تاریخ انتشار : ۱۲ شهريور ۱۳۸۸ - ۰۷:۴۸  ، 
کد خبر : ۳۷۹۴۵
نسل سکولارها رو به انقراض است

باروری برای خداوند

اریک کافمن / مدرس عالی علوم سیاسی در دانشگاه بیربک مولف «ظهور و افول انلگو ـ امریکن‌ها» مترجم: فرهاد قربان‌زاده اشاره: جهان غربی مدرن، پیوندی ناگسستنی با اندیشه عرفی‌سازی (سکولاریزاسیون) دارد. امتناع سقراط برای تایید خدایان یونانی، نظریه بدعت‌آمیز کپرنیک درباره گردش زمین به دور خورشید و نیز سرنگون سازی اقتدار مذهبی با انقلاب فرانسه، همگی نشان از این واقعیت دارند که سیر مدرنیته در جهت فاصله گرفتن از ادعاهای مذهبی بوده است. در دوران کنونی ما، کاهش حضور اروپاییان در کلیسا، حاکی از آن است که مدرنیته عرفی بر زندگی مردم عادی تسری یافته است. عرفی‌گرایان خوشبین، به چنین شواهدی دست یافته‌اند که شرکت‌کنندگان مراسم مذهبی کلسیاهای ایالات متحده سرانجام کاهش خواهند یافت، ولی تنها چیزی که می‌توان در این فضای تاریک و روشن ایمان در اروپا مشاهده کرد، تصویر محوی از پرواز جغد مذهبی مینرو است.

احیای مذهبی معاصر در اروپا و آمریکا قابل قیاس با اتفاقاتی است که در قرن چهارم، جریان امپراتوری روم را تغییر داد. رادنی استارک، جامعه شناس دین اهل آمریکا در کتاب جالب خود «ظهور مسیحیت» توضیح می‌دهد که چگونه فرقه‌ی ناشناخته با ۴۰ پیرو از افراد تازه ایمان آورده، در سال ۳۰ پس از میلاد به مذهب رسمی‌ امپراتوری روم در سال ۳۰۰ تبدیل شد.
معتبرترین پاسخ برای این پرسش را می‌توان در بینشی دانست که امپراتور کنستانتین با تیکه بر آن، به مسیحیت ایمان آورد. استارک، نکات ضعف این «بزرگ مرد» تاریخ را برمی‌شمارد. به عقیده او رشد جمعیت مسیحیان بسیار بالا بود ـ چیزی حدود ۴۰ درصد در هر دهه به مدت ۲ قرن ـ و این مساله به واسطه نزدیکی پیروان مسیحیت به غیرمسیحیان وابسته به سنت یونانی بود. در این میان، مسائل جمعیی هم نقش مهمی‌داشت. مسیحیان، برخلاف غیرمسیحیانی که بیماران رو به موت خود را به حال خود وا می‌گذاشتند، پرستاری و مراقبت از افراد بیمار را بسیار جدی می‌گرفتند و همین عمل باعث کاهش شدید میزان مرگ و میر در میان مردم می‌شد. اعتقاد مسیحیان به ازدواج در مقابل ویژگی مرد برتربینی غیرمسیحیان، موجبات جذب درصد بالایی از زنان به دین مسیحیت و افزایش زاد و ولد در میان مسیحیان را فراهم می‌آورد. افزون بر آن به گفته استارک مسیحیان با تکیه بر پیشرفت‌های حاصله در علم جمعیت‌ناسی، باروری بیشتری نسبت به غیرمسیحیان داشتند.
اگرچه برخی منابع مورد استفاده استارک جای بحث دارد، ولی قدر مسلم این است که بسیاری از گروههای مذهبی امروزی باروری بالا را می‌پسندند. به عنوان نمونه مورمون‌ها، مانند مسیحیان اولیه [مورد بحث] استارک، رشد جمعیتی ۴۰ درصد در هر دهه را به مدت ۱۰۰ سال تجربه کردند، نرخ زاد ولد مورمون‌ها در دهه ۱۹۸۰ چیزی حدود ۳ برابر یهودیان آمریکایی بود. امروز تعداد جمعیت زیر ۴۵ سال یکی از فرقه‌های فرعی مورمون‌ها به تنهایی بیشتر از تعداد یهودیان آمریکاست.
جمعیت‌شناسی در تبیین ظهور [جناح] راست مذهبی در آمریکا نیز سهم بسزایی دارد. مایکل هوت، اندرو گریلی و ملیسا وایلدا، در مقاله معتبری که در مجله جامعه‌شناسی آمریکا منتشر شد، روند رشد فرقه‌های مذهبی آمریکا در قرن بیستم را بررسی کردند. مولفان این مقاله دریافتند تعداد جمعیت فرقه‌های محافظه‌ار پروتستان که میزان یک سوم متولدین پروتستان‌های سفیدپوست در سال ۱۹۰۰ را تشکیل می‌داد‌، سال ۱۹۷۵ به دو سوم افزایش یافت. از آنجا که زاد و ولد فرقه‌های محافظه کار پروتستان بیشتر از فرقه‌های لیبرال است، سه چهارم از رشد آنها مربوط به مسائل جمعیت‌ناختی است. مانند ظهور خود مسیحیت فشارهای کند و کم اثر جامعه شناختی شرایط ایجاد یک «نقطه عطف» سیاسی را فراهم آورد. این بار استراتژی جمهوریخواهان در نقش مشاوران کنستانتین ظاهر شد و آنها برای استثمار گرایش‌های اجتماعی جدید قد علم کردند.
خارج از ایالات متحده نیز شواهد زیادی موید این تز هستند. در اسرائیل تعداد راست آیینیان افراطی یهود نسبت به یهودیان سکولار بیشتر است.
تعداد افراد مذهبی در جهان‌، پس از کاهش نسبتا ناچیز در طول یک قرن، هم اکنون در حال افزایش است. چنین بحثی در نتیجه مخالفت نسلهای جوان کشورهای در حال توسعه با عرفی‌ازی حاصل شده با سطوح بالای زاد و ولد مذهبی در هم آمیخته است. در سراسر جهان، تمایل مذهبی به داشتن فرزند بیشتر بدون در نظر گرفتن سن، آموزش و ثروت است. اروپای «سکولار» نیز از این قاعده مستثنا نیست. نگارنده با استناد به پژوهش‌های صورت گرفته در ۱۰ کشور اروپای غربی در بازه زمانی ۲۰۰۴ ـ ۱۹۸۱ به این نتیجه رسید که در کنار سن، وضعیت تاهل، تعصب مذهبی زنان، مهمترین عامل برای پیش بینی تعداد فرزندان بود.
فیلیپ لانگمن از بنیاد آمریکای نو در برخی مقالات مناقشه‌آمیز، با اشاره به میزان باروری قابل ملاحظه‌ی که ایالت‌های «سرخ» مذهبی مقابل ایالت‌های «آبی» دموکراتیک به سنت بیشتری از آن برخوردار بودند، عواقب سیاسی مربوط به جمعیت شناسی مذهبی در ایالت متحده را مشخص کرد. آرتور بروکس، از دانشگاه سیراکیوس در مجله وال استریت نوشت: اگر ۱۰۰ نفر افراد بالغ طرفدار حزب لیبرال را به طور تصادفی انتخاب کنیم، خواهیم دید که آنها ۱۴۷ فرزند دارند، اما با انتخاب ۱۰۰ نفر از طرفداران حزب محافظه کار متوجه خواهیم شد که آنها صاحب ۲۰۸ فرزند هستند. این نشان‌هنده «یک شکاف زاد و ولدی» ۴۱ درصدی است. اگر به عنوان نمونه ۸۰ درصد از افراد، طبق گرایش‌های سیاسی والدین خود در انتخابات شرکت کنند، در این صورت شکاف زاد و ولدی عنوان شده به نفع جمهوریخواهان افزایش خواهد یافت. بسیاری از لیبرال‌ها چنین استدلالی را محل مناقشه می‌داند. مسلما بسیاری از فرزندان افراد مذهبی در ایالات متحده مانند آنچه در اروپای غربی رخ داد، سکولار خواهند شد. در اروپا، تاثیر مذهب در انتخابات بسیار کم شده است و اروپاییان کاتولیک از دوبلین گرفته تا بارسلونا، همچنان با آغوشی باز، پذیرای عرفی‌گرایی هستند. حتی جمعیت غیردینی ایالات متحده در دهه گذشته، با رشد محسوس ۱۴ درصدی مواجه بوده است.
در صورتی که زاد و ولد را اصلی‌ترین سازوکار تغییرات اجتماعی بدانیم، در این صورت باید از فرقه‌هایی چون آمیش یا شاهدان یهوه و دیگر فرقه‌های مذهبی، انتظار جمعیت بسیار زیادی را داشته باشیم، اما همانطور که می‌دانید، این فرقه‌ها از نرخ بالای ارتداد نرخ می‌برند حتی مورمون‌ها به نسبت دیگر فرق آمریکایی درصد بالاتری از پیروان خود را از دست می‌دهند. یک جمعیت مذهبی به مراتب سست‌تر و شکننده‌تر از یک جمعیت قومی ‌است، چرا که تغییر مذهب یا رویگردانی از دین، در این دسته از اجتماعات سریعتر و ساده‌تر انجام می‌پذیرد. علی‌رغم داده‌های برگرفته از مطالعات اروپایی مبنی بر وجود برتری جمعیتی مذهبی‌ها در برابر سکولارها، اصلی‌ترین عامل بازگشت توازن جمعیتی بین این ۲ دسته سکولار شدن بسیاری از فرزندان خانواده‌های مذهبی اروپایی است. به نظر می‌رسد روند عرفی‌سازی کلاسیک همچون سابق عمل نمی‌کند. با نگاه به ایالات متحده در می‌یابیم که در قرن بیستم رشد فرقه‌ای پروتستان محافظه کار در مقایسه با فرقه‌های سکولار یا فرقه‌های لیبرال تری همچون اپیسکوپال‌ها (اسقف گرایان) در برخی از موارد در حال کاهش بوده است؛ مهمترین دلایل این کار را می‌توان بالا رفتن سطح آموزش، ثروت و مدنیت دانست. آنچه روند «همسازی» پروتستان‌های محافظه‌کار با فرقه‌های دینی لیبرال را به تاخیر انداخت، از بین رفتن الگویی بود که بسیج اجتماعی و مذهبی را به هم مرتبط می‌کرد.
پروتستان محافظه‌کار به محض آگاهی از قدرت و رهبری نخبگان مبادی آداب لیبرال ـ پروتستان، هویت گروهی خود را شناختند. آنها با جدا شدن از شورای فدرال کلیساها در دهه ۱۹۲۰، به مخالفت با رهبری لیبرال پروتستان‌ها برخاستند. این مخالفت‌ها پس از سال ۱۹۷۰ و با شروع به اصطلاح «جنگهای فرهنگی» شدت بیشتری پیدا کرد. طرفداران الهیات لیبرال و عرفی‌گرایی، به عنوان «دیگرانی» اهریمنی مقابل مسیحیان راستین معرفی شدند. انجیلیان همزمان با رسیدن به خودآگاهی؛ مرزهای مشترکی ـ همچون رسانه خصوصی ـ را ایجاد کردند؛ مرزهایی که می‌توانست نسل را صرف نظر از میزان تحصیلات و ثروت آنها تحت انقیاد درآورد.
تغییرات ارزشی آمریکا در دهه ۱۹۶۰، درخشان‌ترین مرحله از تحرک فرهنگی را رقم زد که جایگزین جنگ سردی از سکون ارزشی شد. همزمان با افزایش نقطه تقابل بنیادگرایی مذهبی و سکولاریسم، امکان یکپارچه سازی مذهبیون میانه‌رو در حال کاهش است.
در اروپا نیز نظیر چنین فرایند در حال شکل گیر است. خودآگاهی روزافزون مذهبیون نسبت به هویت غیرمعمول خود در یک جامعه سکولار، مقاومت آنان را در برابر عرفی سازی فزونی بخشیده است.
اروپا بویژه اروپای غربی، در مقام پیشتاز نوسازی عرفی تلقی می‌شود. نوریس و اینگلهارت در نظریه عرفی سازی خود از این طرز تلقی مدد می‌گیرند، اما آیا می‌توان این مدعا را پذیرفت؟ اروپای غربی را می‌توان به دو دسته تقسیم کرد، در یک سو کشورهای کاتولیکی همچون اسپانیا و ایرلند قرار دارند که تعصب مذهبی در این کشورها بسیار شدید بوده ـ تقریبا ۶۰ درصد از مردم ایرلند به طور مرتب به کلیسا می‌روند ـ و عرفی‌سازی تنها از نیمه دوم قرن بیستم وارد این کشورها شده است. از سوی دیگر، کشورهای پروتستان [اعم از بریتانیا] و فرانسه کاتولیک قرار دارند که پیش‌تر از بقیه عرفی شده‌اند اما داده‌های پیمایشی در بازه زمانی ۲۰۰۴ ـ ۱۹۸۱ نشان می‌دهد که نسلهای پس از جنگ در کشورهای گروه دوم تا حد زیادی سکولار نشده‌اند.
به نظر می‌رسد، اروپای غربی به استثنای ایتالیا، به نرخ حدودا ۵ درصدی حضور در کلیسا خواهد رسید، این مساله باعث پنهان ماندن نسبت بسیار زیادی (حدود نیمی‌) از افرادی خواهد شد که خود را به عنوان فردی مذهبی یا وابسته به یک فرقه مذهبی قلمداد می‌کنند.
این افراد که گرایش دیوی از آنان تحت عنوان «مومنان عاری از تعلق» یاد می‌کند، ایمان سستی داشته و رویکرد مذهبی آنها بر رفتار و نگرش‌هایشان تاثیر چندانی ندارد، اما چگونه می‌توان این واقعیت را تبیین کرد که مومنینی که در مراسم مذهبی کلیسا شرکت نمی‌کنند، بیشتر از غیرمومنان مشتاق به رعایت اصول محافظه‌کاری هستند.
سوال کلیدی این است که توازن موجود میان‌باروری مذهبی و خروج از دین در جوامع سکولاری چون فرانسه و اروپای پروتستان در چه وضعیتی است.
توازن جمعیتی میان افراد غیرمذهبی و مذهبی در این کشورها، به ترتیب ۵۳ درصد مقابل ۴۷ درصد است. طبق پیش بینی‌های نگارنده که با استناد به تفاوت‌های جمعیت شناختی میان میزان جمعیت و الگوهای اخیر دین‌گریزی انجام گرفته است میزان جمعیت سکولار در ۳ یا ۴ دهه آینده، رشد کمتری داشته و چیزی حدود ۵۵ درصد خواهد شد. نسبت افراد سکولار در بازه زمانی ۲۰۳۵ و ۲۰۴۵ کاهش خواهد یافت؛ عاملی که در کشورهای سکولار باعث تقویت سکولاریزاسیون می‌شود، بازتاب دین گریزی نسلهای پیش از ۱۹۴۵ است که به خودی خود مزیت باروری مذهبی‌ها را خنثی می‌کند. پایان یافتن ارتداد در میان نسلهای جدیدتر، حاکی از آن است که اواخر قرن بیست و یکم به نسبت اوایل آن، جمعیت افراد مذهبی بیشتر خواهد شد. همچنان که درباره مورمون‌ها و مسیحیان اولیه مشاهده کردیم، تغییرات جمعیتی در مقایسه با تغییرات مذهبی جمعی عامل موثرتری است.
تشخیص واکنش آتی جمعیت از دین برگشته اروپای مسیحی به رشد اسلام اروپایی بسیار مشکل است. رشد جمعیتی مسلمانان یا ممکن است به تحریک موج ملی‌گرایی عرفی منجر شود. همانطور که در فرانسه و هلند شاهد آن بودیم. با موجب تاکید بر احیای مجدد هویت مسیحی شود. (ن.ک. اظهارات اخیر پاپ بندیکت)
به همین منظور دیوید وواس و استیوبروس، در سرشماری سال ۲۰۰۱ بریتانیا، به نتایج جالب توجهی دست یافتند ؛ بیشتر سفیدپوستان بریتانیایی در مناطقی که تعداد مسلمانان بیشتری در آنجا زندگی می‌کردند، خود را مسیحی معرفی کردند (نه غیر مذهبی). هویت مسیحی الزاما معادل با رشد ایمان مذهی نیست؛ هر چند ممکن است گاهی این دو هم عرض باشند. تعصبات مذهبی در ایرلند شمالی ـ کشوری تفکیک شده به لحاظ قومیتی ـ بیشتر از سایر نقاط بریتانیا موجب اختلافات فرقه‌ای شده است. رشد روزافزون اجتماعات مسلمان و افزایش تدریجی و ناچیز میزان جمعیت مسیحی، روند ۵۰ تا ۱۰۰ سال پیش سکولاریزاسیون را کند کرده و غیرمذهبی‌ها را تحت فشار قرار خواهد داد.
ممکن است که در درازمدت تعداد بنیادگرایان اروپایی بنا به دلایلی مشابهی که در آمریکا اتفاق افتاد، افزایش یابد. تنوع گروههای مذهبی در اروپا تضمین‌کننده جدایی دین از دولت خواهد بود، اما این نمی‌تواند باعث حفظ سیاست‌های عمومی ‌سکولار از استحاله در اتحاد گروههای مذهبی ـ که درصدد پوشاندن تفاوت‌های خود هستند ـ شود. نمایندگان مذهبی با استفاده از فنون بلاغی، مدعاهای خود را در لفافه نسبی‌گرایی قرار داده و این پرسش را مطرح می‌کنند که چرا نظرگاه‌های سکولار در خصوص موضوعاتی از قبیل سقط جنین، توهین به مقدسات، هرزه نگاری و تطور، اشاعه یافته و تکریم می‌شوند.
البته باید ببینیم که احزاب سیاسی محافظه‌کار کدام یک از این دو گزینه را انتخاب می‌کنند؛ اتخاذ یک خط مشی مذهبی چند قومیتی یا مقابل بسیج یک اکثریت ملی‌گرای سفیدپوست از میان دوگانه عرفی ـ مذهبی. به نظر می‌رسد گزینه نخست این اواخر بیشتر مورد قبول باشد. تلاش جمهوریخواهان طی ۲۰ سال گذشته، معطوف به متحد کردن سفیدپوستان و رنگین‌پوستان زیر بیرق محافظه‌کاری مذهبی و ارزش‌های سنتی بوده است. نخبگان این حزب بدون توجه به اضطراب عمومی ‌ناشی از مهاجرت‌های غیرقانونی اخیر به ایالات متحده به دستور کار خود ادامه خواهند داد.
بیشتر محافظه‌کاران اروپایی در جوامع چندفرهنگی خود، استراتژی مشابهی را به عنوان تنها وجه پذیرفته شده محافظه‌کاری فرهنگی پیش خواهند گرفت.
نظریه «پایان تاریخ» فرانسیس فوکویاما که نشان از استیلای لیبرال دموکراسی و سرمایه‌داری دارد، برتری غرب به لحاظ فناوری نظامی‌ را مبنای استدلال خود قرار داده است، برتری‌ای که براساس آن جوامع فردگرا قادر به ایمن ساختن خود در جدال با جوامع «بربر» هستند. حق با فوکویاماست. ممکن است تروریسم موجب رنجش ما شود، اما تروریست‌ها نمی‌توانند جوامع پیچیده ما را نابود کنند. تمامی‌ اینها، ثبات جمعیتی سرمایه‌داری لیبرال را پیش‌فرض خود قرار می‌دهند. اگر «انسان‌های واپسین» فوکویاما نتوانند خود را تغییر دهند در آن صورت افرادی با دیدگاه‌های سنتی‌تر آنها را تغییر خواهند داد.
دلیل اصلی اشاعه سرمایه‌داری لیبرال در قرن نوزدهم و بیستم، تقلیل اخلاق و رهاسازی اذهان و دارایی‌های جوامع از طریق توسعه فناوری برتر و به منظور شکست رقبای مذهبی و سوسیالیست بود و گارد اسکیربک در مطالعات اخیر خود نشان می‌دهد تا اواخر قرن ۱۹ در اروپا افراد ثروتمند (و احتمالا مدرن) نسبت به فقرا باروری بیشتری داشتند، اما از اواخر قرن نوزدهم این روند در اروپا شکل معکوس به خود گرفت. امروز بیشتر مزیت‌های جمعیت ‌شناختی که در گذشته متعلق به لیبرالیسم بود، تغییر کرده است. مرگ و میر کودکان به طور گسترده‌ای ریشه‌کن شده است، فناوری در سراسر جهان اشاعه یافته و غرب سکولار، اهمیت و وزن جمعیتی خود را از دست داده است. شاید ما به مرحله تاریخی جدید وارد می‌شویم؛ مرحله‌ای که در آن، کاهش جمعیت در لیبرالیسم، زمینه‌ساز ظهور مجدد یک مدل اجتماعی کمونیستی خواهد شد. این روند، هنوز آسیب چندانی را متوجه دموکراسی، لیبرالیسم و سرمایه‌داری مختلط نکرده است. اما در آینده، مدرنیسم را به چالش خواهد کشید؛ منظور از همان جنبش عظیم و سکولار، فردگرایی فرهنگی است که از سال ۱۸۸۰ هنر و فرهنگ عالی را نابود کرده و در دهه ۱۹۶۰ با هدف لیبرال‌سازی طرز تلقی‌ها به حوزه اجتماعی نفوذ کرد. گفتنی است، مدرنیسم فرهنگی در غرب همگام با مدرنیزاسیون تکنولوژیک بوده؛ در حالی که جهان غیر از غرب معمولا بدون مدرن‌سازی ارزشهای خود، به مدرنیزاسیون تکنولوژیک پرداخته است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات