حمید اسماعیلی
در تاریخ دویست و اندی ساله موجودیتی به نام ایالات متحده آمریکا، دکترینهای امنیتی متعددی خط مش و رئوس سیاست این کشور را تدوین و تبیین کرده است.
بسیاری از تحلیلگران، سخنرانی خداحافظی جورج واشنگتن نخستین رئیسجمهوری آمریکا را به مثابه نخستین دکترین امنیتی ایالات متحده محسوب میکنند و از آن زمان تا به امروز دکترینهای امنیتی متعددی در دستور کار بوده است تا زمان حاضر که با دکترین امنیتی موسوم به «پیشدستی» مواجه میشویم.
اگر که نخستین دکترین امنیتی این کشور دست کم به شکل صوری و در ظاهر بدون توسعهطلبی و مطامع خاص قدرتهای استعماری به نظر میرسید و عمدتا بر «حفظ و صیانت از حدود و ثغور و مرزهای رسمی کشور و حمایت از ارزشهای آمریکایی در سرزمین مادری» تاکید داشت، طی فرآیندی پرفراز و نشیب به امروز رسید که دکترین امنیتی پیشدستی هیچ حد و مرزی برای خود قائل نیست و تجاوز به قلمرو دیگر کشورها و دخالت در امور داخلی آنها تا حد واژگونی حکومتهای مخالف واشنگتن را مجاز میشمارد.
شالوده و جانمایه دکترین امنیت ملی آمریکا بر پایه دو عنصر است که یکی از امتیازات PRIVILEGES, شامل هژمونی، امنیت ملی و منافع ملی است و دیگری ارزشها VALUES, میباشد که آزادی، دموکراسی و حقوق بشر را البته به قرائت آمریکایی در بر میگیرد.
آمریکاییان معتقدند اولین بنیاد نظری تفکرات امنیتی در آمریکا «انسان محوری» است. آنان از مکتب لیبرالیسم تبعیت میکنند که در آن در مباحث مربوط به خداشناسی، کیهانشناسی و انسانشناسی قرائت و برداشت ویژهای به چشم میخورد.
در چارچوب این جهانبینی انسان از «اصالت فردی» برخوردار است و حاصل تاکید بر اصالت فردی، دستیابی به «اصالت فایده» و سود (یوتی لیتاریسم) و سپس «اصالت لذت» است.
فلسفه سیاسی غرب چندین پدرخوانده دارد که بر آن تاثیر بسیار گذاردهاند این بینش به تاسی از اندیشههای ارسطو، انسان را موجودی عاقل میداند. این دیدگاه پس از عبور از دهلیزهای هزارتوی تاریخ به اندیشههای «نیکلا ماکیاولی» رسید.
این فیلسوف فلورانسی معتقد بود انسان عاقل است و چون عاقل است همیشه منفعت فردی را دنبال میکند و از آنجا که منفعت فردی مورد تاکید عقل آدمی است بنابراین مشروع است، پس چون کسب منفعت یک هدف مشروع است بهرهمندی از هر ابزاری برای نیل به هدف موجه به شمار میرود، یعنی همان اصل معروف «هدف وسیله را توجیه میکند»! از منظر طرفداران مکتب اصالت فایده جهان همانند یک سوپر مارکت بزرگ است که انسان منفعتطلب مجاز است با انباشت منافع به بهترین و ارزانترین بها و قیمت، آنها را برای دستیابی به بالاترین منافع در وقت مقتضی، ذخیره کند.
بدیهی است که برای دستیابی به این هدف، بایستی پشتوانه قدرتمندی وجود داشته باشد بنابراین مهمترین ضرورت کسب امنیت بیشتر در گروی به دست آوردن منابع بیشتر قدرت است به این ترتیب که دستیابی به هر میزان از امنیت، ضریب تصاعدی را در رسیدن به منابع لازم برای کسب سود بیشتر فراهم میکند.
از سوی دیگر فردگرایی لیبرالیستی همراه خود معطوف به مکتب اصالت لذت است. از جمله لذت بخشترین امیال انسانها، ارضای حسن تفوقطلبی آنان است.
به بیان دیگر بر اساس اصل خودافزایی لذت، رسیدن به هر مرحلهای از لذت زمینهساز گامهای بعدی در طلب لذت است.
دکترینهای امنیتی آمریکا به تدریج به گونهای تغییر شکل داد که منهای چند مورد اولیه، همواره هر مرحلهای از موفقیت در دستیابی به مراحل مختلف قدرت ناشی از دکترینهای امنیتی را براساس ویژگیهای به زعم خود خردورزانه در مقام سکویی مطمئن برای دستیابی به قدرت هر چه بیشتر برنامهریزی کردهاند.
به این معنا که خودافزایی امنیتی ضامن گسترش و تعمیق منافع ملی دکترینهای چندگانه امنیتی آمریکاییها بوده و هر کدام برای دیگری به مثابه سکویی در راستای تعمیق و گسترش قدرت مسلط آمریکا ایفای نقش کردهاند.
در دکترینهای سالهای پس از دو جنگ عالمگیر، آمریکاییها بر این اصل تکیه کردهاند که بهترین دفاع «هجوم عاقلانه» است بنابراین با بهرهمندی از موقعیت ژئوپلتیک و ویژگی جغرافیایی خاص خود با تثبیت قدرت ملی و نهادینه ساختن امنیت ملی به گونهای عمل کردهاند تا به شکلی انحصاری به منافع روزافزون بینالمللی دست یابند.
«دکترین پیشدستی» مبانی نظری و دکترین امنیت ملی فعلی آمریکا و محصول تفکرات نئومحافظهکاران حاکم بر کاخ سفید است. آنان براساس افکار و اندیشههای «لئواشتراوس» پدر فلسفی خود اعتقاد دارند دموکراسی ضعیف کارآیی ندارد و در نهایت به کارگیری زور برای بقای دموکراسی الزامی است.
بر این اساس اگر قرار است دموکراسی غربی قوی و پایدار بماند باید این دموکراسی را به تمام دنیا گسترش داد. در این نگرش نئومحافظهکاران به آموزههای کتاب «درباره جباریت» اشتراوس عمل میکنند و معتقدند که همه حکومتهایی که از نظر آنها استبدادی هستند، باید واژگون شوند چرا که رسالت تاریخی آمریکاییان اینگونه اقتضا میکند.
طراحان دکترین پیشدستی در عین حال در طراحی اهداف دکترین امنیت ملی آمریکا از مکتب «جکسون» نیز تاثیر میگیرند که بیشتر مبتنی بر اصل «درت» است و به دور از آرمانهای ایدهآلیستی، اعتقاد دارند که ایدهآلها و ارزشهای جهانی از دیدگاه نئومحافظهکاران، همان منافع آمریکا است و برای حفظ و صیانت و افزایش این منافع بایستی از آن ارزش دفاع کرد.
این گروه معتقدند با این رویکرد منافع آمریکا مبتنی بر تسلط بر جهان قابلیت عملیاتی پیدا میکند و در پرتو همسانسازی فرهنگی در بستر دموکراسی غربی است که هژمونی آمریکا با کمترین هزینه میسر میگردد به این ترتیب این تعریف به دست میآید که رشد دموکراسی در جهان آن هم به شیوه آمریکایی در حقیقت و ذات خود، همان تامین منافع آمریکا معنا میدهد.
با توجه به اهمیت امنیت و ارزشهای آمریکایی است که هرگونه تجاوز از سوی کشورها و جوامع خارجی به امنیت و ارزشهای آمریکایی غیرقابل قبول بوده و واکنش سریع و قاطعانه و همه جانبه آمریکا از اجتنابناپذیر و الزامی میسازد.
در چنین فضایی، مرزهای آمریکا در حوزه تعریف امنیتی محدودیتی نمیشناسد و از مرزهای رسمی جغرافیایی عبور میکند و فراتر میرود. از نظر نومحافظهکاران حاکم بر ایالات متحده، ملت آمریکا، مردمی با رسالت تاریخی هستند که بایستی در راستای رویکرد استیلا و سلطه بر جهانیان حرکت کنند.
نئومحافظهکاران ماجراهای مربوط به سرنگونی رژیمهای آمریکایی مرکزی در دهه 80 و اروپای شرقی در دهه 90 میلادی را به عنوان موفقیتها و پیروزی ارزشهای آمریکایی قلمداد و در بوق و کرنا میکنند و مدعی هستند که آمریکا به هر نقطهای از دنیا که پا گذارده همراه خود خوشبختی به ارمغان آورده است!؟
دشمن تراشی دائمی از دیگر اصول بنیادین نئومحافظهکاران آمریکایی است.
تلاش در راستای ایجاد فضای رعب و وحشت، ماهیت سمت و سو و جهتگیری نئومحافظهکاران را عیان میسازد. آنان رویکرد تهاجمی و سلطهجویانه خود را از یک سو با جهتگیریهای ارزشی آمریکایی مشروعیت میبخشند و از طرف دیگر با جبههگیریهای امنیتی آن را شدت میدهند.
نئومحافظهکاران محیط چالش برانگیز آینده را به چند حوزه اروپای بزرگ، آسیای شرقی، شرق نزدیک بزرگ، آفریقای جنوب صحرا و بالاخره آمریکا تقسیم کردهاند و بر این موضوع تاکید دارند که رقابت آینده سر منابع قدرت صرفا میان رقبای تعریف شده اروپای بزرگ، آمریکا و آسیای شرقی به رهبری چین صورت میگیرد و در این هنگامه کنترل منابع انرژی در محدوده تعریف شده خاورمیانه بزرگ، امنیت آمریکا را تضمین میکند.
هر چند تفکراتی اینچنین یکجانبهگرایانه، منفعتطلبانه و به شدت تهاجمی و پرخاشگر جای شگفتی بسیار دارد اما به هر حال این است پارادایم حاکم بر رفتارهای امنیتی- سیاسی و شالوده و بنیاد نظری حاکم بر رفتارهای امنیتی- سیاسی و شالوده و بنیادنظری حاکم بر تنظیم سازوکارهای اقدام امنیتی آمریکاییان.
جامعه آمریکا در حالت عادی به شدت ضد جنگ است اما اگر این جامعه تهییج شود و حسن وطنپرستی لجام گسیخته ترویج گردد و کشور هم در حال جنگ باشد و خاصه اینکه این درگیری به عنوان جنگ با «اهریمن» قلمداد شود، شرایط و بسترهایی پدیدار میشود که احساسات وطنپرستی را با استفاده از ابزارهای تبلیغاتی موثر، به اوج میرساند و به دنبال آن کشتن و کشته شدن به یک ارزش تبدیل میشود و هرگونه تمایل به آشتی و مصالحه و مدارا با رقیب منتفی و پیروزی مطلق و تسلیم محض و بدون قید و شرط دشمن هدف غایی محسوب میگردد.
به این ترتیب است که دکترین پیشدستی سوار بر امواج احساسات تهییج شده و جانهای گداخته از تحریک و شعار برای تامین منافع آمریکا به هر ترتیب و از هر راه ممکن مجاز و مشروع تلقی میشود.
واژگونی حکومتهای گرانادا، پاناما، افغانستان و عراق نمونههای عینی عمل به دکترین پیشدستی به منظور حفظ منافع آمریکا است. آمریکاییان در زنجیره حکومتهای مخالف خود معمولا ضعیفترین حلقه را برای ضربه زدن و زهر چشم گرفتن از دیگران و کسب بیشترین منافع با کمترین هزینه انتخاب میکنند و با حسابگری فراوان برای تجاوز به کشورهای قدرتمندتر، ابتدا زمینههای تضعیف آنها را فراهم ساخته و سپس در کنار تبلیغات منفی و مغرضانه به انتظار زمان مناسب برای به کارگیری زور مینشینند.
به این ترتیب آن دسته از کشورها و جوامعی که نمیخواهند زیر یوغ زورگویی آمریکا باشند، باید به نیکی دریابند که قدرت بازدارندگی مناسب (همچنان که در مورد کره شمالی شاهد بودیم) و حمایت و پشتیبانی وسیع مردمانی که از نیات و مکنونات آمریکاییان آگاهی یافتهاند، در زمره نخستین عوامل موثر برای مقابله با هژمونی و امیال توسعهطلبانه، یکجانبهگرایانه و سودجویانه واشنگتن به حساب میآید.