*سوم تیر؟
**اگر بخواهم نامی برای سوم تیر بگذارم، آن چرخشگاه گفتمانی می نامم، گفتمان آزادی در دوران آقای خاتمی نمودی از یک چرخش گفتمانی را نشان داد و به سمت گفتمان عدالت چرخید. البته در این رابطه 2 دیدگاه وجود دارد. عدهای معتقدند هم اکنون گفتمان آزادی مقبولیت سابق را ندارد و کاملا کنار رفته است و یکسره گفتمان عدالت در سطوح جامعه مطرح است؛ اما من معتقد هستم ما در وضعیتی هستیم که هر دو گفتمان به طور جدی مطرح هستند؛ اما اولویت فعلا به سمت گفتمان عدالت برگشته است.
در هر حال. در سوم تیر ما وضعیتی از جهاتی مشابه دوم خرداد 76 را شاهد هستیم، یعنی نوعی شگفتی، نوعی اقبال تودهها به فردی که پیش بینی نمی شد و مجموعا به نظر میرسد آن نقص فقدان جامعه حزبی دقیق و ساختارمند هم در دوم خرداد 76 و هم در سوم تیر 84 خودش را نشان داد. یعنی گردشهای سنگین از یک سو به سوی دیگر. در یک جامعه حزبی هیچ وقت تحولات اینقدر غیر قابل پیش بینی نیست. چون احزاب مسیر و جایگاه خود را دارند. ولی چون در جامعه ما هنوز احزاب جایگاه خود را ندارند، همیشه در مقابل اتفاقاتی که به وقوع میپیوندد، تحلیلگران تا حدودی غافلگیر میشوند. چون هیچ شاخصی برای تشخیص وضعیت به صورت جدی ندارند.
نظرسنجیها هم که میتواند عمقیابی اجتماعی کند، خیلی دقیق جواب نمیدهد. مثلا در دوم خرداد 76 تا آخرین لحظات گمان می رفت که آقای ناطق نوری پیروز میدان است؛ اما با یک چرخش عظیم آقای خاتمی پیروز شد. یا در انتخابات ریاست جمهوری اخیر در دور اول گمان بسیاری این بود که ممکن است رقابت آقای هاشمی و آقای قالیباف باشد؛ ولی تغییری جدی رخ داد و ناگهان آقای احمدی نژاد از دور آمد و در ابتدا به آرامی و بعد بسرعت همه را جا گذاشت و توانست به عنوان رئیسجمهور کشور مطرح شود. در واقع سوم تیر جایگاهی است که ما میتوانیم چرخشهای گفتمانی را مطالعه کنیم، اثرات و تغییرات جمعیتشناسی را بر رفتارهای سیاسی مطالعه کنیم و در عین حال متوجه شویم فقدان احزاب ریشهدار در جامعه تا چه حد می تواند باعث چرخشهای 180 درجهای شود که این می تواند آثار منفی برای جامعه در بر داشته باشد.
شما تصور کنید به جای این که تحولات به شکل آرام صورت بگیرد. تحولات ناگهانی اتفاق می افتد. ما مکلف هستیم از طریق احزاب تا حدودی تنشها یا جهشهای سیاسی خودمان را کنترل کنیم. مادر سیاست میتوانیم بالا و پایین رفتن داشته باشیم؛ اما در حالت عادی متاسیون داشته باشیم.
*فکر نمیکنید مردم ایران بیش از اندازه غیر قابل پیش بین اند و بالاخره این تحزبگرایی در کشور ما چه وقت می خواهد حاصل شود تا این جهشها و تنشها را کم کند؟
**اینگونه نیست که فقط ایران چنین وضعیتی داشته باشد شما میبینید در خیلی از انتخابات تحلیلگران تا حدودی غافلگیر میشوند . نمونه آن پیروزی حماس، تا حدودی انتخاب خانم مرکل و حتی پیروزی بوش است. اما این موارد تا قسمتی قابل حدس است، یعنی شما را گیج نمی کند؛ اما این تغییرات در ایران سردرگم کننده است. در خصوص احزاب هم 2 دیدگاه کلی وجود دارد. گروهی اصلا مخالف حزب هستند. کسانی که این نوع تفکر را دنبال میکنند، معتقدند به دلیل زمینههایی که در جامعه ایران وجود دارد، حزب نمیتواند پا بگیرد؛ زیرا لازمه حزب. پرورده شدن آموزش دیدن در یک ساختار و رفتار تیمی است. یعنی این که افراد باید بتواند خودشان را مستحیل در یک تفکر تیمی بدانند . در ایران تفکر تیمی از ابتدا آموزش داده نشده است شما از ابتدا که در دبستان درس را شروع میکنید. به شما یاد میدهند پیروزی شما مال خود شماست و باید سعی کنید دیگران از روی شما تقلب نکنند؛ چرا که اگر کسی تقلب کند، ممکن است نمرهاش 20 و رقیب سختی شود. اصلا به تیم نمره نمیدهند و نمره به فرد داده میشود. همین باعث میشود رقابت بین افراد صورت بگیرد و تیمها شکل نمیگیرند. این ساختار ذهنی اجازه نمیدهد ما کار تیمی انجام دهیم. در ایران موقع تخریب ممکن است همه با هم کار تیمی انجام دهند؛ اما در واقع ساختن، کار تیمی انجام نمیشود. این نوعی دیدگاه است که بنده قضاوت نمیکنم درست است یا غلط. اما دیدگاه دیگری نیز وجود دارد که اعتقاد دارد آدم در هر جامعهای که هست، پرورشپذیر است. اگر به این نتیجه رسیدیم کار تیمی و تشکیلاتی عادت است و جامعه را به پیش میبرد و همافزایی نیروها را دربردارد و میتواند بسیار مثبت تلقی شود، طبیعتا ما این را باید به صورت یک هنجار در جامعه گسترش دهیم. بنده معتقد به کار تشکیلاتی و حزبی هستم، البته واقعیتهایی را که مخالفان کار حزبی و تشکیلاتی در ایران مطرح میکنند، تا حدودی وارد و ایرادهای آنها را جدی میدانم؛ اما ما باید به نحوی به کار تیمی دست پیدا کنیم.
طبیعتا تجربههایی که در غرب وجود دارد، در کار حزبی ممکن است از جهاتی با دیدگاه ما متفاوت باشد. اما به معنی این نیست که ما هر کار تشکیلاتی سازماندهی شده را غیرقابل پذیرش بدانیم. جامعه ما میان این دو دیدگاه همیشه در حال چرخش بوده است. هر کس با حمایت احزاب حمایت میکند؛ ولی وقتی نتایج غیرحزبی میشود، همه به این نتیجه میرسند که احزاب کفایت لازم را ندارند و به دنبال تشویق نوعی پوپولیسم و تودهگرایی میروند.
اما درواقع تودهگرایی جامعه و گریز از کار تیمی باعث بروز چنین وضعیتی شده است و تربیت سیاسیای که دایم در این فضا بوده و به افراد نمره میداده نه به جمع، باعث شده است افراد ضدحزبی و غیرحزبی بار بیایند. شکی وجود ندارد که جامعه سیاسی ایران اگر میخواهد از تنشهای خود کم و نیروهایش را منظمتر و حسابشدهتر پیش ببرد و بتواند نتایج مثبتی را کسب کند، باید به سمت جامعهای برود که احزاب در آن جایگاه روشنتری داشته باشند. البته من در شرایط حاضر با اینکه انتخابات ما حزبی شود، موافق نیستم. وقتی یک حزب جاافتاده وجود ندارد، چطور میتوانید انتخابات را حزبی کنید. گاهی مواقع افراد بالیاقتی هستند که هنوز نیاموختهاند که باید درون احزاب فعالیت کنند. لذا به دلیل انتخابات حزبی مجبور میشویم این افراد را کنار بگذاریم، با اینکه افراد بالیاقتی هستند که میخواهند کار حزبی بکنند؛ اما حزب لایقی را برای فعالیت ندیدند. بنابراین باید یک فاز انتقالی را طی کنیم، یعنی فازی که در آنجا احزاب را کمکم ریشهدار کنیم. از سوی دیگر، مردم فعلا به افرادی رای میدهند تا در یک زمان مناسب، هنگامی که احزاب جایگاه واقعی خود را پیدا کردند، بتوانیم نظام انتخاباتی را حزبی کنیم.
*برگردیم به انتخابات 84 فکر میکنید سوم تیر رای مردم به احمدینژاد بود یا نفی سیاستهای 16 سال گذشته؟
**آقای دکتر احمدینژاد مظهر چه چیزی شد. این را باید در نظر بگیریم. به نظر من، آقای احمدینژاد چند خصلت داشت که میتوانست آرای عمومی را به سمت خود جلب کند. یکی از این خصوصیات این بود که شناخته شده نبود. به نظر میرسد نوعی بیاعتمادی به افراد شناخته شده در سطح افکار عمومی به وجود آمده بود. دوم اینکه تفاوتهایی داشت. تفاوتهایش به معنای برتر بودن نبود، همسطح بودن بود. سیاستمداران ما معمولا تلاش میکنند به شکل سنتی پس از اینکه به قدرت میرسند، خودشان را یک جور موجودات ویژهای که همه چیز را درست درک میکنند، نشان دهند. احمدینژاد این کار را نکرد. به نظر می رسد مردم احساس کردند نباید بیش از این به سیاستمدارانی که ممکن است خودشان را تافته جدا بافته بدانند، امتیاز دهند. مردم سعی کردند هر کسی را که گمان میکردند از خودشان است انتخاب کنند. در عین حال، آقای احمدینژاد به عنوان منتقد و اپوزیسیون دوران مدیریتی قبلی شخصا وارد صحنه شده بود. خیلیها به نتیجه رسیده بودند که آن سیستم مدیریتی بود که ما را به اینجا رساند. در هر صورت، به نظر میرسد بخشی از جامعه به این نتیجه رسیده بود که آقای احمدینژاد ادامه منطقی سیاستهای گذشته نیست و میتواند حداقل راهی غیر از آن را پیش ببرد و حتی خیلیها به این نتیجه رسیدند که آن روش قبلی جواب نمیدهد و آمدند تا این روش را هم امتحان کنند. وزن کسانی که میخواستند امتحان کنند ناگهان بالا رفت و آقای احمدینژاد که رفتارش بیانگر نوع جدید گفتمانی بود که به مرور غالب شد و آن گفتمان عدالت بود و سادهزیستی نماد آن به شمار میرفت، توانست رئیسجمهور شود.
*من پرسشم را در 3 قسمت مطرح میکنم. اول اینکه شما تصور میکنید آقای هاشمی رفسنجانی برای اکتساب قدرت و قدرتطلبی وارد میدان انتخابات شد یا به خاطر ادای دین به انقلاب و نظام و آیا گفتمان آقای هاشمی متناسب با شرایط امروز بود یا خیر و اصلا اینکه چرا ایشان رای نیاورد؟
**من معتقدم آقای هاشمی برای دفاع از دیدگاهی که آن را برای انقلاب مفید می دانست، وارد صحنه شد. ایشان هنوز معتقد بود گفتمان سازندگی میتواند گفتمان مفید و موثری برای جامعه باشد. هاشمی احساس میکرد سطح مدیریتی جامعه با افرادی که نامزد شدند، ممکن است چنان تزلزل پیدا کند که عملا نظام کنترل اجتماعی را از دست بدهد و با لحاظ کردن این شرایط و مسائل در انتخابات آمد را از دست بدهد و با لحاظ کردن این شرایط و مسائل در انتخابات آمد و مطرح شد. در دورانی که بحث آمدن یا نیامدن هاشمی به صحنه انتخابات مطرح بود، نوعی بازسازی چهره برایش صورت گرفت و خیلیها سیاسی، افت پرستیژی را در انتخابات مجلس ششم پیدا کرده بود، جبران کند و از انتخابات ریاست جمهوری کنار رود و ریسک نکند. عقل سیاسی هم چنین حکم میکرد؛ اما به نظر من .هاشمی دغدغههایی داشت و بر مبنای همان دغدغهها وارد صحنه شد.
*اما گفتمان آقای هاشمی؟
**هاشمی گفتمان جدیدی مطرح نکرد. مردم براحتی دریافتند که او دارد گفتمان توسعه را تکرار میکند؛ ولی با اعتماد به نفس کمتری. هاشمی را مردم همیشه فردی با اعتماد به نفس می دیدند. کارهایی که به او ربط داشت یا نداشت را همیشه به ایشان نسبت میدادند و تصور میکردند چهره بسیار موثر و پشت صحنه است. از موضع بسیار بالا برخورد میکند و نیرویی بسیار مستحکم و سیاسی است. من خودم به روشنی دیدم کههاشمی با نوعی تردید وارد صحنه سیاست شد.
به نظر میرسید این ریسک را پذیرفته است؛ ولی در عین حال به دلایلی که خودش بهتر میدانست. با اطمینان خاطر وارد میدان نشد. این باعث شد خودباوری او کاهش یابد. نبود خودباوری حتی در لرزش صدا، نوعی رفتار و حتی و حتی در فیلمهای تبلیغاتی ایشان خود را نشان داد. هیچ کس انتظار نداشتهاشمی وارد صحنه انتخابات شود؛ ولی روی پای خودش اتکا نکند و نوعی تقدیرگرایی را پیشه کند. خانم ایشان در فیلم توصیه میکند که وارد انتخابات نشوند و ایشان میگوید که تکلیف است و باید وارد شوم. میان نامزدهای موجود، وقتی من از منظر گفتمانی و روانی بررسی میکنم، به این نتیجه میرسم که هیچ کدام به اندازه آقای احمدینژاد خودباوری نداشتند. یعنی تکتک نامزدها را در نظر بگیریم، دکتر ولایتی به عنوان یک شخصیت شناخته شده که وضعیت خوبی هم در میان افکار عمومی داشت، نمیتوانست خودباوری بالایی داشته باشد. به دلیل این که حضور خود را مشروط به حضور نداشتن آقای هاشمی کرده بود. لذا اگر خودباوری میداشت، در عرصه عینی که وارد میشدیم، مردم احساس میکردند ایشان به عنوان جایگزین و فرد دوم دارد وارد میشود. نه به عنوان خودش. بنابراین مردم این خودباوری را در ایشان نمیدیدند که بیاید و بخواهد رئیسجمهور شود.
از طرف دیگر، به نظر میرسید در دکتر توکلی تزلزل وجود دارد. یعنی مواضع خود را مطرح میکند؛ اما گویا بیشتر میخواهد زمینهسازی برای دیگران باشد. دکتر لاریجانی که پیشوانه شورای هماهنگی را نیز به انتخابات آورده بود.
به طور روشن درباره حضور داشتن یا نداشتن در اگر تصمیم برای اجماع گرفتید، من حاضرم کنار بروم و تزلزل کاملا در ایشان مشخص بود. به نظر میرسید آقای محسن رضایی و دیگران هم احساس میکردند اصلا رای نخواهد آورند و این تا حدودی روحیهشان را تضعیف کرده بود.