تاریخ انتشار : ۰۹ مهر ۱۳۹۱ - ۱۲:۳۲  ، 
کد خبر : ۳۸۱۳۲
بحران هویت و درمان آن از دیدگاه اسلام

اویی که نیستم! (بخش اول)

غلامرضا متقی‌فر اشاره: اصطلاح «بحران هویت» اولین بار توسط یکی از نظریه‌پردازان روان شناس به نام «اریک اریکسون» آلمانی در کتاب «هویت، جوانان و بحران» در سال 1970 مطرح شد. به اعتقاد او، انسانها در دوره ای از عصر خویش، به حالتی روانی مبتلا می‌شوند که می‌توان از آن به «بحران هویت» تعبیر کرد. نمی‌توان از بحران هویت تعریف دقیقی ارائه کرد. همچنین نمی‌توان تصور درستی از آن داشت، مگر آنکه ابتدا مقصود از «هویت» معلوم شود. بدین روی، مناسب است تعریف اریکسون از این موضوع روشن گردد. به گفته اریکسون، «هویت» حس درونی، همچنین کیفیتی ملموس از یکپارچگی و پیوستگی شخص است. این حس با برخی باورها نسبت به یکپارچگی، همچنین پیوستگی ذهنیتهای مشترک عمومی ‌سازگار است و به عنوان کیفیتی ناخودآگاه در نوجوانانی که خود را مثل و مانند همسالان خود می‌یابند، به صورت ظاهر مشهود است. در این دسته از جوانان، بین امور غیرقابل تغییر مانند نوع قیافه، طبیعت، استعداد، حساسیت، کیفیت دوران کودکی و عقاید اکتسابی، و بین انتخاب آزاد نقش‌ها، فرصتهای شغلی، پذیرش ارزشها، گزینش مربیان، انتخاب دوستان، یگانگی عجیبی مشاهده می‌شود. مطلب زیر با اقتباس از نشریه "معرفت" می‌باشد که به دلیل تناسب و نوع منظری که به بحث گشوده شده است، فرا روی مخاطبان اندیشمند صفحه دیدگاه قرار می‌گیرد.

بحران هویت، مبدأ و اقسام آن
اصطلاح «بحران هویت» در برابر «هویت خود» قرار دارد. روان‌شناسان، دست کم، دو واژه شناخته شده در برابر «هویت خود» به کار برده‌اند:
1- انتشار یا ابهام در نقش
2- آشفتگی نقش،
برای مثال، جیوونیل می‌گوید: «جوانان در سنین 16 تا 18 سال ممکن است بحران زندگی را تجربه کنند. این قضیه مشهور به «هویت روان شناختی اریکسون» است که با عنوان «هویت خود» شناخته شده و در برابر انتشار یا ابهام نقش قرار دارد. هویت زمانی شکل می‌گیرد که جوانان در این‌باره که چه کسی هستند و در چه جایگاهی قرار دارند، پاسخ قطعی داشته باشند. انتشار یا ابهام نقش، زمانی اتفاق می‌افتد که افراد شخصاً بی‌اطمینانی یا تردید را تجربه می‌کنند و انتظار دارند آنچه را خود قادر به کسب آن نیستند از بزرگسالان به دست آورند.»
پدیده روانی بحران هویت از اوایل نوجوانی آغاز می‌شود و در دوران جوانی به اوج خود می‌رسد. تا زمانی که کودکان وابسته به والدین هستند، به دلیل آنکه استعدادهای آنها شکوفا نشده و جامعه نیز از آنها انتظار چندانی ندارد، هویت خود را در والدین می‌بینند، و به تعبیر دیگر، ایشان برای خود هویتی جدای از آنها قایل نیستند و نیازی به جدایی و استقلال حس نمی‌کنند، بالاتر از این، حتی هویت خود را در وابستگی می‌دانند. آغاز بحران، زمانی است که به دلیل رشد جسمانی، عقلانی و عاطفی، احساس نیاز به خودکفایی و استقلال نیز در نوجوانان و جوانان رشد می‌کند. از آن به بعد، این احساس بروز می‌کند که باید به خود متکی باشند، برای خود هویتی مستقل از هر فرد دیگر داشته باشند و نقشی را که جامعه از آنها انتظار دارد ایفا کنند؛ به بیان دیگر، با خودشان شناخته شوند، نه با فرد یا افراد دیگر. اینجاست که می‌توان گفت: ترکیبی از نیازهای روانی و عاطفی از قبیل نیاز به استقلال، نیاز به ابراز وجود و خودنمایی و نیاز به تعلق به گروه همسالان و نیاز به خودشکوفایی بروز و ظهور می‌یابد. همچنین احساس توانایی، احساس نیاز به داشتن هویت مستقل را ایجاب می‌کند و پس از بریدگی از پدر و مادر است که این سؤال برای نوجوان مطرح می‌شود که راستی، من کیستم؟ تاکنون هویت من با وابستگی به خانواده تعیین می‌شد، اما اکنون که باید با خودم تعریف شوم، چه تعریفی از خودم دارم؟
در این مرحله، یکی از مسائل عمده‌ای که نوجوان با آن روبرو می‌شود، مسأله «شکل‌گیری هویت فردی» است. این بدین معناست که باید به سؤال‌هایی نظیر «من کیستم» و «به کجا می‌روم» پاسخ دهد. جستجوی هویت متضمن این است که شخص تشخیص دهد برای او چه چیزهایی مهم و چه کارهایی ارزشمندند و نیز متضمن تنظیم معیارهایی است که براساس آنها بتواند رفتار خود و دیگران را هدایت و ارزیابی کند. همچنین این جستجو تکوین احساس خودشکوفایی و شایستگی را نیز در برمی‌گیرد.
«مای لی» در این باره اعتقاد دارد: نوجوان پیش از هر چیز در جستجوی هویت خویشتن است. این جستجوی هویت در سالهای دوم و سوم پی‌ریزی می‌شود، اما بزودی در یک همسان‌سازی با والدین در مرحله بعد محو می‌گردد. در نوجوانی مسأله هویت با شدت تمام از نو وارد میدان می‌شود. نوجوان از خود می‌پرسد آیا من کودکم یا بزرگسال. اما در این مرحله، والدین نمی‌توانند چندان به او کمک کنند؛ زیرا وی الگوهای خود را در جای دیگر جستجو می‌کند، بخصوص که علیه اقتدار و ارزشهای خانوادگی شورش می‌کند. این سرپیچی به نفع فرایند خود پیروی و جستجوی هویت فرد است؛ همان گونه که تضادورزی در 3ـ2 سالگی برای استقلال عمل کودک مفید است.
به قول «لسلی الیس» به نظر می‌رسد کودکان به مرور که به دوران جوانی نزدیک می‌شوند، به نقطه ای می‌رسند که دوست دارند با هر چیزی غیر از والدین تعریف شوند. دیگر علاقمند نیستند وقت خود را با خانواده بگذرانند، حتی ممکن است از اینکه با والدین خود دیده شوند ناخشنود باشند.
روشن است آنچه از آن با عنوان «هویت» یاد می‌شود، از دوران اولیه زندگی در هر انسانی وجود دارد. هویت از ابتدا شکل می‌گیرد و به صورت تثبیت شده تا اوایل نوجوانی باقی می‌ماند، اما کودکان اصراری ندارند به عنوان موجودی مستقل شناخته شوند. از کودکان انتظاری نیست اطلاعات زیادی درباره هویت خود داشته یا در پی کسب هویتی باشند، اما زمان زیادی نمی‌گذرد که دیگر نوجوانان به یک هویت وابسته رضایت نمی‌دهند؛ آنان در هویت گذشته خود تجدیدنظر کرده، به دنبال هویت جدیدی می‌گردند.
به گفته اریکسون، تمام شفافیتهای هویتی که در دوران کودکی شکل گرفته‌اند، در دوران جوانی همراه با ترکیب فزاینده تحولات جسمانی، گسترش توانایی‌های ذهنی و افزایش و تضاد نیازهای اجتماعی زیر سؤال می‌رود. در این مرحله، جوانان بیشتر والدین و هر که را تا آن زمان به او اتکا داشته اند، طرد می‌کنند تا بتوانند به صورت روشن از کودکی خود رها شده، برای خود هویتی شکل دهند.
اریکسون در مقام برشمردن مراحل رشد روانی ـ اجتماعی، هشت مرحله مهم زندگی را بر حسب مسایل یا بحران‌های روانی ـ اجتماعی، که باید حل شوند، مشخص کرده که یکی از مراحل آن در سن نوجوانی را «هویت یابی در برابر سردرگمی» می‌داند که نتیجه رهایی از این بحران را داشتن تصویر یکپارچه از خود به عنوان یک فرد یگانه پیش بینی می‌کند.
به عقیده اریکسون، اولین وظیفه این مرحله، کسب هویت و اجتناب از آشفتگی نقش است. توسعه یا رشد هویت نیازمند توجه به همه چیزهایی است که درباره زندگی و خویشتن آموخته و ریختن آن در قالب واحد از خود پنداره است. این فعالیت فقط در جامعه معنا پیدا می‌کند. آشفتگی نقش به معنای فقدان هویت روشن است که نمود آن، این سؤال جوانان است که «من چه کسی هستم؟» اکنون زمان انتقال از دوران کودکی به دوران بلوغ است. مهم این است که فاصله میان دوران ضعف و بی مسؤولیتی کودکی از دوران قدرتمندی و مسؤولیت‌پذیری جوانی تفکیک شود. اگر در خلال این مرحله توازن مطلوب حاصل شود، صداقت و وفاداری توسعه پیدا خواهد کرد. این سخن بدین معناست که آدمی ‌جایگاه خود در جامعه را پیدا کرده و می‌تواند مشارکتی سودمند داشته باشد و به گروه خویش وفادار بماند.
آندرئو و مهونی که مقاله‌ای با عنوان «مدل شکل‌گیری هویت در انسانهای خلاق» دارند، شکل‌گیری هویت در انسانها را دارای چهار ساختار و متشکل از سیستم‌های دوازده‌گانه‌ای می‌دانند که هر یک از آنها به نوبه خود، مجموعه هویت را تحت تأثیر قرار می‌دهد. چهار ساختار مزبور از دیدگاه آنها عبارت است از: تأیید اطرافیان، تصدیق متقابل حامیان، تعلق به همتایان یا کسانی که از جهاتی با او مشابهت دارند و سرانجام، وابستگی و خویشی داشتن با یک خانواده.
دوازده سیستم که تشکیل هویت را تحت تأثیر قرار می‌دهند، عبارتند از: سیستم‌های خویشتن، خانواده، منشأ خانوادگی، فرهنگی، شغلی، محیطی، تربیتی، اجتماعی، روان‌شناختی، سیاسی. انسانهای خلاق ممکن است احساس کنند قربانی تبلیغات سیاسی شده‌اند. کلید حل مشکل، آن است که به مشاور کمک شود که ارزیابی کنند و بدانند چگونه فضایی را باید برای رشد انسانهای خلاق مهیا کنند. برای مثال، موضوع سرمایه‌گذاری برای تعلیم و تربیت یا اختصاص منابع و فراهم آوردن فرصت در کارگاه‌ها بیشتر توسط دستگاههای سیاسی تعیین می‌شود.
از دیدگاه آنها، مسؤولیت ما به عنوان متخصص این است که به انسانهای خلاق کمک کنیم تا بدانند توانایی انسانها با یکدیگر متفاوت است و متغیرهای متفاوت را چگونه می‌توان با «من چه کسی هستم» هماهنگ نمود.
دیدگاه اسلام در باب بحران هویت و زمینه‌های ظهور آن
الف- مفهوم‌شناسی هویت و بحران هویت دینی
پرسش: اولین سؤال در این باب آن است که هویت و بحران هویت دینی به چه معناست و نشانه‌های آن چیست؟
با نگاهی نسبتاً عمیق به موضوع، می‌توان گفت: احساس هویت دینی، همچنین احساس بحران هویت دینی در موقعیتهای ذیل حاصل می‌شود:
1- در صورتی که سه حوزه عقیده، گفتار و رفتار و عملکرد دینی در انسان به صورت منسجم و هماهنگ عمل کنند، احساس هویت دینی محقق خواهد شد و محصول هرگونه ناسازگاری بین سه امر مذکور، احساسی است که می‌توان آن را «احساس بحران هویت دینی» نام نهاد.
2- هرگونه افراط و تفریط در سه امر مذکور، انحراف از فطرت دینی و به تعبیری، عدم تعادل در احساس هویت، و به تعبیر سوم، موجب احساس بحران در هویت دینی خواهد شد. انحراف از فطرت الهی، و فراموشی یاد خدای متعال، تعادل روانی انسان را بر هم زده، موجبات افسردگی و اضطراب را فراهم می‌آورد.
احساس ناشی از ناهماهنگی در سه امر شناخت، کردار و گفتار دینی، وضعیتی ایجاد می‌کند که می‌توان آن را «احساس بحران هویت دینی» نامید و این تقریباً همان احساسی است که ممکن است در صورت ایجاد هر بحران هویتی ایجاد شود.
3- قرار است آدمی‌ در مجموعه هستی، خلیفه خدا بر روی زمین، همچنین مظهر و تجلی صفات او باشد. هویت اصیل انسان همین است، اما در صورتی که مظهریت خود و همچنین آیین خلافت را به دست فراموشی بسپارد و برای خود وجودی مستقل قایل باشد، هستی و وجود خود را از آن خود بداند، تصویری دگرگون و غیرواقعی از خود ساخته و به چیزی غیر خود تبدیل شده و در نهایت به بحران هویت دچار می‌گردد. هویت واقعی انسان به او این احساس را می‌دهد که خود را موجودی سراسر فقر و سراپا نیاز ببیند. اگر خود پنداره او مطابق با واقع نباشد و خود را کسی پندارد که واقعاً نیست (تصویر غیرواقعی یا خیالی)، مصداق احساس بحران هویت دینی در او شکل گرفته است.
قرآن کریم به صراحت، ماجرای کسانی را بیان می‌کند که هویت واقعی خود را باخته، از پوست خود درآمده و گونه‌ای دیگر شده‌اند. دگرگونی‌های مورد نظر قرآن کریم در انسانها و به تعبیر دیگر، تغییر یا تبدیل هویت انسانها دست کم در دو سطح اتفاق افتاده است که اولین آن تغییر همزمان با تبدیل بنیادی در جسم و روان و دومین آن تغییر و تبدیل فقط در بعد روانی انسانهاست.
درباره سطح اول، قرآن کریم مواردی را مثال می‌زند که انسانها به دلیل مخالفت با فرمان خدای متعال، به میمون و خوک تبدیل شده‌اند. برای مثال، در آیه 166 اعراف، پس از نقل ماجرای «اصحاب سبت» که با وجود فرمان الهی مبنی بر عدم صید در روزهای شنبه، به صید می‌پرداختند، می‌فرماید: «چون در برابر آنچه از آن نهی شده بودند گردن کشی کردند، به آنها گفتیم: بوزینگان مطرود باشید.»
برخی مفسران - که غالب را نیز تشکیل می‌دهند ـ معتقدند: این دگرگونی و مسخ، هم در جسم و هم در روان انسانها رخ داده است. اما گروه دیگر اعتقاد دارند: این تغییرات فقط در بعد روانی، ویژگی‌ها، حرکات و رفتارهای آنها اتفاق افتاده است. تفسیر نمونه ضمن ارائه دسته‌بندی مزبور ادامه می‌دهد: «برخی مفسران ـ که در اقلیت هستند ـ معتقدند: مسخ به معنای مسخ روحانی و دگرگونی صفات اخلاقی است؛ به این معنا که صفاتی مانند صفات میمون یا خوک در انسانهای سرکش و طغیانگر پیدا شد و روی آوردن به تقلید کورکورانه، توجه شدید به شکم پرستی و شهوت‌رانی، که از ویژگی‌های این دو حیوان است، در آنها آشکار گشت.
همان گونه که اشاره شد، از این آیه و آیات مربوط به آنها استنباط می‌شود مسخ و دگرگونی، هم جسم و هم روان انسانها را شامل می‌شده است.
اما برخی آیات، مسخ انسانها در بعد روانی و ویژگیهای اخلاقی را بیان می‌کند. تردیدی نیست که این دگرگونی به تنهایی نیز دارای سطوحی است که می‌توان از کوچکترین انحراف اخلاقی تا تغییرات کلی را در آن درجه‌بندی کرد.
در این رابطه نیز می‌توان شواهدی در قرآن کریم یافت. از جمله در آیه 175 سوره مبارکه اعراف آمده است: «و بر آنان خبر کسی را بخوان که به او (علم) آیات خود را بخشیده بودیم، اما از آن عاری شد، پس شیطان در پی او افتاد و آن گاه از گمراهان شد. و اگر می‌خواستیم، قدر او را (به خاطر علمش به آیات) بلند می‌داشتیم. ولی او به دنیا و پستی گرایید و از هوای نفس خویش پیروی کرد. (آری) داستان او مانند سگی است که اگر به او حمله آوری، زبان از دهان بیرون می‌آورد و اگر هم به حال خود واگذاری، باز هم زبان از دهان بیرون می‌آورد. این داستان منکران آیات ماست...»
در تفسیر نمونه، ذیل همین آیه مبارکه آمده است: این آیه به روشنی به داستان کسی اشاره می‌کند که نخست در صف مؤمنان بود و حامل آیات الهی گشت، سپس از این مسیر گام بیرون نهاد. به همین دلیل، شیطان به وسوسه او پرداخت و عاقبت کارش به گمراهی و بدبختی کشیده شد.
می‌توان گفت: واژه «انسلاخ»، که در آیه مبارکه آمده بدان اشاره شده، تعبیر دیگری از تبدیل و تغییر هویت دینی انسانهاست. کسی که به چنان مقام و شرافتی از انسانیت می‌رسد که آیات الهی او را احاطه کرده، گویی علم به آیات الهی جزیی از بدن او شده است، با بیرون آمدن از این پوست، هویت انسانی خود را به ویژگی‌های سگ مانند تغییر می‌دهد.
همان گونه که ملاحظه می‌شود، انسانی با ویژگی‌های مزبور، به سگ تشبیه شده است. معنای آیه زمانی روشن تر می‌شود که این آیه و آیاتی از این قبیل را، که برخی انسانها را به حیوان و جاندار تشبیه کرده، با آیاتی که بر ارزش، کرامت و خلافت انسان تأکید می‌کند، کنار یکدیگر قرار داده، مقایسه نماییم. انسان در اوج (با هویت واقعی انسانی) به اندازه‌ای سقوط می‌کند که از دیدگاه قرآن کریم با بدترین جنبندگان (شرالدواب)، انعام (چهارپایان) و بدتر از آن (بل هم اضل)، حمار(الاغ)، عنکبوت و سگ قابل مقایسه بوده و حتی مطابق برخی آیات قرآن کریم، با مسخ شدن، به «قرده و خنزیر» (میمون و خوک) تبدیل می‌شود.
برای مثال، خداوند در سوره مبارکه جمعه، یهودیانی که از زیر بار تکلیف الهی شانه خالی کرده‌اند، به چهارپا تشبیه کرده، می‌فرماید: «داستان کسانی که (عمل به تورات) بر آنان تکلیف شد، سپس آن را (چنان که باید و شاید) رعایت نکردند، مانند چهارپایی است که بر او کتابی چند است. چه بد است وصف گروهی که آیات الهی را تکذیب کردند و خداوند قوم ستمکار(مشرک) را دوست ندارد.» تفسیر گرانقدر المیزان ذیل همین آیه مبارکه می‌فرماید: «برای الاغ چه فایده دارد که کتابهای حکمت آمیز بر پشت آن حمل شود؟ الاغ نمی‌تواند از کتاب سودی ببرد؛ زیرا قادر به خواندن نیست و نمی‌تواند به مضمون آن عمل کند. بنابراین، کسی که قرآن می‌خواند، ولی در آیات آن تدبر نکرده و به مقتضای آن عمل نمی‌کند، مانند کسانی است که در آیه مزبور، به الاغ تشبیه شده‌اند.»
در آیه‌ای دیگر، کسانی را که برخلاف فطرت خویش عمل کرده، خدای حقیقی و واحد را کنار گذاشته و اولیا و اربابان دیگری انتخاب کرده‌اند به «عنکبوت» تشبیه می‌کند که دور خود را تارهای نازک تنیده و در این اندیشه است که خانه، محکم بوده و او را از خطرات در امان نگاه می‌دارد، غافل از آنکه تارهای مویین و سست، که نام آن «خانه» گذاشته شده است، به هیچ وجه امنیت ندارد و هر آن در معرض هجوم و فناست.
از دیدگاه دینی، عواملی از قبیل تزیین اعمال با القای شیطان، رفتارهای ناپسند خود را پسندیده پنداشتن، تعلق افراطی به دنیا (وابستگی غیرمتعادل به دنیا ) حب افراطی به نفس همه چیز را فدای رسیدن به لذات خود کردن و خروج از مرز تعادل اخلاقی را می‌توان به عنوان عوامل ایجاد بحران هویت نامید. همچنین ویژگی‌هایی از قبیل قساوت دل، انعطاف‌ناپذیری در برابر کلام حق، موعظه‌ناپذیری و زنگار زدن دل و ... را می‌توان از علایم بحران هویت دانست.
چند پرسش بنیادین
از تعریفهای متفاوت روان‌شناسان از هویت، چنین برداشت می‌شود که هر یک از آنها به جنبه‌ای از آن توجه داشته‌اند، بدون آنکه جنبه‌های متفاوت آن دقیقاً از یکدیگر تفکیک شوند. البته به دلیل آنکه ابعاد روانی انسان به نوعی در هم تنیده‌اند و گاه قابل تفکیک نیستند، نمی‌توان برای هویتهای گوناگون انسان، اعم از دینی، فلسفی، اجتماعی و روان‌شناختی مرز دقیقاً جدایی تصور کرد. اما می‌توان گفت: انسانهایی که به دنبال کشف هویت واقعی خود هستند، لازم است به یک سلسله سؤالات مرتبط با فلسفه زندگی و به تعبیر دیگر، مرتبط با هویت فلسفی، مانند «من کیستم»؛ به این معنا که جایگاه من (به عنوان انسان) در عالم هستی کجاست و یا «در دیدگاه و حیانی، به من (به عنوان انسان) چگونه نگریسته می‌شود؟» و نیز «از کجا آمده‌ام؟» «چرا مرا آورده‌اند» و به کجا خواهم رفت؟ و... پاسخ دهند که هر کدام را می‌توان به هویت فلسفی و دینی انسان مرتبط دانست.
طبیعی است که ناتوانی در پاسخ دادن به این دسته از سؤالات، به معنای دچار شدن به بحران هویت فلسفی و دینی است. البته شاید بسیاری از بحرانهای روان شناختی نیز ناشی از عدم توانایی در پاسخ به همین سؤالات باشد. انسان که از موقعیت خود به عنوان یک انسان در مجموعه هستی ارزیابی درستی نداشته باشد، ابتلا به افسردگی و اضطراب و سردرگمی ‌و یا به تعبیری، آشفتگی در نقش خود در مجموعه هستی برای او طبیعی است.
پاسخ قرآن
قرآن کریم به این سؤالات و سؤالات بنیادی دیگر پاسخ داده است. از دیدگاه قرآن کریم، انسان ماهیت «از اویی» و «به سوی اویی» (انا الیه راجعون) دارد؛ ما از آن خداییم و در نهایت، به سوی او بازمی‌گردیم، بین این دو مقطع نیز وجود ما مرتبط به خالق است و از زمان تکوین در اختیار او قرار دارد. بنابراین، انسانی که در هر حال با او ـ به عنوان قدرت و حیات مطلق ـ  پیوند دارد و از طرف دیگر، به نقش خلیفةاللهی خود متوجه است چگونه ممکن است دچار بحران هویت گردد؟ طبق این تحلیل، کسی که هویتش با خدای متعال پیوند خورده، از هر بحرانی رهایی یافته است و به مرتبه اطمینان دست خواهد یافت: «ای نفس به اطمینان رسیده، در حالی که تو از پروردگارت راضی هستی و او هم از تو راضی است، به سوی پروردگارت بازگرد». (1)
از حیث آفرینش کلی نیز سیر تحول انسان از این قرار است: «شما را از خاک آفریده‌ایم، دوباره به خاک برمی‌گردانیم، بار دیگر از خاک برمی‌آوریم.» (2)
انسانی که تمام ابعاد او از خمیرمایه و زمان خلقت گرفته تا پایان دوران زندگی و پس از آن، تمامی‌شفاف است، چه جایی برای آشفتگی و گم کردن نقش باقی می‌ماند؟ علاوه بر این، توجه به اموری از قبیل توکل بر قادر مطلق، واگذاردن امور به او، رضایت به قضا و قدر الهی، ارتباط عقلانی و عاطفی با رب هستی و توجه به مقام و موقعیت خلیفة اللهی و کرامت بنی‌آدم و مسجود ملک بودن، در جهت رهایی انسان از بحران هویت فلسفی و دینی نقش بسزایی دارند.
حضرت امیر(ع) در نهج‌البلاغه نیز به این امر اشاره دارند: «رحمت خدا بر کسی که بداند از کجا آمده است، در چه موقعیتی قرار دارد و سرانجام به کجا خواهد رفت. انسانی با این ویژگی‌ها در دایره هستی سرگردان نخواهد ماند و به عنوان نقطه پرگار هستی، همه ممکنات را برای خود و خود را در اختیار خدای متعال می‌داند، پس چه جای تحیر و سرگردانی!؟»
برخی از صاحب‌نظران از عدم توانایی فرد در تحصیل هویت انسانی با تعابیر گوناگون (از جمله گم کردن خویش یا از خود بیگانگی) یاد می‌کنند. به اعتراف همه صاحب‌نظران، جدی‌ترین بحران در طول زندگی انسان در خلال شکل گیری هویت او رخ می‌دهد؛ چون شخصی که فاقد یک هویت متشکل قابل قبول باشد، در طول زندگی با مشکلات بسیاری مواجه خواهد شد. چنین شخصی در درجه اول، از حقیقت وجودی خود و استعداد و توانمندی‌هایی که دارد، آگاهی لازم ندارد و در درجه دوم از هدف خلقت و نقشی که در نظام هستی بر عهده اوست، بی‌اطلاع است در نتیجه، از شیوه درست ارتباط با دیگران و برخورد با پیشامدها و نیز پاسخ به اصلی‌ترین پرسش‌های زندگی عاجز است. مجموعه این امور در نهایت، او را دچار سردرگمی ‌در اغلب موضع‌گیری‌ها می‌کند. طبیعی است که وقتی فردی خود را نشناخت و هدف از آفرینش جهان و انسان برای او معلوم نگشت و با وظایفی که در جامعه بر عهده دارد آشنا نشد، نمی‌تواند نقش مثبتی در زندگی ایفا کند. بروز چنین وضعی و تزلزل فکری و اعتقادی مهمترین خطری است که سعادت انسان را در طول حیات مورد تهدید قرار می‌دهد. در قرآن کریم نیز تعابیری از قبیل «بدان دلیل که خدا را فراموش کردند، خدای متعال نیز آنها را دچار خودفراموشی کرد؛» بر همین حقیقت دلالت دارند. البته در این نوع خودفراموشی، نباید نقش افعال اختیاری انسان را نادیده گرفت.
بنابراین، بر اساس تحلیل‌ها، می‌توان هویت آدمی‌را به هویت روان‌شناختی، هویت فلسفی و هویت اجتماعی قابل تقسیم دانست که در هر یک از اینها، باید سؤالات و پاسخ‌های خاص خود را جستجو کرد.
در اینجا، ذکر دو نکته ضروری است:
الف: همین اندازه که آدمی ‌در صورت عدم توان پاسخگویی به سؤالات فلسفه زندگانی ـ که عمدتاً ماهیت دینی دارند- دچار بحران روانی می‌شود، خود می‌تواند وی را به معرفت عمیق‌تری رهنمون شود و آن فطری بودن دین خداپرستی در جان انسان است، به گونه‌ای که می‌توان گفت آرامش روانی زمانی حاصل می‌شود که جان آدمی‌ با علة‌العلل طبیعت و هستی ـ یعنی خدای متعال - پیوند داشته باشد و اگر این پیوند از هم بگسلد، ناآرامی‌ و اضطراب وجود او را فرا می‌گیرد.
ب ـ بین شناخت آن همه پیچیدگی‌های نفسانی و روانی و شناخت خالق هستی رابطه‌ای تنگاتنگ برقرار است. این مضمون همان گفتار معصوم(ع) است که «من عرف نفسه فقد عرف ربه»؛ کسی که خود را بشناسد، قطعاً خدا را شناخته است.
آنچه به روشن شدن موضوع کمک می‌کند توجه به این حقیقت است که اگر آدمی‌به جانب خدای متعال عنایت کند و به خصوص به این نکته توجه نماید که در صورت قطع این رابطه‌ها چه وقایع ناگواری در جان انسان رخ می‌دهد و دریای مواج هستی او چگونه به تلاطم می‌افتد و مانند نی بریده از نیستان، چگونه به درد فراق و هجران مبتلا خواهد شد، پرده‌های ابهام و تردید را کنار زده، سر از پا نشناخته، با تمام وجود به سوی مبدأ هستی روی خواهد آورد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات