تاریخ انتشار : ۲۱ آبان ۱۳۸۸ - ۰۸:۳۱  ، 
کد خبر : ۳۷۴۲۲

تحول در سیاست دفاعی آمریکا (بخش سوم‌)

نوشته: دکتر ابراهیم متقی - دانشیار دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران اشاره:‌ در عرصه رقابت قدرت‌ها در دوران جنگ سرد،‌بحران‌ها نقش اساسی در دگرگونی راهبردها ایفا می‌کردند. در این بخش از مقاله خواهیم دید که چگونه بحران کوبا زمینه جهش ژئوپلیتیک شوروی سابق به سوی غرب را فراهم کرد و در نهایت سیاست دفاعی آمریکا را به این سمت سوق داد که در موازات رقابت با اتحاد شوروی و بلوک شرق، به همکاری امنیتی با آنان نیز بیاندیشد:

به این ترتیب: ایالات متحده از طریق پیمان‌های دفاعی در صدد محاصره شوروی و چین در سرزمین وسیع آسیا برآمد. این امر با ایجاد حلقه‌ای از متحدان طرفدار آمریکا در هر یک از مرزهای جهان کمونیست سازمان‌دهی شد... در ساختار دوقطبی غیر منعطف که طی سال‌های دهه 1950 شکل گرفته بود، ابرقدرت‌ها از ادبیات تهاجمی استفاده می‌کردند. رئیس‌جمهور آیزنهاور و وزیر خارجه‌اش (جان فاستر دالس)، وعده به هم پیچاندن پرده آهنین و آزادسازی ملت‌های دربند را در اروپای شرقی دادند. این روند از اروپا به آسیا در چارچوب پیمان‌های امنیتی جدید، گسترش یافت.(5)

2-3. محدودسازی راهبردی از طریق مدیریت بحران بین‌المللی‌

اگرچه در سال 1956، خروشچف به عنوان دبیرکل حزب کمونیست اتحاد شوروی، روند جدیدی از سیاست خارجی را در قالب هم‌زیستی مسالمت‌آمیز ارائه نمود، اما این امر به نتایج موثری در راستای تغییر جدی در سیاست دفاعی آمریکا منجر نگردید و رقابت‌های ژئوپلیتیکی، دفاعی و امنیتی آمریکا - اتحاد شوروی به گونه مشهودی تداوم یافت. براین اساس، مقامات شوروی توانستند قابلیت‌های دفاعی خود را ارتقا دهند. «دریادار کورشکف» توانست قابلیت‌های دریایی اتحاد شوروی را گسترش دهد. در این روند، وی ناوهای دریایی جدیدی را برای حداکثرسازی توان دریایی اتحاد شوروی در آبراه‌های بین‌المللی به کار گرفت. بنابراین قابلیت تحرک عملیاتی شوروی در اوایل دهه 1960 به حوزه جغرافیایی سرزمینی آمریکا رسید. این امر موازنه راهبردی و رقابت‌های ژئوپلیتیک آمریکا - شوروی را به گونه محسوسی دگرگون نمود.

به موازات چنین روندی شاهد ناآرامی‌های سیاسی و امنیتی در حوزه آمریکای مرکزی و همچنین آمریکای جنوبی بودیم. انقلاب کوبا در سال 1959 به پیروزی رسید. این امر زمینه جهش ژئوپلیتیکی اتحاد شوروی به سوی غرب و جنوب غربی اقیانوس اطلس را فراهم ساخت. تلاش مسکو برای استقرار موشک‌های میان‌برد هسته‌ای خود در خاک کوبا را می‌توان به عنوان عاملی در جهت ظهور بحران‌های بین‌المللی دانست. در دوران جنگ سرد، بحران موشکی کوبا تاثیر قابل توجهی بر سیاست دفاعی آمریکا و شوروی به جا گذاشت. در این دوران زمینه‌های اولیه برای گسترش جنگ در ویتنام نیز فراهم شده بود. طبعاً آمریکا نمی‌توانست ساختار دفاعی خود را برای مقابله با دو جنگ منطقه‌ای و یک قدرت بزرگ جهانی طراحی نماید. بنابراین آنان ترجیح دادند به موازات رقابت با اتحاد شوروی به همکاری‌های امنیتی نیز بپردازند.‌

بحران موشکی کوبا در بسیاری از متون دفاعی و راهبردی از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. یکی از پیامدهای این بحران آن بود که آمریکا توانست ساختار دفاعی خود را برای حداکثرسازی رقابت - همکاری با اتحاد شوروی تنظیم نماید. گراهام آلیسون در کتاب ارزشمند خود به روند مدیریت بحران ایالات متحده در ارتباط با سیاست‌های موشکی مسکو در کوبا اشاره دارد. وی در این کتاب به الگوهای تصمیم‌گیری آمریکا برای محدودسازی تحرک ژئوپلیتیکی اتحاد شوروی پرداخته است. به طور کلی، روند و الگوهای عمومی مدیریت بحران، سیاست دفاعی واشنگتن را تحت تاثیر قرار داد.

از سال 1962 به بعد، سیاست دفاعی آمریکا به جای حداکثرسازی منافع امنیتی و راهبردی، در راستای ایجاد تعادل و جلب رضایت کشور رقیب قرار گرفت. بنابراین طبیعی است که در روند محدودسازی راهبردی اتحاد شوروی و کمونیسم بین‌المللی، سیاست دفاعی آمریکا در قالب «الگوی بازیگر خردمند» طراحی گردد. این الگو براساس «محاسبه دائمی سود -‌ زیان» در رفتار دفاعی و راهبردی قرار داشت. آمریکایی‌ها از این مقطع زمانی به بعد جهت‌گیری سیاست دفاعی خود را تغییر دادند.‌

اگرچه الگوی بازیگر خردمند را نمی‌توان تنها نشانه رفتار دفاعی و راهبردی آمریکا برای تامین منافع ملی دانست، اما از آن جا که آمریکایی‌ها دارای روح عمل‌گرا می‌باشند، طبیعی است که در شرایط بحران، مسیرهای متعددی را انتخاب نموده و براین اساس، الگوی رفتار دفاعی - راهبردی خود را تنظیم می‌نمایند. به این ترتیب، سیاست دفاعی آمریکا از سال 1962 به بعد در راستای «عبور از غافلگیری» و مقابله با «تهدیدات کم شدت» بود. تحقق این اهداف ایجاب می‌کرد که آمریکایی ها بتوانند نیروهای نظامی و راهبردی خود را تنوع بخشیده و از چنین ابزارهایی در حوزه‌های مختلف بحران برای چانه‌زنی راهبردی استفاده نمایند. «مایکل بریچر» در این ارتباط بیان می‌دارد که سیاست دفاعی آمریکا و جهت‌گیری راهبردی آن در حوزه‌های مختلف بحران به این دلیل دگرگون گردید که دو قدرت بزرگ جهان در شرایط «توازن راهبردی» قرار داشته‌اند. در چنین شرایطی قدرت‌های بزرگ نمی‌توانند از ابزارهای دفاعی و قابلیت‌های راهبردی خود به گونه‌ مؤثری استفاده نمایند. به عبارتی، ابزارهای نظامی بیش از آنکه ماهیت عملیاتی داشته باشد، در فرآیندهای چانه‌زنی راهبردی و محدودسازی حوزه نفوذ بازیگران رقیب مورد استفاده قرار می‌گیرند. به طور کلی می‌توان بیان داشت که:

«در روند بحران موشکی کوبا، مرحله گسترش بحران از 16 اکتبر 1962، یعنی زمانی که سازمان سیا، شواهد تصویری حضور موشک‌های شوروی در کوبا را به رئیس‌جمهور کنونی (وقت) تقدیم کرد، آغاز شد. در این شرایط، اتحاد شوروی و کوبا به درک تهدید اندک و عدم احتمال جنگ واقف بودند.... بیانیه رسمی آمریکا در خصوص اجرای طرح قرنطینه علیه تمامی کشتی‌ها در مسیر منتهی به کوبا، شرایط را برای آمریکا و شوروی تغییر داد. در این دوران مرحله تصاعد بحران موشکی به وجود آمده و تا 28 اکتبر 1962 ادامه یافت. با توافق دو کشور بحران وارد مرحله کاهش خود گردید.»(6)‌

به این ترتیب، سیاست دفاعی آمریکا در دوران مدیریت بحران‌های منطقه‌ای و بین‌المللی براساس توزیع منافع سازمان‌دهی شد. به عبارت دیگر، کشورها و بازیگران بین‌المللی توانستند شرایط جدیدی را در ساختار دفاعی و راهبردی نظام بین‌الملل پیگیری نمایند. آمریکا، قابلیت دفاعی خود را دگرگون کرد و از نیروهای تاکتیکی موثرتری استفاده نمود.

4) سیاست دفاعی آمریکا در دوران کنترل تسلیحاتی (1979 - 1969)

اگرچه موج اول تنش‌زدایی در روابط دفاعی - امنیتی آمریکا و اتحاد شوروی از سال 1956 شروع شد، اما نقطه تکاملی چنین روندی را می‌توان در سال‌های ریاست جمهوری نیکسون مورد ملاحظه قرار داد. لازم به توضیح است که نیکسون در دوره ریاست جمهوری آیزنهاور به عنوان معاون رئیس‌جمهور ایفای نقش نمود. بنابراین وی از آمادگی لازم برای بهینه‌سازی رفتار راهبردی آمریکا - شوروی در دوران ریاست جمهوری خود برخوردار بود. لازم به توضیح است که در این مرحله زمانی، برژنف به عنوان دبیرکل حزب کمونیست اتحاد شوروی، از الگوهای رفتار عمل‌گرا بهره می‌برد. به طور کلی می‌توان تاکید داشت که در دوران رهبران عمل‌گرا در نظام‌های ایدئولوژیک، زمینه برای همکاری راهبردی بین بازیگران رقیب فراهم می‌شود.

از سوی دیگر، رهبران سیاسی آمریکا نیز در این مقطع زمانی دارای گرایشات عمل‌گرا بوده و از انعطاف‌پذیری لازم در برابر الگوهای رفتاری اتحاد شوروی برخوردار بودند. گروه سیاست خارجی و امنیتی نیکسون - کسینجر، توانست روند جدید از الگوهای دفاعی و رفتار راهبردی را طراحی و تنظیم نمایند که اولاً هزینه‌های کمتری برای آمریکا ایجاد نموده و در نهایت اینکه به مطلوبیت‌های راهبردی موثرتری نیز نائل شود. کیسینجر براین اعتقاد بود که آمریکا باید بخشی از منافع راهبردی اتحاد شوروی در ساختار نظام دوقطبی را مورد شناسایی قرار دهد. صرفاً در چنین شرایطی است که امکان ایجاد تعادل راهبردی فراهم خواهد شد.

در سال‌های 1965 به بعد، آمریکا با نگرانی‌های جدی نسبت به جنگ ویتنام روبه‌رو بود. بنابراین تلاش داشت تا سطح جدال‌های خود را با شوروی کاهش دهد. این امر به مفهوم کاهش جدال‌های راهبردی و ارتقاء سطح همکاری‌های دفاعی بود. کاگلی در مطالعه سیاست دفاعی آمریکا در اواخر دهه 1960 و اوایل دهه 1970، مواردی همچون به کارگیری الگوهای کنترل تسلیحاتی را مورد توجه قرار می‌دهد که مبتنی بر ضرورت همکاری راهبردی می‌باشد در این ارتباط «گلب» در مطالعات خود به این جمع‌بندی می‌رسد که:‌

‌«تنش‌زدایی به معنای سازش قدرت‌های بزرگ محسوب نمی‌شد. به طور کلی باید کنترل تسلیحاتی را ادامه سیاست مهار و سدبندی راهبردی دانست. آمریکا از طریق کنترل تسلیحاتی توانست جهت گیری اتحاد شوروی را تغییر دهد، تمایل آن کشور برای بهره‌گیری از ابزارهای قدرت را کاهش داده و از این طریق جلوه‌هایی از اغواء و فریفتگی را در برابر اتحاد شوروی به وجود آورد. بنابراین می‌توان گفت که تنش‌زدایی و کنترل تسلیحاتی، بخشی از جنگ سرد محسوب می‌شود. لذا نمی‌توان این روند را جایگزینی برای جنگ سرد و سیاست‌های محدودسازی راهبردی از طریق ابزارهای دفاعی دانست.»(7)

اولین مذاکرات مربوط به کنترل تسلیحاتی در روابط دفاعی - راهبردی آمریکا با اتحاد شوروی را می‌توان در کنفرانس ژنو مورد ملاحظه قرار داد این کنفرانس در سال 1955 برگزار شد. بعد از آن، مقامات دفاعی دو قدرت بزرگ جهانی در کنفرانس سران و وزرای دفاع گلاسبورد در سال 1967 شرکت نمودند. آنان توانستند چندین موافقت‌نامه را در ارتباط با معاهدات منع آزمایش اتمی، معاهده‌ منع تحرک راهبردی در فضای ماوراء جو، و همچنین معاهده‌ عدم گسترش سلاح‌های هسته‌ای را در سال 1969 به امضاء برسانند. انجام چنین اقداماتی را می‌توان الگوی جدیدی از رفتار دفاعی و امنیتی آمریکا در برخورد با اتحاد شوروی دانست.‌

مقامات آمریکایی در سال 1969، الگوی رفتار راهبردی خود با کشورهای منطقه‌ای را نیز تغییر دادند. به طور کلی «آموزه‌ دو ستونی نیکسون» را می‌توان مبنای سیاست دفاعی آمریکا در حوزه‌های منطقه‌ای دانست. این روند زمینه‌ لازم برای کاهش تحرک دفاعی، راهبردی و عملیاتی واشنگتن در حوزه‌های منطقه‌ای را ایجاد نموده و در نهایت به امنیت بیشتری برای آمریکا منجر گردید. سیاست‌های امنیت منطقه‌ای ایالات متحده به گونه‌ای طراحی شد که از یک سو منجر به کاهش حضور دفاعی این کشور در مناطق مختلف گردید و از سوی دیگر، جدال‌های منطقه‌ای بیش از آنکه فراروی واشنگتن قرار گیرد، متوجه بازیگران منطقه‌ای می‌شد. به هر ترتیب، سیاست دفاعی آمریکا در حوزه‌های مختلف منطقه‌ای براساس اقدامات غیرمستقیم و جنگ‌های دست‌نشاندگی سازمان‌دهی شد. این امر نشان می‌دهد که انگیزه و تمایل آمریکا برای تحرک دفاعی در حوزه‌های منطقه‌ای نیز کاهش یافته بود.‌

در چارچوب سیاست دفاعی آمریکا در دوران کنترل تسلیحاتی، زمینه برای انجام گفت‌وگوهای محدودسازی سلاح‌های راهبردی فراهم شد. این مذاکرات از سال 1969 آغاز گردیده و در نهایت مجموعه‌ای از موافقت‌نامه‌هایی را به وجود آورد که در سال 1972 منجر به انعقاد قرارداد سالت - 1 گردید. هدف اصلی قرارداد یادشده را می‌توان محدودسازی توانمندی راهبردی آمریکا و اتحاد شوروی دانست. هرگاه قابلیت‌های دفاعی واحدهای سیاسی در شرایط متوازن قرار گیرد، طبیعی است که تمایل قدرت‌های بزرگ به موازنه‌سازی، تعادل و ثبات افزایش خواهد یافت. بنابراین آمریکایی‌ها در دهه‌ 1970، تلاش بیشتری به انجام رساندند تا مانع از توسعه‌ سلاح‌های راهبردی شوند. تحلیل‌گران دفاعی آمریکا بر این اعتقاد بوده‌اند که هرگونه کاهش توانمندی اتحاد شوروی، زمینه‌های لازم را برای محدودسازی راهبردی آن کشور فراهم خواهد ساخت.‌          ادامه دارد...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات