مهران کرمی
در پایان جنگ لبنان و حزبالله هیچ کدام نمیخواهند طرف مقابل را پیروز بشناسند. جنگی که هر دو مدعی پیروز در آنند. باید دید آمارها چه میگویند. لبنان 1150 کشته داده که یک سوم آن کودکانند. اسرائیل مدعی است 530 عضو حزب الله را کشته است اما مسئولان حزبالله تعداد کشتههای خود را 61 نفر ذکر میکنند و هفت نفر هم از جنبش امل کشته شدهاند. اگر حدود 40 کشته نیروی امنیتی و ارتش لبنان هم به حساب آید تلفات نظامیان لبنانی به 110 تن میرسد.
لبنان آنگونه که تخمینزده شده شش میلیارد دلار خسارت دیده است. دولت لبنان دیروز خسارات را 5/2 میلیارد دلار برآورد کرد. در طرف اسرائیل 157 تن کشته شده که 117 تن نظامی بودهاند. اسرائیل هم بنابر برآوردها بیش از 6/1میلیارد دلار خسارت دیده است. پس میتوان کم و بیش برآورد کرد جنگ بیشتر به زیان کدام طرف بوده. از کشتههای لبنان بنا بر ادعای اسرائیل یک سوم آن نظامی است و اگر آن گونه که حزبالله میگوید حساب کنیم نسبت تلفات نظامی لبنان به یک دهم میرسد. اما از 157 کشته اسرائیلی 117نفر یعنی بیش از دو سوم نظامی بودهاند. آمارها گویا است. نسبت نظامیان کشته شده اسرائیلی در مقایسه با حزبالله و لبنان به مراتب بیشتر و تعداد غیرنظامیان به ویژه کودکان به مراتب کمتر است.
یعنی اینکه در نبرد نظامی به رغم برخورداری اسرائیل از تجهیزات پیشرفته و نفرات بیشتر، حزبالله برتری محسوسی بر اسرائیل داشته است و پیشروی ارتش اسرائیل را هم باید به حساب نوع جنگ گذاشت که از جمله جنگهای نامتقارن است؛ نبرد ارتشی کلاسیک با نیروهای چریکی و از این جهت نمیتوان ارزش نظامی چندانی برای آن قائل شد. چون در همان مکانی که مهاجمان (اسرائیلیها) استقرار یافته بودند، چریکهای حزبالله هم حضور داشتند.
اگر آنچه را دولت لبنان در مورد خسارات وارد شده میگوید بپذیریم یعنی 5/2 میلیارد دلار، در مقایسه با برآورد خسارات اسرائیل(6/1) نیز به نوعی تقارن در این نبرد نامتقارن رعایت شده است. اما در مورد پیروزی در عرصه دیگری از نبرد یعنی نبرد دیپلماتیک، چگونه باید قضاوت کرد. آیا در آنجا هم میتوان از عدد و رقم سخن گفت؟ اگر هدف اولیه هر یک از طرفین مدنظر باشد، باید دید کدام یک از آنها محقق شده است. حزبالله دو سرباز اسرائیلی را به اسارت گرفت تا با آن بتواند آنها را با لبنانیان زندانی در اسرائیل مبادله کند.
این مبادله هم اکنون بخشی از دستور کار نبرد دیپلماتیک جاری است و حزبالله هنوز از این هدف کوتاه نیامده است. اسرائیل هجوم گسترده به لبنان را شروع کرده بود. چند هدف را در دستور کار قرار داد، یکی آزادی بیقید و شرط سربازان خود، دیگری اجرای قطعنامه1559 شورای امنیت که خلع سلاح حزبالله را میخواست و در نتیجه هدف سوم نابودی حزبالله و راحت شدن اسرائیل برای همیشه از خطر آن. آزادی بیقید و شرط سربازان اجرا نشد، اجرای قطعنامه 1559 به موجب قطعنامه جدید به بخشی از روند سیاسی در لبنان تبدیل شده است که اجرای آن مشکلات خود را دارد و دولت لبنان هم اعلام کرده است به هیچ وجه قصد ندارد به زور حزبالله را خلع سلاح کند. نتیجه نهایی جنگ اینکه حزبالله اگر چه چهار هزار یا بیشتر موشک از دست داد که اغلب به شمال اسرائیل اصابت کردند ولی نه تنها توان نظامی خود را حفظ کرد بلکه به جایگاهی در جهان عرب و اسلام دست یافته است که نابودی آن از هر زمان دیگر نایافتنیتر به نظر میرسد.
سوی دیگر این برد و باخت را بنگریم؛ پایان جنگ بیگمان در روزهای آینده آغاز شرایطی دیگر در داخل هر دو کشور است. زبانههای اعتراض و انتقاد که در روزهای جنگ فرو خفته بود از هم اکنون شعلهور شده است. در لبنان بیشک جناح طرفدار غرب با احتیاط و غیر مستقیم زبان اعتراض خواهند گشود و از پیامدهای جنگ در کشورشان انتقاد خواهند کرد ولی هراس از بروز جنگ داخلی و نیز قدرت و محبوبیت حزبالله نخواهد گذاشت تغییر چندانی در ژئوپولیتیک قدرت در این کشور ایجاد کند. زیرا شیعیان هر چند 20درصد قدرت را در لبنان دارند ولی جمعیت یکپارچه آنان 40درصد نفوس لبنان است که پشتیبانی نظامی حزبالله را نیز با خود دارد. بنابراین پیامد طبیعی این جنگ ارتقای موقعیت شیعیان لبنان و دورخیز آنان برای تبدیل شدن به قدرت اول در این کشور خواهد بود.
دلیلی که شیعیان لبنان را به مسیری متفاوت از دیگر اقلیتهای این کشور همچون مسیحیان، سنیها و دروزیها میکشاند همین حس فروخفته سرکوب شدن و محرومیت است. گام اول را در ارتقای موقعیت شیعیان لبنان امام موسی صدر در سالهای دهه 70میلادی برداشت و اینک این شیعیان امیدوارند که با رهبری متحد سیاسی- نظامی نبیه بری- نصرالله گام دوم را بردارند. اگر ائتلاف 14مارس متشکل از مخالفان سوریه و حزبالله بخواهند بر خلع سلاح حزبالله اصرار کنند، شیعیان احتمالا قله قدرت یعنی ریاست جمهوری یا نخستوزیری را هدف خواهند گرفت.
با این حال نبرد قدرت در اسرائیل ابعاد دیگری دارد. ائتلاف ایهود اولمرت- عمیر پرتز ائتلاف احزابی میانه چپ اسرائیل بود که در جنگ با حزبالله نه تنها حمایت راستگرایان افراطی چون حزب لیکود را با خود داشت بلکه توانسته بود از پشتیبانی احزاب چپگرا و صلحطلب هم برخودار شود. پایان جنگ به منزله شمارش معکوس برای فروپاشی این ائتلاف است. چپگرایان و صلحطلبان اسرائیلی به دلیل حمایت از جنگ هم اکنون خلع سلاح شدهاند اما حزب لیکود و راستگرایان افراطی که از نتیجه جنگ ناخشنودند احتمالا از همین امروز تلاش خود را برای به زیر کشیدن میراث شارون- پرز که در کابینه اولمرت- پرتز نمود پیدا کرده دو چندان خواهند کرد.
خانم رایس در آغاز این جنگ، آن را نقطه شروع خاورمیانه جدید دانسته بود و با هر اقدامی که به توقف آن تا رسیدن به هدف بینجامد، مخالفت میکرد اما اعتبار دیپلماسی آمریکا در جریان این نبرد تا آنجا خدشهدار شد که خانم رایس از نخستوزیر لبنان برای سفر دوم به بیروت جواب «نه» شنید. البته دیپلماسی آمریکا در شورای امنیت عملا عامل اصلی صدور قطعنامه1701 با محتوای کنونی بود ولی این قطعنامه با هدف اولیه آمریکا در نابودی حزبالله و حامیانش و ایجاد خاورمیانه جدید فاصله زیادی دارد.
با این حال هنوز دیپلماسی پایان نیافته است و احتمالا بازیهای دیگری در راه است که پیشبینی قطعی سمت و سوی تحولات را دشوار میکند اما تا همین حد میتوان حدس زد که کدام طرف از پیروزی بهره بیشتری برده است. اسرائیل یا حزبالله؟