*به عنوان کسی که در ستاد انقلاب فرهنگی و شوراهای برنامهریزی آن حضور داشتید، از خاطرات و تجربیات اولین نهاد فرهنگی که به مقوله موسیقی در بعد از انقلاب توجه داشت، برایمان بگویید؟
**پیش از بازگشایی رشته موسیقی در دانشگاههای کشور که فکر میکنم به سالهای ۶۳-۶۲ باز میگردد، من عضو کمیته برنامهریزی موسیقی ستاد انقلاب فرهنگی بودم و به همراه تعدادی از استادان موسیقی، برنامهریزی بخش موسیقی را انجام دادیم. البته آن زمان نیز بسیاری معتقد بودند که این برنامه نوشته شده، برنامه کارآمدی نیست؛ منتها به دلیل این که همه بر این باور بودند که بهتر است ابتدا رشته موسیقی در دانشگاه بازگشایی شود تا بعد بتوان دوباره درباره تغییرات داخل آن صحبت کرد، بنابراین، برنامهریزی اولیه را به عنوان قدم اول تصور کردند تا قدمهای بعدی را بتوان در پی آن برداشت. به عبارتی در آن موقع چنین گمان میرفت که اگر از ابتدا بخواهیم به طور ایدهآل به قضیه نگاه کنیم، به طور قطع این رشته بازگشایی نخواهد شد؛ هر چند که من اصولاً به چنین برنامهریزیهایی که بر اساس آن، کاری به شکل دست و پا شکسته انجام شود، معتقد نیستم و فکر میکنم اگر قرار است کاری شروع شود باید با بررسی تمامی جوانب آغاز شود. در واقع نباید قول کارشناسی نشده به کسی داد.
به هر حال اگر بخواهیم به مدیریت هنری بخش موسیقی نگاهی داشته باشیم، باید بگوییم بخش موسیقی به لحاظ مدیریتی همواره دچار بحران بوده است و کمتر دورهای را مییابیم که یک مدیریت آگاه و موسیقیدان بر سرنوشت موسیقی حاکم بوده باشد. با نگاهی به مدیریت موسیقی طی ۲۷سال گذشته چه در وزارت ارشاد و چه در حوزه هنری و صدا و سیما، میبینیم کسانی مدیریت کردهاند که عمدتاً موسیقیدان نبودند، بلکه یا شاعر بودهاند و یا مشاغلی داشتهاند که هیچ ربطی به هنر نداشته است. در نتیجه سالهایی تلف کردند تا بتوانند نسبت به وضعیت موسیقی کشور و این که اصلاً حرف موسیقیدانها چیست، آشنایی پیدا کنند. این افراد رفتند و کسان دیگری به جای آنها آمدند و این دایره بسته تکرار شد. شاید به همین علت است که موسیقی در میان رشتههای هنری جز شاخههایی است که تا به امروز پیشرفتی نداشته و در همان نقطهای که بوده باقی مانده است.
*آیا تا به حال برای موسیقی در کشور یک برنامهریزی جدی مدون شده است؟
**موسیقی هیچگاه برنامه درازمدت و حتی میانمدت هم نداشته و همه امور مربوط به آن، در لحظه و به طور روزمره انجام میشود. من برنامهریزی مدون و حسابشدهای در این خصوص ندیدهام، چرا که مدیران این بخش خود مطمئن بودهاند که ممکن است تا چند ماه دیگر عوض شوند. به عبارتی، هیچ مدیری اطمینان نداشته که بتواند چند سالی در این حوزه بماند و به اتکا چند سال مدیریتش بیاید و برنامهریزی کند. بنابراین، برنامهها به طور مقطعی، کوتاهمدت و غیرکارشناسی بودهاند. به این ترتیب، جامعه موسیقی از نبود و یا ضعف مدیریت موسیقی در کشور رنج بسیاری متحمل شده است و به جرأت میتوان گفت لطمهای که به جامعه موسیقی وارد آمده به سادگی قابل جبران نیست. نمیدانم مسئولان امر چگونه باور دارند و میپذیرند که کسی به عنوان مدیر در حوزه موسیقی انتخاب میشود که نه موسیقیدان است و نه از موسیقی چیزی میداند.
*کمی بحث پیچیده شد. پس متولی موسیقی در ایران چه نهادی است؟ به عبارت دیگر چه کسی واقعاً مدیر حوزه موسیقی کشور است؟
**من نمیدانم سیاست موسیقی کشور را چه ارگانی تدوین میکند. دشوار است بپذیریم این سیاستگذاری کلان در دفتر موسیقی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی انجام میشود. چرا که برنامه های این وزارتخانه نیز گاهی اوقات از جاهای دیگر «وتو» میشود. پس عملاً میتوان گفت دفتر موسیقی ارشاد مستقر در ساختمان تالار وحدت، سیاستگذار موسیقی کشور نیست. از طرفی هم باید بگوییم صدا و سیما نیز سیاستگذار در این بخش نیست چون این نهاد به لحاظ نوع موسیقی با وزارت ارشاد، جامعه و مسئولان نیز مشکل دارد. پس صدا و سیما هم نمیتواند سیاستگذار باشد.
آیا حوزه هنری، سازمان ارتباطات اسلامی، وزارت ارشاد و یا صدا و سیما است؟ به این دلایل یک عدم هماهنگی میان این سازمانها وجود دارد و هر سازمانی در زمینه موسیقی راه خود را میرود و هیچ کدام در جهت تقویت یکدیگر حرکت نمیکنند. حاصل این وضعیت، بازار آشفتهای است که در موسیقی به وجود آمده و تهیهکنندگان «لالهزار»، سیاستگذاران و متولیان موسیقی کشور شدهاند. این یک فاجعه فرهنگی است که من نمیدانم چه کسی باید جلوی آن را بگیرد. فکر میکنم متولی موسیقی و سیاستگذار آن باید وزارت ارشاد باشد و شرایط را در این زمینه بهتر کند؛ یعنی به کنترل کیفی تولیدات موسیقی بپردازد. ولی عملاً اینگونه نیست. کاستهای موسیقیای که امروز شما در سطح جامعه میبینید، بیشتر حاصل نظرات تهیهکنندگان لاله زاری است تا حاصل نظرات خود موسیقیدانها و یا وزارت ارشاد.
به نظر میرسد برای درک بهتر مطلب و این که مشکل کار در کجاست، ما به یک آسیبشناسی کیفی در موسیقی نیاز داریم. آسیبشناسیای که در آن تمام ابعاد موسیقی کشور را بررسی کنیم و ببینیم مشکل چیست که این گونه باعث بینظمی و هرج و مرج در جامعه موسیقی شده، همه درها به روی موسیقیدانها بسته است و هیچ آینده روشنی چه برای دانشجویان این رشته و چه برای هنرمندان حرفهای وجود ندارد. امروز، امنیت شغلی در جامعه موسیقی فقط یک رویای دستنیافتنی است.
* آیا صحبت شما به این معناست که هیچگونه تعاملی میان خانه موسیقی به عنوان یک نهاد مدنی و مراکز دولتی وجود ندارد؟
**خانه موسیقی به عنوان یک نهاد غیردولتی و با همت اهالی موسیقی به راه خودش ادامه میدهد. این خانه به دلیل داشتن نیروهای تخصصی بسیار معتبر در تمام شاخههای موسیقی، این توانایی را به طور بسیار گسترده دارد تا در تمام زمینههای تخصصی موسیقی بتواند به عنوان مشاور، برنامهریز و مجری در کنار دستگاههای دولتی قرار گیرد. ولی این که تا چه اندازه از این امکان استفاده میشود و سازمانها چقدر از آن بهره میگیرند، جای حرف دارد.
این قضیه را باید از مسئولان پرسید. درست است که اعضای خانه موسیقی در شوراهای مختلف دفتر موسیقی وزارت ارشاد حضور دارند و مورد مشورت قرار میگیرند؛ ولی نه به عنوان «خانه موسیقی»، بلکه به عنوان شخص. نظراتی هم که اعضای آن به شکل جسته و گریخته در شوراها مطرح میکنند، نظرات خانه موسیقی نیست؛ بلکه نظرات شخصی خودشان است و نمیتوان آن را به عنوان نظر رسمی خانه موسیقی تلقی کرد. طبیعتاً چنین نظراتی نیز فاقد تأثیراتی است که باید از آن برخوردار باشد و از سویی دیگر، نمیتواند تصمیمساز هم باشد.
*عدهای معتقدند مدیر هنری تنها مجری برنامههای سیاستگذاران حوزه موسیقی است. شما در تنظیم و تدوین اساسنامههای مختلفی حضور داشتهاید. آیا در این اساسنامهها به شرح وظایف یک مدیر هنری در عرصه موسیقی توجه میشد؟
**من خوشبختانه یا بدبختانه طی سالهای متفاوت در نوشتن اساسنامههای مختلفی شرکت داشتهام و همواره خود نیز جزء هیأت مؤسس سازمانی بودهام که اساسنامهاش را نوشته و راهاندازی کردهام. من در نوشتن اساسنامهها، تجربه خوبی نداشتهام. چرا که وقتی به این اساسنامهها نگاه کنیم میبینیم مواردی طرح شدهاند که خیلی گستردهتر از آن چیزی است که کسی که نگاه جامعی به موسیقی کشور ندارد، فکر میکند اینها مواردی غیرقابل استفادهاند، ولی در عمل با هر یک از این موارد طرح شده مواجه میشویم و امروز میبینیم که نیازی به تغییر اساسنامه نداریم. یعنی موارد پیشبینی شده در اساسنامه به گونهای است که نیاز جامعه موسیقی را رفع میکند تا بتواند کارهایش را به راحتی انجام دهد. بنابراین ما مشکل اساسنامه نداریم و اساسنامه مانع حرکت ما نبوده است. خانه موسیقی به عنوان یک نهاد مدنی مشکلی به لحاظ ارتباط با سازمانهای دولتی ندارد. ولی نهادهای دولتی هستند که به عنوان متولیان بخشهای اقتصادی کشور باید احساس نیاز برای همکاری و استفاده از نیروهای متخصص یک نهاد مدنی کنند و به منظور بهبود کارشان از آن بهره گیرند.
*به طور کلی مدیریت در عرصه موسیقی چه تفاوتی با مدیریت در دیگر بخشهای هنر دارد؟
**اصولاً مدیریت هنری با انواع مدیریتهای دیگر متفاوت است. کسانی که وارد عرصه مدیریت هنری کشور میشوند باید نگاه بسیار جامع و وسیعی به هنر داشته باشند. همچنین باید حتماً هنرمند و یا دستی بر هنر داشته باشند تا درد هنرمند را بدانند. برای مثال کسی که رشته کشاورزی خوانده، درد کشاورز را میداند نه درد هنرمند را. اصلاً زبان ارتباطی هنرمندان با یکدیگر و نگاه آنها به محیط اطراف متفاوت است. نوع کار هنرمند با کارهایی که قابل لمس و میزان و اندازه دارد، فرق میکند. در کار هنر، برای خلق یک تابلوی نقاشی و یا خلق یک اثر موسیقی معیار و اندازهای وجود ندارد. به همین دلیل، مدیریت هنری باید هنرمندی باشد که رشته مدیریت خوانده و آن را در سطح کلان میشناسد. متأسفانه فکر نمیکنم رشتهای در کشورمان به نام «مدیریت هنری» داشته باشیم و جای آن بسیار خالی است. از طرفی شاید بهتر باشد این رشته هم در نظر گرفته نشود، چون ممکن است افراد بسیاری وارد آن شوند جز خود هنرمندان! که این بار معضل دیگری را به وجود میآورد. اصولاً مدیریت، مقولهای است که به نظر میرسد بخشی از آن اکتسابی و بخش دیگر آن ذاتی و درونی است. همانطور که یک رهبر ارکستر همه تخصصهای مربوط به رهبری ارکستر را در دانشگاه میگذراند، ولی خود نیز باید شم مدیریتی داشته باشد تا با ترکیب اطلاعاتی که به دست آورده است به یک رهبر ارکستر خوب تبدیل شود. همانگونه که نمیتوان از یک مهندس معمار خواست با ارکستر کار کند، به همان ترتیب یک موسیقیدان خوب هم شاید نتواند رهبر ارکستر شود. چون علاوه بر یک موسیقیدان خوب بودن، باید نوعی مدیریت درونی و ذاتی نیز در وجودش باشد.
بنابراین مدیریت هنری هم رشتهای است که هر کسی نباید وارد آن شود. البته برخی مدیران موفق هنری داشتهایم که خودشان نیز هنرمندند و در یک شاخه و دوره خاصی حضور داشتند؛ پس زمانی که این دو خصلت با یکدیگر گره میخورند، نتیجه کار، رضایتبخش و امیدوارکننده خواهد بود. شخص به صرف هنرمندبودن و یا صرفاً مدیربودن، نمیتواند وارد عرصه مدیریت هنری شود و لازم است دارای هر دو جنبهای که به آن اشاره کردیم، باشد.
*برخلاف نظر شما عدهای بر این باورند که هنرمند به دلیل داشتن حساسیت و روحیات ویژه و متفاوتش نمیتواند و نباید وارد حیطه اجرایی و مدیریت شود.
**من هم این قضیه را باور دارم ولی وقتی میگوییم مدیریت هنری، موضوع فرق میکند. یعنی کسی که شم مدیریتی دارد، وقتی مدیر هنری میشود، همانگونه برخورد میکند که یک مدیر باید برخورد کند. به عبارتی، احساسی عمل کردن او تحتالشعاع مدیریتش قرار میگیرد.
اینکه گفته میشود هنرمند نباید مدیر شود، یک بهانه است برای اینکه کار تخصصی را به دست افراد متخصص ندهیم و مثلاً برای رشته موسیقی، یک بازرگان یا شاعر را به عنوان مدیر در نظر بگیریم. بسیاری از هنرمندان هستند که میتوانند مدیران خوبی شوند. ممکن است هنرمند خوبی نباشند ولی هنر را به خوبی میشناسند. چنین چیزی شاید به دلیل اهمیت و جذبهای است که موسیقی دارد؛ چرا که موسیقی واقعاً میتواند در جامعه اثرگذار باشد.
شاید هم به این علت است که مدیریت موسیقی نباید به دست موسیقیدان باشد؛ چون موسیقیدانها به دنبال کیفیتاند ولی مدیران به دنبال انجام کاری که باید به هر جهت صورت پذیرد. در واقع، علت عدم پیشرفت هنر موسیقی نیز همین است.
*شاید بهتر است موسیقیدانها، مدیران اجرایی عرصه هنر و سیاستمداران را متوجه اهمیت و تأثیر هنر در بحث کلان و موسیقی در بحث خرد آن در جامعه امروز ایران کنند.
**متأسفانه هنر در کشور ما آلوده به سیاست شده است و شاید هنر موسیقی بیش از همه چنین است. موسیقیدانها هم علاقه ندارند وارد این حوزه شوند چرا که اصولاً خود را جدا از مسائل سیاسی میدانند. از طرفی کسانی که در رأس امور قرار دارند، معتقدند از آنجا که موسیقیدانها کار سیاسی نمیدانند و وارد جناحهای سیاسی نمیشوند، پس نمیتوانند کارآمد باشند. یعنی زدوبندهای سیاسی، خیلی بیش از آن رشته هنری اهمیت دارد.
* فکر میکنید چرا موسیقیدانها نمیخواهند وارد مقوله سیاست شوند؟
*نمیخواهند، چون فکر میکنند وارد این مقوله شدن، برابر با مرگ هنری آنهاست. یعنی مجبورند وارد عرصهای شوند که هیچ علاقهای به آن ندارند. شاید کسانی موفقترند در این حوزه عمل کنند که افراد سیاسیتریاند یا وابستگی سیاسی شان بیشتر است.
من شخصا معتقدم که باید هنر را از سیاست جدا کرد. هنر، ارتباطی با سیاست ندارد. هنرمند باید بتواند آزادانه کارش را انجام دهد.
*پس عملاً نمیتوانیم انتظار داشته باشیم که هنرمند عرصه موسیقی به کار اجرایی بپردازد؟
**در آینده نزدیک، خیر. تا زمانی که موسیقی آلوده به سیاست است و سیاست بر فعالیتهای موسیقی کشور غلبه دارد، نمیتوان امیدوار بود هنرمندان موسیقی اداره امور موسیقی را به دست گیرند؛ در حالی که میان اهالی موسیقی، میتوان مدیران برجستهای را یافت.
*شما در صحبتهایتان به نقش یک رهبر ارکستر اشاره کردید. از رهبری ارکستر به عنوان یک نمونه مناسب مدیریت هنری چه تعریفی دارید؟
**رهبری ارکستر یکی از بهترین اشکال مدیریت هنری است. شخصی با قابلیتهای هنری بالا و متخصص در رهبری ارکستر، اداره تعدادی حدود نود تا صد نفر را به دست میگیرد و هر جلسه تمرین، میتواند یک کلاس آموزشی برای مدیر باشد. به عبارتی در این کلاس درمییابد که آیا میتواند موفق باشد یا خیر. هر جلسه تمرین برای یک رهبر ارکستر میتواند آخرین جلسه تمرین او باشد؛ چرا که نوازندگان عادتشان بر این است که یک رهبر ارکستر را در اولین جلسه تمرین محک بزنند و ببینند آیا قادر است خطاها را تشخیص دهد، کارش را میداند و میتواند مدیر باشد یا خیر؛ پس چنانچه رهبر ارکستر را با همه قابلیتها دریابند، میپذیرند تا با او کار کنند.
بسیاری از رهبران ارکستر هستند که حتی نتوانستهاند جلسهای را به پایان برسانند؛ در حالی که تمام دروس تخصصی مربوط به این رشته را هم گذراندهاند. پس فقط به صرف گذراندن دوره تخصصی، کسی نمیتواند مدیریت داشته باشد.
منتها چون ما به طور کلی به مدیریت هنری بها ندادهایم، جایی نمیبینیم که هنرمندان برجسته یا فعالان عرصه هنری، حتی برای خودشان هم مدیریت هنری داشته باشند؛ در حالی که یک نوازنده ساده، یک رهبر ارکستر معمولی یا یک خواننده خیلی ابتدایی در همه جای دنیا حتماً یک مدیر هنری (manager) برای خود دارد که تمام امور مربوط به هنرمند را انجام میدهد.
از آنجا که ما به هر حال به لحاظ مدیریت هنری دچار ضعف هستیم و نیز چون فعالیتهای هنری در حدی نبوده که ایجاب کند چنین نیازی برآورده شود، پس هیچ کدام از هنرمندان ما به سمت این موضوع (داشتن مدیر هنری) نرفتهاند و چنین رشتهای در کشورمان پا نگرفته است.
*شما در کانون موسیقیدانان سینمای ایران، هم به عنوان مؤسس و هم نویسنده اساسنامه حضور داشتهاید. از تجربیات مدیریتی هنری در عرصه سینما برایمان بگویید؛ چرا که تجربه متفاوتی در این زمینه محسوب میشود.
**این کانون در اواخر دهه شصت تأسیس شد و من مسئولیت آن را برعهده داشتم. کانون موسیقیدانان سینمای ایران معتبرترین، کارآمدترین و در عین حال پرکارترین صنف خانه سینما بود؛ به طوری که بسیاری از پستهای کلیدی خانه سینما در دست این کانون بود و مرتباً در موارد مختلف مورد مشورت هیأت مدیره خانه سینما قرار میگرفت.
حضور فعال کانون موسیقیدانان در تمام فعالیتهای خانه سینما میتوانست کارساز باشد و نقش اصلی را بازی کند. مثلاً رئیس شورای عالی داوری خانه سینما و مدیر مسئول نشریه سینما از اعضای کانون موسیقیدانان بود. همچنین این کانون، عضو بانک فیلمنامه خانه سینما بود یا در کانون شورای هماهنگی صنوف حضور داشت.
بنابراین در جاهای مختلف میتوانست اثرگذار باشد. در آن موقع، من برای مواردی که ضرورت داشت، میتوانستم به راحتی معاونت سینمایی ارشاد یا معاونت نظارت و ارزشیابی را ببینم و با او طرح مسئله کنم. اینها نشان از فعال و پرتحرک بودن چنین کانونی داشت. پس از آن قرار شد جوانها بیایند و مسئولیت این کانون را برعهده گیرند. در دورهای کمتر از شش ماه این افراد جوان به راحتی اعلام کردند بهتر است کانون موسیقی دانان منحل شود؛ مثل این بود که بنایی بسازید و آن را در اوج نگه دارید و سپس به دست عدهای که هزاران ادعا دارند بسپارید که بگویند چون نمیتوانیم به این کار ادامه دهیم، بهتر است منحل شود.
از طرفی اصولاً عادت مان بر این است که وقتی نهادی حرکت بالارونده دارد و دچار اضمحلال یا سقوط کیفی میشود، اعتمادمان را هم نسبت به آن از دست میدهیم چون کارآیی نیز از بین میرود. من همواره جزء کسانی هستم که معتقدم جوانهای تازه نفس و پر انرژی باید جایگزین شوند و امور را به دست بگیرند؛ اما اینکه جوانی بدون شناخت خود و قابلیتهایش، اجرای برنامهای را به دست بگیرد و فقط ادعا داشته باشد، قابل قبول نیست. شاید هم بهترین حالت این است که در یک لحظه و برههای، مدیریت به او واگذار شود تا خود را محک بزند که در چه جایگاهی قرار دارد. البته لطمهای هم که در این زمان کوتاه وارد میشود، دیگر قابل جبران نیست.
*نکتهای که دیگر دوستان درباره تأثیرات منفی بر یک مدیریت هنری تأکید داشتند، تغییر اصطلاحاً موسمیمدیران هنری در ایران است. نظر شما چیست؟
**همواره ثابت شده است که تغییر مدیریت در بسیاری موارد به انجام امور لطمه زده است؛ به خصوص مدیریتهایی که در فواصل کوتاه تغییر میکنند. طبیعی است مدیری که متخصص هم نیست و زمانی را سپری میکند تا ببیند اصلاً وارد چه عرصهای شده و چه باید بکند، لطماتی به کار وارد میآورد که حاصل خوبی نخواهد داشت. حال در عرصه مدیریت هنری، این مسئله بیشتر خود را نشان میدهد؛ چون هنرمندان به سادگی به مدیران اعتماد نمیکنند بلکه زمانی اعتماد میکنند که او را بشناسند.
بنابراین تا وقتی که هنوز مدیری به خوبی شناخته نشده، اگر فرد دیگری به جای او مدیریت کند، اهالی هنر دچار سردرگمی و ناباوری میشوند. پس نه آن مدیر قادر است کار درستی انجام دهد و نه اهالی هنر، دست به اقدامات اساسی در ارائه کارهایشان میزنند.
*به عنوان آخرین سؤال، چنانچه شما در حوزه تخصصیتان در مقام مدیریت قرار گیرید، روش و شیوه اجراییتان چگونه خواهد بود؟
**اولاً تا زمانی که موسیقی به سیاست آمیخته است، من به هیچ عنوان وارد چنین حوزهای نخواهم شد؛ چون نه آدم سیاسی هستم و نه با سیاسیون مرتبط. پس چون وارد این حوزه نمیشوم، وارد جزئیات آن نیز نمیشوم؛ چرا که یک برنامهریزی را زمانی باید انجام داد که بدانیم قرار است وارد آن حوزه شویم. من نه خیال چنین چیزی را دارم و نه تصورش را میکنم.