سیدمصطفی تقوی
این از اصول اولیه و بدیهی مباحث معرفتشناسی و روششناسی است که بدون شناخت یک پدیده و ارائه تعریف دقیق از آن، هیچگونه بحث علمی پیرامون شاخصهها، جوانب و عوارض آن امکانپذیر نمیشود. در صورتی که اساس و بنیان یک پدیده و به بیان دیگر، «خود» یک مقوله، مجهول و ناشفاف باشد، چگونه میتوان درباره حواشی و جوانب و اجزای آن سخن گفت و حتی داوری کرد؟ چنین سخنان و داوریهایی چه بهرهای از اعتبار منطقی و علمی خواهند داشت و بر چنین مجازهایی، به چه میزان میتوان تکیه کرد؟
جنبش مشروطیت ایران، به عنوان یک پدیده عظیم اجتماعی، از قاعده کلیای که به آن اشاره کردیم مستثنی نیست. به راستی تا هنگامی که ماهیت آن به دقت و درستی شناخته نشود و تعریف روشنی از آن ارائه ندهیم، چگونه میتوان، از آرمانهای آن، از مشروطه یا سکولار بودن آن، از محافظهکاری یا تندروی در آن، از رهبری و رهبران آن، از جریانشناسی آن، از تاریخنگاری آن، از سنتی یا متجدد بودن آن، از آسیبشناسی و نقد آن و... سخن گفت؟ و مهمتر ار همه اینها، اگر درک شفافی از خود پدیده وجود نداشته باشد، چگونه میتوان از آن تجربه اندوخت و عبرت آموخت؟ روشن است که چنین پدیدهای عملا از حیز انتفاع ساقط و خارج خواهد شد.
بدین ترتیب، ریشه بسیاری از مسائلی را که امروزه در جامعه ما درباره مشروطیت وجود دارد، میبایست در همین کاستی معرفتی جستجو کرد. به همین علت است که پس از پیروزی انقلاب اسلامی، بعضیها از فاصله گرفتن جامعه از انقلاب مشروطیت سخن رانده و برای مرگ آن مرثیه سروده و میسرایند برخی آن را پروژهای ناتمام دانسته برخی آن را نهضتی اصیل و برخی نیز آن را کالایی وارداتی میدانند. پر واضح است که هر کدام از این نحلهها از درک خود نسبت به انقلاب مشروطیت، دستکم، رضایت نسبی داشته و برآنند که حقیقت واقعه را دریافتهاند.
ولی به نظر میرسد که نه تنها هرکس بخشی از بدنه فیل را همه آن تلقی کرده بلکه برخی اصولاً آن را دیو پنداشته و برخی دیگر نیز فرشته نجات و همای سعادت. پیداست که چنین تشویش معرفتی چه آشفتگیای در عرصه عمل اجتماعی و سیاسی به بار خواهد آورد. بنابراین، امروزه نیز بیش از هر زمان دیگری نیازمند اجتماعی نسبی برای شناختی جامع و واقع بینانه از مشروطیت هستیم.
به راستی انقلاب مشروطه چیست؟ برای پاسخ به این پرسش، آیا باید مجموعهای از آرمانها و ایدهآلهای ذهنی و بایستههای نظری خود را در قالب عبارات و الفاظ منطقی و علمی سامان داده و بیان نماییم و آنها را واقعیت بپنداریم یا این که به واقعیت جامعه ایران سال 1285 هجری شمسی، مطالبات آن و وقایع آن ایام نگریسته و با ترسیم این مجموعه به پرسش یاد شده پاسخ دهیم؟ شاید بدون ارائه هیچ استدلالی فلسفه، روشن باشد که همین نکته اخیر است که ما را به سر منزل مقصود رهنمون میسازد. بنابراین، آیا تردیدی وجود دارد که جامعه ایران آن روز جامعهای کاملا سنتی بود؟ آیا تردیدی وجود دارد که آن جامعه در آن مقطع تاریخی گرفتار یک نظام استبدادی از یک سو و سلطه رقابتآمیز دولتهای روسیه و انگلستان از سوی دیگر بود؟ آیا تردید وجود دارد که در بستر عمومی ستمگریهای استبداد و استعمار، افزون بر وقایع ریز و درشت دیگر و در پی وقایعی چون انتشار عکس معروف مسیو نوز و ماجرای تخریب بانک استقراضی روسیه، این بنبیه یک تاجر قند به دستور علاءالدوله، حاکم تهران بود که به بسته شدن بازار و اجتماع مردم در مسجد شاه و مهاجرت علما به حضرت عبدالعظیم منجر گردید؟ آیا تردیدی وجود دارد که صرف نظر از مطالبات جریی مهمترین مطالبات آنها عزل توز و علاءالدوله و عینالدوله و تأسیس عدالتخانه و اجرای احکام اسلام بود؟
به این ترتیب، جامعه ایران در سال 1285 هجری شمسی، جامعهای بود سنتی که خود را تحت ستم استبداد و استعمار میدید و عقب ماندگی خود را نیز در بقای همین وضعیت میدید و اجرای عدالت را تنها راه رهایی میدانست. به نظر میرسد. آنچه به نام انقلاب مشروطیت نامبردار شد. تجلی این وضعیت و این مطالبات بود.