تاریخ انتشار : ۰۸ مرداد ۱۳۸۸ - ۱۱:۴۳  ، 
کد خبر : ۳۶۶۳۸

سده‌ای در هفته‌ای


محمد قوچانی
از ۲۷ خرداد تا ۳ تیر ۱۳۸۴ یک هفته نبود؛ یک سده بود:
۱ـ یک سده بود که میان روشنفکران و سیاستمداران شکافی بزرگ وجود داشت. روشنفکران پیرو «حقیقت» هرگز با سیاستمداران پیرو «مصلحت» سر سازش نیافته اند. سیاستمداران به سبب مصلحت‌جویی، قدرت‌طلب خوانده می‌شدند و روشنفکران به سبب آرمان خواهی، رویاپرداز نامیده می‌شدند. روشنفکران سیاست را بازی کثیف قدرتمندان می‌دانستند و سیاستمداران، روشنفکری را سرگرمی‌جوانان می‌شمردند. تمام نشانه‌های این شکاف تا شب ۲۷ خرداد وجود داشت.
چه بسیار روشنفکرانی که به هیچ سیاستمداری رای ندادند و چه بسیار روشنفکرانی که به شعارهای زیبایی چون «حقوق‌بشر» رای دادند. چه بسیار سیاستمدارانی که به‌هاشمی‌رفسنجانی یا مهدی کروبی رای دادند چون گمان می‌بردند مصلحت آن است که به کسی رای دهند که هم می‌تواند با حکومت کنار بیاید و هم اصلاحات را ادامه دهد ولو آن که مانند مصطفی معین اصلاح‌طلبی را با شعار دموکراسی خواهی به مرتبه بالاتری ارتقا ندهد. اما چه می‌شود کرد که همین «جدا جدا» رای دادن روشنفکران و سیاستمداران نه آرمان‌خواهی را پیروز کرد و نه عمل‌گرایی را.
نه حقیقت جویی و نه مصلحت‌طلبی را. نه روشنفکری و نه سیاستمداری را. نه معین و نه کروبی و نه ‌هاشمی ‌را. دریغ ۲۷ خرداد اما به ناگزیری ۳ تیر منتهی شد. روشنفکران حقیقت را در مصلحت و سیاستمداران مصلحت را در حقیقت یافتند. چه بسیار افرادی که برای اولین بار رای دادند و در عهد کهنسالی «رای اولی» شدند! چه بسیار روشنفکرانی که با حفظ حق تحفظ و نقد درباره اکبر‌ هاشمی‌رفسنجانی به او رای دادند. به او که در دولت دومش با سپردن سکان فرهنگ و امنیت به مصطفی میرسلیم و ‌هاشمی‌گلپایگانی و علی فلاحیان دست کم اهل فرهنگ را تنها رها کرده بود. و به سود اقتصاد و صنعت، سیاست و فرهنگ را وانهاده بود. گذار روشنفکران از کابوس اتوبوس ارمنستان بزرگترین گذشت تاریخ معاصر ماست. بخشایشی در حق حکومت و یکی از سران آن. بخشایشی که پاسخ نقد وزارت اطلاعات در دولت خاتمی ‌بود. گویی صدای ماندلا در ۳ تیر به گوش می‌رسید که: «نمی‌توانم فراموش کنم، اما می‌توانم ببخشم.» گذر اهل حقیقت به دکان اهل مصلحت افتاده بود و ‌هاشمی‌رفسنجانی نیز بیش از تمام عمر خود از دموکراسی سخن گفت: یک هفته در برابر یک عمر. جبهه‌ای شکل گرفت که یک سوی آن به داریوش شایگان می‌رسید و دگر سو عبدالله جوادی آملی. از بابک احمدی تا علی‌اکبر ولایتی.
از حزب مشارکت تا جامعه روحانیت. روشنفکرانی که همواره «بر حکومت» بودند «با حکومت» شدند ولو برای اصلاح آن، تغییر آن و حتی صادقانه‌تر برای ایجاد فضای تنفس خود. ۳ تیر سیاسی‌ترین روز حیات روشنفکری ایرانی بود. سیاسی تر از ۲ خرداد که در آن روشنفکران به روشنفکری معمم رای دادند چه در ۳ تیر آنها به کسی رای دادند که دوستش نداشتند، به او عشق نمی‌ورزیدند، شاید روزی از او نفرت داشتند اما او را بر رقیبش ترجیح می‌دادند. جنبش روشنفکری که یک عمر با آرمان‌هایش سیاست ورزی می‌کرد به واقعیت رای داد و نه با دل که با عقل سیاست ورزی کرد.
۲ـ یک سده بود که میان دو گروه از روشنفکران نزاعی سخت در گرفته بود. گروهی توسعه «سیاسی» را مقدم می‌دانستند و گروهی توسعه «اقتصادی» را. و اگر این دو واژه را نادرست می‌دانیم (چرا که توسعه کلیتی یکپارچه است) گروهی رشد اقتصادی و گروهی آزادی سیاسی را مقدم می‌دانستند.
از عهد رضاخان که محمدعلی فروغی و علی اکبر داور به رضاخان پیوستند و میرزاده عشقی و فرخی یزدی که شهید آزادی شدند تا عصر حاضر که «کارگزاران»‌هاشمی‌سازندگی را بر دموکراسی ترجیح دادند و یاران خاتمی‌که «مشارکت» سیاسی را برتر از توسعه اقتصادی دانستند. در عصر ‌هاشمی ‌وزیری به وزارت کشور رسیده بود که گفته بود حزب خوب است به شرط آنکه سیاسی نباشد! و در عصر خاتمی‌رئیس دولت گفته بود که من اهل عدد و رقم نیستم! در ۳ تیر اما شعار ‌هاشمی ‌و برنامه‌ هاشمی‌ تحولی در گفتمان او بلکه رای دهندگان به او بود: «توسعه دموکراتیک» گرچه از تاکیدی ظاهراً مخل رنج می‌برد، اما قید «دموکراتیک» برای توسعه در ادبیات ‌هاشمی‌رفسنجانی اتفاق مهمی ‌بود. تاکیدی نظری برای پذیرش غفلت گذشته؛ هم او و هم خاتمی‌ که حامی ‌اصلی ‌هاشمی ‌در ۳ تیر بود و با حمایت از‌ هاشمی ‌پیامی ‌روشن به اصلاح‌طلبان داد: ‌هاشمی ‌۳ تیر ۸۴ با ‌هاشمی ‌۲۹ بهمن ۷۹ تفاوتی جدی داشت.
او در انتخابات مجلس ششم یک رقیب بود برای اصلاح طلبان اما در انتخابات ریاست‌جمهوری نهم یک موتلف بود ولو ناگزیر. اما از ائتلاف حزبی مهم تر، ائتلاف گفتمانی مهم بود: پیوند میان آزادیخواهی سیاسی و آزادیخواهی اقتصادی، مالکیت و دموکراسی، سازندگی و اصلاح طلبی. دیگر تنها سوسیالیست‌ها حامیان پرشور آزادی نبودند و محافظه‌کاران و راستگرایان مخالف آزادی به حساب نمی‌آمدند.
شگفتا که مخالفان آزادی ادبیاتی سوسیالیستی داشتند و محافظه کاران ولو به ناچاری دم از آزادی می‌زدند و این ناگزیری و اجبار و حتی منفعت‌طلبی واقعی‌ترین جنبش آزادیخواهی در ایران بود. پیوند میان منفعت و حریت، سود و آزادی، سرمایه و دموکراسی و همه تضادهایی که مارکسیسم و کمونیسم در یک صد سال گذشته خلق کرده بود، سرانجام در ۳ تیر نقش بر آب شد. اما گذار از این دو شکاف تاریخی با شکل گیری شکافی دیگر همزمان شد. شکافی که آن روی سکه ۳ تیر بود. نخبگان (روشنفکران و سیاستمدارانی) که صد سال با هم بر سر اولویت توسعه و دموکراسی، روشنفکری و سیاستمداری ستیز کرده بودند نتوانستند مردم را درباره آخرین یافته خود قانع کنند و بگویند تاریخ صدساله به پایان رسیده است و این‌گونه بود که شکاف «توده‌هاـ نخبه‌ها» شکل گرفت: نخبگانی که رای ‌هاشمی‌رفسنجانی را به دو برابر ۲۷خرداد رساندند و توده‌هایی که آموزه تاریخی نخبگان برای گردش قدرت را به گوش گرفتند و به محمود احمدی‌نژاد رای دادند.
صبح ۴ تیر ۱۳۸۴ گرچه ‌هاشمی‌رفسنجانی رئیس‌جمهور نشد اما رای نخبگان بر آفتاب افتاده بود. دیگر نه او می‌توانست‌ هاشمی‌ دهه گذشته باشد و نه روشنفکران، روشنفکران سده گذشته در هفته‌ای به اندازه سده‌ای راه رفته بودیم. شکاف روشنفکری/ سیاستمداری، آزادی سیاسی/ آزادی اقتصادی پر شده بود اما کسانی که گمان می‌کردند با نادیده گرفتن شکاف‌های مدرن می‌توانند جامعه‌ای یک دست بیافرینند با شکاف‌های «پیشامدرن» مواجه شدند: شکاف «توده‌ها ـ نخبه‌ها»، شکاف «مرکز ـ پیرامون» و... شکاف‌هایی که تنها با رجوع به همان نخبگانی که مردم به نامزد آنها رای ندادند قابل کنترل است. همان کسانی که به ‌هاشمی، کروبی یا معین رای دادند. همان کسانی که اگر در ۲۷ خرداد متفرق بودند، طی یک هفته در جنبش ۶ روزه متحد شدند. همان‌هایی که اینک بیش از هر زمان دیگری نام اصلاح‌طلب برازنده آنها است. نامی ‌فراتر از مشارکت، کارگزاران، روحانیون مبارز، روشنفکران دینی و...
نامی‌ به بلندای صد سال اصلاح‌طلبی.
این مقاله برای روزنامه کارگزاران نوشته شد و در ویژه نامه جنبش ۶ روزه این روزنامه چاپ شد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات