رضا خجسته رحیمی
توماس جفرسون میگفت که اگر مخیر شود میان دولتی بدون مطبوعات و مطبوعاتی بدون دولت، یکی را انتخاب کند، لحظهای در گزینش دومی شک نخواهد کرد. طایفه روزنامهنگاران سیاسی، بیشک که در سخن، هم رای و هم نظر با جفرسون هستند و بنابراین پرسش از چنین انتخابی- میان دولت بدون مطبوعات و مطبوعات بدون دولت- را نه در مقابل روزنامهنگاران سیاسی که رویاروی سیاستمداران قرار باید داد. پاسخ آنها به این پرسش نیز البته مقدمهای خواهد بود بر نگاهشان به مطبوعات آزاد و محکی میتواند باشد بر اثبات اندیشه اصلاحطلبانه نزد آنان. اما این تمام ماجرا نیست که ضربالمثلی بریتانیایی میگوید: «برای فهم سیاستمداران به فعلشان توجه باید کرد و نه به قولشان.» چه بسا سیاستمدارانی نیز به تاسی از جفرسون، در مدح مطبوعات آزاد سخن بگویند و در عمل اما راهی دیگر را بیازمایند. بدین ترتیب آن کدام رفتار اصلاح طلبانهای است که در مواجهه با مطبوعات میتواند نشان از اندیشه اصلاحطلبانه داشته باشد؟ و از دیگر سوی آن کدامین نوع از مواجهه با روزنامهنگار و روزنامهنگاری است که در تباین با اعتقاد به مطبوعات آزاد و اصلاحطلبی سیاسی قرار میگیرد؟ پاسخی به این پرسش باید داد اما پیش از آن تصویری باید ساخت از جغرافیایی که ایستاده برآنیم.
آنچنان که میدانیم، سیاستمداران اصلاحطلب، اکنون صندلیای در قدرت ندارند و این در حالی است که سالهایی پیشتر، این سیاستمداران نه تنها دولت و قوه اجرا که پارلمان و شوراهای شهری و روستایی را نیز در قباله خود داشتند. آن قباله، به هر تقدیر باطل شد که سیاستمداران اصلاح طلب، امروزه روز، هیچ یک از آن نهادهای قدرت را در تسخیر خود ندارند و دستها از آسمان قدرت کوتاه است.
در این فضای تعلیق، چه بسیارند تحلیلگرانی که از ضرورت نقد سخن میگویند و اعتقاد بر آن دارند که گذر از اصلاحات 8ساله و بازگشت به قدرت جز از مسیر نقد و واکاوی اصلاحطلبی هشت ساله اصلاح طلبان، ممکن نخواهد شد.
این سخن اما در این سالیان اخیر- و خصوصا در یک ساله پس از انتخابات- تبدیل به یک سمفونی مکرر شده است که اینک سیاستمداران اصلاح طلب نیز در هر سخنرانی و گفتوگویی، از ضرورت نقد خود سخن میگویند. سخن گفتن از ضرورت نقد، اما آیا کافی و وافی به مقصود است و اعتراف به آن، پایان داستان است؟ بیشک چنین نیست؛ که البته اعتقاد به نقد و ضرورت آن، خود ابتدای فصلی جدید خواهد بود.
بنابراین دفاع از «روزنامه نگاری سیاسی و منتقدانه» نه تنها جزیی از آن ساختمانی است که سیاستمداران اصلاحطلب در اندیشه بر ساختن آنند و بخشی از مدینه فاضله مدنظر آنها میتواند باشد، که اکنون در مقام یک ضرورت نیز قرار گرفته است.
سیاستمداران اصلاحطلب، بیشک مخالف «روزنامهنگار سیاسی و منتقد» نیز باید بروند، از آن روی که خود از ضرورت نقد سخن گفتهاند و همگان نیز بر اهمیت این نقد واقفند. اما علاوه بر اینها، روزنامهنگار منتقد، به دلیلی دیگر نیز حضورش مایه برکت است و ضروری. چه آنکه جان استوارت میل، دو قرن پیشتر نیز میگفت:« حتی اگر عقیدهای، حقیقت تام هم باشد، در صورتی که به چالش طلبیده نشود، به سرعت رنگ و بوی تعصب میگیرد و به جزمیتی مرده و نه حقیقتی زنده، بدل میشود.» اندیشه اصلاح طلبی نیز در این میان بیشک یک استثنا و بینیاز از کشیدهشدن به چالش نیست.
حال آیا یک سیاستمدار اصلاحطلب، بر مبنای چنین جغرافیا و ضرورتهایی میتواند روزنامهنگار منتقد را به گذر از انتقاد و عدم نقد اصلاحات فرا بخواند و در این صورت آیا همچنان نیز میتواند رفتار خود را در امتداد اندیشههای اصلاحطلبانه تعریف کند؟ این پرسشی است که تامل در آن باید کرد تا چرخ اصلاحطلبی را بر مداری موزونتر چرخانید. روزنامهنگار اصلاحطلب، اصلاحطلب نخواهد بود مگر آنکه پلی باشد میان اندیشه اصلاحطلبانه و سیاستمداران اصلاحطلب. او بیشک نه مصلحت اصلاحطلبان که مصلحت اصلاحات را در اولویت میداند و از همین روی است که نقدها نیز گفته میشود تا عیاری حاصل آید و ما اکنون چشم در چشم آن سیاستمدارانی داریم که از اصلاحات سخن میگویند تا ببینیم که چگونه به استقبال روزنامهنگاری آزاد و انتقادی میآیند و تصویر این مواجهه نیز بیتردید، ملاک آزمونی خواهد بود در بررسی حدت و غلظت اعتقاد به اندیشهای که سمت و سوی اصلاح دارد و مدعی تحولخواهی است. آیا میتوان از ضرورت مجوز برای نقد حکومت سخن گفت و مجوزها برای نقد اصلاحات را باطل کرد؟ تساهل آنچنان که «ادموند برک» به طعنه میگفت: « یا برای همه خوب است و یا برای هیچ کس خوب نیست.»اگر ما مخالف محدودیت «آزادی مطبوعات» به بهانههایی همچون منافع ملی یا تشویش اذهان عموم هستیم، پیش از آن باید مخالف محدود ساختن آزادی مطبوعات، به بهانههایی از جنس «منافع اصلاحات» باشیم و خود، تحدیدی بر آزادی مطبوعات نباشیم. چه بسا شنیدهایم این ترجیعبند را که اکنون زمان نقد اصلاحات نیست که گویی چون دموکراسی در خطر است، «آزادی در نقد» نیز کالای لوکس بیمصرفی است. اما آیا اندیشیدن به دموکراسی با توسل به محدود کردن «آزادی در نقد» نقض غرض نخواهد بود و راه ما را بیراهه نخواهد ساخت؟
روزنامهنگاری سیاسی- انتقادی در جامعه ما، به واسطه چنین چالشهایی، رونق ندارد و چرخ آن نمیچرخد. که یک روزنامهنگار منتقد و سیاسی در گذر از موانع بر سر راه اطلاعرسانی آزاد و پس از مواجهه با محدودیتهای از بالا، از پایین و از سوی نهادهای جامعه مدنی و فعالان حوزه اصلاحطلبی نیز با محدودیتها و موانعی دیگر روبهرواست. سخنانی از این دست که «نقد اصلاحات، آبی است به آسیاب مخالفان اصلاحات» یا این استدلال که «منتقدان اصلاحات و اقتدارگرایان، دو لبه چاقو هستند» به واقع موانعی هستند بر سر روزنامهنگاری آزاد و انتقادی.
گفتهاند که «خبر، آن چیزی است که کسی، در جایی مخالف چاپ آن باشد» و چه باید گفت آنگاهی که این تعریف چنین نمودار شود: «خبر، آن چیزی است که کسی، در جایی مخالف چاپ آن نباشد.» روزنامهنگاری در ایران نه فقط در حصار محدودیتهای قانونی و غیرقانونی گرفتار است که در کنار آن محدودیتها، جمعهای سیاسی و فرهنگی که از اصلاحطلبی سخن میگوید نیز در عمل چندان روی خوشی به نقد و انتقاد ندارند. سالیانی پیشتر، سعید حجاریان گفته بود که ما بیش از آنکه محتاج دموکراسی باشیم، نیازمند «انسانهای دموکرات» هستیم. واقعیت اما همچنان چندپاره و متناقض نماست؛ که ما هنوز مواجهیم با «لویاتانهای دموکراتیک»، چهرهها و افرادی که اگر چه از دموکراسی سخن میگویند اما در عمل به نسخههای «لویاتان» جامع عمل میپوشانند و مطلق انگارند. «انسان های دموکرات» جایگزین «لویاتانهای دموکرات» باید شوند و تنها در این صورت است که نه تنها توقع یک اصلاحطلب از «روزنامه نگاری سیاسی بهبود خواهد یافت که رفتار سیاسی او در دیگر سطوح منازعات سیاسی نیز مثالزدنی خواهد شد. اینچنین است که ما اکنون در انتظاریم: در انتظار نشستن «انسانهای دموکرات» بر صندلی «لویاتانهای دموکرات».