علی مزروعی، عضو جبهه مشارکت
این شعاری رایج در این عرصه است که پیروزی هزار پدر و مادر دارد اما مسوولیت شکست را هیچ کس نمیپذیرد! به نظر من «نقد اصلاحات» نباید به خودزنی تبدیل شود اما انجام اینکار نه تنها ضروری است بلکه باید با نگاهی عمیقتر و از این منظر که چرا حرکتها و تلاشهای اصلاحطلبانه از دوره عباس میرزا و امیرکبیر تاکنون در ایران به ثمر نرسیده است مورد بحث و بررسی قرار گیرد و گرهگاههایی که منجر به ناکامیهای پی در پی اصلاحطلبی در ایران شده است احصاء و جمعبندی شود به امید اینکه مایه عبرت و آموزش باشد.
در این مسیر اخیرا کتابی را میخواندم به نام «جبهه ملی به روایت اسناد ساواک» منتشره از سوی «مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات» که در آن نکات تاملانگیز بسیاری را درباره شکست نهضت ملی به رهبری دکتر مصدق و همچنین فعالیتهای جبهه ملی و افراد آن میتوان دریافت. در مقدمهای که براین کتاب نوشته شده است نویسنده در جایی آورده است: «ایراد مهم به جبهه ملی در طول سالهای حکومت مصدق این بود که با متمرکز ساختن نیروهای خود بر مبارزات سیاسی بالفعل، از اقدام جهت آموزش و تربیت کادرها و نیروسازی و نیز تدوین راهبرد عملی و واقعگرایانه و برنامهریزی مراحل حرکت خود غافل ماند.
مصدق پس از حرکت 30 تیر1331 دارای چنان قدرتی بود که بنا به نظر امام خمینی(ره) حتی میتوانست شاه و نظام سلطنت را سرنگون کند که به خاطر محافظهکاری و تمایل به حفظ نظام پادشاهی مشروطه بدین مهم توجهی نکرد.
اختلاف سلیقه، خودمحوری و جاهطلبی برخی اعضا، ضعف سازماندهی، عدم شفافیت ایدئولوژیک و خلاء رهبری که با حضور دکتر مصدق در پست نخستوزیری و ترک عملی جبهه ملی توسط وی به اوج رسید، از جمله دیگر عللی بود که موجبات سقوط جریان ملیگرایی لیبرال و سرنگونی دولت و صدق توسط کودتای انگلیسی ـ آمریکایی 28 مرداد را تسریع کرد.»
و در ادامه در رابطه با شکست جبهه ملی دوم آورده است: «در جمعبندی و تحلیل علل ناتوانی و شکست جبهه ملی دوم وا نحلال آن در سال1343 باید به همان عواملی اشاره کرد که در مورد جبهه ملی اول وجود داشت مانند: فقدان رهبری نیرومند و موثر، ساختار جبههای، ابهام در ایدئولوژی و بیتوجهی به کادرسازی، خودمحوری و تکروی احزاب و سران جبهه، نبود راهبرد و تاکتیکهای مناسب در بهرهگیری از شرایط مساعد و ضعف دربار و شاه، عدم استفاده موثر از نیروی جوانان به ویژه دانشجویان و مهمتر از همه بیتوجهی و نادیده گرفتن عامل مذهب و نقش موثر نیروهای مذهبی.»
ملاحظه میکنید که فارغ از شرایط تاریخی و برخی تعبیرهای ناهمسان و غیرمنطبق در دو مقطع نهضت ملی و اصلاحات، همان نقدی را که این نویسنده بر ناکامی و شکست نهضت ملی و جبهه ملی نوشته است به عینه میتوان بر ناکامی جریان اصلاحات و گروههای حامی آن از جمله جبهه مشارکت روا داشت و البته آگر در دیگر نوشتهها و تحلیلها هم جستجو کنیم کم و بیش به یک چنین جمعبندیهایی خواهیم رسید.
در نوشته دیگری شرح خواهم داد که دوره تاریخ اصلاحات در بسیاری از ابعاد و جهات شباهت تام و تمامی با دوره نهضت ملی به لحاظ نقش نیروهای عملکننده در دو جبهه اصلاحطلبی و مخالف دارد هر چند به شبیه سازی تاریخی و تکرار تاریخ باور ندارم اما بطور قیاسی و برخاسته از مطالعات و تجربیاتم براین نظرم که علل یا دلایل ناکامی و شکستهای پی در پی ما در دوران معاصر در همه مقاطع یکسان بوده است و عجیب اینکه علیرغم تکرار تجربهها و هزینهها ما هیچ از اینها نیاموختهایم و همچنان در راهی بیفرجام قدم میزنیم. من دلیل این تکرار و ناکامی و شکستهای مکرر را بیشتر از همه در خلقوخوی خودمان میدانم و این امر خود را بیشتر در نخبگان و فعالان ما نشان میدهد.
ما (منظورم همه آنانی است که با ادعا وارد فعالیتهای سیاسی و اجتماعی میشوند) همه خود را رهبر میدانیم (تا فضای جامعه باز میشود صدها حزب و گروه و...چند نفره راه می افتد چون همه ادعای رهبری و دبیر کلی دارند) و هیچکداممان حوصله کار جمعی و...نداریم اختلاف سلیقه و خودمحوری و جاهطلبی و... بر همه چیز دیگر غالب می شود و...طبیعی است که با چنین روحیات و خلقیاتی که بر همه غالب است صدها بار هم «نقد اصلاحات» کنیم جز سرگرمی و خودزنی نخواهد بود و امتحانش بسیار آسان است و آن اینکه چقدر هر یک از ما حاضریم برای کار سیاسی مایه گذاریم بدون آنکه به دنبال اسم و رسم و عنوان و...باشیم؟