تاریخ انتشار : ۱۳ مهر ۱۳۹۱ - ۰۸:۵۹  ، 
کد خبر : ۳۸۱۵۴

غرب در بحران فرهنگى(بخش پایانى)

میشائل اشتاودیگل مقدمه: قسمت اول این مقاله پنجشنبه گذشته در همین صفحه منتشر شد. نویسنده معتقد است: بحران در غرب از دو بعد فرهنگى و اقتصادى قابل بررسى است. اگر چه این دو موضوع ممکن است متناقض به نظر آیند، اما بحران اقتصادى زیرمجموعه بحران فرهنگى محسوب می‌شود. در قسمت اول مقاله نظریه هوسرل، بنیانگذار علم پدیده شناسى با عنوان «جنبش فکرى» مورد بررسى قرار گرفت و در این قسمت به نقد اندیشه‌هاى گالیله و پیامدهاى آن در دنیاى امروز غرب پرداخته شده است.

دکارت به همان اندازه که در حقایق عقلى تردید داشت به حقایق حسى نیز مشکوک بود. حس بینایى می‌تواند در عالم واقع گمراه‌کننده باشد مانند تصویر شکست نور در آب. نظریه «روح خبیث» ناشى از این عقیده است که آنچه ما به ضرورت و با وضوح کامل مشاهده می‌کنیم ممکن است واقعى نباشد.
دیدن رویا در خواب تجربه‌اى است که نشان می‌دهد هر آنچه من می‌بینم و همچنین حقایق عقلى ممکن است توهم صرف باشند. فرض می‌کنیم که من در عالم رویا دچار وحشت شوم. حتى در صورتیکه در عالم رویا همه چیز غیرواقعى باشد، اما یک چیز در آن موجود است که غیرواقعى نیست و این همان ترس است. ترس به همان کیفیتى که من آن را احساس می‌کنم وجود دارد. نه بیشتر و نه کمتر.
در نتیجه اساس تزلزل‌ناپذیرى که دکارت در جستجوى آن بود در هیجانات نهفته است و من آن را زیست می‌نامم چرا که هر آنچه زیست می‌کند شامل این مقوله می‌شود. حتى بینایى به عنوان ماده اى در حال زیست بیان شخصى‌اى است و بس. مثلا من با رضایت خاطر دلایلى را که به ذهنم خطور می‌کند می‌پذیرم اما زمانى که این دلایل به هر طریق انکار شوند احساس نارضایتى می‌کنم.
به عقیده جاسپرس (Jaspers) اصول قطعى در ریاضیات نوعى بیان شخصى است که منتهى به جبر منطقى می‌گردد. یعنى در واقع قطعیت دو دو تا چهار تا ابدى است اما قطعیت یک رابطه عاشقانه خیر. اشپینوزا (Spinoza) معتقد است که دایره تغییر ناپذیر است و ماله برانشه (Malebranche) عدم تساوى شعاع‌هاى دایره را غیر ممکن می‌داند.
اما هیجانات نیز مانند ترس، وحشت، خوشحالى و غم جزء امور تقلیل ناپذیرند. این پیش شرط‌ها ما را به سوى بحران فرهنگى سوق می‌دهند گرچه این مساله به طور غیرمستقیم مورد بحث و بررسى قرار گرفت.
فرض می‌کنیم که از آغاز حیات بشرى فرهنگ در نتیجه زیست [به معناى اندیشه] به وجود آمده است به عبارت دیگر فرهنگ عبارت است از مجموعه دستاوردهایى که از طریق زیست [اندیشه] ـ و نه عقل ـ پدید آمده‌اند و نیز مجموعه پاسخ‌هاى زیست [اندیشه] به سوال‌هاى هیجانى و ترس‌هایى که خود به وجود آورده است.
فرض می‌کنیم که فرهنگ همچنین مجموعه پاسخ‌ها و کنش‌هاى زیست [اندیشه] به محسوسات خویش است و اینکه هیچ اثر هنرى وجود ندارد که خارج از عالم محسوسات قابل درک باشد محسوساتى که براى اندیشه (زیست) به منزله راهى است که از طریق آن خود را بیشتر حس کند.
باز فرض می‌کنیم که اخلاق قابل درک ـ اگر نگوییم دستوراتى عقلى ـ نبوده و وجود نداشت. و بالاخره اینکه فرض می‌کنیم مذهبـ اگر نگوییم ترجمان تجربیات بنیادین موجودات زنده ـ هم وجود نداشت. این نظریه بدین معناست که زندگى بدون موجود زنده و همچنین موجود زنده بدون زندگى وجود دارد و اینکه اگر زندگى با وجود موجود زنده هستى نمی‌یابد پس زندگى‌اى براى موجود زنده وجود ندارد. من هم می‌گویم که زندگى شمایل ظاهرى ندارد و هیچ موجود زنده‌اى به دست خود به وجود نیامده است.
حال پیامدهاى عمل بنیادین گالیله که با غیر ممکن شمردن مشاهده حسى دانش مدرن «بررسى هندسى ـ ریاضى عالم ماده» را پایه‌گذارى نمود چیست از دیدگاه گالیله صددرصد ممکن است که جهان را صورت ایده آلى ناشى از نهایت پیشرفت علم بشرى بدانیم. اما چنین دنیایى یقینا به دنیایى اساسا و کاملا وحشى مبدل می‌شود.
و این وضعیتى است که به عقیده من دنیاى امروز دارد. نادیده انگاشتن زیست [اندیشه] و به عبارت دیگر نفى ذهن‌گرایى به معناى نفى هر گونه فرهنگ است. و این نظریه‌اى آشکار است که برخى اشخاص آن را نادیده می‌پندارند. اشخاصى که از طرح این سوال روى گردانند: آیا فرهنگ هم علمی ‌است؟
به منظور دفاع از بیانات خود از دنیاى امروز چند مثال می‌آورم. بیست سى سال قبل زندگى دلچسب‌تر و آسان‌تر بود. بیکارى اینقدر فراگیر نبود. ما صاحب فرهنگى غنى و متنوع بودیم. اخیرا بارها به یونان سفر کرده و از مکانى در نزدیکى شبه‌جزیره attica دیدن نمودم. من و همسرم نیز همانند سایر جهانگردان مسحور آن همه فرهنگ و زیبایى‌شناسى بودیم. چشم‌انداز آنجا زیبا و رویایى بود.
دره‌اى بى‌نظیر و بسیار خشک که با دیوارى ساخته شده از سنگ‌هاى روشن عظیم و برجسته مسدود شده بود. این بنا بقایاى قلعه‌اى نظامی ‌از عهد عتیق بود. آفتاب تابستانى یونان تمام منظره را دربرگرفته بود. اما وقتى به آسمان نگاه کردم یک کابل برق فشار قوى دیدم که از روى دیوارهاى قلعه عبور کرده بود... این مثال به خوبى عقیده مرا در مورد حس‌گرایى به تصویر می‌کشد.
اما معناى دیگرى هم دارد که مرا می‌ترساند مبنى بر اینکه این منظره جدا از زیبایى بى‌نظیرش صدها هزار مورد مشابه در سراسر دنیا دارد. ساختمان ظاهرى کابل برق فشارقوى عملا تابع فن مدرن است. یعنى مجموعه‌اى از فرآیندهایى که از ادراکات گالیله و در این مورد از نظریه‌هاى علم فیزیک مشتق می‌شوند که انتخاب نوع مواد براى ساخت دکل، کابل و غیره را شامل می‌شود.
اما هیچ کس نمی‌پرسد که کابل برق با ذهن بیننده آن چه ارتباطى دارد. آموزش‌هایى که ما می‌بینیم نیز از این شرط اساسى پیروى می‌کند. ما می‌آموزیم که علم در عالم حقیقى وجود دارد و هر چه جز آن جز بقایایى بی‌ارزش و خیال چیز دیگرى نیست.
در این شاخه علمی ‌جایى براى ذهن و حس وجود ندارد و هیچ کس از خود نمی‌پرسد که جریان الکتریسیته چگونه در عالم حسى نمود پیدا می‌کند. وجود چنین مساله‌اى صحیح نیست اما تخریب دنیا توسط فنون مدرن ـ اولین زائیده علم مدرن ـ صحیح شمرده می‌شود. انتقادى بر آن وارد نیست زیرا سیستم فکرى و اصول تربیتى ما ضامن آن است.
مثال دیگرى می‌زنم. این مثال مربوط به مرمت آثار هنرى است. ما در یونان دوبار از معبد دفنى (Daphni) دیدن کردیم. آن روز کارگران روى نردبان ایستاده بودند و کاشى‌هاى دیواره گنبد معبد را خراب می‌کردند. همانطور که می‌دانید کاشى از شیشه و یا سنگهاى رنگى به شکل مکعب به نام tessera ساخته می‌شود. براى ساخت آنها ابتدا طرحى مختصر می‌ریزند و سپس قطعات کوچک را کنار یگدیگر می‌چینند. حاصل کار بسیار زیبا است. نور در فضا انعکاس یافته و چه بازى‌ها که با رنگ‌ها نمی‌کند انگار کاشى‌هاى رنگى از داخل روشن شده‌اند. نورهاى خیره کننده مدام تغییر رنگ می‌دهند.
کاشى‌هاى زیباى دفنى تمام معبد، قسمت‌هاى سنگى و گنبد را می‌پوشانند. اما آن روز کارگران تمامی‌سنگ‌ها را خراب کردند. چند روز بعد من دوباره به معبد دفنى رفتم و خوب می‌دانستم در آنجا چه خواهم یافت. جاى آن کاشى‌هاى زیبا را چیزى جز سیمان نگرفته بود.
از این ماجرا چه نتیجه عبرت آموزى می‌توان گرفت وقتى هنر اساس کار اجتماع قرار می‌گیرد واضح است که آدمی‌حق تخریب آن را ندارد. کاشى‌ها از مواد باارزش، گرانقیمت و بادوام ساخته شده‌اند. در چنین مواردى ارزش موادى که در ساخت آثار هنرى به کار می‌روند کاهش پیدا می‌کند. توضیح اینکه ما پس از کاشى‌هاى رنگى به نقاشى روى دیوار رو آوردیم. سپس به نقاشى روى چوب و در نهایت به نقاشى صنعتى رسیدیم.
در نتیجه در مغرب زمین هر چه بشر در طول تاریخ بیشتر بر معلومات خود افزوده در تهیه مواد اولیه‌اى که در ساخت آثار هنرى مورد استفاده قرار می‌گیرند به کیفیتى پایین‌تر و ماندگارى کمترى دست یافته است. هیچ کس نمی‌داند که تابلوهاى ون گوگ تا چه زمان ماندگار خواهند بود. از آنجا که آثار وى همواره رو به زوال‌اند چگونه می‌توان آنها را مرمت نمود و به عبارت بهتر چگونه می‌توان آنها را مرمت ننمود؟
کاشى‌هاى معبد دفنى که قدمت آنها به قرن یازده برمی‌گردد پیش از آن هم به شیوه‌اى صحیح مرمت شده بودند. طى مرمت‌هاى بعدى ماده اولیه دوباره تهیه شده و بدین ترتیب اثر از نو ساخته شده و از زوال مصون خواهد ماند. حس زیبایى‌شناسى به عنوان معیار براى ساخت مجدد رنگى خاص و یا جایگزینى یک قطعه زیباتر به کار گرفته شد.
اما علم امروز بشر نیازى به حس‌گرایى نداشته و هیچ نوع ارتباط زیبایى‌شناختى و به عبارتى ارتباط حسى با آثار هنرى برقرار نمی‌کند بلکه با استفاده از کربن ۱۴و سایر آزمایش‌ها که همان‌گونه که می‌دانیم قادرند عظیم‌ترین حقایق متافیزیک را روشن سازند قدمت آثار را تعیین می‌کند! برداشت علم از آثار هنرى محدود به تعیین قدمت آثار می‌شود.
علم امروز نظریه‌اى ارائه می‌دهد مبنى بر اینکه فقط محصول ساخت دستان خود هنرمند اهمیت دارد و بنابراین در پى تعیین چیزى است که دیگر براى این دستان غریبه است.
در سراسر اروپا مردم به عقیده خودشان به شیوه علمی ‌سعى در تصرف آثار موجود دارند. یعنى مرمت‌هاى صورت گرفته را از بین برده تا در نهایت چیزى از آن اثر قدیمی باقى نماند. در رم کلیسایى وجود دارد که گیوتو (Giotto) آن را نقاشى نموده است اما امروزه از آن نقاشى فقط یک چشم باقى مانده است! من طى شش سال از کلیساهاى یوگسلاوى دیدن کردم.
در این کلیساها زیباترین آثار هنرى دنیا و مسحورکننده‌ترین تصاویر مذهبى نهفته بود. این هنرهاى عرفانى اکنون با سیمان پوشانیده شده است. دیگر هنرى وجود ندارد و امروزه در نهایت اخلاقى هم باقى نخواهد ماند.
ما محقیم دو سوال مطرح کنیم: اخلاق چیست و ذات انسان چیست؟ این دو سوال سوال‌هایى بنیادین هستند. اگر زندگى را حقیقتا به معناى زیستن فردى زنده بدانیم و یا به عکس زندگى را سیستمی ‌بى‌روح و ساکن بدانیم آنگاه از دیدگاه اخلاق نتایج به دست آمده کاملا متفاوت خواهد بود.
اغلب محققانى که در زمینه علوم ماده و به اصطلاح علوم انسانى به مطالعه می‌پردازند می‌خواهند اسلوب قوانین و موجبات دانش گالیله را به کار بندند. اما به عقیده من در حوزه دانش ریاضى ـ فیزیک که مربوط به عالم ماده است اخلاق جایگاه مستحکمی نخواهد داشت.
البته ما محق هستیم در این حوزه علمی ‌نیز مطالعه نماییم، اما فقط تا زمانى که مطالعه‌مان محدود به این حوزه شود. احتمال بسیار ضعیفى وجود دارد که ذرات ماده یا ملکول‌ها عارى از اشتیاق میل به پیشرفت شغلى سعى در کسب اعتبار اجتماعى، میل به قدرت و غیره باشند. در نتیجه گالیله و دکارت حق داشتند که بیان کنند که در درون ماده چیزى به نام ذهنیات و حسیات وجود ندارد.
مسلما در حوزه دانش گالیله اخلاق جایگاهى ندارد. براى رد این مدعا دوباره از مثال تخریب کاشى‌هاى معبد دفنى و استفاده از کربن ۱۴ براى تعیین قدمت آثار هنرى سود می‌جوییم. علم چه زمان مدعى بوده که از یک اثر هنرى چیزى جز آنچه ساخت دست خود هنرمند است نباید باقى بماند اگر تمامی ‌رساله‌هاى علمی ‌موجود را بررسى نمایید چنین ادعایى در آنها نمی‌یابید.
اما ما در زمانه پرفریبى زندگى می‌کنیم که مجازیم در آن چیزى را که علم هرگز ادعا نکرده است به آن نسبت دهیم. ما در واقع علم و نظریه علمی ‌را با یکدیگر اشتباه می‌گیریم. و این امر حقیقتا فاجعه است. چرا که طبق نظریه فوق دانشى جز دانش گالیله وجود ندارد.
اما علم هرگز مدعى نبوده که از یک اثر هنرى جز آنچه که دستان خود هنرمند ساخته است یعنى هر آنچه که مرمت کنندگان بدان افزوده‌اند باید زدوده شود و در غیر اینصورت کل اثر باید از بین برود! و به همین دلیل بخش اعظم معابد ژاپن که از چوب ساخته شده بود سوزانده شد. اگر آن معابد دوباره ساخته نمی‌شدند دیگر معبدى وجود نداشت. دیگر نه من و نه هیچ کس دیگر نى‌توانست با دیدن آنها متحیر شود. بنابراین احمقانه است اگر از یک اثر هنرى تنها قسمتى را حفظ نماییم که بلاواسطه و به دست خود هنرمند پدید آمده است.
به عکس رسالت فرهنگ آن است که تمامی‌ این آثار را حفظ نماید. اگر علم و یا حداقل نظریه علمی ‌نمی‌تواند معین نماید که کدام قسمت اثر هنرى باید از بین برود و کدام قسمت خیر، پس چه کسى محق است در این مورد تعیین تکلیف نماید؟ تنها حسیات زیست [اندیشه] به معناى حس چنین حقى را داراست.
امروزه دیگر اخلاقى وجود ندارد زیرا طبق تفسیرات جایى در عالم دانش گالیله ندارد. تا قبل از پدید آمدن دانش هندسىـ فیزیکى چیزهاى زیادى وجود داشت من جمله مذهب، صورت‌هاى هنرى خارق العاده و اخلاق تمام و کمال. یک نمونه اخلاق بنیادین یکى از فرامین خداوند به حضرت موسى است که می‌فرماید: «قتل مکن.» دستورات اخلاقى گاهى اوقات [در نظر ما] صورتى منفى به خود می‌گیرند، اما این دستورات در واقع صور دیگر سخنان خداوند هستند. در این فرمان خطاب کننده کیست؟ تنها زیست [اندیشه] است که مجاز به فرمان دادن است نه نظام بى روحى که نه می‌تواند ببیند نه احساس کند و نه بداند.
تا آنجا که به حوزه دستورات اخلاقى مربوط می‌شود و من اینجا از ذکر آنها خوددارى می‌کنم پر واضح است که تنها زیست [اندیشه] به مفهوم ماوراالطبیعى آن می‌تواند این سوال را پاسخگو باشد. حال سوال دیگرى مطرح می‌کنم: فرد زنده چیست؟ پاسخ این سوال به یک سوال قدیم فلسفى بازمی‌گردد که به دو صورت عمده قابل پاسخ‌گویى است. اول اینکه فرد زنده چیزى است که ریشه در دنیا دارد. اساس پاسخ به این سوال در اصطلاح مدرسى principium یا (principium individuationis) [به معنى خاستگاه و مبتدا] نامیده می‌شود. عوامل فردیت یک چیز کدامند؟ در این خط‌مشى فکرى پاسخ مقولات عالم ماده است یعنى فضا زمان و رابطه علت و معلولى.
به عنوان مثال چه چیز خودکار من را از انبوه خودکارهایى که در دنیا وجود دارد متمایز می‌کند؟ یک وجه تمایز وجود خودکار در زمان و مکان کنونى است که البته شرطى ناپایدار است و وجه تمایز دیگر الگوى اصلى آن است یعنى شیئى که تحت شرایط خاصى می‌نویسد.
ما انسان‌ها هم از آنجا که خود را فرد می‌دانیم بر این عقیده‌ایم که فردیت ما نیز شامل چنین خصوصیاتى می‌شود. زیرا ما در زمان و مکان معینى به دنیا آمده‌ایم، پدر و مادر داریم و همانطور که شناسنامه مان هم نشان می‌دهد زن یا مرد هستیم. بدین ترتیب هویت ما از روى شناسنامه ما قابل شناسایى است. اما در واقع هویت فردى نه به مدد زمان و مکان قابل شناسایى است و نه به خاطر تطابق با الگو و عقایدى خاصى که نسبت به وى ابراز می‌شود.
در حالیکه میلیاردها انسان در سطح کره خاکى وجود دارد چطور عقاید انسانى قادر خواهند بود هویت فردى را شناسایى کنند من در مقاله اخیرم در مورد مسیحیت نیز به دفاع از این مطلب پرداخته ام که فردیت امرى کاملا متفاوت است.
به عقیده من خارج از زیست [اندیشه] هیچ فردیتى وجود ندارد. و این موضوع دومین پاسخى است که می‌توان به سوال مذکور مبنى بر تشریح ماهیت انسانى داد. زیست [اندیشه] به چیزى اطلاق می‌شود که خود را می‌آزماید. مانند نمونه ترس در عالم خواب و رویا. منظور گونه‌اى اثبات به نفس است.
فرد، خودى (Soi) است که خویشتن را می‌آزماید و خویشتن را تحت فشار قرار می‌دهد(ecrasement sur lui) تا در نهایت از خود فردى مانا بسازد. ما خود را در برابر خویشتنى(Ipseitat) ماوراالطبیعى می‌بینیم که نیز در دنیایى ماوراءالطبیعى زاده شده و سر منشاء دیگرى ندارد. این نظریات اساس علومی‌چون جامعه شناسى و روان شناسى را تشکیل می‌دهند. این قضیه را موکدا اعلام می‌کنم.
اگر از دید علمی ‌و به عبارتى از منظر فرآیندهاى بى روح و جان به این قضیه بنگریم من تردید دارم جایى که احساسى وجود ندارد فردى وجود داشته باشد. فرد تنها از طریق تاثیرپذیرى خویشتن از خویش (affection dun soi - auto) امکان وجود می‌یابد و نه از طریقى دیگر.
اصل فردیت که امروزه بسیارى از علوم و بویژه علم بیولوژى از آن دم می‌زنند از دیرباز در تاریخ فلسفه وجود داشته است. در این محافل عنوان شده که این اصل از طریق تکرار فردیت‌هاى مشابه و مطابق پدید می‌آید. شاید بتوان ماشین اتوماتیکى ساخت [که اینگونه کار کند] اما چنین موجودى فارغ از خویشتن خواهد بود. خویشتنى که به مدد آن خود را می‌آزماید.
در واقع این مثال آشکارا نشان می‌دهد که خویشتنى که خویش را می‌آزماید منحصر به فرد است. مسلما ذهنیت مشترک وجود دارد اما خویشتن نمی‌تواند «دیگرى را بیازماید» (seprouver lautre) بلکه فقط قادر است خویشتن خویش را بیازماید.
اگر تفکرات گوناگون جهت توجیه تلاش‌هایى به کار می‌روند که در راستاى ارتقاء تبادل دانش و تقابل اسلوب‌ها صورت می‌گیرند پس می‌بایست بازتابى هم به دنبال داشته باشند. زیرا تفکر پیش‌شرط‌هایى دارد. تجزیه و تحلیل نمی‌تواند بر مبناى تجربیات صورت گیرد بلکه نیازمند شرایطى است که به مدد آن تمام حواس و ذهن متوجه موضوع گردند. تحقیق و پژوهش تنها از طریق پرسش‌هاى مکرر و نقب به گذشته و به مدد ذهنى اصولى و بنیادگرا امکانپذیر است.
باشگاه اندیشه

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات