* شما در کجا متولد شدهاید، کجا درس خواندهاید و تحصیلاتتان را کجا ادامه دادهاید؟
** پدرم قاضی دادگستری بود. در بدو استخدام ازدواج کرد و با مادرم به سمت دادیار دادسرای اصفهان به آن شهر رفتند و من در همانجا ـ در خانهیی در کوچهیی نزدیک میدان نقش جهان بین کاخ چهل ستون و کاخ هشت بهشت که از آقای رضاقلی خان برومند از محترمین اصفهان اجاره کرده بودند ـ به دنیا آمدم.
خانه قدیمی زیبایی بود که هر وقت بعدها به اصفهان سفر میکردم، به دیدن آن میرفتم. خانه را بعداً ورثه فروختند به وزارت بهداری و بهداشت. وزارتخانه اول آن را تبدیل کرد به داروخانه شبانه روزی و بعد بی هیچ توجهی به ارزش تاریخی آن، متاسفانه خراب کرد و به نحو چشم آزاری در آن منطقه تاریخی به صورت پیکرهیی از بتون و آهن درآورد.
تحصیلات مقدماتی و بخشی از متوسطه را در تهران گذراندم. سپس برای ادامه تحصیل به انگلستان رفتم ولی به علت تحولاتی که در ایران روی داده بود و گران شدن نرخ ارز که تحملش برای پدرم دشوار بود پس از چندی تحصیلم را ناتمام گذاشتم و به میهن برگشتم. مدتی بعد، پس از آنکه اوضاع به سامانی رسید و دبیرستان را در تهران تمام کردم، به پاریس رفتم و در آنجا وارد دانشکده پزشکی شدم.
دو سال طب خواندم، ولی دیدم دلم جای دیگر است. روزی کتابی خواندم از برتراند راسل به نام «مسائل فلسفه» که بعدها شادروان منوچهر بزرگمهر آن را به فارسی ترجمه کرد. فهمیدم که گمشدهام را پیدا کردهام و آنچه میجستهام فلسفه است.
بار سفر بستم و به نیویورک رفتم. در دانشگاه کلمبیا نام نوشتم و تا پایان زیر دست استادان آن دانشگاه فلسفه خواندم. رساله ام را درباره موضوع پیچیدهیی در نقد سوم کانت، «نقد قوه حکم»، نوشتم و از آن دفاع کردم و اواخر سال 1962 به ایران برگشتم.
* بنابراین گرایش شما به ترجمههای فلسفی از اینجا ناشی میشود که در رشته فلسفه درس خواندهاید؟
** عرض کنم این گرایش دفعتاً پدید نیامد. دوستی داشتم که در ایران غالباً با هم درباره فلسفه و ادبیات و شعر و این گونه مسائل صحبت میکردیم. او به اصرار از من خواست که حالا که به این امر واردم برای اینکه هم دیگران سودی ببرند و هم خودم رضایتی داشته باشم، ترجمه کنم.
خود او تماس گرفت با انتشارات فرانکلین. قراری گذاشتیم و رفتیم به دیدن آقای کریم امامی و آقای نجف دریابندری. در آنجا با بنده قراردادی برای ترجمه کتاب «گریز از آزادی» اثر روانکاو و فیلسوف اتریشی ـ آمریکایی، اریش فروم، منعقد شد که حالا به چاپ دهم رسیده است.
این اولین کار من بود و در ازای آن مقطوعاً 4950 تومان گرفتم و دیگر هرچه چاپ شد بنده ریالی دریافت نکردم. کتاب از همان ابتدا موفقیتی کسب کرد و با اینکه در پنج هزار نسخه چاپ شده بود به زودی به چاپ بعدی رسید و بدون اینکه کسی اطلاعی به من بدهد برنده جایزه ترجمه ممتاز از سازمان علمی و فرهنگی سازمان ملل متحد (یونسکو) در رشته علوم اجتماعی پیشرفته شد.
چندی بعد، آقای علیرضا حیدری مدیر انتشارات خوارزمیبه دیدن من آمد و اصرار کرد که کار دیگری ترجمه کنم. اثری که انتخاب کردم و به فارسی برگرداندم کتابی بود به نام «آلبر کامو» که آن هم به چند چاپ رسید.
اما بعد ازدواج کردم و مشغلههای دیگر پیش آمد و کار ترجمه ماند تا بعد از انقلاب که فراغتی پیدا شد و دوباره به دفتر و قلم روی آوردم و آثار متعددی ترجمه کردم که کل آنها امروز به 40 مجلد سر میزند. علاوه بر این، چون همواره اگر از مطالعه مطلبی لذت بردهام خواستهام هموطنانم را هم در آن لذت شریک کنم، مطالب و مقالاتی در جراید و نشریات ادواری، خواه تالیف و خواه ترجمه، در این سالها منتشر کردهام که شمارشان از صد متجاوز است و تعدادی از آنها، در مجلدی به نام «خرد در سیاست» به صورت کتاب انتشار پیدا کردهاند و شمار بسیار بیشتری آماده انتشارند.
* شما بعد از انقلاب است که به طور جدی به کار ترجمه میپردازید. در انقلاب چه اتفاقی افتاده بود که به این کار روی آوردید؟
** از مدتها پیش به این نتیجه رسیده بودم که عقبماندگیهای ما در این کشور و بلاها و مصائبی که از ایام پیشین بر سر ما آمده، احیاناً از ناآگاهی ما بوده است و هر کسی باید به قول قدیمیها زکات علمش را به جامعه بپردازد تا به سهم خود به پیشبرد معرفت و آگاهی کمک کرده باشد.
به این نتیجه رسیده بودم که پیشرفتهای ما در زمینه مادی، هر قدر هم فراوان، به خودی خود کفایت نخواهد کرد و باید به فکر ساختن زیربناهای فکری و فرهنگی جامعه باشیم تا هم آن دستاوردها پایدار بماند و هم گامهای بعدی را درست برداریم و بیهوده دور خودمان نچرخیم و پس از مدتی ببینیم دریغ از راه دور و رنج بسیار. میتوانم بگویم که این مهمترین و بالاترین انگیزه من در فعالیتهای فرهنگی بوده است.
* ترجمههای شما که عمدتاً بعد از انقلاب صورت گرفته نشان میدهد که روشنفکری ایران پیش از انقلاب ذخیره ناچیزی از افکار فلسفی و نحلههای فکری داشته است. فکر میکنید علت فقر فکری ما این بوده که ما مترجمان کافی نداشتهایم یا پیوند خود را با گذشته گسسته بودیم؟
** به نظر من هر دو. از زمان شکستهای ایران از روسیه ما به فکر تجدد افتاده بودیم. اما در دوره ناصرالدین شاه سرعت آن مقداری کم شد و بعد در نهضت مشروطه باز اندیشه ترقی شتاب گرفت.
تقریباً آشنایی ما با فلسفه غرب، از همان زمان شروع میشود. کوششهای مختصری شد و نام کسانی مانند دکارت و حتی کانت به میان آمد. نخستین مترجمان ما در واقع پرورده همان دوران بودند. مثلاً مرحوم فروغی.
البته در این مدت با فشارها، سانسورها و خودسانسوریهایی که وجود داشته و احتیاطهایی که مردم اجباراً کردهاند، دچار افت و خیزهایی هم بودهایم. در سلطنت رضاشاه نوشتههای زیادی از زبانهای اروپایی به فارسی درآمد، ولی آثار فلسفی در آن میان کم بود و در فلسفه سیاسی که شاید بیش از همه محل حاجت بود به دلیل فشار دستگاه حاکم تقریباً هیچ نداشتیم.
تاوان این کمبود را بعدها به گرانترین وجه پرداختیم. پس از رضاشاه خیزش دیگری در رویکرد به افکار غربی پیش آمد، منتها این بار روشنفکری ما به شدت مکتبی شد و تحت تاثیر مارکسیسم قرار گرفت که از پیش ولو به حالت کمون وجود داشت. ادبیات ما از آن زمان تا مدتها بعد بیشتر صبغه و رنگ مارکسیستی گرفت و توجه ما، چه در عالم اندیشه، چه در جهان هنر و چه در دنیای عمل، تا حد زیادی به این طرف معطوف شد.
همزمان با آن در دهههای چهل و پنجاه، باز دچار تب دیگری شدیم، یعنی گرایش شدیدی به اگزیستانسیالیسم پیدا کردیم و در اگزیستانسیالیسم هم بیشتر تحت تاثیر شاخه فرانسوی آن قرار گرفتیم. کتابها، داستانها و رمانهایی که ترجمه میشد بسیاری از اوقات در آن زمینه سیر میکرد. صورتهای رنگارنگ مارکسیسم و سوسیالیسم هم که البته جای خود را داشتند و همواره نشانه افکار پیشرو محسوب میشدند. البته در خلال این مدت مترجمان انگشت شماری بودند که کوشش میکردند ما را با آثار اصیل غرب آشنا کنند، مانند شادروان بزرگمهر و مرحوم یحیی مهدوی، ولی روی هم رفته هنوز این جریان در فلسفه بسیار ضعیف تر از رمان و شعر بود. شعر نو در ایران تحت تاثیر ترجمه شعر اروپایی به دنیا آمد. اگر ترجمه خوب آثار مهم فلسفه غرب در آن ایام بیشتر در ایران وجود داشت، به یقین تاثیر سودمندتر و عمیق تری در ما میگذاشت. ولی جنبش و خیزش فوقالعاده بعد از انقلاب پیش آمد. بر اثر انقلاب این توجه حاصل شد که ما نیازمندیم از دستاوردهای متفکران غربی نه تنها در زمینه ادبیات، بلکه در فلسفه و عموماً علوم انسانی و اجتماعی بیشتر اطلاع پیدا کنیم.
تعداد مترجمان (گاهی به اضطرار و گاهی به انتخاب) بسیار زیادتر شد، و قطع نظر از کیفیت ترجمهها، دامنه کار گسترش یافت. در فلسفه متوجه زمینههای تازهیی شدیم که در گذشته از آنها غفلت کرده بودیم، مانند معرفتشناسی، متافیزیک، فلسفه علم، فلسفه اخلاق، فلسفه دین، فلسفه حقوق، فلسفه هنر، منطق و فلسفه سیاسی. از این گذشته، از تک صدایی در آمدیم. متوجه مکتبها و نحلههای دیگری به جز مارکسیسم شدیم و فهمیدیم که دیگران هم، چه در فلسفه باستان، چه در فلسفه سدههای میانه و چه در فلسفه جدید و معاصر، حرفهایی داشتهاند بسا شنیدنی تر از مارکس و مارکسیستها.
شروع کردیم مسائل را نه تنها از دیدگاه سوسیالیستی و چپی، بلکه از زوایای مختلف مورد توجه قرار بدهیم. البته کیفیت کارها غث و ثمین داشت و یکسان نبود. امروز عده مترجمان به مراتب بیشتر شده ولی ترجمه خوب به آن نسبت متاسفانه افزایش پیدا نکرده است.
چیزی که میشود به آن امیدوار بود این است که اولاً کیفیت مقداری تابع کمیت است. در شرایط مساوی اگر شما 20 مترجم داشته باشید مسلماً احتمال اینکه 10 اثر شایسته به دست بیاورید کمتر است از اینکه عده آنها را به 200 برسانید.
عامل دیگر یکی افزایش تجربههاست که مثل همه زمینهها با آزمون و خطا به دست میآید، و دیگری ظهور و سیطره بیکران تکنولوژی مدرن اطلاعات و ارتباطات که از جمله آثار بیشماری که داشته آشناتر کردن مردم با زبانهای خارجی به ویژه زبان انگلیسی است.
ولی این تحول عظیم این نتیجه نامطلوب را هم ضمناً داشته که در کشورهای جهان سوم، از جمله ایران، جوانان را از میراث فرهنگی خودشان دور کرده است. زبان فارسی زبانی پیشرفته و متکامل است. آثار پدران ما در فلسفه و ادب گنجینهیی از واژهها و اصطلاحات و تعبیراتی است که هیچ مترجم یا نویسنده فلسفی از آن بی نیاز نیست و اگر از آن غفلت کند به خودش، به خوانندگانش و حتی به موضوع کارش زیان سنگین وارد کرده است.
این پاسخ بخش دوم پرسش شماست، یعنی قطع رابطه با گذشته. من همیشه سفارشم به مترجمان جوان این است که گذشته از تقویت دانشتان در زبان خارجی، متون کلاسیک فارسی را بخوانید، زیرا هر قدر هم که وقت بر سر این کار بگذارید بعد پاداشش را خواهید گرفت. البته نقد آگاهانه و خالی از حب و بغض هم در اینجا مانند همه جا برای افزایش کیفیت کارها در درجه اول اهمیت است.
* به نظر شما وضع نقد و بررسی، پیش از انقلاب بهتر بوده یا پس از انقلاب؟
** نه، باز هم مجموعاً، به نظر من، بعد از انقلاب بهتر شده، هر چند هنوز تا رسیدن به حد مطلوب بسیار فاصله دارد. اگر موانعی برای ما پیش نیاید و مطبوعات آزادتر شوند، شاید بتوان امیدوار بود که ما هم در آینده به درجهیی از پختگی برسیم و از مرز دوستیها و دشمنیها پا فراتر بگذاریم و به معیارهای پیشرفته در این زمینه دست پیدا کنیم.
البته باید توجه داشت که نقدنویسی هم مانند هر کار دیگر به آموزش نیاز دارد. نمیدانم به این کار در دانشگاههای ما اساساً عنایتی میشود یا نه، ولی معتقدم در دورههای کارشناسی در علوم انسانی و اجتماعی دانشجویان حتماً باید در نقدنویسی آموزش جدی بگیرند. نقد با تقریظ و مقدمهنویسی یا پنبهزنی و رو کم کردن تفاوت میکند. گذشته از موارد دوستی و دشمنی، گاهی در مطبوعات مطالبی ظاهراً بر سبیل نقادی نوشته میشود که معلوم است نویسنده حتی الفبای نقدنویسی را نمیدانسته است. بدون نقد درست هیچ کاری پیشرفت نمیکند و باید مثل هر چیز دیگری اصول آن را یاد گرفت.
* وقتی به اندیشههای پس از 1320 اشاره میکردید، گفتید که در آن دوره اندیشههای ما صبغه مارکسیستی و مکتبی به خودش گرفت که حرف درستی است. به گمانم بعد از انقلاب بود که به نظر رسید روشنفکری ایران در ارائه افکار گوناگون کوتاهی کرده و به مخاطبان خود اطلاع نداده که فقط همین یک کالا در جهان وجود ندارد، بلکه افکار گوناگونی وجود دارد که میتوانند بهترینشان را انتخاب کنند. آیا این به خاطر آن است که جو جهانی در آن روزگار چنین ایجاب میکرده یا آنکه روشنفکری ما هم عقبمانده بوده و خودش هم از کالاهای مختلف فکری در جهان اطلاع نداشته است؟
** هر دو. اگر به خاطر داشته باشید تا پیش از فروپاشی شوروی و رژیمهای سوسیالیستی اروپای شرقی، اساساً فکر اینکه عیبی در فلسفه مارکسیسم وجود دارد، به ذهن طرفدارانش خطور نمیکرد. اگر هم به این فکر میافتادند تصورشان بر این بود که در عمل اشتباهی رخ داده وگرنه خود تئوری هیچ عیبی ندارد.
این بود که ما در ایران تابع مد روزگار شده بودیم و باز باید یادآوری کنم که پیش از انقلاب کسی که پیرو سنت اندیشه چپ نبود، عقبمانده و جامانده از قافله اندیشه و تمدن به حساب میآمد. دیگر اینکه کل این جهاننگری با جهاننگری بستهیی که ما از پارههایی از فرهنگ خودمان به ارث برده بودیم، کاملاً سازگار بود.