جناب آقای مصباح در آخرین جلسه درس «نهایه» که در مدرسه فرمودهاند، با دوستان گفتوگویی داشتهاند. این گفتوگو پیرامون نقدی بوده که ایشان بر نوشتههای مرحوم دکتر علی شریعتی داشتهاند. ایشان سه نقد اساسی را که مربوط به سه بحث بنیادی و از بحثهای اسلام و شیعی است – یعنی بحث مربوط به خاتمیت و وحی و نقش انبیا، بحث مربوط به امامت، و بحث مربوط به معاد – مطرح کردهاند. قسمتهایی از کتاب ایشان را نقل کردهاند که به نظر ایشان در این قسمتها دکتر شریعتی در این سه زمینه مطلبی را گفته که در دو بخش وحی و خاتمیت و معاد برخلاف اصول مسلم اسلام است. و در بخش امامت برخلاف اصول مسلم تشیع.
ایشان از دوستان خواسته ند که در این زمینه مطالعه و تحقیق و بررسی کنند و اگر مطلب را چنان یافتند، در روشن کردن بطلان افکار شریعتی با ایشان هم آواز باشند و وظیفهای را که از نظر دینی و الهی برعهده دارند بگذارند؛ و اگر او را در خطا یافتند ایشان را نسبت به این مسائل آشنا کنند تا از دنبال کردن بحثها خودداری کنند. چون خود ایشان هم ـ بر طبق آنچه از نوار گوش کردهام ـ اظهار کردهاند که بدون شک بحثهایشان ضایعات و خساراتی به همراه دارد.
خوب، تا آنجا که این بحث مربوط به استادی عزیز و شاگردانی عزیز در مدرسه بود، چه بسا وظیفه مهمی متوجه افراد دیگر، از جمله بنده، نمیشد. ولی برخی از دوستان به دنباله این مطلب که ایشان در درس القا فرمودهاند به من مراجعه کردند که فلانی، جناب آقای مصباح چنین مطالبی را گفتهاند؛ مساله چیست؟ مطلب چیست؟
در حقیقت این دوستان میخواستند نظر من را به عنوان فرد در این زمینه بدانند. به دوستان عرض شد که بررسی این مسائل یک مساله سرپایی نیست که همان جا از من سوال میکنند که در یکی دو دقیقه بگو مطلب چیست. و مسالهای هم نیست که من بخواهم به فردفرد پاسخ بدهم. چه بهتر که در فرصتی مناسب بتوانم با جمع دوستان در اینباره سخن بگویم تا اگر مطلبی به ذهنم میرسد برای همگان گفته باشم.
خوب، در حقیقت کار این دوستان ما درست منطبق است با آنچه آقای مصباح از آنها خواستهاند ـ چون ایشان خواسته بودند که رفقا بررسی و تحقیق کنند. خوب، یکی از طرق بررسی و تحقیق مراجعه به صاحبنظران است، که اگر بنده هم در شمار صاحبنظران به شمار بیایم مراجعه به من هم در این ردیف قرار میگیرد. بنابراین، آنچه دوستان کردهاند درست همان است که آقای مصباح خواستهاند، و آنچه من اکنون انجام میدهم ـ یعنی عمل به عهد و وعدهای که در قم داده بودم و گفتم انشاءا... اگر توفیق سفر مشهد را داشتم در جمع دوستان شرکت میکنم و در یکی از دیدارها با آنها این مسائل را مطرح خواهم کرد ـ درست در جهت خواسته دوست عزیز و دانشمند ارجمندمان جناب آقای مصباح است. من به سهم خودم خوشحال هستم که تبادلنظری آرام، بیجنجال، سازنده و روشنگر میان همه کسانی که در مدرسه هستند، چه به صورت محصل، چه به صورت استاد، چه به صورت مسوولان مدرسه، در زمینه مسائل گوناگون وجود داشته باشد؛ چون یکی از اساسیترین بخشهای تعلیمی و تربیتی در همه جای دنیا، به ویژه در موسساتی که بخواهد با روح اسلام اداره شود، همین تبادلنظر منطقی روشنگرِ سازندهی بیجنجال است.
در حقیقت آنچه امروز با شما در میان مینهم عمل کردن به یکی دیگر از اصولی است که همیشه با شما در میان میگذاشتم: خو بگیرید به اینکه آرام، منطقی و روشن سخن بگویید. منظورم از آرام سخن گفتن این است که انسان همیشه مواظب حق باشد و حرف بزند؛ یعنی با تقوا سخن بگوید. منظورم از آرام سخن گفتن، سخن گفتن در شکل و شمایل و خصلت متقیان، خداترسان، حقپرستان و کسانی است که همواره در هر کلمه و در هر رفتار، و حتی در هر ژست، مراقب این هستند که مبادا حق آسیب ببیند ـ حق که آسیب نمیبیند؛ مبادا اینها از حق تخطی کنند.
امیدوارم در این گفتوگوی امروزمان، چه در آن بخش که من سخنانی میگویم و چه در بخشی که شما سوالاتی را مطرح خواهید کرد، این توفیق را داشته باشیم که از این نظر رفتاری نمونه از خود نشان دهیم.
عرایض من در دو بخش است. یک بخش درباره سه سوال مطرح شده و یک بخش درباره برداشتی که از مرحوم دکتر شریعتی دارم.
اما بخش اول (یعنی سه سوالی که مطرح شده):
سوال اول سوالی است که ایشان درباره خاتمیت و وحی نقل کردهاند من مطلب را بر طبق آنچه یادداشت شده میخوانم
« اسلامشناسی» چاپ مشهد، صفحه 69
«خاتمیت میخواهد بگوید انسانها تاکنون احتیاج داشتهاند برای زندگی خودشان از ماورای تعقل و هدایت بشریشان هدایت شوند».
گویا در نوار [درس آقای مصباح] «اندیشه بشریشان» یا یک چنین چیزی بود.
«حالا در این زمان، در قرن هفتم میلادی، بعد از آمدن تمدن یونان، تمدن روم، تمدن اسلام، قرآن، انجیل و تورات تربیت مذهبی انسان تا حدی که لازم بود انجام پذیرفته است. از این پس انسان بر اساس این طرز تربیتش قادر است که بدون وحی و بدون نبوت جدیدی، خود روی پای خودش به زندگی ادامه بدهد و آن را کامل کند. بنابراین دیگر نبوت ختم است، خودتان راه بیفتید».
صفحه 70 سطر 6
«پیغمبر اسلام(ص) میگوید که از حالا به بعد تربیت شدهاید و شعورت تا حدی که بتواند صلح و سازش و سعادت و تکامل و آسایش برقرار کند رسیده است. تو میتوانی و میفهمی؛ یعنی اندیشهات به مرحلهای از تکامل رسیده که احتیاج ندارد باز هم وحی دست تو را بگیرد و پا به پا ببرد. از این پس عقل جای وحی را میگیرد ـ البته عقلی که با وحی در طول قرون پیش تربیت یافته و بالغ شده است».
این دو نقل از متن «اسلامشناسی» است که شاید مختصر تفاوتی با اصل عبارت داشته باشد که البته مهم نیست.
این نقد و بررسی نوشته کیست؟ نوشته شماست یا دیکته ایشان است؟
از ایشان است.
بله. خط خود ایشان است.
«از این دو فقره به خوبی روشن است که نویسنده بشر را به صورت طفلی تصور کرده که میخواهد راه بیافتد، ولی قدرت راه رفتن روی پای خودش را ندارد. تمدن یونان و روم و اسلام هر یک به نوبه خو لهلهوار دست او را گرفته و پا به پا بردهاند، تا قرن هفتم میلادی که بالغ و از این لهلهها بینیاز شد و قدرت یافت که روی پای خودش راه رود. از این پس به او گفته شد تو میتوانی و میفهمی و دیگر احتیاج به وحی نداری. از این پس عقل جای وحی را میگیرد.
اساسا باید توجه داشت که اصیلترین جهت نیاز به وحی که رکن برهان نبوت را تشکیل میدهد این است که عقل با همه تکاملش کافی نیست که راه دقیق سعادت دنیا و آخرت را نشان بدهد. اگر تمدن روم و یونان و سایر تمدنها و فرهنگها و ایدئولوژیهای بشری میتوانست این نیاز را برطرف کند، دلیلی بر لزوم نبوت وجود نمیداشت. اکنون در قرن بیستم ـ و نه در قرن هفتم ـ هنوز بشر قادر نیست با عقل تکامل یافته و تربیت شده ش طرح و برنامهای برای زندگی خود ترسیم و تعیین نماید که سعادت ابدی او را تضمین نماید. و سر خاتمیت اسلام، بقای این آیین جاودانی در میان بشر است که به کمک آن میتواند راه صحیح سعادت ابدی را تشخیص دهد، نه کامل شدن عقل و رسیدن اندیشه به حدی که بتواند صلح و سازش برقرار کند. و اگر این است، که دیدیم بشر بعد از قرن هفتم میلادی چقدر بهتر از قرنهای قبل از آن صلح و سازش برقرار کرد!
نویسنده تصور کرده که دستگاه نبوت دستگاهی است که بشر در بعضی از دورههای تکاملیاش در کنار تمدنهای یونان و روم به آن نیاز داشته و اکنون دیگر دورانش سپری شده و جای خود را به عقل داده است. و نتیجه طبیعی چنین طرز تفکری این است که بشر از این پس که دوران جدید تکامل خود – دوران بینیازی از وحی ـ را میگذراند، میتواند با عقل خود برای زندگیاش برنامهریزی کند و حتی قوانین اسلام را لغو و نسخ نماید. البته به این نتیجه تصریح نکرده، ولی حتی در همین کتاب اسلام شناسی شواهدی بر توجه به آن و پذیرفتنش وجود دارد.
از جمله در صفحه 508 درباره تعدد زوجات مینویسد:
«بیشک وجدان عصر ما از چنین اهانت زشتی نسبت به زن جریحه دار میگردد؛ اما در گذشته، و به خصوص در جامعههای ابتدایی، این اصل بسیاری از زنان محروم و بیسرپرست امکان آن را میداده است که آینده خویش را در پناه مردی نجات دهد».
همچنین در صفحه 530 مینویسد:
«و تعدد زوجات را در گذشته، و آن هم در یک جامعه قبایلی و بدوی یا پدرسالاری که هنوز تا مرحله بورژوازی و مدنیت پیچیده اجتماع شهری و خانواده تک همسری فاصله بسیار دارد با دید حاد؛ و آن هم به گونهای که گویا در جامعه متمدن اروپا میگذرد بررسی کنیم، بیشک آن را مطرود خواهیم دانست».
این دو صفحهای است که ایشان، بر طبق گفته آقای رازینی، خودشان مرقوم فرمودهاند. مطالبی نیز که در نوار بود با مقداری اضافات در همین حدود بود.
خوب، سوال دوستان این است که آیا برداشت و نظر من در این زمینه چیست؟ در زمینه اصل مطلب و در زمینه ذیل مطلب.
دقت کنید: 1- انبیا برای بشر نقشهای گوناگون دارند. هر پیغمبر یک نقشش برای بشر این است که هدایت الهی و تعالیم الهی را که برای هدایت بشر لازم و مفید است در اختیار او مینهد و به او میرساند ـ بلاغ و تبلیغ «و ما علی الرسول الا البلاغ المبین». این یک نقش نقش رساندن تعالیم خداوند و پیامهای الهی به خلق؛
2- پیغمبران، نذیر و بشیرند؛ تکاندهنده قوم یا جامعهای هستند که در آن جامعه یا برای آن جامعه مبعوث شدهاند.
آنان جنبش آفرینند؛ تکاندهندهاند؛ پردههای غفلت را پاره میکنند؛ خوابزدگان را بیدار میکنند. این نقشی دیگر است. درست که این نقش با آن نقش اول همراه است، اما خودش یک نقش مستقل است؛
3- انبیا مربی هستند، الگو هستند، دیدار آنها، برخورد با آنها، مشاهده رفتار آنها، شهود ایمان آنها، سازنده است. این غیر از مساله بشیر و نذیر است، این مساله جاذبه است. این مغناطیس نیرومند است، کشش است. آنها کشش دارند. آنها میتوانند انسانهایی را که هنوز نیروی خود جنبی و خود حرکتی در آنها به حد کفایت نرسیده، به دنبال خود بکشند. این نقش دیگری است.
این نقشها را عموم انبیا دارند. علاوه بر این، به نقشهای اختصاصی برخی از انبیا میرسیم.
4- انبیا آورنده شریعتاند: احکام الهی. بخش اول، تعالیم عمومی بود. ممکن بود یک نبی شریعت جدیدی نیاورد ـ مثل بسیاری از انبیای گذشته که دارای شرع جدید نیستند. آنها نبیاند؛ پیام خدا را میآورند؛ نذیرند، بشیرند، حرکت آفریناند؛ جذبکنندهاند، اما شریعت تازه و قانون تازه نیاوردند. برخلاف برخی که آورنده قانون جدید بوده، قوانین تازهای برحسب مقتضیات تازه در نظام الهی آوردند.
5- انبیا ممکن است امام و رهبر سیاسی و زمامدار امت باشند؛ یعنی حرکتها را از شکل حرکت افراد به صورت یک حرکت اجتماعی، یک طوفان تکاندهنده جامعهها در بیاورند و جامعه نمونه بسازند ـ نه تنها فرد نمونه و افراد نمونه، که جامعه نمونه بسازند. این نقش دیگری است. این نقش پنجم است ـ و همه انبیا امام نیستند. حتی همه ی انبیای مشرع نیز معلوم نیست امام باشند. نمیگوییم آنان امام نبودهاند؛ میگوییم برای ما ثابت نیست که نقش امامت داشته باشند. بنابراین، ملاحظه میکنید که انبیا دارای نقشهای گوناگون هستند. حالا، با آمدن قرآن و با آمدن نبی اکرم و پیغمبر اسلام ـ صلوات ا... و سلامه علیه ـ میگوییم ختم شده است. چه چیز ختم شده؟ کدام یک از این نقشها ختم شده و چگونه ختم شده؟
1- گرفتن پیام الهی برای خلق و رساندن آن به خلق پایان یافته: ختم نبوت؛ ختم رسالت. یعنی دیگر بعد از پیغمبر اسلام کسی نیست که وحی خدا را بگیرد و به مردم ابلاغ کند.
باید بگویم روایات فراوانی که در کتب شیعه آمده این مساله را با پیغمبر پایان یافته اعلام نمیکند؛ برای اینکه میگوید امام نیز وحی میگیرد؛ علمش را در شکل وحی از جانب خدا میگیرد. و این روایات بسی فراوان است ـ به خصوص در «بصائرالدرجات» منسوب به محمد بن حسن صفار قمی. بخشی از آنها در کافی نیز آمده است. البته این موضوع جای بحث دارد که آیا واقعا این مساله با ختم نبوت سازگار است یا سازگار نیست. البته این بحث تازه نیست. این بحث از دیر زمان در میان دانشمندان و متفکران اسلامی مطرح بوده و هنوز هم مطرح است.
در این زمینه ما در این تحقیقاتی که در دست داریم به مناسبت بحثمان پیرامون وحی ـ و نه بحث پیرامون امام ـ کار فراوانی صورت دادهایم. در این زمینه کارهای فراوانی شده است که هنوز ادامه دارد تا ببینیم به چه نتیجه نهایی میرسیم. ولی به هر حال مساله است و جای بحث است.
2- پیغمبر نذیر و بشیر است. آیا انذار و تبشیر با پیغمبر پایان مییابد؟ انذار و تبشیری که مستمر به مقام نبوت باشد و در حد مقام نبوت یک بحث است؛ ولی اصل انذار و تبشیر این طور نیست.
فلو لا نفر مِن کلِ فِرقه مِنهم طائِفة لِیتفقهوا فی الدین و لِینذِروا قومهم اِذا رجعوا اِلیهِم لعلهم یحذرون.
ترجمه: و اما چرا از هر فرقه از آنان گروهی رهسپار نشوند که دین پژوهی کنند و چون به نزد قومشان بازگشتند ایشان را هشدار دهند تا پروا پیشه کنند؟
همه کس عهدهدار انذار و تبشیر است. همه کس.
3- پیامبر جاذبه دارد؛ مغناطیس است. الگویی است که ایمان او و عمل او و رفتار او و تقوای او کشش میآفریند. آیا این امر به پیغمبر پایان یافته؟ قطعا نه.
هر مسلمانی، به خصوص مسلمانی که خود را به عنوان کسی در نقش درجهای از درجات هدایت و رهبری قرار میدهد ـ همه شما این وظیفه را دارید که دارای این کشش باشید و واقعا برخورد با شما دلها را به سوی خدا و راه خدا جذب کند. غیر از این است؟ بدون شک، یکی از مهمترین مسائل مربوط به امامت از نظر شیعه همین نقش امام است.
4- مساله دیگر، نقش مشرع بودن پیغمبر است. پیغمبر مشرع است. آورنده شریعت جدید و همچنین آورنده کتاب جدید است. مسلماً این نقش با پیغمبر اکرم ـ صلواتا... و سلامه علیه ـ خاتمه یافته است. بعد از پیغمبر اسلام دیگر کسی آورنده شریعت جدید و آورنده کتاب آسمانی نیست. این، آن نقش مسلمیاست که در خاتمیت باید مورد توجه قرار بگیرد. امام است، رهبر است، کارگردان امور امت است، زمامدار امت است، اجراکننده نظام اسلام است. بدون شک با وفات پیغمبر اسلام این نقش پایان نیافته و این یکی از اصولیترین نقشهایی است که در بحث امامت باید به آن توجه بشود. این تقشی است که همه مسلمین، اعم از شیعه و سنی، بر آن متفقاند که با رحلت پیغمبر ـ صلواتا... و سلامه علیه – پایان نپذیرفته و معنی ندارد که پایان پذیرفته باشد.
غیر از این پنج نقشی که اسم بردم و توضیح دادم، پیغمبران در طول تاریخ، یک خاصیت، یک ویژگی داشتهاند که این ویژگی در همه این نقشهایی که برشمردم کم و بیش تاثیر میداشت و آن این بود که پیغمبران به دلیل اینکه با خود نشانههای پیامبری (آیات) همراه داشتند، میتوانستند در کسانی که قدرت اندیشه و قدرت تحلیل ایشان در حد نصاب هم نبود این معرفت و ایمان را سهلتر و آسان تر بیافرینند که بپذیرند این پیغمبر خدا و رهبر الهی است. این همان است که ما به آن معجزات میگوییم. یعنی پیغمبران نشانههای ویژه داشتند که این نشانههای ویژه کار شناخت رهبر را برای مردم تا حدودی آسانتر میکرد. نمیگوییم برای همه؛ چون میدانیم که روی همین نشانهها هم بگو مگو داشتهاند؛ اما [این نشانهها کار را] آسانتر میکرد؛ یعنی پیغمبر یک پشتوانه اختصاصی برای رهبری خود داشت. آیا این نقش، یعنی نقش برخورداری از داشتن نشانههای اختصاصی برای قبولاندن رهبری خویشتن به مردم، با پیغمبر اکرم پذیرفته است یا نه؟ در اینجا شیعهای که معتقد باشد ائمه نیز دارای معجزاتی هستند و نشانههایی از این قبیل دارند که با کمک آن نشانهها امامت خود را برای مردم روشن میکنند، میگوید این نقش در ائمه نیز ادامه داشته است. و کسانی که یا شیعه باشند و برای امام قائل به معجزه نباشند (معجزاتی از این قبیل؛ یعنی معجزهای که بخواهد دلیل امامت او باشد) یا شیعه نباشند، طبعاً معتقدند که این نقش نیز با پیغمبر اسلام ـ صلواتا... و سلامه علیه – پایان پذیرفته است. مساله دیگری که در اینجا باید به آن اشاره کنم مسالهای است که در حوزه ولایت تکوینی وارد میشود. کلیه مسائلی که در حوزه ولایت تکوینی مطرح میشود از بحث امروز ما خود به خود خارج است. برای اینکه ارتباطی با سوالی که مطرح شده ندارد. آن یک بحث و مطلب دیگری است؛ مرزهایی دیگر و آهنگی دیگر دارد. من همواره در مورد این مساله گفتهام، بزرگترین خطا را طرح آن در محافل و مجامع عمومی میدانم؛ برای اینکه بدون شک این مساله آن قدر ظریف است و ظرافت دارد که انسان را در مرز میان ایمان و کفر قرار میدهد، و خود ائمه ما ـ سلاما... علیهم اجمعین – مکرر توصیه کردهاند که اینگونه مسائل برای عموم قابل طرح نیست و در روایات، طرح مسائلی از این قبیل را برای عموم منع کردهاند: برای اینکه سخت در معرض این مساله است. اینکه میبینید همواره، هر وقت این مساله مطرح شده، جنجالهای بیفرجام یا بدفرجام به وجود آورده، ناشی از همین خصلت ذاتی این مساله است. به همین دلیل است که من در تمام بحثها، همیشه، هر کس این سوال، را کرده، گفتهام آقا، این مساله برای آقا و امثال آقا اصلاً قابل مطرح کردن نیست؛ تو از امامت امام و نبوت نبی در آن شأن مسلمِ روشنِ قابلِ فهمش چه نتیجه بردی و چه عمل کردی و به کجا رسیدی که حالا میخواهی وارد این نقش بشوی؟ نقشی که میترسم اگر اشتباه بفهمی در گودال شرک بیفتی. و به هر حال، به جای اینکه برای تو عامل مسوولیتآفرین و بیدارکننده باشد، عامل غفلتزا باشد و دلخوشکننده و دلگرمکننده بیجا و کاذب.
این است که اجازه دهید این مسائل را کنار بگذاریم. بنده نه فقط در اینجا، بلکه هیچ وقت به این قبیل سوالات دوستان و غیردوستان پاسخی نخواهم داد. این مساله اگر قابل بحث است در میان جمع رفقایی قابل بحث است که از نظر بلوغ علمی و بلوغ فکری، به خصوص در مباحث فلسفه متعالیه و حکمت متعالیه از یکسو، و مباحث کتاب و سنت از سوی دیگر، به حدی رسیده باشند که [بتوانند از عهده بحث برآیند.] رسیدگی به این نوع مسائل پیچیده چه وقت جزو واجبات اولیه و نخستین یک مسلمان بوده که ما حالا خودمان را موظف به طرح آنها بدانیم؟!
به همین دلیل است که ما الان باید به سراغ آن مسائل روشن و همه کس فهمی برویم که میتواند تکلیف یک انسان مسوول و راه یک انسان متعهد مسوول را روشن بکند ـ و این در قلمرو همین مسائلی بود که عرض شد.
یک مساله دیگر هم در مورد نقش وحی و انبیا در دورانی که بودهاند مطرح است. آن مساله این است که وحی برای انبیا، کمک و منبع شناخت و معرفتی بود که از آنها و پیروان و امم آنها در مسائل جاری دستگیری میکرد. یعنی وحی برای پیغمبر نه تنها آورنده تعالیم کلی و اساسی بود، و نه تنها آورنده شناخت نسبت به نظامات و قوانین و شریعت بود، بلکه برای پیغمبر، و به وسیله و از طریق پیغمبر برای امت، گرهگشای قسمتی از مشکلات بود.
شما این مساله را در خود قرآن میبینید. وحیهایی در مورد مسائل خاص بر پیغمبر آمده است. یعنی در مواردی که رهبران دیگر صرفاً باید به کمک تدبیر و اندیشه و اینگونه چیزها راه صحیح را بشناسند، میبینید به پیغمبر وحی شده است که از این راه برو. وحی کار رهبری امت را در مسائل بغرنج آسان میکرده است، بنابراین، مقداری از نیازهای شناختی مردم در مسائل جاری نیز از طریق وحی تامین میشده است.
در سیره پیغمبر اکرم مکرر میبینید که بر پیغمبر ـ حتی درباره فلان جاسوس بر او وحی شد که این زن جاسوس است؛ بفرست آن نامه مخفی شده در گیسوان او را از لای گیسوانش در بیاورند. یا فلان کس عازم کشتن و قتل توست؛ بفرست او را جلوتر نابود کنند. و امثال اینها. یعنی دستگیری وحی در زمینه مسائل جزیی و مسائل جاری. این هم از آن مسائلی است که بوده است.
این نقش وحی هم از نظر غیر شیعه پس از پیغمبر اسلام پایان یافته است، و از نظر شیعه مشابه چنین نقشی برای ائمه نیز وجود دارد.
حالا، اینکه در اینجا میگوید: «خاتمیت میخواهد بگوید انسانها تاکنون احتیاج داشتهاند برای زندگی خودشان از ماورای تعقل و هدایت بشریشان هدایت شوند، حالا در این زمان بعد از آمدن تمدن یونان، تمدن روم، تمدن اسلام، قرآن، انجیل و تورات، تربیت مذهبی انسان تا حدی که لازم بود انجام پذیرفته است. از این پس انسان بر اساس این طرز تربیتش قادر است که بدون وحی و بدون نبوت جدیدی خود روی پای خودش به زندگی ادامه بدهد و آن را کامل کند؛ بنابراین دیگر نبوت ختم است، خودتان راه بیفتید.» چه میخواهد بگوید؟ در این عبارت میخواهد کدام یک از این مسائلی را که بنده گفتم بگوید؟ آیا میخواهد بگوید که با بودن انبیا، مردم طوری بودند که در مسائلی که امروز به ناچار باید به کمک اندیشه و تدبیر حل بشود آن روز احیانا به کمک وحی نیز حل میشد؟ اگر بخواهد این مطب را بگوید، اینکه مسالهای نیست. این مطلبِ مفهومی است و مطلبی نیست که ما بخواهیم آن را علامت انحراف اساسی بگیریم.
آیا میخواهد آن نقش دیگر انبیا را ذکر کند و بگوید انبیا رهبرانی بودند که میتوانستند به دلیل داشتن نشانههای ویژه از جانب خدا رهبری شان را سادهتر به مردم بقبولانند و تعالیمشان را در دل مردم جای دهند، و امروز انسانها دیگر دسترسی مستقیم به این نشانهها ندارند؟ حتی نشانه جاویدی که از پیغمبر اکرم – صلواتا... و سلامه علیه ـ هست، یعنی قرآن کریم، فهم نشانه بودنش احتیاج به تدبر و اندیشه دارد. یعنی مثل عصای موسی ـ علیهالسلام ـ نیست که آن را بیندازد و چشمهایی آن را ببیند و راحت قبول کند. معجزه بودن و نشان بودن قرآن احتیاج به چه دارد؟ به تعقل و اندیشه. این نفی سایر معجزات پیغمبر نیست؛ ولی اگر بحث بر سر این است که معجزه و نشانه اصلی نبوت پیغمبر چه بوده، بدون شک همه میدانیم قرآن بوده؛ برای اینکه روی آن تکیه داشته است.
بنابراین، من این نقد را با جمیع جوانبش بر این بخش از نوشتهها وارد نیافتم. نتیجهگیری کنیم. نتیجهگیری اینکه من مکرر به جناب آقای مصباح هم گفتهام. گفتهام برادر عزیر، چرا این بحثهایی که احتیاج به رسیدگی بیشتر دارد باید این طور مطرح شود؟ شما اگر محبت و عنایت کنید، بگویید مباد کسی از این نوشته این معنی غلط را بفهمد، خیلی راحت از ما قبول میکنند؛ جنجالی هم به وجود نمیآید؛ هدایت هم کردهاید؛ کارتان را هم انجام دادهاید. بگویید آقا، در این نوشته این عبارت هست؛ ممکن است ـ (یا نه، اصلا «واقع است» نه «ممکن است») ـ عدهای از این نوشته این برداشت غلط را کردهاند که بشر امروز به آوردههای وحی نیازی ندارد؛ و این برداشت غلط است. خوب، این طور بگویید؛ مگر اشکالی پیدا میکند؟ آیا چنین تعبیری نمیتواند مردم را هدایت کند؟ نمیتواند مردم را از اشتباه در بیاورد؟ آیا اینگونه مساله را بیان کردن، کمتر تعصبات را تحریک نمیکند؟
بحث من در اینجا بحث جناب آقای مصباح نیست. بلکه من در اینجا با شما طلاب مدرسه است. به ایشان هم در این دیدار 10 ـ 15 روز قبل عرض کردم. گفتم آقا، بحث، بحث روش تربیتی مدرسه است ـ چون ما با ایشان دوستی هستیم که با هم صریح حرف میزنیم؛ همین حالا هم همین طور است. همین حالا هم حرف میزنم، حرفی است که دوست با دوست میزند.
میگویم شما طلاب مدرسه تنمیتوانید با این اسلوب بار بیایید، وگرنه لااقل بنده نمیتوانم در چنین مدرسهای ذرهای در کارها سهیم باشم. مدرسهای که بخواهد یک مشت انسان لجوج، پرخاشگر بیجا، متعصب تربیت کند که نتوانند با همه دو کلمه حرف بزنند چه ارزشی دارد؟ در این صورت چه خدمتی به اسلام و به حق کردهاند؟ به چه انگیزهای؟
مکرر به شما دوستان عرض شده، از جانب آقای قدوسی 10 بار یا بیش از 10 بار به شما گفتهاند، ما از آنها نیستیم که ذرهای از دنیایمان در گروه مدرسه حقانی باشد تا به خاطر دنیا بیاییم سراغ کار. بنده به خاطره مدرسه مریض میشوم. این چه دنیایی است؟! جناب آقای قدوسی نیز همین طور؛ جناب آقای جنتی هم همینطور؛ جناب آقای مصباح هم همینطور. ما که به منظور دنیا آنجا نیستیم. خود آقای مصباح چقدر زحمت برای شما کشیدند و چقدر زحمت برای تدریس شما و برای کارهای شما کشیدند؟ همین پارسال ـ پیرار سال بود که مدتی ناراحت بودند. پس مساله دنیا نیست. مساله، مساله این است که ما احساس خدمت بکنیم. من میگویم شرط اول خدمت در مدرسه این است که انسان منصف، اسلام انصاف آور، تشیع انصاف آور، در مدرسه پا بگیرد. برخوردها باید منصفانه، منطقی، آرام، متین، روشنگر، امکان فکر گسترده دادن باشد. تحجر، تعصب، جمود مطالب را زود در چارچوبهای محدود آوردن و تاختن، هرگز نمیتواند آهنگ تربیت مدرسه باشد. اگر هست، بنده از این مدرسه نیستم. اگر چنین چیزی در مدرسه هست، رفقای ما اعلام بفرمایند که مدرسه حقانی رسالتش این است؛ مطمئن باشید آخرین دیدارمان با شما دوستان به عنوان مدرسه خواهد بود ـ مگر در دیدارهای دیگر. ما میخواهیم انسان جستجوگر بار بیاوریم؛ که در پی شناخت حق است. شما آقایان چگونه معارف فعلی خودتان را برای شناخت حق، در تمام جزئیاتش، آن قدر بالغ میدانید که این قدر به هم پرخاش میکیند؟! شنیدهام شما رفقا به هم پرخاش میکنید ـ اصلا ولنگاری میکنید. کی ولنگاری راه به راه آوردن انسانها به حق است که شما از حربه ولنگاری استفاده میکنید؟
ملاحضه میکنید، من نمیگویم این مطلب را چون خودم گفتهام درست است. چنین چیزی نمیگویم. ولی این مطلب، در این حدودی هم که من گفتم، قابل طرح است. چرا باید مسالهای که لااقل میان من و جناب آقای مصباح به صورت دو برداشت قابل طرح است به این شکل درآید؟ سخن من این است. همین طور متقابلا، من نیز نباید این کار را بکنم. نمیگویم که فقط آقای مصباح نباید این کار را بکنند؛ من هم نباید این را بکنم؛ جناب آقای قدوسی هم نباید چنین بکنند؛ کس دیگری هم نباید چنین بکند. مدرسه جای برخورد سالم آرا و افکار است و از هر آهنگ و شیوهای که بخواهد به سلامت برخورد آرا و افکار لطمه بزند به شدت جلوگیری میشود [...] خوب دقت کنید؛ این شعار ماست: مدرسه جای برخورد سالم آرا و افکار است.
مگر همین شما دوستان نبودید که من، در اولین یا دومین دیدار، به شما انتقاد کردم و گفتم چرا در برابر انتقاد منطقی جناب آقای مصباح از کارهای دکتر شریعتی حساسیت بیجا نشان میدهید؟ مگر یادتان رفته؟ ـ اگر اشتباه نکنم در منزل آقای راوندی بود. این مساله طرفینی است. میدانید، این شعار امروز من نیست ـ که فکر کنید من حالا آن را میگویم. این شعار تمام عمر من است. عمر من با این شعار سپری شده است.
از وقتی که فهمیدم این شیوههای جنجالی جدالی طلبگی به جای این کههادی باشد مضل است، به توفیق الهی رها کردم. چون بنده از بحاثترین و فریاد کشترین طلاب قم بودم. در مدرسه فیضیه، در بحث کفایه، وقتی با آقای آقاموسی شبیری با رفقای جلوی کتابخانه مینشستیم و بحث میکردیم، فریاد بنده در تمام مدرسه میپیچید. حماقت! حماقت! که چی؟ ما میخواهیم حرف همدیگر را بفهمیم، پس چرا داد سر هم بزنیم؟ توفیق الهی در یک مرحله شامل حال من شد که بتوانم [این شیوه را رها کنم]. ما باید آرام حرفمان را بزنیم؛ به حرف همدیگر گوش بدهیم. نه اینکه هنوز حرف من تمام نشده بگوییم حرفت را فهمیدم، جوابت را گوش کن! یا اگر کسی حرف زد او را ملامت کنیم که چرا حرف میزنی؛ تو هم جزو آدمها بودی که حرف میزنی؟! هر کس حق دارد حرف بزند. هر انسانی. آقایان! بنا را بر این بگذاریم که به سخن یکدیگر، به اندیشه یکدیگر، به عقیده یکدیگر، احترام بگذاریم.
من متقابلا، به هر دو گروهمان به صورت دو کلاس و به هر دو گروهمان به صورت صاحبان دو نظر اعتقاد دارم. نمیگویم همه شما را مقصر میدانم؛ منظورم هر دو گروه است. تکتک افراد را نمیگویم. ممکن است در میان افراد این دو گروه کسانی باشند که واقعا شیوه و کارشان، بحثشان و گفتوگوشان سالم و اسلامی باشد. من به صورت گروه میگویم چون مطالبی که شنیدهام و برخوردهایی را که دیدهام نشاندهنده این بود که آنچه هست خیلی از آن سطحی که ما فکر میکردیم شما به آن رسیدهاید، یا به آن نزدیک میشوید، خیلی پایین تر است. آنچه من در این مورد میگویم این است که نه من روی این موضوعی که الان گفتم این قدر تکیه دارم که مدعی شوم این مطلب و این عبارت و این نویسنده جز این نمیخواهد بگوید و نه جناب آقای مصباح را به استناد آنچه اینجا بیان فرموده اند چنین میدانم که بر این امر تکیه داشته باشند. چون فرض این است که ایشان فرمودند که شما به استناد این میتوانید بفهمید نویسنده منحرف است. اگر دلیل دیگری وجود داشت همراهش اضافه میکردند. [...]
ما نه تنها خودمان راه نخواهیم یافت، بلکه به خودی خود راهبر دیگران هم نخواهیم بود. ره نیافته کی رهبر و راهبر بود؟ من دوست دارم شما رفقا از یکدیگر انتقاد کنید؛ اما انتقاد سازنده. انتقاد نزدیککننده نه دور کننده. دوست دارم «المومن مرات المومن» باشید. من امروز واقعا از آقای ترابی لذت بردم. آیا من کدر بودم؟ پرخاش کردم؟ آقای ترابی عزیز، تو هم باید مرات من باشی ـ اگر من مومن باشم. اما نقد سازنده، نقد تعیینکننده، نقد جماعت آفرین، نه نقد جماعت پراکنده. کجاییم؟ در کجاییم؟ چه میخواهیم بکنیم؟
مطلب اساسی جناب آقای مصباح در این گفتوگو این است که در این ایام خطری بزرگ اسلام و اصالت نهضتهای اسلامی را تهدید میکند و این خطر عبارت است از تحریف تعالیم اسلام در شکا نوآوری و نوپردازی به منظور قابل قبول کردن اسلام برای کسانی که دستخوش افکار مادی شدهاند؛ یا به منظورهای غرضآلود دیگر.
راجع به این مطلب اصلی باید بگویم که اصل این خطر و مهم بودن و بزرگ بودن این خطر مورد تایید کامل من هم هست؛ با این تذکر که این خطر مربوط به امسال و پارسالی و 4 ـ 5 سال و 7 ـ 8 سال اخیر نیست. این خطر، الاقل در سالهای زندگی من، سابقهای خیلی طولانی داشته است. شاهد آن که خود من در سخنرانیای که که 15 سال قبل در جشن مبعث انجمنهای اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران در ایرآباد ایراد کردم، به طرح همین خطر پرداختم و در آنجا مخصوصا با صراحت روی دو نوع تحریف و خطر بزرگ تکیه کردم: یکی، خطر ارتجاعیون و دیگری خطر نوپردازان ـ با همین تصریح. این سخنرانی در همان سال در سالنامه «مکتب تشیع» تحت عنوان «مبارزه با تحریف، یکی از هدفهای بعثت» چاپ شد، که دوستان میتوانند سالنامه آن سال را پیدا کنند. الان دقیقا یادم نیست که چه سالی بود. اگر در جایی، مثل کتابخانهها، دورههای سالنامه «مکتب تشیع» وجود داشته باشد، دوستان میتوانند آن را پیدا کنند و بخوانند.
بنابراین، اصل خطر از دیرباز مورد توجه ما بوده و روی آن تکیه داشتهایم. ولی جناب آقای مصباح در بحث خودشان، علاوه بر اصل مطلب، این خطر را اصولا به این شکل مطرح کردهاند که خطری مربوط است به نوشتههای مرحوم آقای دکتر علی شریعتی؛ و به روی سه مطلب اساسی انگشت گذاشتهاند و یادآوری کردهاند که آنچه دکتر شریعتی درباره این سه مطلب نوشته، مصداق همین تحریف خطرناک است. ایشان در هر یک از این سه مورد به عبارتهای معینی استناد کردهاند و از طلاب و دیگرا خواسته اند که روی این عبارتها دقت بکنند و ببینند آیا آنها هم از این عبارتها این تحریف را مییابند که در این عبارتها حقایق اسلامی تحریف شده، طبعا باید وظیفهای را که در برابر تحریف دارند انجام دهند؛ و اگر چنین نباشد و برداشت دیگری داشته باشند، این برداشت دیگرشان را با این استاد مطرح کنند تا ایشان روشن شوند که آیا مساله این طور هست یا نه و ایشان در موضوع خودشان تجدیدنظر کنند. دوستان این عبارات را در نوشتهای که به خط جناب آقای مصباح بود آوردند و به من دادند. توضیحاتی هم در این نوشته که در شش صفحه بود وجود داشت. علاوه بر این، نوار [آقای مصباح] را نیز آورند و من آن را گوش کردم. قرار شد در این دیدار امروزمان در زمینه این مطلب به خصوص با هم تبادل نظر کنیم.
مطلب اول درباره وحی و عقل است. من دو صفحهای را از نوشتههای ایشان که مربوط به این مطلب است عینا میخوانم.
اسلامشناسی، چاپ مشهد، صفحه 69:
«خاتمیت میخواهد بگوید انسانها تا کنون احتیاج داشتهاند برای زندگی خودشان از ماوراء تعقل و تربیت بشریشان هدایت شوند. حالا در این زمان، در قرن هفتم میلادی، بعد از آمدن تمدن یونان، تمدن روم، تمدن اسلام، قرآن، انجیل و تورات تربیت مذهبی انسان تا حدی که لازم بود انجام پذیرفته است و از این پس انسان براساس این طرز تربیتش قادر است که بدون وحی و بدون نبوت جدیدی خود روی پای خودش به زندگی ادامه دهد و آن را کامل کند. بنابراین دیگر نبوت ختم است، خودتان راه بیفتید.»
صفحه 70، سطر 6:
«پیامبر اسلام میگوید که از حالا به بعد تربیت شدهای و شعورت تا حدی که بتواند صلح و سازش و سعادت و تکامل و آسایش برقرار کند، رسیده است. تو میتوانی و میفهمی، یعنی اندیشهات به مرحلهای از تکامل رسیده که احتیاج ندارد بازهم وحی دست تو را بگیرد و پا به پا ببرد. از این پس، عقل جای وحی را میگیرد، البته عقلی که با وحی در طول قرون پیش تربیتیافته و بالغ شده است.»
نقد و بررسی از این دو فقره به خوبی روشن است که نویسنده بشر را به صورت طفلی تصور کرده که میخواهد راه بیفتد. ولی قدرت راه رفتن روی پای خودش را ندارد. تمدن یونان و روم و اسلام هر یک به نوبه خود لهلهوار دست او را گرفته و پا به پا بردهاند؛ تا قرن هفتم میلادی، که بالغ و از این لهلهها بی نیاز شد و قدرت یافت که روی پای خودش راه برود. از این پس به او گفته شد تو میتوانی و میفهمی و دیگر احتیاج به وحی نداری. از این پس، عقل جای وحی را میگیرد.
اساسا باید توجه داشت که اصلترین جهت نیاز به وحی، که رکن برهان نبوت را تشکیل میدهد، این است که عقل با همه تکاملش کافی نیست که راه دقیق دنیا و آخرت را نشان بدهد.
اگر تمدن روم و یونان و سایر تمدنها و فرهنگها و ایدئولوژیهای بشری میتوانست این نیاز را برطرف کند، دلیلی بر لزوم نبوت وجود نمیداشت. اکنون در قرن بیستم ـ و نه در قرن هفتم هنوز هم بشر قادر نیست با عقل تکامل یافته و تربیتشدهاش طرح و برنامهای برای زندگی خود ترسیم و تعیین نماید که سعادت ابدی او را تضمین نماید و سر خاتمیت اسلام، بهای این آیین جاویدانی در میان بشر است؛ که به کمک آن میتواند راه صحیح سعادت ابدی را تشخیص دهد، نه کامل شدن عقل و رسیدن اندیشه به حدی که بتواند صلح و سازش برقرار کند و اگر این است، که دیدیم بشر بعد از قرن هفتم میلادی چقدر بهتر از قرنهای قبل از آن صلح و سازش برقرار کرد!
نویسنده تصور کرده که دستگاه نبوت دستگاهی است که بشر در بعضی از دورههای تکاملیاش در کنار تمدنهای یونان و روم به آن نیاز داشته و اکنون دیگر دورانش سپری شده و جای خود را به عقل داده است که بشر از این پس که دوران جدید تکامل خود ـ دوران بینیازی از وحی ـ را میگذراند، میتواند با عقل خود برای زندگیاش برنامهریزی کند و حتی قوانین اسلام را لغو و نسخ نماید. البته به این نتیجه تصریح نکرده، ولی حتی در همین کتاب اسلامشناسی شواهدی بر توجه به آن و پذیرفتنش وجود دارد.
از جمله در صفحه 508 درباره تعداد زوجات مینویسد:
«بیشک وجودان عصر ما از چنین اهانت زشتی نسبت به زن جریحهدار میگردد؛ اما در گذشته و به خصوص در جامعههای ابتدایی، این اصل به بسیاری از زنان محروم و بیسرپرست [که خود و احیانا فرزندان یتیمشان برای همیشه از زندگی گرم و امن و سالم خانوادگی محروم میشدهاند،] امکان آن را میداده است که آینده خویش را [که فقر و پریشانی و فساد و تهدیدش میکرد]در پناه مردمی[ـ که در آن روزگار تنها پناهگاه زن و کودک بوده است ـ] نجات دهد.»
و در صفحه 530 مینویسد:
«و تععد زوجات را در گذشته و آن هم در یک جامعه قبایلی و بدوی یا پدرسالاری که هنوز تا مرحله بورژوازی و مدنیت پیچیده اجتماع شهری و خانواده تک همسری فاصله بسیار دارد، اگر با دید حال و آن هم به گونه ای که گویا در جامعه متمدن اروپای امروز میگذرد بررسی کنیم، بیشک آن را مطرود خواهیم دانست. [و شایسته محکومیت و سرزنش اما، چنین روشی به همان اندازه که به کار تبلیغات و هیاهو و هوچیگری میآید، برای علم و تحقیق زبان آور است و چشم محقق را از دیدن دقیق واقعیت نابینا میسازد].»
این بحثی است که ایشان درباره وحی و عقل آوردهاند و نظر و استنباطشان صریحا این است، که آقای دکتر شریعتی میخواسته بگوید با خاتمیت و با آمدن قرآن و پیامبر اسلام ـ صلواتا... و سلامه علیه ـ بشر دیگر نیاز به استفاده از تعالیم وحی و استناد به این تعالیم ندارد؛ بلکه یکسره وحی را در کنار میگذارد با عقل و آنچه اندیشه او به عنوان قوانین و آیین زندگی برای او روشن میکند و مقرر میدارد زندگی خود را برنامهریزی و اداره میکند.
من در این عبارتها دقت کردهام؛ و در اصل مساله هم به جوانب مختلفی که به این بحث مربوط میشود دقت کردهام و انصافا نیافتم که نویسنده خواسته باشد چنین چیزی را بگوید. توجه کنید، مردم در زمان پیغمبر اکرم ـ صلوات ا... و سلامه علیه ـ یا در زمان هر یک از پیامبران ـ سلام ا... علیهم اجمعین ـ اگر سوالی یا مشکلی داشتند چه کار میکردند؟ اگر سوالی وو مشکلی درباره آیین زندگی و درباره برنامه زندگی داشتند، یکسره مستقیما به پیغمبر مراجعه میکرند و از او سوال میکردند. لذا در قرآن میبینید: «یسئلونک عن المحیض»، «یسئلونک عن الاهله»، «یسئلونک عن الروح»؛ یعنی تا برای آنها سوالی بالطبیعه پیش میآمد، یا مخالفان و معاندان سوالی را سر راه مردم میگذاشتند، آنها چه کار میکردند؟ یکراست به در خانه پیغمبر میرفتند و سوال میکردند. آیا در این مراجعه قدرت اندیشه از طرف مردم به کار میافتاد؟ آیا مردم در یافتن پاسخ این سوالات، بر اندیشه و تعقل و تدبر و تجربه و تحلیل و نتیجهگیری از آنها هیچ تکیهای داشتند؟ یا همین طور که قرآن، از تاریخ و بررسی تاریخ روابط مردم با انبیا پیداست، مطلب مشکلی که پیش میآمد خودشان را راحت میدیدند که به در خانه پیغمبر بروند؟ خیلی خوب؛ این روشن است.
حالا سوال: آیا پس از پیغمبر اسلام ـ صلواتا... وسلامه علیه ـ از این نظر چه وضعی پیش میآید؟ آیا مردم همچنان تا مطلبی برای ایشان پیش میآید یک چنین ملجایی در اختیار دارند، یا حتی برای استفاده از آوردههای این ملجا هم باید مقدار زیادی تلاش علمی و فکری و اندیشهای و اجتهاد داشته باشند؟
از نظر شیعه، در عصر حضور ائمه ـ سلامالله علیهم اجمعین ـ باز یک چنین ملجایی است و امام نقشی مشابه نقش نبی دارد و در زمان وجود ائمه چنین ملجایی حضور دارد. اما در عصر غیبت چه؟ ـ که این بحث هم در عصر غیبت مطرح است. آیا در صر غیبت، که برای مردم دنیا سوال و مطلبی پیش میآید و حوادث و واقعه برای انسان دهها سوال پیچیده پیش میآورد و در سر راه انسان معماهای گیج کننده به وجود آورده و به وجود میآورد، مردم در این دوره میتوانند به آن آسانی و سادگی و راحتی به سراغ وحیی بروند که به تعبیر جناب آقای مصباح، لهلهوار آنها را در آغوش میگرفت؟ یا در این عصر چارهای جز این نیست با به کار انداخته اندیشه و تدبر و قدرت تجزیه و تحلیل، اولا سراغ یافتن اصولی بروند که در وحی آمده؛ ثانیا سراغ این که آیا خصوص این واقعه هم (نه تنها اصول) در وحی و نصوص دینی مورد بحث قرار گرفته یا نه؛ و ثالثا، اگر در نصوص دینی، متعرض این مساله خاص نشدهاند، آن وقت حکم فروع را از اصولی که آنها القا فرمودهاند استنباط کند؟
آیا تردیدی در این وجود دارد که بشر پس از ختم نبوت و پس از دوری و دست نیافتن به امام حاضر جانشین نبی، تنها راهش این است که باید به تقویت اندیشهاش و به کاربرد اندیشه اش بپردازد و بر آن تکیه کند؟ ـ بیآنکه دیگر بخواهد متکی به وحی و نبوت جدیدی باشد (کلمه «جدید» در همین عبارتی که از مولف نقل کرده وجود دارد) و بیآن که بتواند مثل گذشته در انتظار این باشد که شاید خداوند نبی جدید و وحی تازهای بفرستد و باز دست او را بگیرد. این درباره مساله اول.
بحثی که الان میکنم صرفا روی نکته مذکور (مساله وحی جدید) تکیه دارد؛ چون، در بحثهای قبلی اصلا خواستیم فهم مطلب را برای رفقا باز کنیم و خاتمیت را بیان کنیم، لذا طبعا مسائلی پیش میآمد که باید در مورد یکیک آنها گفته میشد این مورد تعرض ما نیست و آن مورد تعرض ما هست و اصلا ممکن بود در ادامه گفتوگو با دوستان هم به نتیجه روشنی نرسیم؛ چون بحث خیلی گسترده میشد. ولی همانطور که ملاحضه میکنید، در این بحث صرفا روی این نکته و روی آنچه در این زمینه بادی یادآوری کرد، تکیه میشود.
حال، آیا این عبارتهای آقای دکتر شریعتی ناظر به این مطلب درست روشن واضحی است که بنده عرض کردم، یا ناظر به آن برداشتی است که آقای مصباح دارند؟ من انصافا نمیتوانم بگویم این عبارات ناظر به برداشت ایشان است و احتمال قوی میدهم که این مطلب در نظر او بوده و خواسته همین را بکند. اگر عبارت مهم است، اگر عبارت رسا نیست، اگر عبارت این شائبه را دارد که آن مطلب انحرافی اول را به شنونده القا بکند، روش پسندیده منطبق با تربیتی را که اسلام، پیشوایان اسلام، قرآن، کتاب، سنت و عترت برای ما داشتهاند این است که به هر کسی که با این کتاب سر و کار دارد یادآوری کنیم و بگوییم ای خواننده، ای شنونده، مبادا از این عبارت دچار این انحراف بشوی! اگر این عبارت در ذهنت این شائبه را به وجود آورد، بدان که این فکر، این طرز فکر که ما اصلا دوران استفاده از وحی را پشت سر گذاشتیم و حالا یکسره از عقل استفاده میکنیم، ضد اسلام و قرآن است و فکری تحریفی است. اگر این مطلب دوم باشد، البته مطلب صحیحی است. همچنین باید به نویسنده هم یادآوری کنیم که آقا، وقتی میخواهی درباره این مسائل حساس و ظریف چیزی بنویسی، اگر منظورت این دومی است، که این کفر است و انحراف از اسلام است و انحراف از قرآن است؛ و اگر منظورت آن است که بشر بعد از خاتمیت، بعد از عصر ائمه، دیگر نمیتواند مثل بشر گذشته به نبوت مانند یک له له نگاه بکند، البته این مطلب صحیحی است، اما باید آن را با عبارت روشنی بیان بکنی که شائبه این انحراف و ضلال در آن نباشد. این را باید به نویسنده یادآوری کنیم و همین طور به عموم. میپرسند با کتابهایی که در این نوع عبارتهای مبهم در آنها هست چه باید بکنیم؟ باید به عموم یادآوری بکنیم که این نوع کتابها (البته همه کتابها اینگونه نیست) که حاوی این نوع مطالب مبهماند و در معرض ضلال و اضلالند، کتابهای عمومی نیستند. این کتابها را کسانی بخوانند که قدرت تشخیص این را داشته باشند که این مطلب باید آن معنی را افاده کند و نه این معنی را. تنها آن کتابهایی را از این نویسنده میتوان بدون دغدغه به عموم معرفی کرد که اینگونه شائبهها در آن نباشد. من فکر میکنم فرمولی که با موازین مورد قبول و مورد علاقه ما سازگار است یک چنین فرمولی است.
اما، موضعگیری جنجالی و جنجالآفرین و تحریکات دار، که با شدت وحدت همراه است، به نظر من با توجه به مجموع جوانب مختلف مربوط به این بحث و این شخص و این عصر، نتیجه عکس دارد. این نوع موضعگیریها بسیاری از افراد را به یاد چماقهای تکفیری میاندازد که در تاریخ درباره عصر تفتیش عقاید کلیسا و قرون وسطی خواندهاند و موجب میشود که زمینههای مثبت و ارزنده هدایت نسل جوان که امروز در دسترس دوستان علاقهمند قرار گرفته تباه میشود و به زمینههای ضد تبدیل شود و باز به تدریج ـ (فکر نکنید که این کار کاری است که در ظرف یک روز یا دو روز میشود) ـ به تدریج با تبلیغات مسموم دیگری که نهضتهای مادی ـ الحادی و قدرتهای خودکامه سوءاستفادهکننده از همه چیز (از جمله مذهب) دارند، بار دیگر میان همه مردم جوان درسخوانده مطالعه کن و اهل علم، همان جدایی شوم که بنده در شهر قم ناظر آن بودم («ناظر»؛ یعنی دیگر خبر نیست که کسی بخواهد برای ممن نقل کند) به وجود میآید.
در سال 1325 که من به قم آمدم (یعنی سی و یک سال قبل) با کمال تاسف به چشم خودم میدیدم در قم کوچک آن روز که محدود مرکزی شهریاش از بازار تا فلکه ارم بود و در آن موقع فقط یک دبیرستان در آن وجود داشت (دبیرستان حکیم نظامی)، معلم و محصل مدرسه از یک پیاده رو خیابان میرود و معمم از یک پیاده رو دیگر و به راستی از هم پرهیز میکردند.
آیا قرار است بار دیگر به چنین وضع شومی برگردیم؟ آیا نمیخواهیم مطالعه کنیم و ببینیم این وضع شوم از کجا ناشی شده بود؟ آیا نمیخواهیم تلاشهایمان را در زمان خودمان هدایت و رهبری کنیم؟
جناب آقای مصباح در بحثی که با ایشان کردم فرمودند من به عنوان اتمام حجت میگویم. گفتم برادر، اتمام حجت چیست؟! قبل از اتمام حجت، هدایت مطرح است. اگر هدایت آسیب دید چه اتمام حجتی؟ من به عنوان یک فرد کارشناس این فن میگویم. اگر قرار است در روحانیت کسی به عنوان صاحبنظر در مسائل مربوط به نسل جوان درس خوانده در ارتباط با مذهب نام برده شود، لااقل من که یکی از آنها هستم. عمرم را در این راه گذراندم. من به عنوان کارشناس صاحبنظر این فن میگویم این خطرناک است. اتمام حجت چیست؟! میگویم این تمام رشتههای این 30 ـ 40 سال را پنبه میکند. اتمام حجت یعنی چه؟
چه کسی گفته است اگر ما با بیان روشنگر نقطههای انحرافی را بیان کنیم کافی نیست؟ طول میکشد؟ طول بکشد! کار مفید طولانی بهتر است یا کار پر خطر فوری؟ کدام یک؟ به ایشان گفتم، من از اول که کتابهای مرحوم دکتر شریعتی مطرح بوده همین موضع را داشتم که الان دارم. گفتم دکتر شریعتی از دید من یک محقق جامعالشرایط و جامعالاطراف در زمینه مسائل اسلامی که دارای صلاحیتهای فنی لازم برای اظهارنظر درباره مسائل اسلامی و فهم صحیح کتاب و سنت باشد نیست. او آشنا به معرف زمان و زبان زمان هست، ولی آشناییاش با معارف اسلام در حد یک جستجوگری است که خواسته به اسلام بازگردد ـ با سرمایهای غیر کافی از نظر معارف تحقیقی اسلامی؛ از نظر صلاحیتهای لازم برای یک نوآور اسلامی . من این نظر را در پایان بحث فرموله بیان خواهم کرد.
من این را از اول درباره او گفتهام. گفتم بنابراین، در نوشتههای او و سخنرانیهای او و افکار او، حتی اشتباه فهمیهای «کلی» وجود دارد. به خود مرحوم دکتر شریعتی، دو ـ سه بار مکرر این را گفتم و یادآوری کردم. در آخرین دیدار دو به دو که با ایشان داشتم، در آن رمضان آخری که در حسینیه ارشاد سخنرانی میکرد، ـ که متاسفانه در آن اواخر بود ـ ایشان با صورتی که من او را جدی یافتم، نه تعارف، گفت فلانی، من به راستی در اختیار شما هستم؛ آن طور که راهنمایی میکنید، آنطور که مفید میدانید، آن طور که صحیح میدانید، روی گفتهها و نوشتهها اظهارنظر بشود و از این به بعد هم هدایت شود. که متاسفانه ایشان به فاصله کوتاهی بعد از آن گرفتار شد و نشد که کاری در این زمینه صورت بگیرد. به هر حال توجه بفرمایید، این موضعگیری، موضعگیری این که طلاب، جوانهای تحصیل کرده، مردم عادی، نباید درباره مرحوم دکتر شریعتی و آثار او و کارهای او غلو کنند، مبالغه کنند، گزاف اندیشی کنند، این مسالهای است که باید گفته شود و باید روشن شود.
اما، به نظر من، این مجوز آن نیست که برکات صحیح و آثار خوب و نتایج ارزنده و برداشتهای بسیار جالب و خوش قریحه او را هم که در نوشتهها و کارهایش دارد، یکسره کنار بگذاریم و بیارزش قلمداد کنیم. من این را با آن انصاف اسلامی که خود در تربیت خویشتن از نخستین سالهای زندگی تا امروز روی آن تکیه داشتهام سازگار نمیبینم.
نوشتههایی را نیز که در مورد مساله اول خواندم، با توجه به این نکاتی که در زمینه نقش عقل و اجتهاد عرض شد، چنین نیافتم که مولف به راستی با این عبارات میخواسته بگوید ما باید یکسره از عقل استفاده کنیم و تعالیمی را که وحی برای ما آورده کنار بگذاریم.