* فرهنگ چه در بعد ملی و چه در بعد بینالمللی عامل مهم سیاست تا حدی به کمک رواج ارزشها و گسترش سبکها صورت میگیرد. بدین منظور پروژههای قوی در رشته سینما و تلویزیون و ترجمه منابع در عرصه آموزش هنری و تبادل فرهنگی ضروری میباشد. شما موضع روسیه معاصر در سیستم جهانی ارتباطات و اقدامات فرهنگی را چگونه ارزیابی میکنید؟
** قبل از هر چیز بد نیست درباره انستیتوهای بینالمللی سنتی صحبت شود که روسیه از حق عضویت در آنها بهرهمند است. در نوبت اول باید یونسکو را نام ببریم. یونسکو سازمانی است که طی سالها زبان روسی را به عنوان یکی از زبانهای کاری خود حفظ کرده است. این نکته مهمی است و از اهمیت خاصی برای حمایت قانونی از مقام روسیه به عنوان یک ابرقدرت فرهنگ جهانی برخوردار است. انستیتوی بینالمللی دیگری که ما فعالانه در آن کار میکنیم شورای اروپاست. طبیعتا تمام سازمانهای غیر دولتی روسیه که به نوعی با یونسکو در ارتباط هستند بخشی از عرصه نفوذ وزارت فرهنگ و وزارت امور خارجه فدراسیون روسیه میباشند. سالهای 1990 سالهای سختی برای سازمانهای غیر دولتی بودند. آنها قبلا سرمایه خود را مستقیما از دولتها دریافت میکردند0 لازم به ذکر است نهتنها در زمان شوروی بلکه در عرصه جهانی نیز سازمانهای غیردولتی که در رشته فرهنگی فعالیت میکردند بطور مستقیم یا غیرمستقیم از طرف دولت حمایت مالی میشدند) اما بعدا در کار با سازمانهای غیردولتی شکاف ایجاد شد و فقط حالا سعی میکنیم اشکال جدیدی برای موجودیت آتی آنها بیابیم. این موضوع به سازمانهای سنتی روسیه مانند انیستیتوی بینالمللی تئاتر و یکسری سازمانهای بینالمللی در رشته موسیقی، «میراث» و غیره مربوط میشود. چنین درکی شکل گرفت که سازمانهای غیردولتی بخش قابل توجه سیاست دولتی و نه فقط در عرصه فرهنگ بلکه در عرصه فعالیت بینالمللی است. به نظر من، علت اینکه ما و وزارت امور خارجه هنوز نتوانستیم به نتیجه دلخواه برسیم این است که هنوز به اهمیت خاص آنها پی نبردیم. قابل درک است که مردم تغییر میکنند و دیدگاه در رابطه با چنین فعالیتی تغییر میکند، اما وجود چنین سازمانهایی بحد زیادی مبرم میکند، در اینجاست که ما به کشورهای خارجی میبازیم.
نکته دیگر این است که امروزه بویژه پس از پایان جنگ سرد، مسائل سازمانهای بینالمللی در رشته فرهنگ عرصههای دیگر واضح و آشکار است. اکنون نیازی به وسایل بینالمللی نیست تا شرکای شرقی و غربی را بهم نزدیک کند. چنین مسئلهای دیگر در فرهنگ وجود ندارد. با شروع نیمه دوم سالهای 1980 جهان برای نمایندگان فرهنگی روسیه باز بود. ما در بازار کار بینالمللی از تقاضای بسیار زیادی برخوردار بودیم. اگر به وضعیت ارکسترهای سمفونیک در خارجه و یا مثلا در رشته انیمیشن که رشته جدیدی در سینماست توجه کنیم متقاعد خواهیم شد تعداد زیادی از کسانی که در این رشتهها کار میکنند نه تنها شهروندان روسیه بلکه کسانی هستند که تحصیلات خود را در روسیه به اتمام رسانده و قراردادهای کاری امضا کرده و به خارج رفتهاند. لزومی ندارد من درباره زبدگانی مانند گرگییف، اسپیواکوف، تمیر کانوف و یا کیتاینکو صحبت کنم که مدتهاست در غرب کار میکنند و رهبری ارکسترها در آنجا به موازات کار با گروههای خود عهده دارند و خیلی راحت از کنسرتی در لندن به پاریس و از پاریس به نیویورک به سنت پطرزبورگ و یا مسکو پرواز میکنند. این حالت عادی زندگی این ستارگان موسیقی شده است. حالا درباره افراد« به اصطلاح سطح دوم» میخواهم صحبت کنم. اکنون تقاضا برای بالرینها، نوازندگان و مربیان روس بسیار بالاست. و به دلیل سازمانهای بینالمللی که قبلا برگزاری کنسرتها را به عهده میگرفتند که در آنها میشد با دیگر همکاران معاشرت کرد (تا حدودی، این تنها امکان دیدار و گفتگو بود) حالا معنی وجودی خود را از دست دادهاند. حالا صاف و ساده تاباکوف( هنرپیشه ملی تئاتر روسیه مترجم) گوشی را برمیدارد زنگی به آمریکا میزند و کلاسی در دانشگاه معتبری باز میکند و همراه آل پاچینو و یا هر کس دیگری از ستارگان آمریکایی به تدریس میپردازد. این یک پدیده عادی شده است که مهم است.
اما باید گفت ما در نوع صنعتی هنر برای نمونه در سینما میبازیم. ورود به بازار سینمایی آمریکا و به طورکلی غرب دشوار است. علت آن نه فقط وجود یک نوع ترتیب کار معین و مبارزه با رقیبان ناخواسته بلکه این موضوع است که سینما باید چه کار کند تا محصولاتش در چنین بازارهایی موفق باشد.
موضع من در رابطه با تأثیر فرهنگ روسی چنین است: اگر از هر پنج نوازنده سازهای سیمی (نوازنده ویلونسل، ویلون و آلت) در ارکسترهای بزرگ آمریکا و اروپا یک نفر تحصیلکرده کنسرواتوآرهای مسکو، سنت پطرز بورگ، نووسیبیرسک و نیژنی گورود هستند پس به جرات میتوان گفت فرهنگ جهانی ادامه میدهد. در سال 1922 لازم شد 220 نفر سوار بر «کشتی فلسفی» کشور را ترک کنند که این رویداد واقعا فرهنگ جهانی را غنیتر کرد. در زمان حاضر، هزاران نفر رفتند که تأثیر آنها بر روندهای فرهنگی جهانی بسیار قابل توجه است.
* وقتی «کشتی فلسفی» سواحل روسیه را ترک کرد فرهنگ روسی «بیسر» شد. روند کنونی را از این نظر چگونه مورد ارزیابی قرار میدهید؟
** موضوع از این قرار است، افرادی که با واژه سروکار دارند ـ نویسندگان و فلاسفه ـ حالا کشور را ترک نمیکنند. علاوه بر آن این روشنفکران برعکس دارند به کشور برمیگردند و یا همزمان در روسیه و غرب زندگی میکنند. این را میتوان یک روند کاملا جدید دانست. برای نمونه واسیلی پاولویچ آکسنوف و یا کسانی که در فرهنگ غربی جایی برای خودشان باز کردند مانند ماکین، ادیب روس که به زبان فرانسه داستانسرایی میکند. برای این افراد روسیه جایی است که براحتی به آنجا سفر میکنند، از آنجا میروند و براحتی کتابهایشان را به چاپ میرسانند و فیلم میسازند، هرچند شهروند فرانسه و آمریکا یا جای دیگری به حساب میآیند. ما دیگر با مرزهای بسته و ترک وطن برای همیشه روبرو نیستیم که تا همین چندی پیش برقرار بود. به این دلیل اگر درباره روشنفکران صحبت کنیم فرهنگ روسیه آسیبی ندیده است، ولی اگر درباره موسیقیدانان و نوازندگان صحبت کنیم این آسیب غیرمستقیم است. امروزه مربیان و استادان روس به کودکانی که از کره جنوبی، ژاپن، هنگکنگ و تایوان آموزش می دهند و آنها در مسابقات برنده جوایزی میشوند، زیرا آنها شاگردان استادان فوقالعاده خوب ما هستند.
* کلاسها برای آنها در کجا دایر میشود؟
** اکثرا در کشورهای آنها. بهترین استادان کنسرواتوآر مسکو به خارجه می روند. این را باید یک علامت خط دانست. در این رابطه یکی از مهمترین اهداف من حفظ این مدرسه است. وقتی فرمان رئیسجمهور درباره تعلق عنوان نهاد موسیقی به تصویب رسید ما در کنسرواتوآر را در آن فهرست گنجاندیم، زیرا باید از مدرسه موسیقی روسیه حمایت میشد. این امر اضافه حقوق قابل توجهی را برای مربیان به ارمغان میآورد که مطمئن هستم در تصمیم آنها برای کار در روسیه و یا خارج از کشور بیتأثیر نخواهد بود.
فکر نمیکنم فرهنگ روسیه از روسیه از فرهنگ جهانی عقبمانده و یا دست کمی از آن داشته باشد.
* منظورتان این است که فرهنگ روسیه میتواند وسیله نفوذ کشور ما در جهان شود؟
** البته، ولی نباید امیدهای بی جایی بر آن استوار کرد. برای نمونه فرهنگ روسی همیشه سیمای مثبتی از روسیه ایجاد می کرد، حتی وقتی جنبههای ناخوشایند زندگی روسیه ایجاد میکرد، حتی وقتی جنبههای ناخوشایند زندگی روسیه را به نمایش می گذاشت. آثار این تأثیر همیشه مثبت است، بدین معنی که هنر همیشه یک اقدام مثبت است. امروزه مسئله در چیز دیگری است و نمیشود سیمای مثبت کشور را در بازار سیاست خارجی شکل داد اگر چنین چیزی در سیاست داخلی وجود ندارد. در داخل کشور، برخورد ما با روسیه اصلا آنطوری نیست که ما دلمان می خواست در خارج نسبت به آن برخورد کنند. این تضاد جدی است. تکرار میکنم نمیتوان برای خارج محصول درست کرد. محصول را باید برای خود ساخت. این قانون نه فقط در فرهنگ قابل اجرا است، بلکه در مورد تولید هر نوع ارزشی از جمله مادی صدق میکند. میتوان گفت شراب معروف فرانسوی را نه برای روسیه، بلکه برای خود فرانسویها درست میکند. اگر یک نوع شراب فرانسوی در داخل کشور به خوبی فروش رود آن وقت است که همه جا آن را خواهند نوشید، از جمله در روسیه. فیلمهای هالیوود برای جهانیان ساخته نمیشود، قبل از هر چیز آنها را برای آمریکاییها می سازند. اگر فیلم خوب باشد در سراسر جهان پخش می شود. اشتباه ما در آن بود که دو کارخانه داشتیم: یکی برای خارج کار میکرد و دیگری برای داخل. این اشتباه به سیستم تبلیغات نیز مربوط میشود.
* نقش فرهنگ روسی ـ کلاسیک و آوانگارد سالهای 1920ـ در برجسته کردن روسیه در صحنه بینالمللی چیست؟
** زمانی توماس مان جمله زیبایی را نوشت بدین مضمون که ادبیات کبیر المانی وجود دارد. ادبیات کبیر فرانسوی وجود دارد. اما ادبیات روسی مقدس است. از یکسو این تعریف ما را بطور مثبت و زیادی از بقیه جدا می کند. اما از سوی دیگر خطر بسیار بزرگ برای خودمان در آنها نهفته است. دچار اشتباه بزرگی می شویم وقتی وانمود میکنیم هر چیزی که در روسیه نوشته و چاپ می شد. ادبیات مقدس است و توماسمان در جمله معروف خود قلل ادبیات روسی را مدنظر داشت ـ تولستوی. داستایوسکی، گوگول، چخوف و نه مثلا بابوریکینا و یا حتی کوپرین را. ما باید این موضوع را درک کنیم که فرهنگ روسی را با قلل آن ارزیابی میکنند.
در آن زمان قلل زیاد بودند و تأثیر فوقالعاده خوب بود. زمانی بود که سراسر جهان نمایشنامههای چخوف را روی صحنه میبردند که هنوز هم ادامه دارد. نمایشنامههای گورکی نیز همینطور. آثار تولستوی و داستایوسکی و گوگول مدام تجدید چاپ میشوند. چایکوفسکی یکیاز محبوبترین آهنگسازان جهان است. آثار رحمانینوف نیز از جمله آثاری است که زیاد اجرا می شود. استراوینسکی را نیز نباید فراموش کرد که من او را نقاش روس میدانم. لزومی ندارد درباره محبوبیت جنون آمیز آوانگارد روسی سالهای 1920 حرفی بزنم که یکی از قلل هنر جهانی قرن 20 به حساب میآید. به نظر من مسئله در چیز دیگری است. هنر کبیر حدودا در موز سالهای 60 قرن 20 در سراسر جهان به پایان رسید.
* ادعای تقریبا نیرومندی است…
** باور کنید، از اوایل سالهای 1970 تمام جهان یک پروسه «عقبگرد» را از سر میگذراند. این یک نوع جریان ما بعد مدرنیسم توسعه فرهنگ است که تا کنون تغییری نکرده است. تمام کشفیات بزرگ در هنر تا قبل از جنگ و در سالهای 1950 به وقوع پیوست، پس از آن فقط انواع مختلف آنها صورت گرفت، باصطلاح «تودهای شدن» و الی آخر. همین امر در مورد هنر روسی صدق میکند. برودسکی آخرین پدیده جهانی فرهنگ روسی بود. او روسیه را به عنوان کشوری کبیر و همزمان تراژیک به غرب معرفی کرد. نابوکوف و برودکی دو نویسنده دو زبانی در جهان شهرت زیادی کسب کردند که این امر بخودی خود گواه آن است که در داخل روسیه فرهنگ بشدت در حال رشد بود. این یک لحظه مه ماست. البته بکت Beket را هم فراموش نکردم که به دو زبان انگلیسی و فرانسه به یکسان سلیس و عالی می نوشت و یا میرچ الیادکه به زبانهای رمانی و فرانسوی آثار خود را مینوشت… اما از نویسندگانی مانند برودسکی و نابوکوف در فرهنگ جهانی یاد نمی شد.
سهم فرهنگ روسی از مالویچ تا شاگال، از نابوکوف تا برودسکی در فرهنگ جهان قرن 2 خیلی عظیم است. این تأثیر فوقالعاده زیادی است که نمیتوان آن را نادیده گرفت. در اینجا باید یادی هم از سینمای زمان شوروی کرد از ایزنشتین تا روم که تأثیر فوقالعادهای بر سینمای جهان گذاشتند. تأثیر جهانی تئاتر روسی استانیسلاوسکی و میئیرخولد نیز باید در نظر گرفته شود…
به نظرم، تمام مسئله در آن خلاصه میشود که ما چگونه خود را بشناسیم. ما خود را وارث فرهنگ کبیر روسی معرفی میکنیم. اما درواقع وارثان بدی هستیم. «پست مدرنیزم» ما. با مدلهای زندگی شوروی و افسانهسرایی شوروی در ارتباط است. تمام اینها بازی پست مدرنیزمی است، بازی با میراث رئالیزم سوسیالیستی است. معلوم است که این چیزها کافی نیست. کلا قرن 20 یاد گرفت که چگونه تمام تاریخ شش هزار ساله فرهنگ جهانی را به ارث ببرد. فقط در چنین موردی میتوان آنم را میراثی غنی و نیرومند دانست. وقتی وارثان با واقعیات در حال مرگ شوروی بازی میکنند، به عقیده من این شکل بد شناساندن خود است. اما نباید عصبی شد. همه چیز بتدریج سر جای خود قرار خواهد گرفت.
* در فرهنگ ما خیلی چیزها باید سر جای خود قرار گیرد که فقط شامل ایدهها و تفکرات نیست. یک مسئله ناراحت کننده سیاسی ـ حقوقی وجود دارد که بطور مستقیم بر شکل گیری سیمای روسیه به عنوان کشور دمکراتیک معاصر تأثیر میگذارد شما بطور مستقیم با مسئله جابجایی ارزشهای فرهنگی سرو کار دارید. موضع شما در این رابطه چگونه است؟
** موضع من خیلی رادیکال و گمنام است و من برده آن هستم. همه چیز خیلی ساده است. من کارمند دولتی هستم و از قوانین موجود پیروی می کنم. قانونی هست درباره جابجایی ارزشها و من تا آخرین روز آن را اجرا خواهم کرد. هر چند اصلا با این قانون موافق نیستم.
بر طبق این قانون تمام آثار هنری که به فرمان فرماندهی ارتش شوروی و یا مقامات نظامی شوروی در المان به اراضی روسیه منتقل شدند به عنوان غرامت جنگی، دارایی فدراسیون روسیه محسوب می شوند. با وجود این، همه و از جمله طراحان این قانون بخوبی می دانند که حتی یکی از این اشیاء و وسایلی را که ما مال خودمان مینامیم نمیتوانیم به عنوان شئی نمایشی در نمایشگاههای خارجی شرکت بدهیم. زیرا بلافاصله توقیف خواهند شد. و احتمال اینکه دادگاه بینالمللی بگوید اینها مال ما نیست خیلی زیاد است. برای نمونه طلاهای شلیمان را در نظر بگیرید (شلیمان باستان شناس معروف آلمانی است ـ مترجم) دعوتنامههای زیادی برای برگزاری نمایشگاهها در سراسر جهان دریافت میکنیم. فعالیت بینالمللی نمایشگاهی فرصت حائز اهمیتی در ایجاد زمینه نفوذ فرهنگی کشور است . اما هیچ کس ضمانت نمیکند که آنها توقیف نشوند، وقتی وضع اینطور است، پس قانون نقص دارد. در اینصورت ایجاد شک می شود که اینها واقعا مال ما هستند. همه و از جمله آقای گوبنکو، یکی از طراحان این قانون، از این چیزها باخبرند، ولی وانمود میکنند که همه چیز روبه راه است.
نکته دیگر به وجود چیزهای غیراخلاقی در این قانون مربوط می شود. بر طبق این قانون، اجرای آن برای نمونه به عرصه ارزشهای فرهنگی متعلق به قربانیان نازیسم گسترش نمییابد. اگر قربانیان نازیسم و یا اخلاق آنها اعلام کنند که این چیزها متعلق به آنهاست ما باید به شرطی آنها را به این افراد برگردانیم که خودشان بخواهند این اشیاء را پس بگیرند. قیمت کامل آنها و مبلغی را که برای نگهداری از آنها خرج شده است را بپردازند. چنین وضعیتی پیش میآید: با وجود اینکه آنها قربانی نازیسم شدهاند باید دارایی خود را از ما بخرند. پرداخت مبلغ صرف شده برای نگهداری را میتوان بشکلی قبول کرد اما خریداری خود شیء را نه.
به عقیده من، بحث درباره ارزشهای هنری واقع هیچ ربطی به آنها ندارد. اصل موضوع این است که چه کسی جنگ را باخت. اشخاصی که فکر میکنند این ارزشهای هنری آخرین دژماست از این نظریه پیروی میکند که ما جنگ را باختیم و آلمانیها پیروز شدند ـ ما بد زندگی میکنیم و آنها خوب و هیچ لزومی ندارد چیزی به آنها پس داده شود. بحث پیرامون این مسئله عملا با بحث درباره سرنوشت اتحاد شوروی و روسیه جا عوض میکند. ما همیشه در وضعیت کسانی قرار میگیریم که رنجیده و بدبخت و بیچاره هستند. موضع من بدین قرار است: ما در جنگ پیروز شدیم و هر آنچه برای اتحاد شوروی اتفاق افتاد نتیجه سیاست ناقابل حزب کمونیست بود. و دمکراتها دستی در این کار نداشتند. احتمالا همه چیز حالت کارهای یک آدم دست و پا چلفتی را داشت. اما هر چه بود ما از نتایج جنگ به نحو احسن استفاده نکردیم که 28 میلیون نفر را در آن از دست دادیم. باید گفت ارزشهای فرهنگی عنوان زیبایی است که موضوع بحث را میپوشاند. نسل جدید روسها نباید از عقدههای شخص بازنده رنج ببرد. در جهان به همان شکلی ما را درک کرده و قبول کنیم که آدمهای عادی و نرمالی هستیم، نه زیاد پهلوان بلکه متمدن و عاقل، در دنیا نیز ما را به همین شکل خواهند پذیرفت. این نشانه ضعف نیست. متاسفانه در کشور ما تربیت را نشانه ضعف میدانند و حتما باید دعوایی برای قدرتنمایی راه انداخت که یک اشتباه بزرگ است.
* مشخص است که در دنیا طرحهای فرهنگ سیاست خارجی وجود داشته و دارد. برای نمونه، وزارت امور خارجه آمریکا از تبلیغ هنر معاصر آمریکایی در سراسر جهان حمایت میکند. آیا چنین چیزی در طرحهای ما گنجانده شده است؟ آیا فرهنگ روسی میتواند طرح قوی سیاست خارجی را پیش بکشد؟
** وقتی میگویند وزارت امور خارجه امریکا از این با آن طرح هنری پشتیبانی میکند، باید در نظر گرفت که قوانین بازی در آنجا طور دیگری است. موضوع از این قرار است که ما تازهتازه داریم به این درک میرسیم که با شنیدن کلمه «دولت» نباید دو تا پا داریم دو تا هم قرض کنیم و پا به فرار بگذاریم. هر چه بود، سالهای 1990 سالهای فرار و شکاف بین دولت و هنر بود. حالا دوباره یاد میگیریم ترسی از «سفارش دولتی» و یا «سفارش اجتماعی» نداشته باشیم، هر چند تاکنون ادای این کلمات برایمان سخت است. به خاطر ساختار لیبرال جامعه و مدل دمکراتیک دولت، شرکت انستیتوهای دولتی آمریکا در رشد و تکامل فرهنگ اصولا مثبت بود. و در کشور ما به خاطر اینکه اخیرا از زنجیرهای توتالیتاریزم رها شدیم، شرکت دولت در زندگی فرهنگی هنوز مثل «تله روح» تلقی میشود. هر نوع شرکت دولت برای ما به معنی سانسور تلقی میشود درست نیست. در اینجا دولت نیز باید بازی بر طبق قوانین جدید را بیاموزد. این مسئله دیگری است. فعلا در حال طرحریزی این قوانین بازی هستیم.
تأثیر جهانی فرهنگ روسیه هنوز بطور کامل مورد استفاده قرار نمیگیرد. در حالی که میتواند یک وسیله قدرتمند سیاست خارجی ما شود.
اگر درباره طرحهای بزرگ بینالمللی صحبت کنیم روسیه از امکان رواج و گسترش فرهنگی برخوردار است. ما زبان روسی را آنطور که مثلا فرانسویها در مورد زبان فرانسه با ایده «جهان فرانسوی» انجام میدهند وسعت نمیدهیم. اما اصولا ایده فرهنگ اسلاوی، فرهنگ روسی، فرهنگ ترکی که در توافق و غنی کردن مشترک یکدیگر با دنیای اسلاوی همزیستی میکنند، میتواند چشماندازهای جدیای داشته باشد.
البته نمیتوانم بگویم که طرح سراسر دولتی نفوذ زبان روسی وجود دارد اما دولت فعالانه از «توسعهطلبی ارمیتاژ» حمایت میکند. شعبههای این موزه در سراسر جهان افتتاح شده و مراکز آموزشی ایجاد میشود. طرحی به نام «ارمیتاژ ـ گوتگنهایم» نیز وجود دارد. این پیوند یکی از بهترین موزههای هنر معاصر جهان «گوتگنهام» و یکی از بهترین موزههای هنر کلاسیک جهان «ارمیتاژ» است. این کیفیت جدی را موجب میشود سه. ارمیتاژ همراه گوتگنهایم شعبهای در لاس و گاس باز میکند، «اتاقهای ارمیتاژ» در لندن و شعبه موزهای در نیدرلند افتتاح میشوند. چنین است توسعهطلبی فرهنگی. در واقع جهانیان از اطلاعات زیادی درباره ذخایر فرهنگی روسیه برخوردار نیستند. این ذخایر زیاد نشان داده نمیشوند و البته پدیده آوانگارد روسی سالهای 1920 که مبدل به یک پدیده جهانی شد برای درک کشور ما کافی نیست.
طرحهای سنتی نیز ادامه دارند. در هر رژیمی میتوان باله بالشوی تئاتر و آثار نویسندگان کبیر روسی (تولستوی، داستایوسکی و چخوف)، ارمیتاژ، موزههای روسی و از این قبیل را تبلیغ کرد. حکومتی وجود ندارد که از این طرح سنتی در اهداف تبلیغاتی خود بهره نگرفته باشد.
این امری حائز اهمیت است و هیچ کس قصد ندارد آن را متوقف کند. اما ما میخواهیم روسیه نو را تبلیغ کنیم و طرح معاصر تأثیر فرهنگی را شکل بدهیم. در اینجاست که باید برای یافتن بهترین راه خوب بیندیشیم. چطور میتوان به کمک فرهنگ معاصر بر تأثیر روسیه نو شدت بخشید اما چه وقتی این روسیه نو در فرهنگ خودمان فقط با بازتاب منفی روبرو میشود؟ این سئوالی بسیار دشوار و پیچیده است. ما آماده تقسیم موسیقیدانان جوان و بالرینهای جوان با دنیا هستیم. اما آنچه به مضمون این پروژه مربوط میشود حالا برایمان یک مسئله به حساب میآید.
این دیگر به ایدئولوژی و تفکرات مربوط میشود. در این موقع است که سوالات زیادی از قبیل: روسیه معاصر چه روسیهای است؟ بروز میکند. نه بخاطر خارجیان بلکه به خاطر خودمان باید به این سئوالات پاسخ بدهیم. ما هنوز بطور کامل سر از کار خودمان در نیاوردیم و نفهمیدیم کی هستیم. چطور زندگی میکنیم؟ و کشور در واقع چگونه پیشرفت میکند؟ ما به خودمان قبولاندیم که در روسیه فلاکتبار زندگی میکنیم.
در حالی که همه چیز برعکس است. این روسیهای که در آن زندگی میکنیم خیلی متنوع و گوناگون و فوقالعاده پرتحرک است و همزمان واقعا فاجعهآمیز است، تضادها و شکافهای جدی بروز میکند. اما من عمیقا معتقدم که تحرک مثبت نیز وجود دارد و اندیشههای جدید مثبتی ظاهر میشوند.