مسعود بهنود
خبر صدور حکم اعدام صدام، با آن که انتظارش میرفت ولی باز هم تکانی داد سر را، در هر کس به نوعی. غربیها ساده با آن روبرو شدهاند که رسم آنهاست، عراقیها بعضی به شادمانی در خیابان رفتهاند، برخی بغض کرده در خانه مانده و میتوان پنداشت که گروهی هم از شدت غضب، همقسم و جانفدا شدهاند و مطابق پیشبینی همه روزهای آینده بغداد را به آتش خواهند کشید، گیرم آتشی گذرا، که آرامآرام شعلهاش میمیرد. برای ما ایرانیان اما صدام از جنس و حکایتی دیگرست. انسان دوستترین ایرانیها، میتوان پنداشت که از این خبر ناخرسند نشدند، چه رسد به جشن و پایکوبیهائی که در خبرست در نقاط جنوبی و غربی کشور ـ مناطقی که درگیر جنگ با صدام شدند ـ برپاشد.
بیآن که حکومت به یاد آورده باشد که ده سال شعار مدام مرگ بر صدام حسین عفلقی بود. لابد بعضی گمان دارند که نباید سرود یاد مستان داد که به ماجرائی که شیرینیاش نصیب آمریکا میشود دل بست. با انگشتان انگار تراشیدهشدهاش، نازک و نحیف، گهگاه میغرید موقع قرائت رای. اما غریدنی نه چنان که در گذشته، وقتی در پوست شیر بود، بلکه انگشتان نازک زنانهاش وقت این نفرین در هوا بیخودی خط میانداخت. سفت قرآن را بغل کرده بود، تا بگوید که بدان ملتجی است، فریبی که پیامی در آن درج است مر مسلمانان سادهدل را.
همچنان که وقتی در کاخ بود اما قدرتش به تنگی نفس دچار شده بود داد "الله اکبر" بر پرچم عراق دوختند، همان موقع که پیام دوستانه هم برای رییس جمهوری فرستاد که قبلا فرمانده جنگی بود که او برانگیخت. غافل که ایرانیها آرزوی نابودیاش را دارند و نوکر آمریکایش میخوانند و حرکت تانکهای آمریکائی در خیابانهای بغداد هم این تحلیل را خط نمیاندازد، چنان که در مورد طالبهای افغان. باری در این حال به هر کس شبیه بود جز خودکامهای که قصد داشت کارد را چنان در نقشه ایران فرو کند که در پنیری نرم. تفسیرش پیداست که از باطل شدنش تحلیلهایش کدام است.
به گمان وی آن چه باعث شد تا ایرانیها با همه پریشانی که بعد از انقلاب بدان دچار بودند جنگ را نباختند اسلام است، همان که تکیهگاه خمینی بود وقتی از بچههای ایران میخواست جبههها را پر کنند. اما همین تحلیل را هرگز بر مردم عراق برملا نکرد بلکه در تکرار شعار ایرانیها، علت باطل شدن رویاهایش را همدستی آمریکا با ایران خواند. سخنی که گرچه هیچ ایرانی را باور نمیآید اما بخش عمده عراقیها را باور آمده است و این را ما نمیدانیم و نمیپذیریم. باری اینها همه بازی قدرت است، اما فلاکت دیکتاتور یک واقعیت که در کنه خود زوایائی دارد. بعضی ار میتوانم گفت.
زاویه اول
نسل فعلی روزنامهنگاران در جهان، آخرین نسلی است که بخت آن دارد که "دیکتاتور" ببیند، گرچه دیکتاتورهای دوران تلویزیون و ماهواره شباهتی به دیکتاتورهای پیشین ندارند، اما باز هم جاندارانی کمیابند و نسلشان رو به انقراض. هر کدامشان که به زمین میافتند به جایشان نمیروید. این موجودات که نسلشان به تولای حرکت رو به رشد بشر به سوی آگاهی و حقوق انسانی، دارد رو به انقراض میروند بیآن که کسی بر آنان اشکی بریزد حتی اگر مردمی باشند که باور داشته باشند که آنها خدمتها کردهاند به ملتشان. اما چگونه است که برای جلوگیری از انقراض نهنگ و پاندا و پلنگ سفید و یوز زرد انسانهائی راهپیمائی میکنند اما برای انقراض این دسته از جانداران دریغ از اشکی.
از این جمله روزنامهنگاران یکی هم منم. که صدام، چائوشسکو، برژنف، هایله سلاسی، ملک حسین، ملک حسن، حافظ اسد، تیتو، شاه سابق، مجیب الرحمن را از نزدیک دیده و بر احوال ایدی امین، مارکوس، موبوتو سه سه سکو، کاسترو که همعصر ما بودند، دقیق گشتهام. این جمله کسان فارغ از این که برای صلاح کشور و ملت خود کاری بزرگ کرده باشند، با رای و یا سوار بر تانک، به قدرت خود یا با کمک خارجی بر سر کار آمده باشند. جدا از این که با کمک سرنیزه و یا به تولای شعار و تبلیغات و غرورفروشی بر پا مانده باشند، سرنوشت جامعهای را مانند هیتلر تکان داده و به قدرت رسانده باشند و یا مانند هایله سلاسی در فقرشان غرق کرده باشند، نکات مشترکی دارند.
نفس خودرائی، همین که بگوئی و بشود، بگوئی و سرها به اطاعت فرود آید، همین که احساس کنی سرنوشت و مقدرات عدهای در کف با کفایت تست، قدرت از تو موجودی یکسان و از نوع دیگر میسازد. دیکتاتورها باور ندارند و هر کدام خود را جدا از دیگری، هر کدام خود را محبوب خلق مینامند. سیری تمامی ناپذیرشان به شنیدن تملق، شعر و شعار.
شیفتگیشان به ساختن مجسمهها و یا عکسهای بزرگ چند برابر اصل و نشاندن آنها در بستر ابرها، نشاندنشان در میان کودکان به نشانه معصومیت بیخدشه، شیفتگیشان به ادبیات رمانتیک و عاشقانه و عرفانی، ساختن بناهای بزرگ به نامشان و مست شدن از قرار گرفتن بر صفهای بلندتر و نشاندن دیگران فرودست خود، ایراد خطابههای آتشین و... از جمله مشترکات آنهاست که از هیتلر تا صدام همه بدان مبتلا بودهاند، از شدت تکرار میتوان گفت که از یک خمیرهاند. اگر مانند هیتلر راضی نشده باشند که جسدشان به دست دشمن افتد و یا مانند صدام حتی بعد از مرگ پسران مانده باشند درمانده و زار در مغاک.
زاویه دوم
همه کسانی که به رای و یا به زور در مرتبههای بالای مدیریتی جوامع هر چه کوچک گماشته میشوند، علاقهای آشکار به کارهای بزرگ و خرق عادت و جادوان کردن نام خود و دوران خود دارند. منتها دیکتاتورها چون فقط مرگ را باعث دوری خود از قدرت میدانند، میل به تغییر تاریخ و رساندن مردمان تحت فرمان خود به بهشت در آنان فراترست. ملتی، نژادی، کیشی، قومی، به هر حال دیکتاتورها جمعیتی در پشت سر دارند که به آنها از چشم شبانی دلسوز مینگرند که جز خیر و صلاح گله نمیخواهد. حتی وقتی گله صلاح خود نمیداند آنها میدانند. همین حس است که به خودکامگان جرات میدهد که دست به جراحتها و خشونتهای فجیع برند.
دیکتاتورها تا زمانی که در پوست شیرند گمان دارند که برای نجات ملت آفریده شده اند و در غیاب آنها سنگ بر سنگ بند نخواهد ماند. دیکتاتورها از همین روست که همگی شتاب دارند، همه خود را پدر مهربان میبینند و تصویری که از خود در آینه میبینند نه آن است که دیگران.
زاویه دیگر
دیکتاتورها وقتی خوشبختند که مرگ در قصر سراغشان بگیرد و سقوط مجسمههای خود را نبینند. آن دسته دیگر که این بخت ندارند هرگز به زبان خوش و با پذیرش رای مردم، به اصلاح خود و حکومت خود دست نمیزنند. مرگ دسته اول - مانند مرگ استالین ـ تا ساعتها باور شاهدان نمیشود، گرچه جانشین بخت برگشته شان پشت در منتظر. چنان که ناصرالدین شاه و کریم خان زند و نادر افشار. اما اگر از گروه دومند که با شورش مردم و یا حضور سربازان خارجی از صحنه گریختهاند، مرگشان به سرعت و قبل از آن که اتفاق بیفتد اعلام میشود و هزاران و میلیونی منتظر تا پیشاپیش آن را تبریک گویند.
در هر دو حال دیکتاتور حتی زمانی که هزاران تن بر تشییع جنازهاش صف میبندند و سیه پوشانند، موجودی تنهاست. بیشتر بخت برگشتگان که میمانند و آن قدر از سر غفلت دیر میجنبند که دشمنانشان [چه مردم و چه سربازان بیگانه] به پشت در کاخ میرسند، مانند شاه و صدام و میلوسویچ ـ بیآن که شباهتی به هم داشته باشند ـ خار میشوند و دنیا برایشان حبس میشود.
محاکمه دیکتاتور، که در روزگاران قدیم با زدن سر آنها رخ میداد و در روزگار مدرن با وکیل و حقوق و محکمه رخ میدهد از اصیلترین دستاوردهای بشری است. اول بار از نورنبرگ آغاز شد. برای هیتلر آماده شده بودند متفقین، اما آن گرگ برچسگادن حسرت نگاه داشتن خود در قفس را به دلها گذاشت، جز گوبلز که چندان فریب شعارهای خود خورده بود که پنج فرزند را هم سم خوراند و بعد راهی شد همراه با فورر، گورینگ هم نگذاشت حکم اجرا شود، حکم گذاران را با خودکشی سینمائی شب قبل بور کرد.
و این دردبارتر از سرنوشت موسولینی نبود که با آنها همه غرور فروشی سرانجام چون موش خاگستری از ته کامیونی بیرون کشیده شد، به شباهتی خیره کننده با سرانجامی که پنجاه سال بعد برای چائوشسکو رقم زده شد، محاکمه صحرائی و جوخه آتش. دوچه همان که گفته بود یک روز زندگی چون گرگ برتر از صد روز زندگی چون بره، از ترس جان برهای شد. چنان که صدام. اینکا صدام، همان که وقتی سرباز آمریکا با چکمه روی سینه اش رفت و چون گوسفندی بر زمینش افکند، مرده بود بدنام، اما دوباره زنده شد در انفجارها و ناآرامیهای عراق که خواب آمریکائیها را پریشان کرد، بار دیگر بی عزت ایستاد تا خبر اعدامش وسیله رای نومجافظهکاران در انتخابات میاندورهای امروز شود.
و یک خصلت بزرگ مشترک دیگر. خودکامگان همه کرند. همه نمیشنوند. دیکتاتورها هیچ یک خود را دیکتاتور نمیدانند و چنین بر این خیال پایدار و محکماند که به هر مناسبت دیکتاتورها را به ناسزا میگیرند. همهشان پدر یتیمان، یاور فقیران، مددکار بیوه زناناند و خلاصه خود را جدا میگیرند و در توصیف خود میپندارند تنها آنانند که جز خیر مردمی نمیخواهند. و تا راه و رسم خودکامگی برقرارست جز این نیست. تکرار و تکرار.