت واقعى دست یازد. هر چند نهال خداخواهى و کمالطلبى، در فطرت آدمى است، ولى بارور ساختن و ستبر کردن آن بدون ارسال رسل و انزال کتب میسّر نیست. قرآن کریم، کاملترین کتاب آسمانى ، رسالت پیامبر اسلام(ص) را افزون بر تزکیه و تعلیم، فرمان دادن به کارهاى پسندیده و بازداشتن از کارهاى ناپسند، حلال کردن چیزهاى پاک و حرام ساختن چیزهاى ناپاک، برداشتن قید و بندها از دست و پاى آدمیان و برپایى قسط و عدالت مىداند. بنابراین، دین اسلام، رسالت سعادت بشر را برعهده دارد و پیامبر اکرم(ص)، مُبلّغ و مُبَیِّن پیام سعادت آفرین اسلام است.
نکته دوم: پیامبر اکرم(ص) براى ابلاغ دین، مأمور بوده است که انسانها را به پرستش خداوند یکتا و دورى از شرک و گزینش آخرین و کاملترین دین الهى فراخواند. قرآن کریم، سه راه برهان و حکمت، اندرز نیکو و جدال احسن را بهعنوان برترین شیوههاى مسالمتآمیز دعوت به دین به پیامبر توصیه مىکند:
با حکمت و اندرز نیکو به راه پروردگارت دعوت کن و با آنان به [شیوهاى] که نیکوتر است مجادله نماى... .
این، فرمانى عامّ است که شامل اهل کتاب و مشرکان، هر دو، مىشود؛ هر چند در آیاتى دیگر به جدال احسن با اهل کتاب و فراخواندن آنان به تکیه بر عقاید مشترک
(پرستش خداى یگانه و شرک نورزیدن ) اشاره رفته است.
نکته سوم: سنت الهى بر آن است که انسانها با اختیار و انتخاب، دین حق و صراط مستقیم را برگزینند و به سعادت جاودان نایل آیند نه با اکراه و اجبار؛ زیرا اکراه و اجبار با تکلیف آدمى و ثواب و عقاب در جهان واپسین ناسازگار است. تکلیف در پرتو علم و قدرت بر انجام فعل و ترک معنا مىیابد. اگر شخص مکلّف، بر انجام و ترک، گزیدن و ناگزیدن قادر نباشد، پاداش و تنبیه او بىمعناست. بنابراین، اگر کسى را به پذیرش اعتقادى درست یا انجام کارى نیک وادارند، شایسته ثواب نخواهد شد و اگر به پذیرش اعتقادى نادرست یا انجام کارى ناپسند وادارند، مستحقّ عقاب نخواهد بود. آیاتى بسیار بر آزادى انتخاب آدمى دلالت مىکند:
ما راه را به او [انسان] نشان دادیم، خواه شاکر باشد [و پذیرا گردد] یا ناسپاس.
بگو: «اى مردم! حق از جانب پروردگارتان براى شما آمده است. پس، هر که هدایت یابد، به سود خویش هدایت مىیابد و هر که گمراه گردد، به زیان خود گمراه مىشود و من بر شما نگهبان نیستم.»
و بگو: «حق از پروردگارتان [رسیده] است. پس، هر که بخواهد، بگرود و هر که بخواهد انکار کند...»
بنابراین، خداوند خواسته است که انسانها، خود، راه ایمان یا کفر را برگزینند؛ هرچند برگزیدن راه کفر را نمىپسندد و کافران را به عذاب الیم و کیفر سخت وعید مىدهد.
نکته چهارم: تحمیل عقیده و ایمان، ناشدنى است. ایمان و اعتقاد، امرى قلبى و درونى است که تنها با انتخاب آگاهانه بهوجود مىآید. هرگز نمىتوان با زور، ایمان و عشق و سایر امور معنوى و قلبى را آفرید. قرآنکریم،به صراحت، تحمیل عقیده را ناممکن مىداند:
در دین، هیچ اجبارى نیست و راه از بیراهه به خوبى آشکار شده است
اگر پروردگارت مىخواست،بىگمان هرکه در زمین است، همه یکسر ایمان مىآوردند. پس، آیا تو مردم را ناگزیر مىکنى که ایمان آورند؟!
این دسته از آیات (آیات اشاره شده در نکته سوم و چهارم)، در بحث اصالت جنگ یا صلح نقشى اساسى دارد. راه حل جمع میان آیات مطلق جهاد و این دسته از آیات چند چیز مىتواند باشد:
یک ـ آیات مطلق جهاد، ناسخ این آیات است. از این رو، اکراه غیر مسلمانان به پذیرش اسلام، پس از نزول آیات مطلق جهاد جایز است. اشکال این سخن آن است که اگر بر فرض اکراه غیر مسلمانان به پذیرش اسلام امرى ممکن باشد، رابطه آیات مطلق جهاد با این آیات، رابطه ناسخ و منسوخ نیست. نسخ، شرایطى مىطلبد که در این جا محقّق نیست.
دو ـ هر چند اکراه عقیده، بهعنوان گرایش درونى، ناممکن است، ولى اظهار و پذیرش ظاهرى اسلام به اکراه و اجبار ممکن است. از این رو، مفهوم آیاتى که تحمیل عقیده را ناممکن مىشمارند، ناممکن بودن تحمیل ایمان قلبى است نه اظهار ظاهرى اسلام. براى جمع میان آیات مطلق جهاد و این آیات، باید آیات جهاد را بر تحمیل ظاهرى اسلام حمل کرد و بدینگونه میان علّیّت کفر و شرک و اکراهناپذیر بودن ایمان سازگارى ایجاد کرد.
این نظر را مىتوان به علاّمه طباطبائى نسبت داد؛ زیرا ایشان در ذیل آیه «لا اکراه فى الدّین» بر ناممکن بودن تحمیل عقیده تأکید مىکند. در ذیل آیات جهاد، در پاسخ به یک اشکال، اکراه و اجبار عقیده را مجاز مىشمارد. این اشکال را که خاورشناسان مطرح کردهاند این است که جهاد ابتدایى مستلزم اکراه غیر مسلمانان به پذیرش اسلام است. علاّمه پاسخ مىدهد:
اوّلا، چنین اکراهى مجاز است، زیرا پس از بیان و تبلیغ دین و اتمام حجّت بر مشرکان، احیاى انسانیّت متوقّف بر این است که این حقّ مشروع به کسانى که به اختیار اسلام نمىآورند، تحمیل گردد. این در میان ملتها و دولتها شیوهاى پذیرفته شده است؛ زیرا متمردان از قوانین اجتماعى در ابتدا به اجراى قوانین فراخوانده مىشوند، اگر نپذیرفتند، به هر وسیلهاى به آنان تحمیل مىگردد، گرچه به جنگ منتهى گردد...
ثانیاً، این اکراه و اجبار، در نسل اوّل متصوّر است، امّا نسل دوّم، با تعلیم و تربیت دینى اصلاح مىگردند و خود با اختیار دین توحیدى را برمىگزینند.
درباره این نظر باید گفت: بىگمان، اکراه و اجبار در اسلام مردود است، خواه قلبى باشد که امکانپذیر نیست و خواه ظاهرى باشد که ارزشمند و تحسینبرانگیز نیست. هر چند تحمیل ظاهرى اسلام ممکن است، ولى اسلام، ایمانى را ارزشمند و شوقبرانگیز مىداند که اوّلاً از روى اختیار و انتخاب باشد و ثانیاً از ژرفاى دل برخاسته باشد. به همین دلیل تقلید در اصول اعتقادى، روا نیست، بلکه آنها را باید با نیروى اندیشه و خرد ـ که پیامبر و حجّت درونى است ـ پذیرفت. چگونه ممکن است از یک سو بگوییم که تقلید در اصول اعتقادى پذیرفته نیست، اما از سوى دیگر معتقد باشیم که اکراه به اقرار به وحدانیّت خداوند متعال ـ هر چند ظاهرى ـ جایز است؟!
سه ـ با توجه به مخدوش بودن دو راه حل قبلى به نظر مىرسد که راه حل جمع میان آیات مطلق جهاد و این آیات، این است که علت جهاد با مشرکان را از میان بردن حاکمیّت شرک بدانیم نه نابودى مشرکان. امّا اشکال خاورشناسان، صرفاً تهمتى نارواست که مىخواهند با توسّل بدان، استقبال گسترده غیر مسلمانان از اسلام را با زور و شمشیر و اکراه توجیه کنند و با جنگجو جلوه دادن دین مقدّس اسلام، از ارزش و قداست آن بکاهند. اگر مقصود آنان از گسترش اسلام بهوسیله شمشیر، گسترش حاکمیّت اسلام و از میان بردن حاکمّیت شرک است، از پذیرفتن آن إبایى نیست؛ زیرا رسالت جهانى دین اسلام و اراده الهى مبنى بر غلبه این دین بر دیگر ادیان، چنین اقتضا دارد؛ هر چند بدین معنا نیز زور و شمشیر تنها عامل نبوده است، و اگر مراد این است که مسلمانان غیر مسلمانان را مجبور به پذیرش اسلام مىکردهاند، سخنى نادرست است و هیچ سند معتبر تاریخى بر درستىاش گواه نیست. البته، مسلمانان غیر مسلمانان را به اسلام دعوت مىکردهاند، امّا این کار، تحمیل اسلام نیست.
نکته پنجم: اسلام دینى جهانى است براى هدایت همه انسانها. خداوند متعال اراده کرده است که این دین بر دیگر ادیان غلبه کند و در سراسر گیتى حاکمیّت یابد. گسترش حاکمیّت دین خدا، نخست با شیوههاى مسالمتآمیز و سپس با روشهاى قهرآمیز امرى ممکن و ارزشمند است و اراده الهى نیز بدان تعلق گرفته است. فتح سرزمینها بهوسیله مسلمانان بهمنظور گسترش حاکمیّت اسلام و جارى شدن قوانین توحیدى، بهترین گواه امکان آن است. گسترش حاکمیّت اسلام، از آن رو ارزشمند است که با از میان رفتن حاکمیّت شرک و کفر، انسانها مىتوانند در محیط و فضایى سالم و مسالمتآمیز، با عقاید ناب اسلامى و سازگار با فطرت آدمى آشنا گردند و خود، از روى اختیار، سعادت خویش را برگزینند. بنابراین، از میان بردن حاکمیّت کفر و شرک، زمینه گرایش داوطلبانه نامسلمانان را به اسلام فراهم مىسازد.
دلیل این که خداوند اراده کرده است که دین اسلام سیطره و حاکمیّت یابد، آیات ذیل است:
او کسى است که پیامبرش را با هدایت و دین درست، فرستاد تا آن را بر هر چه دین است، پیروز کند، هر چند مشرکان خوش نداشته باشند.
این آیه در سوره صفّ و با اندکى تفاوت در سوره فتح آمده است و این نشان از اهمیّت محتواى آن دارد. نکته توجهبرانگیز این استکه این آیهها در سورههایى قرار دارند که یکى از اساسىترین مباحث آنها، جهاد با مشرکان و کافران است. علاّمه طباطبائى در ذیل این آیه و آیه پیش مىنویسد:
در هر دو آیه افزون بر اشاره به وجوب جهاد، مؤمنان به جهاد با اهل کتاب تشویق شدهاند. مخفى نماند این دو آیه دلالت مىکند که خداوند متعال انتشار دین اسلام را در عالم بشرى اراده کرده است، پس باید براى تحقّق آن مجاهدت نمود.
درباره مراد از غلبه دین اسلام بر دیگر ادیان، دو احتمال غلبه با حجّت و برهان و غلبه با قهر مطرح شده است. در برخى روایات آمده است که این غلبه در زمان ظهور حضرت مهدى(عج) تحقّق خواهد یافت که باید آن را غلبه نهایى به حساب آورد. دو احتمال غلبه با برهان و غلبه با قهر با هم منافاتى ندارند؛ هر چند احتمال دوم به دلیل استعمال بیشتر مادّه «ظهر» در غلبه با قهر، صحیحتر است و ترجیح دارد. بنابراین، مىتوان گفت که مراد از غلبه با قهر، همان گسترش حاکمیّت اسلام است که با جهاد تحقّقپذیر است.
خدا به کسانى از شما که ایمان آورده و کارهاى شایسته کردهاند، وعده داده است که حتماً آنان را در این سرزمین جانشین [خود] قرار دهد؛ چنان که کسانى را که پیش از آنان بودند جانشین [خود] قرار داد، و آن دینى را که برایشان پسندیده است به سودشان مستقر کند و بیمشان را به ایمنى مبدّل گرداند، [تا] مرا عبادت کنند و چیزى را با من شریک نگردانند و هر کس پس از آن به کفر گراید، آناناند که نافرماناند.
در این آیه شریفه، خداوند متعال به مؤمنان وعده داده است که دین مورد پسند آنان ـ یعنى اسلام ـ را در سراسر گیتى حاکم فرماید. مراد از «تمکین دین» در عبارت «وَ لیمکننَّ لَهُمْ دینَهُمْ الّذى أرتضى لَهُمْ» به قرینه آیات بسیارى که این ماده در آنها به کار رفته است، استقرار حاکمیت دین اسلام است نه صرف گسترش آن در میان افراد. ممکن است چنین تصور شود که این وعده الهى، تنها با امداد و مصلح غیبى و بدون توسل به اسباب ظاهرى حاصل مىشود، امّا این تصور نادرست است. علاّمه طباطبائى در پاسخ به این پندار مىگوید:
عبارت لِیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فى الارض با این توهم سازگار نیست، زیرا لازمه استخلاف این است که بعضى از بین بروند و یا از مکانى که مستقر بودند، برچیده شوند و عدّهاى دیگر جایگزین آنان گردند و در این تعبیر، اشارهاى است به قتال و جهاد.
بنابراین، جهاد ابتدایى از مهمترین راههاى استقرار حاکمیّت دین خداست.
از آیات دیگرى که مىتوان از آن براى تقویت نظریه علّت بودن حاکمیّت شرک و کفر در جهاد ابتدایى استمداد جست، آیه شریفه «و قاتلوهم حتى لا تکون فتنه و یکون الدّین لله» است. در این آیه، جهاد تا تحقّق غایت آن، یعنى «رفع فتنه»، واجب شده است. فتنه به گفته برخى مفسّران به قرینه «و یکون الدّین لله» به معناى شرک است. در این آیه، غایت، نفى شرک است نه مشرکان، و از آن جا که تحمیل اسلام به مشرکان منتفى است، مراد از «یکون الدین للّه» استقرار حاکمیّت اسلام است. از این رو، مراد از نفى شرک، نفى حاکمیّت شرک است.
همچنین آیه جزیه، که در آن غایت حکم جهاد با اهل کتاب، پرداخت جزیه با حالت خضوع است، گواهى دیگر است بر این نظریه؛ زیرا در عبارت «حتّى یُعطُوا الجِزْیَةَ عَنْ یَدٍ وَ هُمْ صاغِرونَ»، «عن یدٍ» کنایه از قدرت و سلطه مسلمانان و «هم صاغرون» کنایه از پذیرش حاکمیّت دین اسلام بهوسیله اهل کتاب است.
نکته ششم: آیاتى دیگر که در نظریه اصالت جنگ یا صلح داراى اهمیتى بسیار است، آیات صلح است. درباره ارتباط میان آیات مطلق جهاد و آیات صلح چند احتمال به ذهن مىرسد:
یک ـ آیات مطلق جنگ، ناسخ آیات صلح باشند. این احتمال حتّى از نظر کسانى که مىتوان نظریه اصالت جنگ را بدانان نسبت داد، پذیرفته نیست؛ زیرا آنان معتقدند که میان این دو دسته از آیات مىتوان جمع حاصل کرد. این گروه، آیات صلح را بر صلح موقت ـ مانند هدنه ـ حمل مىکنند و صلح دائم را با مشرکان مشروع نمىدانند.
دو ـ آیات صلح با آیات مطلق جنگ کاملاً سازگارند و نیازى به جمع نیست؛ زیرا آیات مطلق جنگ، بر آیات مقیّد حمل مىگردند و آیات مقیّد بر علّیّت حرابت و عدوان دلالت دارند. مفاد آیات صلح این است که هرگاه دشمنان از جنگ و ستم دست بردارند و خواهان صلح شوند، باید به نداى صلحطلبى آنان پاسخ مثبت داد. بر این اساس، آیات صلح کاملاً نظریه اصالت صلح را تأیید مىکند. صلح دائم از این نظرگاه، مشروع است.
سه ـ آیات صلح ـ بهمعناى اعم ـ دو دستهاند: دستهاى به صلح مصطلح (= عقد پیمان صلح پس از جنگ) اختصاص دارد و دستهاى به روابط مودّتآمیز. دسته نخست، ناظر بر روابط حاکمیّت اسلام با حاکمیّت کفر و شرک است و دسته دوم ناظر بر روابط مسلمانان با غیر مسلمانان و نیز روابط حاکمیّت اسلام با آنان. براساس این تقسیمبندى، از آن جا که اسلام حاکمیّت کفر و شرک را محترم نمىشمارد و حاکمیّت را از آن خود مىداند، صلح دائم و همیشگى را میان حاکمیّت اسلام و حاکمیّت کفر و شرک برنمىتابد و تنها به صلح موقت ـ در صورت مصلحت یا ضرورت ـ قناعت مىورزد، امّا از آن روى که براى انسانها حق حیات و انتخاب قائل است، روابط مسلمانان ـ خواه حاکمیّت و خواه افراد مردم مسلمان ـ با کافران و مشرکانى که ستمپیشه نیستند، بر همزیستى مسالمتآمیز و محبّتآمیز رقم مىزند.
آیه «و إن جنحوا للسّلم فاجنح لها» را مىتوان از دسته نخست آیات صلح و آیه «لا یَنْهاکم اللّه عن الذین لم یقاتلوکم فى الدّین و لم یخرجوکم من دیارکم أن تبرّوهم و تقسطوا الیهم...» را مىتوان از دسته دوم آیات صلح بهشمار آورد. قرینههایى از این دو آیه بر این تقسیمبندى وجود دارد. در آیه نخست سخن از «سلم» بهمعناى صلح مىرود و مورد خطاب، پیامبر اکرم(ص) است که تصمیمگیرى درباره صلح با دشمنان با ایشان است، اما در آیه دوم، سخن از مودّت و عدالتورزى است و مورد خطاب، همه مسلماناند. اگر این تقسیمبندى را بپذیریم، راه حلّ جمع آیات مطلق جهاد و این آیات، بدین صورت است که دسته نخست آیات، ناظر بر حالت ثانویه در روابط حاکمیّت اسلام و حاکمیّت کفر است، و آیات مطلق جنگ، ناظر بر حالت اوّلیّه. ولى دسته دوم آیات، ناظر بر حالت اوّلیّه در روابط حاکمیّت اسلام با غیر مسلمانان یا روابط مسلمانان با آنان است. بنابراین، در روابط حاکمیّت اسلام با حاکمیّت کفر، اصل بر جهاد و صلح حالتى استثنایى است و در روابط مسلمانان و کافران، اصل بر همزیستى مسالمتآمیز و روابط عادلانه است و جنگ و خصومت، حالتى استثنایى دارد.
نکته هفتم: براى تأیید احتمال سوم، مىتوان از شواهد تاریخى نیز سود جست. در این جا بهبیان دو برخورد پیامبر اکرم(ص) با اهل کتاب مدینه و مشرکان مکّه بسنده مىکنیم.
پیامبر اکرم(ص) پس از گذشت چند ماه از هجرت، با یهودیان مدینه و اطرافش، پیمانى منعقد نمود که بر اساس آن، مسلمانان و یهودیان زندگى مسالمتآمیزى را در کنار یکدیگر بنیان نهادند. در این منشور، مسلمانان و یهودیان در برابر دیگران یک ملت خوانده شده و متعهد شدند که به هنگام هجوم دشمن مشترک، همگى به دفاع بپردازند و هزینه جنگ را تأمین کنند، یهودیان به آیین خود و مسلمانان به آیین خود باشند، و یهودیان و وابستگانشان محفوظ باشند، مگر کسانى که مرتکب ستم و گناه گردند. یهودیان بر پیمان خویش استوار نماندند و با دشمنان اسلام راه اتّحاد در پیش گرفتند. آن گاه که روابط مسالمتآمیز را بر هم زدند و علیه مسلمانان توطئه کردند، گروهى از آنان (یهودیان بنى قینقاع و بنى نضیر) از مدینه اخراج شدند و گروهى دیگر (یهودیان بنى قریظه) بهسزاى اعمالشان رسیدند.
بنابراین تحت حاکمیّت اسلام، پیروان دیگر ادیان الهى مىتوانند بر آیین خود باقى باشند و آزادانه اعمال مذهبى خویش را به جاى آورند و با مسلمانان بهگونه مسالمتآمیز زندگى کنند. پیامبر اکرم(ص) در جریان فتح مکّه، حاکمیّت شرک را از میان برد و اسلام را حاکمیّت بخشید. هرگز در تاریخ نقل نشده است که پیامبر(ص) پس از فتح مکه مشرکان را به اجبار به آیین اسلام درآورده است، از آن حضرت نقل است که فرمود:
هر کس به خانه ابوسفیان درآید، در امان است و هر کس درِ خانه خویش ببندد، در امان است و هر کس به مسجدالحرام درآید، در امان است.
همچنین، پرچمى به «عبدالله بن عبدالرحمن خثعمى» داد و به او فرمود تا فریاد کند که هر کس در زیر پرچم وى درآید، در امان است.
باقىماندن مشرکان بر شرک تا مدتها پساز فتح مکه،شاهدى دیگر بر مدعاست. پس از فتح مکه و حاکمیّت اسلام، به دستور پیامبر(ص) مظاهر شرک و بتپرستى ـ مانند بتان گرداگرد کعبه ـ از میان رفت و مشرکان نمىتوانستند آیین شرک بهجاى آورند، ولى این امرى کاملاً منطقى و مشروع است. حاکمیّت از آن خداوند متعال است و او مىتواند دین خود را حاکمیّت بخشد و از حاکمیّت شرک و مظاهر آن که با حاکمیّت دین الهى و قوانین اسلام کاملاً ناسازگار است، جلوگیرى کند؛ همچنان که مىتواند پیروان دیگر ادیان الهى را در انجام مراسم مذهبى و حفظ هویّت دینى خود آزاد بگذارد.
اینک در پایان، به پاسخ پرسش نخستین بحث مىپردازیم: در روابط مسلمانان با غیر مسلمانان و یا حاکمیّت اسلام با آنان ـ از آن جهت که غیر مسلماناند ـ اصالت با همزیستى مسالمتآمیز است و خصومت و دشمنى، حالتى استثنایى است، ولى در روابط حاکمیّت اسلام با حاکمیّت کفر، اصالت با جنگ است و صلح حالتى استثنایى است.
چنان که پیش از این گذشت در همین روابط نیز اسلام جنگ را آغاز نمىکند، بلکه دعوت به اسلام و پذیرش حاکمیّت اسلام را بهعنوان شیوهاى مسالمتآمیز مقدم مىکند و جهاد ابتدایى بدون دعوت را مشروع نمىداند. با احتمال سوم، یعنى علّت بودن حاکمیّت شرک و کفر، ممکن است بتوان میان صاحبان دو نظریه اصالت صلح و اصالت جنگ بدین گونه سازگارى برقرار کرد که مراد گروه اخیر از کفر، حاکمیّت کفر باشد نه خود کافران و مشرکان، و در نتیجه، در روابط حاکمیّت اسلام با حاکمیّت کفر، اصل را جنگ بدانند نه در روابط حاکمیّت اسلام با کافران و مشرکان. گواه بر این سخن آن است که معتقدان اصالت جنگ، بر این باورند که پیرمردان، زنان و کودکان غیر مسلمانان را نباید کشت و با مشرکان نمىتوان صلح دائم برقرار کرد. این مىتواند نشانگر آن باشد که از نظر این گروه، حاکمیّت شرک و کفر، علت جنگ است نه خود کفر. همچنین محتمل است که مخیّر ساختن مشرکان میان پذیرش اسلام و جنگ نه براى تحمیل اسلام، که براى از میان بردن حاکمیّت شرک و کفر باشد. در برابر، محتمل است مراد معتقدان به اصالت صلح از کفر، خود کافران و مشرکان باشد نه حاکمیّت کفر، و در نتیجه، در روابط حاکمیّت اسلام و مسلمانان با کافران و مشرکان، اصل را صلح بدانند نه در روابط حاکمیّت اسلام با حاکمیّت کفر. گواه بر این احتمال آن است که اینان براى علّت نبودن کفر، به آیاتى مانند «لا اکراه فى الدّین» استناد مىکنند؛ زیرا پیامد علّیّت کفر را، اکراه و اجبار غیر مسلمانان به پذیرش اسلام و کشتن آنان در صورت نپذیرفتن اسلام مىدانند و از آن جا که اکراه را نمىپذیرند به علّیّت کفر نیز تن در نمىدهند. اگر این احتمالها درست باشد و همگان بر علّت بودن حاکمیّت شرک و کفر، ستم و ممانعت از دعوت پاى فشرند و تحمیل عقیده را هدف جهاد نپندارند، اختلاف از میان مىرود.