یدالله اسلامی
بر آن نیستم که تحلیلی همه جانبه ارائه دهم که فراز و فرودها را بازخوانی می کند و برای آینده راهنمایی و نشانه راهی باشد. بلکه گذری و نظری است بر رخدادی تاریخی که تنها برداشت های پراکنده و نکته های نامنسجم را بازتاب می دهد. از آنجا که جنبش اصلاحات از جنبش های اصیل و اثرگذار در کشور بوده و خواهد بود نمی توان از واکاوی آن دست کشید. برخی پرسش ها نیاز به پاسخگویی دارند. پرسش های فراوانی نیز در ذهن مردم هست که اگرچه چالش برانگیزند ولی نمی توان چشم بر آنها بست و آنها را به امان خدا رها کرد. برخی بدون توجه به واقعیت ها بر پایه برداشت های سطحی و نادرست تحلیل هایی ارائه می دهند که گویای آنچه باید نیست ولی خود سخت به گفته های خود دل می بندند و در اثر تکرار به درستی آنچه گفته اند باور پیدا می کنند.
پرسش این است که آیا اصلاحات در ایران شکست خورده است و دیگر باید از آن دل برید و دست کشید یا می توان به آن دل بست و کاری کرد؟ اگر کاری ساخته است آن چیست و ابزار آن کدام است؟ و اگر کاری از ما برنمی آید باید رخت به کدامین وادی افکند و چه سودای تازه یی در سر پرورانید؟ به روشنی باید گفت اصلاحات را اگر جایگزینی باید آن جایگزین چیست؟ مرور کارنامه اصلاحطلبان دستمایه یی است که هر کس به گونه یی از آن برداشت می کند و به شکلی آن را بازتاب می دهد. این و آن را گنهکار پنداشتن برخی را دلخوش می کند و گروهی نیز دلخوش به این داستان هستند و آن را نشانه شکست می پندارند و در بزرگنمایی این گونه سخنان بی پرواتر از آنچه می باید عمل می کنند. از اینها که بگذریم پرسش اصلی در برابر ما است و چه باید کردی که پاسخی درخور می خواهد. ناکامی در ایران از اصلاحات بوده است یا از اصلاحطلبان؟ به پندار من اصلاحطلبان شکستی بزرگ را تجربه کرده اند که بازخوانی نقش آنها بایسته کاری است که باید به آن پرداخت. نقش نهادها و سازمان هایی که در برابر اصلاحات قد برافراشتند نیز فراموش ناشدنی است که نه به یک گروه که به کشور زیانی بزرگ وارد آوردند. در ارزیابی شکست ها و ناکامی ها تک بعدی نمی توان به پیش رفت و تنها نمی توان انگشت اتهام را به سوی این و آن گرفت و بازیگران اساسی را از یاد برد؛ آنهایی را که نقشه کشیدند و دیگرانی که توان خویش را به کار بستند و همه ابزارهای شبه قانونی و غیرقانونی را برای پیشبرد برنامه های خود به کار بستند برای اینکه اصلاحطلبان به کام نرسند و خود میدان دار شوند و برای اینکه برنده بازی شوند همه چیز را به بازی گرفتند و بسیاری از ارزش ها را نیز قربانی کردند. نمی توان همه میدان داران را بدون در میان گذاشتن پرسشی رها کرد. گریز از پاسخ و فرار از پرسش ها چاره کار نیست. برخی پیش دستی می کنند و آن را که باید پاسخ دهند پرسشی می کنند و دادن پاسخ را به دیگران وا می گذارند و این فراری است ناموفق که به هر حال پاسخ به نیاز امروزی ما نیست. برخی فرافکنی پیشه می کنند و با ساده سازی مسائل پیچیده پاسخی ساده را به پیچیدگی ها ارائه می دهند و بنای تحلیل را بر کندروی و تندروی می گذارند و تن به معنای این واژه ها و عبارات نیز نمی دهند. معیارهای تندروی و کندروی را هم باز نمی کنند. تندروی و کندروی ابهام است مگر آنکه معنای آن بازگویی و بازخوانی شود تا آنان که در میدان عمل تندرو بوده اند با به دست گرفتن این عبارت ها دیگران را از میدان نرانند و به گونه یی تازه تندروی را بازتولید نکنند. شگفت است که در بازی سیاست واژه ها چنین رنگ می بازند و یا رنگ می گیرند و آدمیان هر دم به نقشی در می آیند که بازخوانی نقش ها را دشوار می کند و بر ابهام در جامعه می افزاید. گاه دیده می شود که ایستادگی بر سر حقوق مردم یا دفاع از کسانی که به ناروا دچار آسیب شده اند تندروی نام می گیرد و اینجا است که دیگر سکوت بی معنا است و به ناگزیر باید به تبیین تندروی و کندروی پرداخت تا کوتاه آمدن ها و سازشکاری های گاه غیراخلاقی نام تدبیر به خود نگیرند. اینک سر آن ندارم که پای افراد را به میان بکشم و چهره ها را در بوته نقد بنشانم، اگرچه گریزی نیست، باید این کار انجام گیرد تا روشنگری معنا پیدا کرده و یافتن راه ممکن شود. در این باره پیش از این هم چیزی نوشته ام. هستند کسانی هم که خود را سهامدار عمده می دانند و بر انکار نقش دیگران اصرار می ورزند.
اصلاحات در بستر نیازهای جامعه ایرانی بالید و بارور شد. خاتمی نقش سخنگوی مردم ایران را پیدا کرد که نیازهای آنها را بازخوانی کرده و بازتاب می داد. همبستگی مردم همه نقشه ها را در هم ریخت و ریاست مردم به خاتمی سپرده شد. اصلاحطلبان کم و بیش در راستای حل نیازها گام برداشتند. اینکه نیازها را چگونه بازخوانی و بررسی کردند، می ماند برای بررسی بیشتر و اینکه از دل این نیاز همگانی سازمان های مردمی و نهادهای سیاسی چه وظیفه یی را برای خود ترسیم کردند می شود موضوع سخن. برخی از دوستان نیز همگام دیگران شده اند و می گویند آنچه را که پیش تر از زبان دیگران شنیده ایم. نیازهای توسعه یی کشور و اولویت گذاری ها از جمله این چالش ها بوده است و هر کس نیز سخن خود را گفته است و نیازی هم ندیده که این گفته بر پایه بررسی های بنیادی باشد که این سخن سر دراز دارد. بایست گریزی هم زد به وضعیت نهادهای سیاسی و سازمان های مردمی که کم رمق و بی رونق مانده اند و ارباب قدرت آنها را به بازی نگرفته اند. حزب در ایران به هر تقدیر به رسمیت شناخته نشده است. اگرچه قانون اساسی پررنگ به این موضوع پرداخته است ولی دست اندرکاران اداره کشور در گذشته و حال به این موضوع بهایی نداده اند. اصلاحات که در دل جامعه جای دارد و از دل جامعه برمی خیزد باید نهادهای مردمی سازمان یافته و دارای برنامه یی را نیز با خود داشته باشد که پایداری اصلاحات را دنبال کنند و به قدرت رسیدگان را نقد و راهنمایی کنند و اصلاحات را بر مبنای روشن به پیش ببرند. سازمان های سیاسی در ایران عمری کوتاه دارند و کارنامه یی نارسا. سازمان های سیاسی اصلاحطلبان نیز از این آسیب در امان نبوده اند. بررسی احزاب اصلاح طلب کاری دشوار نیست. در جبهه مقابل هم نارسایی ها افزون تر و نهادهای حزبی کم رونق تر هستند. پشتیبانی نهادهای قدرت از برخی گروه ها به معنای قدرت و برنامه داشتن آنها نیست، در این میان چیزی جایگزین چیزی دیگر شده است که خود بحثی کامل می خواهد و بررسی اساسی. پس از روی کار آمدن آقای خاتمی و آغاز دوران اصلاحات احزابی تولد پیدا کردند.
برخی خیلی زود به حوزه قدرت راه یافتند، به جای ریشه زدن شاخه گستردند. به جای آنکه پرسشگر شوند نقش پاسخگویی یافتند و این نشانه خوبی نبود ولی بهنگام شناخته و درمان نشد. گروه هایی نیز به میدان آمدند که از پیش تر هم حضور داشتند ولی این حضور مبتنی بر سازمان روشن و برنامه مدون نبود، اگرچه ادعاها فراوان بود و هنوز هم هست. افراد اندکی که به جای حزب سخن می گفتند با صدای بلندتر از دیگران لب به سخن گشودند. اینکه چرا در کشور ما احزاب به جای ساختن دولت، دولت ساخته یا قدرت ساخته می شوند نیز رویه دیگری از داستانی است که در حال بازخوانی آن هستیم. برخی نیز حزب را برای خود می خواهند نه برای پیشبرد برنامه و نیروسازی و کادرسازی. در بسیاری از سازمان های سیاسی تربیت نیروی انسانی توانمند و دارای قابلیت برای اداره کشور اهمیتی درخور پیدا نکرده است و بسیاری از گروه ها نقش دنباله روی از فرد یا افراد را مبنای بودن خود کرده اند. این است که هنوز از مواضع احزاب گوناگون از چپ و راست خبری در دست نیست، روشنی و شفافیت در مواضع احزاب دیده نمی شود. این سخن براساس تعداد احزاب ثبت شده و برنامه های ارائه شده گفته می شود ولی برخی از احزاب در این راه گام هایی هر چند کوچک برداشته اند. ساختار قدرت و فرهنگ حاکم بر جامعه در این راستا نقش خود را به خوبی نشان داده است. دولت اصلاحات به روشنی پشتوانه حزبی نداشت ولی پشتوانه مردمی آن غیرقابل وصف بود. آقای خاتمی در آغاز روی کار آمدن سعی کرد نقش سازمان های سیاسی پشتیبان خود را نیز دست کم گرفته یا به هیچ انگارد که پیامدهای نامناسبی داشت و به گونه یی سازمان گریزی را تشویق می کرد در حالی که اصلاحات بدون نهادهای مردمی و سازمان های سیاسی و بنیادهای همگانی راه به جایی نمی برد. شاید جامعه مدنی هم به خوبی تعریف نشد و نقش نهادهای واسطه به درستی بازگویی نشد. سربرآوردن احزاب تازه هم در چنین بستر و فضایی با افت و خیزهایی همراه شد. ساده تر بگویم برنامه یگانه یی تولید نشد. هدف گذاری یگانه یی انجام نشد. در درک یکدیگر همراه با هم به پیش نرفتیم. هر کس به گمان خود از آنچه هست و باید، تحلیلی داد. جایی برای هماهنگی ها مشخص نشد. اینکه گفته می شود تعریفی از اصلاحات داده نشد درست نیست.
به گونه یی نانوشته مفهوم اصلاحات در اندیشه ها جای گرفت، گردش آزاد قدرت و اطلاعات، پاسخگویی دست اندرکاران و پرسشگری مردم، آزادی رسانه ها و احزاب، قانونگرایی و شفافیت، نقد قدرت، به رسمیت شناختن مخالفان قانونی، انتخابات آزاد و... فصل مشترک همه اصلاحطلبان بود و همین ها را می شود تعریف از اصلاحات نام گذاشت. اما راهبردها به خوبی تعریف نشد. روش ها به شکل یگانه ترسیم نشد. اصلاحطلبان از طیف های فکری گسترده یی برخوردار بودند. آنها که در گروه های اصلاح طلب گرد هم آمدند بخش کوچکی از نیروهای اصلاح طلب کشور بودند ولی باید پذیرفت بسیاری از اصلاحطلبان داخل و خارج کشور به عملکرد آنها دل بسته بودند و دلبستگی بیشتر به نهادهای قدرت در اختیار اصلاحطلبان بود که ناکارآمدی آنها سبب آسیب روانی فراوان به افکار همگانی می شد. بخشی از کاستی ها ناشی از ساختار قدرت بوده و بخشی نیز ناشی از عدم واکنش بهنگام به درخواست ها و نیازها بوده است و نباید از نوع نگرش دست اندرکاران نسبت به دگرگونی ها غفلت کرد. اینجاست که بایست هم سهم خود را در ناکامی ها بپذیرند و این رفتار دگرگونه شود که همه در پیروزی ها سهم خود را برتر می دانند و در شکست ها برای خود سهمی قائل نشده و دیگران را گناهکار می دانند که درست تر آن است که پیروزی های نه بر مدار افراد که بر پایه باورهای همگانی و مشارکت مردمی به دست آمده است و شکست ها را سهل انگاری ها و کم تدبیری ها رقم زده است، مردم به میدان آمده اند و کار خود را کرده اند و با گزینش خود راه خود را برگزیده اند و از اینجا نقش برگزیده شدگان برجسته تر می شود و ناکامی هایی که خود را بروز می دهند اگر ناشی از عملکرد برگزیدگان باشد بایست به روشنی به بررسی گذاشته شوند. سخنان فراوانی شنیده ایم که به نقش کس یا کسانی در پیروزی اشاره دارد و از بررسی نقش همین کس یا کسان در شکست ها دوری می گزیند. مردم به دولت اصلاحات دل بسته بودند که بر سر روزنامه ها آن بلاهای بی امان را آوردند و دانشجویان را به سرنوشتی سخت مبتلا کردند. اینجا بود که باید اصلاحطلبان راه یافته به حوزه قدرت کاری انجام می دادند. آنها در تحلیل خود به درستی درنیافتند که حادثه در راه است و قدر زمان را نشناختند وگرنه این اقدامات کودتاگرانه آنچنان آسان و کم هزینه انجام نمی شد. برخی گمان می بردند قربانی شدن روزنامه ها را بهای پیروزی در مجلس ششم کرده و چون بنای مخالفان آن است که مجلس ششم شکل نگیرد داستان به روزهای بعد واگذار شود. شاید لازم بود آن روز با دقت بیشتر موضوع به بررسی گذاشته می شد. راه های ارتباطی مردم با اصلاحطلبان با توقیف فله یی روزنامه ها بسته می شد و جایگزینی هم وجود نداشت.
این موضوع به درستی مورد ارزیابی قرار نگرفت و بازیگران میدان سیاست در خواندن نقشه مخالفان توان خود را به کار نگرفتند. قانون مطبوعات و پیامدهای آن در همان گام نخست مجلس اصلاحات را از نفس انداخت. مردم مجلس ششم را برای تکمیل اندیشه اصلاح گرانه خود روی کار آورده بودند و مجلس اصلاحات را پشتیبان دولت اصلاحات کرده بودند و ناکامی مجلس جوانه های امید را می پژمرد. برخی تمام توان خود را به کار بستند که مجلس توفیقی به دست نیاورد. توقیف قانون هم برای کم اثر کردن مجلس مد روز شد. تحلیل مجلس ششم هم از جمله کارهایی است که باید با همه جانبه نگری انجام شود. داستان دانشجویان داستان غم انگیز دیگری است که بخش بزرگی از پشتیبانان دارای سازمان را از همراهی با اصلاحطلبان دور می کرد. درهم شکستن توان جنبش دانشجویی هزینه بزرگی بود که دانشگاه های کشور آن را پرداختند. چشم مردم و دانشجویان به اصلاحطلبان بود. اگرچه اصلاحطلبان این فاجعه را بازتاب دادند. روزنامه ها نیز کار خود را کردند ولی انتظار این بود که اصلاحطلبان در برابر رفتارهای غیرقانونی کوتاه نیایند. افکار همگانی در این کارزار دولت اصلاحات را کارآمد ندانست. نه اینکه کاری نشد، گزارش دستگاه های دولتی گزارش مهمی بود. گزارشی که کمتر مورد بررسی قرار گرفت. توان رهبران اصلاحات برای ارتباط موثر با دانشجویان به کار گرفته نشد. دانشجویان در مقابل هجمه های سنگین بی دفاع ماندند. نگاه دانشجویان در گام نخست و نگاه نخبگان در گام دوم به اصلاحطلبان دگرگون شد. پرسشی که در برابر اصلاحطلبان بود این بود که چرا پشتیبانان خود را در توفان حادثه ها بی پشتیبان رها کرده اند. درستی یا نادرستی این ادعا هم به روشنی به بررسی گذاشته نشد. مخالفان اصلاحات سعی می کردند اصلاحطلبان را در میدان عمل کم توان نشان دهند و در مواردی هم به این هدف خود می رسیدند. اما اصلاحطلبان از آسیب رسیدن بیشتر به مردم نگران بودند ولی نتوانستند این نگرانی را به مردم انتقال دهند. اینکه این تحلیل درست بود یا نه نیز موافقان و مخالفینی داشت و دارد. ولی به هر حال تحلیلی بود که وجود داشت. با همه دشواری ها، اصلاحات موضوع اصلی مورد موافقت مردم بود. مردم کندی در روند اصلاحات را قبول نداشتند و برخی را از این بابت گناهکار می پنداشتند.
مردم از اصلاحطلبان روی نگردانیده بودند که به محافظه کاران روی بیاورند. مردم از اینکه ایستادگی مناسبی در برابر زیاده خواهی ها از سوی اصلاحطلبان سامان نمی گیرد، نگران بودند. مردم از اصلاحطلبان می خواستند از مواضع خود کوتاه نیایند. این تعبیر نادرستی است که می گوید مردم به محافظه کاران روی آورده اند. مردم از اینکه اصلاحطلبان در برابر محافظه کاران ایستادگی نکرده و اقدام مناسبی در برابر رفتارهای غیرقانونی از خود بروز نداده اند، دچار سرخوردگی و ناامیدی شدند ولی از اصلاحات روی برنگردانیدند. اصلاحطلبان در تنگنای سازمانی نیز گرفتار بودند. گروه های کوچک و بزرگ ولی همه با ادعاهای بزرگ در این میدان نقش بازی می کردند. آقای خاتمی از پذیرش نقش رهبری اصلاحطلبان طفره می رفت و می رود. سازمان ستیزی هم بلایی است که بر سر این کشور سایه افکنده است و سازمان های سیاسی را در تنگنای کارآمدی و اثر بخشی می گذارد. روشن بگویم که ما هنوز در این راه گام نخست را به درستی برنداشته ایم. برخی ها نیز با شتاب برای برپایی سازمان دست به کار شدند. شاید میل به رقابت یا در پی نام بودن برخی را دچار شتابزدگی کرد. برای همه اینها نمونه هایی دارم که در نوشتاری کوتاه پرداختن به آن ممکن نیست. آنها که روزنامه ها را بستند راهی دیگر برای ارتباط مردم با اصلاحطلبان باقی نگذاشتند. سازمان های سیاسی کم توان قدرت ارتباط با افکار همگانی را نداشتند. برخی نیز تنها دل خوش به مجلس داشتند که به گونه یی رسانه مردم شده بود و در قانونگذاری اسیر تفسیرهای نادرست شورای نگهبان. به هر حال مجلس شده بود خانه ملت و این برای آرامش روانی مردم مناسب بود ولی تنگناها مجلس را هم در خود گرفته بود. اینجا است که بررسی نقش مجلس اصلاحات از اهمیت بیشتری برخوردار می شود و نقش هر یک از نمایندگان و کمیسیون ها و هیات رئیسه و رئیس مجلس ضرورت پیدا می کند. این بررسی نباید مبتنی بر برخی اظهارات و سخنرانی ها و برپایه سطحی نگری بوده یا در پی محکوم کردن یا بی گناه معرفی کردن کسی باشد. این بررسی برای درک درست تر از مناسبات قدرت در کشور و ساختار مجلس و بازیگران این میدان ارزش دارد. این بررسی به دولت و رئیس آن و نقش هر یک از دست اندرکاران و چگونگی ورود آنها به قدرت نیز سرایت می کند. بیان نارسایی ها و کاستی ها دال بر توان مخالفان اصلاحات نیست که آنها کارنامه یی درخشان ندارند و کاستی ها در میدان عمل آنها چنان است که ناگفته اصلاحطلبان دست بالا را پیدا می کنند. اینکه چرا اصلاحطلبان قدرت را واگذار کردند باید به درستی پاسخ گفته شود. اینکه مردم اصلاحطلبان را رها کردند به روشنی نادرست است ولی اینکه دست هایی در کار شد که اینها از کار باز بمانند، سخنی درست است، باید این دست ها را نیز باز شناخت.اصلاح طلبی با آمدن اصلاحطلبان زاده نشد که با رفتن آنها رنگ مرگ گیرد. اگرچه کارایی یا ناکارآمدی برخی از اصلاحطلبان در مواردی موضوع پرسش ها و اساس چالش ها بوده است ولی نقش اصلاحات در پاسخگویی به نیازهای کشور و مردم غیرقابل انکار است. این راهی نیست که بتوان از آن دست کشید و از آن دل برید که همه مخالفان هم روزی بر نقش اصلاحات در دگرگونی باورها و پدید آمدن زمینه ها انگشت صحه خواهند گذاشت.
مردم نیز امروز ذهن خود را برپایه مناسبات اصلاحگری سامان داده اند. همه اینها نشانی از پویایی و زنده بودن اصلاحات دارد. دامنه اصلاح طلبی وسعت بیشتری از توان و ظرفیت همه اصلاحطلبان دارد و این وسعت چه بخواهیم و چه نخواهیم در دگرگونی ها نقش بارزی ایفا خواهد کرد. این باور اندیشه های فراوانی را بارور خواهد کرد. در دوره اصلاحات مردم فرصتی برای اندیشیدن پیدا کردند و این فرصت زمینه های دگرگونی ذهنی را فراهم کرده است. مردم نقش و سهم خود را بیشتر شناختند. مردم فرصت پرسیدن پیدا کردند. مردم هراس را از دل راندند. مردم صاحبان قدرت را به پرسش کشیدند و همه به این نکته پی بردند که حق دارند بدانند و حق دارند بپرسند و صاحبان قدرت باید پاسخگو باشند و این دستاورد بزرگی است که بر جای مانده و خواهد ماند. اصلاح طلبی بنیان ارزشمندی است که از میان رفتنی نیست. شاید اصلاحطلبان نقش خود را دگر کنند و گروهی به جای گروهی دیگر سر برآورد ولی اصل اصلاح طلبی بند این و آن هم نیست و نخواهد هم شد. در میدان انتخابات اصلاحطلبان به تیغ ردصلاحیت شورای نگهبان از رقابت باز می مانند ولی با این همه تمام توان رسانه ها و سخنگویان قدرت تاختن بر اصلاحطلبان است و هنوز واهمه خود را از شکل گیری مجلسی همانند مجلس ششم نشان می دهند و پنهان نمی کنند. اینها نشانه آن است که اصلاحات قدرت نقش آفرینی فراوان دارد. اینها نشان از آن دارد که با همه کارها و اقدامات و از میدان بیرون راندن ها هنوز نبض اصلاحات در بطن جامعه در حال تپیدن است. هنوز اصلاحات پویا و پرتوان است. شاید برخی از اصلاحطلبان کم رمق شده باشند و شاید کسانی اصلاح طلبی را تنها حضور در قدرت بدانند ولی اصلاحات فراتر از همه اینها است. اصلاحات زنده است و زنده خواهد ماند. پس زنده باد اصلاحات و زنده باید ایران.