شکلگیری مفهوم روشنفکر (intellectual) در ادبیات اجتماعی ایران به سالهای پیش از انقلاب مشروطه بازمیگردد. غرب، به مثابه یک گفتمان جدید و در قالب اندیشههای و رهیافتی متفاوت در برابر متفکران ایرانی قرار گرفت و به این ترتیب برای نخستین بار مفهوم «دیگری بزرگ (gran dother)» در نزد ایرانیان شکل گرفت.
پذیرش بیچون و چرای غرب، طرد و رد بیچون چرای غرب، بازگشت به سنت و هویت اصیل ایرانی، پذیرفتن نکات مثبت اندیشه غربی و طرد نکات منفی آن و... همگی واکنشهای مختلف نسلهای روشنفکری ایران در برابر پدیده غرب بود.
پرسشهای سنت و تجدد، کیستی ما و... از جمله پرسشهایی بود که در طول یک سده گذشته ذهن روشنفکران را به خود مشغول داشت. شرایط سیاسی و اجتماعی ایران که زمینهساز گرایش عمومی به آزادی، حکومت قانون وعدالت شده بود در دورههای مختلف قرن اخیر، روشنفکران را به بینش و کنش خاصی هدایت کرد.
به عنوان مثال نسل دوم روشنفکران ایرانی همچون ذکاءالملک فروغی، سیدفخرالدین شادمان، سعید نفیسی و ...، زاده شرایط سیاسی ـ اجتماعی دوره حکومت پهلوی اول بودند؛ لذا مفاهیمی که رضاخان در ادبیات و هنر طالب آن بود، حضور شکل خاصی از روشنفکری را طلب میکرد.
نسل دوم، «خود» (self) تاریخی اش را در ایران قبل از اسلام جستجو میکرد؛ حال آن که از دهه 40 به بعد شرایط برای نسلی مهیا شد که با خود «هویتگرایی بومی» آوردند. در اینجا روشنفکران، «دیگری» را به مثابه استبداد و امپریالیسم میدیدند که به یاری عناصر به اصطلاح خود فروخته «پیرامونی» در جهت اغراض سرمایه داری جهانی عمل میکند. این نسل به همان اندازه که گرایشهای مذهبی و رادیکال داشت، تمایلات و تفکرات چپ را نیز با خود یدک میکشید.
به طور کلی تمایل به اندیشههای مارکسیستی و کمونیستی، بخش عمدهای از تاریخ روشنفکری ایران را رقم میزند که نمونه مشخص چنین جریاناتی، شکلگیری و گسترش حزب توده پس از شهریور 1320 است. بسیاری از روشنفکران در طول دهه 20 و 30 به طور مستقیم یا غیرمستقسم با حزب توده در ارتباط بوده و از آبشخور اندیشههای کمونیستی ـ لنینیستی بهره میگرفتند. روشنفکران نسل دوم و سوم در مواجهه با غرب یا بر دیدگاههای ضد استعماری و ضد امپریالیستی چپ تکیه میکردند، یا به باورهای ناسیونالیستی و قوم محورانه بومیگرایانه ایمان میآورند؛ به عنوان مثال روشنفکرانی همچون «شادمان» که گذرا جامعه ایران از سنت به مدرنیته را با نگاهی حسرت باور و اندوهناک پی میگرفتند، راه برونرفت از این «بزرگترین بحران تاریخ ایران» را در بازگشت به تمدن عظیم ایران و زبان شکوهمند فارسی میدیدند؛ چنان که شادمان مینویسد: «کار رویارویی با فرهنگ و تجدد را تنها میتوانیم به عهده کسی بگذاریم که چشم و گوش و دلش را از ایران و زبان ایران و مهر ایران و ار هر آن چیزی که در تاریخ 2500 ساله ما به این ملت پاینده ایران وابستگی داشته است چنان که شاید و باید پر کنیم و ایرانی ایران شناس فارسیدان هوشمند معتمد را به جانب کارگاه پر نقش و نگار تمدن فرهنگی بفرستیم».
گرایش به آشتی دادن عقل و دین و تلاش برای به ظهور رساندن یک گفتمان دینی و روشنفکری و سپس ساختن سنتزی از این دیالکتیک جهت مقابله با غرب، راه دیگری بود که نسل روشنفکری دهههای 50 و 60 را شدیدا به خود مشغول داشت. بروز انقلاب سال 57 و شکلگیری حکومت اسلامی و به تبع آن تقویت سطوح دینی و ایدئولوژیک جامعه، در انتخاب نسل جدید روشنفکری ایران تاثیر بسزا داشت؛ چنانکه برخی از مطرحترین و روشنفکران دین محور امروز، در سالهای اولیه پیروزی انقلاب و حتی سالهای پیش از آن به عنوان ایدئولوگ و نظریهپرداز، از ساختار نظری انقلاب، حمایت تئوریک میکردند. این روشنفکران در واقع سازنده ضلع سوم مثلث غربستیزی در ایران معاصر بودهاند؛ مثلثی که با غربزدگی آلاحمد صورتی رسمی به خود گرفت و پس از گذر از جریانهای گوناگون سیاسی، اجتماعی و معرفتی، سرانجام در قالب گفتمان روشنفکری دینی کامل شد.
بروس روبین در مقاله «بیمسئولیتی سیاسی روشنفکران» مینویسد: «ایدئولوژیهای سیاسی همچون کمونیسم برای خود نوعی رسالت مسیحایی و به اصطلاح «منجیانه» قائلند. رسالت کمونیستی این است که فرد، خود را تالی و جایگزین سنت بزرگ بداند. او در شعار وحدت یا خود هویتی انسان، در رد وساطت عقلی یا نهادی و نیز دیدگاه تلویحیاش از رستاخیز هزارهای انسان که بیهیچ تلاشی و تنها با دگرگونی در ماهیت اشیا از طریق عمل قهرمانانه به پاداش رسیده است، نگرشی جهانی دارد».
اعتقاد به آرمان برتر اجتماعی و باور به تصویری از روشنفکر به عنوان یک فرد انقلابی که رسالت عظیم هدایت تودهها به سوی نیکی و عدالت را برعهده دارد، کمابیش در پیشفرض تمامی نسلهای روشنفکری ایران وجود داشته است. همانطور که اشاره شد، گسترش کمونیسم در سالهای پس از جنگ جهانی دوم و تقسیم جهانی به دو بلوک شرق و غرب، روشنفکران ایرانی را نیز تحت تاثیر قرار داد. تعداد زیادی از روشنفکران با تاسی از الگوهای جهانی چپ روشنفکری همچون سارتر، گوندر فرانک، سمیر امین و ... خود را با آرمانهای این مکتب درگیر کردند و این خود، ایجاد کننده فاصلهای میان اندیشه انتقادی روشنفکری و کنش صرف سیاسی شد. طبعا چنین گرایشی با سلب روحیه آزاداندیشی از روشنفکران، آنها را تبدیل به ایدئولوگهای رسمی و غیررسمی مارکسیسم و کمونیسم داخلی میکرد؛ این در حالی بود که وقایع ورویدادهای جهانی، شکست انگارههای این مکتب را روزبهروز بیشتر نمایان میکرد تا سرانجام با فروپاشی شوروی به عنوان بزرگترین پایگاه کمونیسم، آخرین بقایای ایمان به جامعه بیطبقه فرو ریخت.
همچنین زمانی که از ایدئولوژی سخن به میان میآید، ایمان به برخی مفروضات نیز به دنبال آن خواهد آمد. روشنفکران که پذیرفته بودند در جایگاه یک ایدئولوگ قرار بگیرند همواره و در هر زمینه مفروضاتی را ارائه داده و از آن مفروضات به استنتاجهایی میرسیدند؛ مثلا از دید روشنفکران چپ، امپریالیسم و بورژوازی همواره محکوم و مغضوب و در مقابل، طبقه کارگر یا پرولتاریا همواره پیروز بود. همین منظر ایدئولوژیک در سکانی که به ایدههای لیبرال دموکراسی یا بومیگرایی و ... باور داشتند نیز به چشم میخورد. این دیدگاه سیاه و سفید دائما در فاصله میان بد و خوب مطلق و خیر و شر مطلق در نوسان بود و طبیعی است که چنین منظری جایی برای تحلیل انتقادی باقی نمیگذارد.
نکته دیگری که در این زمینه قابل تامل است، عدم علاقه روشنفکران به مطالعه و تعمیق در بنیانهای معرفتی غرب است. از میان روشنفکران ایرانی، تنها به تعداد انگشتان دست علاقهمند به فلسفه و معرفت غربی یافت میشود. با آنکه غرب و ماهیت آن مورد توجه قریب هب اتفاق روشنفکران ما بوده است، کمتر کسی با تکیه بر یک روس عقلانی و مبتنی بر چارچوبهای مستحکم نظری به تحلیل آن پرداخت. نکته پایانی که درباره روشنفکری ایرانی باید به آن اشاره داشت عمق فاصلهای است که روشنفکران از یکدیگر دارند و عدم علاقه آنان به تایید و حمایت یکدیگر. رابطه روشنفکران ایران با یکدیگر اغلب بر پایه نفی دیگری استوار بوده و این خود حاکی از همان نگاه غیرانتقادی و مبتنی بر احساس است که در نسل روشنفکری ایران نمونههای فراوانی از خود به یادگار گذاشته است. اگر چه این روشنفکران در تاملات و موضع گیریهای شان تفاوت چندانی با یکدیگر نداشتهاند، با این حال هیچ یک حاضر به پذیرش دیگری و به رسمی ت شناختن صدای دیگری نبوده است. نقل سخن آلاحمد درباره روشنفکران هم دورهاش میتواند به خوبی این وجه از روشنفکری ایرانی را نشان دهد:
«و تا آنجا که صاحب این قلم میبیند این حضرات «منتسکیو»های وطنی (!) هر کدام از یک سو بام افتادند... همه... بفهمی بفهمی احساس میکردند که احساس اجتماع و سنت کهن ما در قبال حمله جبری ماشین و تکنولوژی تاب مقاومت ندارد و نیز همه به این بیراهه افتادند که پس از اخذ تمدن فرهنگی بدون تصرف ایرانی. اما گذشته از این نسخه نامجرب کلی، هر کدام جستجوی علاج درد به راهی دیگر رفتند، یکی زیر دیگ پهلوی سفارت را آتش کرد، دیگری به تقلید از غرب گمان کرد باید «لوتر» بازی درآورد و با یک «رفورم» مذهبی به سنت کهن، جان تازه دمید و سومی دعوت به وحدت اسلامی کرد در زمانی که قتل عام ارمنیان و کردها کوس رسوایی عثمانی را بر سر بازار دنیا کوفته بود». در مجموع به نظر میرسد آنچه بیش از همه به جریان روشنفکری ایران آسیب وارد ساخته و فقدان آن اساس حیات روشنفکری ما را به خطر انداخته نبود اخلاق روشنفکری است. در این جا منظور، معنای عام اخلاق است که تفکر، رفتار و واکنشهای روشنفکران را در بر میگیرد.