پس از دهه 20 بسیاری از تحصیلکردگان غربی، در شمار گروههای مرجع درآمدند و کمکم نسل جدید، روابط محکمتری را با این گروهها برقرار کرد. از طرف دیگر، روحانیت با احساس خطر در این زمینه، به تکاپوی جدیدی دست زد تا شرایط موجود را در مقابل حوادث و وقایع احتمالی حفظ کند. به طور کلی جامعه روحانیت و اقشار مذهبی ایران در دوره جدید با سه جریان عمده فکری مواجه بود که به نوعی آنان را به رویارویی و چالش فرا میخواند.
روشنفکران، جریان اول
همان فارغالتحصیلان غرب بودند که مدتی را در دیار فرنگ به کسب علم و دانش گذرانده و پس از مراجعت به وطن، در رأس امور علمی، فرهنگی و اجتماعی قرار گرفته بودند. آنها در شرایط جدید به واسطه اتکا به حمایت همهجانبه دولت و نظام شاهنشاهی، در انتظار فرصتی برای جانشینی و جایگزینی روحانیت و علمای حوزههای دینی تحت عنوان گروههای مرجع جدید بودند. بهویژه اینکه با افتتاح دانشگاههای متعدد، در شهرهای مختلف کشور و ورود دانشجویان به این مراکز علمی، رابطه نسبتا خوبی بین نسل جوان و این گروههای مرجع جدید برقرار میشد.
حاصل این توافق و تفاهم، ظهور پدیده «روشنفکری» بود که ریشه در دوره قاجاریه داشت، اما در دوره پهلوی به شدت مورد تأکید و تشویق قرار میگرفت. علاوه بر مراکز عملی و فرهنگی، بسیاری از مناصب اجرایی و اداری نیز در تصدی این نسل جدید بود. بنابراین زمینه لازم برای بیرون راندن و به حاشیه کشاندن جریان مذهبی و نمایندگان آن یعنی «روحانیت» فراهم بود. حتی در قوه مقننه و قضائیه نیز به جهت قانونگذاری و نظارت بر آن و با توجه به جو حاکم مذهبی بر جامعه ایران و از حیث ماهیتی، روحانیان و مجتهدان جامعالشرایط تأثیرگذار بوده و مسئولیتهایی را در این عرصه احراز کرده بودند. تعداد عالمان در شرایط موجود رو به کاهش نهاد و فارغالتحصیلان علوم و فنون جدید جانشین آنها شدند. شاید تصور میشد مهمترین چالش قشر روحانیت، آشتیناپذیری سنت و تجدد بود. روشنفکران به طور اساسی عامل انحطاط و عقبماندگی ایران را سنتزدگی و دخالت بیش از حد امر مذهب در شئون اجتماعی جامعه، میدانستند. بنابراین هیچگونه تعامل مشترکی را با روحانیت برای پیشبرد امور نمیپذیرفتند. از دیگر سو در بین برخی لایههای مذهبی نیز ورود فرهنگ و تمدن غربی، برابر با نادیده انگاشتن دین تلقی میشد و به هیچرو، پیوندی بین آن دو برقرار نبود.
کمونیسم، جریان دوم
که متدینان از گسترش آن احساس خطر میکردند، نفوذ ایدههای کمونیستی در ایران بود. با توجه به گذشته تاریخی و سلطه نظام استبدادی، اشاعه شعارهای عدالتخواهی و تکیه بر آزادی برای عموم مردم پرجاذبه بود. به همین خاطر، همزمان با نشر این افکار، بسیار از جوانان جزو باورمندان این اعتقاد شدند. البته میزان گرایش جوانان و قشر تحصیل کرده به این اعتقاد به تناسب دارای شدت و ضعف بود. بعضی تنها دلبسته شعار برابری و عدالت تفکر سوسیالیستی بودند و به همین خاطر برای اشاعه آن تلاش میکردند. برخی دیگر نیز جزو معتقدان به فلسفه کمونیسم و مارکسیسم شدند و در مسیر ضدیت با دین گام برداشتند. نقطه مقابل جامعه دینی آن زمان، «حزب توده» قرار داشت که با بهرهگیری از ایدههای کمونیستی و شعار حاکمیت مردم توانسته بود، گروه زیادی را نسبت به این اعتقاد متمایل سازد. نفوذ حزب توده به خصوص در بین بخشی از طبقه روشنفکر و همچنین عناصر نظامی ارتش ایران، دغدغههایی را در پی داشت. مخالفان اصلی این طرز فکر از یک سو نهاد سلطنت بود که مظاهر قدرت و اقتدار آن مبتنی بر سلطه یک فرد بر جامعه و احراز قدرت مطلقه بود. از سوی دیگر روحانیان و بخش مذهبی جامعه نیز، اشاعه فرهنگ کمونیستی را برای حیات دینی، خطرآفرین تشخیص داده بودند.
بهائیت، جریان فکری سوم
که در سایه مساعدتهای رژیم گذشته بالنده شد و بر بسیاری از ارکان سیاسی و اقتصادی کشور سایه افکند، بهائیت بود. معتقدان به این مسلک به ویژه از دهه 20 به بعد، با گسترش فعالیت، دارای مناصب مهمی در دولت شدند و بر همین اساس، بیش از نیمی از وزرای کابینه هویدا را بهائیان تشکیل میدادند. به موازات توفیق آنان در تصدی امور اجرایی و اداری، تبلیغات فرهنگی و اعتقادی آنان نیز افزایش یافت و بسیاری از آنها به نقاط محروم کشور مبلغ میفرستادند. همچنین فعالیت گستردهای را برای ترغیب دانشآموزان و دانشپژوهان برای گرویدن به این نحله سیاسی و فکری آغاز کردند. قدم اول آنان برای ترغیب دیگران به بهائیت، ایجاد شبهه و زیر سؤال بردن بسیاری از احکام و اعتقادات اسلامی بود. این مسئله نگرانیهای فراوانی را در جامعه دینی به بار آورد و بسیاری از علمای شیعی با نوشتن جوابها و بیانیهها و کتابها، درصدد برآمدند تا ضمن تبلیغ شایسته دین اسلام، دلایل ابطال فرقه بهائیت و سست بودن اعتقاد آن را به اثبات رسانند و در این راه نیز گامهای بزرگی برداشته شد.
جنبشهای دینی و مذهبی دوره پهلوی دوم در چنین فضایی متولد شد و رشد و نمو کرد. بنابراین بحث انجمن حجتیه مهدویه را میبایست با همین رویکرد، مورد توجه و بررسی قرار داد.
پیشینیه بهائیت
پس از فعالیتهای مرحوم علامه مجلسی و مبارزههای سیاسی علمای دیگر در دهههای اخیر، استعمار بارها برای تسخیر و تسلط بر ایران اقدام کرد و با قیام روحانیت شکست سختی خورد، «از جمله فتوای دفاع در برابر حمله روسها توسط مرحوم کاشفالغطاء و ملااحمد نراقی در جنگ جهانی اول و همچنین فرمان جهاد در برابر حمله متجاوزان از سوی سیدمحمد مجاهد اصفهانی و ملامحمد استرآبادی و نیز فتوای تحریم تنباکو علیه انگلیس توسط میرزای شیرازی و دیگر مقابلههای روحانیت...» استعمار، میزان قدرت و نفوذ مردمی روحانیت را کشف کرد و یکی از منفذهای ورود خود به جامعه مسلمانان را نفوذ در این دژ مستحکم یافت؛ لذا با به راه انداختن جریانهای به اصطلاح مذهبی یا تقویت و توسعه آنها نظیر بهائیت، قصد ایجاد شکاف و نفاق در بین روحانیت و امت مسلمان را داشت و با فرقه فرقه کردن شیعیان و بیارزش نمودن عقیده مهدویت و رخنه در صفوف روحانیت و... به دنبال اخلال بود.
تاریخ پیدایش بهائیت به 125 سال پیش باز میگردد که ابتدا با علم کردن سیدعلیمحمد باب و ادعای با بیت امام عصر آغاز و سپس با دعاوی مهدویت ادامه یافت و از ناحیه استعمار روسیه تزاری و انگلیس حمایت و در سایه حکومتهای جور پادشاهی آزادانه به برقراری مراکز و محافل تبلیغاتی و فعالیت علنی با پرچم مخصوص خود میپرداخت. بهائیت در واقع شاخهای از استعمار فرهنگی ـ فکری بود که به قصد ایجاد انحراف و جلوگیری از احیای فکر دینی در جوامع اسلامی به وجود آمد و پس از تغییر حکومت تزار یکسره به خدمت انگلیس درآمد و با کسب مقام جهانخواری آمریکا نیز در آغوش این استعمار نو به خوشخدمتی و نوکری پرداخت و راه صهیونیسم را در کشورهای اسلامی پیمود و آن را تبلیغ کرد.
در کودتای 28 مرداد که پایههای رژیم متزلزل بود و میکوشید تا مسائل فرعی و جنبی را در جامعه مطرح و مردم را سرگرم کند تا از تثبیت رژیم دیکتاتوری و غاصب غافل شود و آنها در سایه غفلت، سرگرمی و اختلاف در بین مردم امور خود را پیش برند لذا ناچار بود تا یک جریان انحرافی مثل بهائیت را مطرح کرده و رشد دهد. هر چند این فرقه ضاله اجنبی به مزبله تاریخ سرازیر شد، ولی پیدایش آن بیحاصل نبود و در راه خود موفق شد که عدهای را به مسائل فرعی و جنبی منحرف کرده و مشغول سازد. این عده گروهی به نام انجمن ضد بهائیت بودند و بزرگترین خدمت انجمن این بود که رژیم را به مقصود خودش، یعنی «ثبات حکومت» برساند.
زمینههای شکلگیری انجمن
پس از دهه 20، همزمان با رونق گرفتن فعالیت فرقه بهائیت و نفوذ روزافزون معتقدان آن در عرصه حاکمیت، بسیاری از روحانیون و اقشار مذهبی در صدد مبارزه و مقابله برآمدند. استفاده از وعظ و منبر و ایراد خطابه از سوی روحانیان، شیوه معمول آنان برای ایجاد ارتباط با مردم بود و از این طریق آنها میتوانستند، ترفندهای عناصر بهایی را خنثی سازند. نقش عمده برگزاری چنین جلساتی به عهده هیئتهای مذهبی بود. این هیئتها در مشهد بسیار فعال بودند. از آنجا که ضرورت نظم و سامان چنین حرکتی محسوس بود، برای نشر فرهنگ اسلامی و مبارزه با مظاهر غیردینی و مقابله با افکار انحرافی، برخی از مراکز علمی و فرهنگی شکل گرفت. از مهمترین جمعیتها و انجمنهایی که در مشهد پا به عرصه ظهور گذاشت، هیئتهای مؤتلفه اسلامی بود. این تشکل، مرکب از 6 جمعیت و انجمن به نامهای کانون نشر حقایق اسلامی، انجمن تبلیغات اسلامی، جمعیت طلاب علوم دینی، جمعیت مبارزین اسلام و هیئتهای ابوالفضلی بود.
رهبر هیئتهای مؤتلفه اسلامی، شیخ علیاکبر نوقانی بود که در مسجد گوهر شاد منبر میرفت و در مورد فعالیت بهائیت به مؤمنان هشدار میداد. محمدتقی شریعتی، از بنیانگذاران کانون نشر حقایق بود که فعالیتهای بسیاری را در زمینه علوم و معارف اسلامی و تفسیر قرآن داشت. انجمن پیروان قرآن نیز به وسیله شیخ علیاصغر عابدزاده تأسیس شده بود. وی مؤسس مهدیه مشهد نیز بود و برخی بر این باورند که تأسیس مهدیه در تهران و دیگر شهرستانهای کشور نیز، ملهم از اقدام مرحوم عبادزاده بود.
انجمن تبلیغات اسلامی در فروردینماه 1321 به وسیله عطاءالله شهابپور، مدیر و صاحب امتیاز مجله «نور دانش»، حشمتالله دولتشاهی و علی اشرف در تهران تشکیل شد و با گسترش فعالیت خود، در مشهد نیز دارای شعبه شد.
نماینده جمعیت طلاب علوم دینی، آقای مصباحی بود و شاخهای از فداییان اسلام در مشهد نیز جمعیت مبارزین اسلام را تشکیل میدادند. هیئت ابوالفضلی سراب که نماینده هیئتهای مذهبی در مشهد بود تحتنظر آقایان نجاریان فعالیت میکرد. شیخ محمود حلبی نیز در هیئتهای مؤتلفه اسلامی عضویت داشت. وی در آغاز روحانی هیئت مسلم بنعقیل بود و هر سال در روزهای قبل و بعد از نیمه شعبان، در خیابان گوهرشاد ـ صاحبالزمان فعلی ـ که محل سکونت عدهای از بهائیان بود، مراسم باشکوهی را برگزار میکرد. بسیاری از هیئتهای مذهبی در آن زمان، تحتنظر آقای میرزا احمد کفایی قرار داشت که با دربار پهلوی رابطه خوبی برقرار کرده بود. این مسئله باعث شد که در ذهن بسیاری از فعالان سیاسی، مذهبی، نظیر شیخ محمود حلبی، محمدتقی شریعتی و شیخ علیاصغر عابدزاده و... این رابطه، نامطلوب جلوه کند، بهخصوص اینکه بسیاری از جلسههای مذهبی، فاقد روحیه سیاسی بودند و بیشتر به امور دینی صرف میپرداختند. اما در نتیجه مساعدتهای نامبردگان، نیمی از این هیئتها در مسیر فعالیت سیاسی قرار گرفتند.
پس از شهریور 1320، کار عمده آقای حلبی در مشهد مبارزه با بهائیت و پرداختن به امور تبلیغی در قالب منبر بود و در این زمینه مهارت و شهرت خاصی پیدا کرد. حلبی در برخورد با بهائیان، متأثر از مرحوم آیتالله شیخ احمد شاهرودی بود که ردیهای بر مرام و مسلک با بیان نوشته بود.
هیئتهای مؤتلفه اسلامی به موازات گسترش نفوذ بهائیان، بر آن شدند دو نفر را مأمور تحقیق و پژوهش پیرامون بهائیان کنند تا از این طریق ضمن آگاهی بر نحوه عملکرد این فرقه، تمهیدات لازم را برای تربیت کادری زبده از جوانان، برای مقابله فکری با بهائیان فراهم آوردند. به همین خاطر، شیخ محمود حلبی و سیدعباس علوی، مأمور این کار شدند. اما سیدعباس علوی پس از مدتی همنشین با اعضای فرقه مذکور، به تدریج دین و ایمان خود را از دست داده و در شمار معتقدان و مدتی بعد در زمره مبلغان بهایی درآمد. این مسئله باعث شد که مذهبیون، خطر گسترش فرقه مذکور را جدی تلقی کنند و به همین خاطر، به اقدامات عمیقتری در این خصوص دست زنند.
شیخ محمود حلبی از آن دسته روحانیان سیاسی بود که در جریان جنبش نفت، سخنرانیهای بسیار آتشین در تهییج مردم و در حمایت از آیتالله کاشانی ایراد میکرد اما بعد از کودتای 28 مرداد سیاست را رها کرد. در مورد او میگفتند که در همان دوره پرچمی در دست و لباس آماده رزم بر تن داشت و بر ایوانی در مشهد ایستاده بود و مردم را به مبارزه علیه انگلیسیها فرا میخواند و خود نیز حرکت میکرد تا دیگران در پی آن بیایند. اما این همه شور و هیجان به واسطه بروز اختلاف بین رهبران نهضت ملی شدن صنعت نفت به یکباره فروکش کرد. برخی نیروهای مذهبی از ادامه فعالیتهای سیاسی ناامید شدند و به تدریج زمینه مناسبی برای بروز ایدههای غیرسیاسی و پرداختن به مسائل صرفا مذهبی و دینی در بین بعضی از فعالان پدیدار شد. آنان به این اعتقاد رسیدند که میبایست، عرصه سیاست را به سیاستمداران بخشید و هر چه سریعتر خود را از مرحله نجات داد و تنها بایستی به امور دینی پرداخت و دل را به آداب و رسوم و مناسک و مراسم مذهبی خشنود ساخت تا شرایط برای ظهور امام زمان(عج) فراهم شود.
این تفکر به تدریج طرفدارانی برای خود پیدا کرد و بسیاری از عناصر فعال پیشین با پیروی از این بینش در ترویج تفکر جدایی دین از سیاست کوشیدند. نمونه بارز این عناصر ریمن نخعی بود. وی در خانوادهای بهایی به دنیا آمد و در ضد اطلاعات ارتش خدمت میکرد و سابقه فعالیت در حزب ایران و همکاری با افرادی نظیر شاپور بختیار، اللهیار صالح و ابوالفضل قاسمی را داشت. او پس از حوادث ملی شدن صنعت نفت، از عرصه سیاست کنارهگیری و به سمت روحانیان و نیروهای مذهبی گرایش پیدا کرد و با ایجاد «کانون تشیع» به شدت بر ایده جدایی دین از سیاست و پیروی از خط ولایت و امامت شیعه تأکید ورزدید.
این نوع نگرش، در فعالیتهای انجمن تبلیغات اسلامی نیز دیده میشد. اعضای این تشکل بر جنبههای غیرسیاسی عملکرد خود تأکید میورزیدند.
در چنین فضایی، شیخ محمود حلبی نیز خود را از عرصه سیاست کنار کشید. وی با اینکه در فهرست کاندیداهای مجلس هفدهم شورای ملی قرار داشت و خانه او محل رفت و آمد نیروهای منتسب به جبهه ملی بود، بعد از بروز اختلاف در بین سران نهضت، در آخرین روز اسفند 1330، زادگاه خود را ترک و به تهران مهاجرت کرد و در خیابان لرزاده و میدان حسنآباد، محفلی را تحت عنوان انجمن ضدبهائیت تشکیل داد که بعدها در سال 1336 نام «انجمن حجتیه مهدویه» را به خود گرفت.
انگیزههای تأسیس انجمن
هدف از تشکیل «انجمن خیریه حجتیه مهدویه» که مقارن با کودتای آمریکایی 28 مرداد 1332 و توسط آقای شیخ محمود ذاکرزاده تولایی (حبلی) تأسیس شد، مبارزه با بهائیت بود. آقای حلبی با مشاهده انحراف سیدعباس علوی، مسئله بهائیت را خطر بزرگی تشخیص میداد و با برقراری تماس با افراد فریب خورده از بهاییت، راهیابی به جلسات تبلیغی آنها، مناظره و مباحثه با آنان و مطالعههایی که کرده بود به تدریج در بحثها تبحر پیدا کرد. آقای محمدتقی شریعتی و آقای امیرپور نیز از همکاران ایشان بودند.
آقای حلبی پس از مهاجرت به تهران، شروع به جذب نیرو کرده و اطلاعات و تجربههای بحثی خود را منتقل میکند. از آنجا که بهائیت مانند مساجد ما علنی و با پرچم فعالیت میکرد و خطر آن نزد علما منعکس شده بود، آقای حلبی و دوستانش پس از یک سری موفقیتها، مورد حمایت علما قرار گرفتند و علما اجازه استفاده از سهم امام را نیز به آنها دادند.
ظاهر احمدزاده نزدیکترین دوستان شیخ محمود حلبی، اعتقادهای او را در مبارزه با بهائیت چنین بیان میکند:
تمام صحبت شیخ حلبی این بود که تکلیف امروز ما منجر به این است که با بهاییها مبارزه کنیم. او با سوگندهایی که مخصوص خودش بود، مثلا «والله العلی الاعظم الاعلی» بر این نکته تأکید میکرد که امروز امام زمان(عج) جز این خدمت را از کسی نمیپذیرد و چیزی جز این انتظار ندارد. روزی بعد از پایان صحبت ایشان من در کنار او نشستم و سکوت کردم. ایشان به من گفت: آقای احمدزاده من معنای سکوت شما را میفهمم و میدانم که شما با این حرف من مخالفید، ولی من به شما علاقه دارم و از باب خیرخواهی میگویم که به خدا قسم، امروز تکلیف شرعی و دینی ما آن است که با بهائیت مبارزه کنیم. میخواهم عرض بکنم که تشخیص من این بود که دیدگاههای مرحوم حلبی یک نوع اعتقاد بود و نه اینکه بازی سیاسی باشد.
نظر دستهای دیگر که از اعضای انجمن هستند، این است که آقای حلبی در سالهای 32 خوابی دیده است که امام زمان(عج) به وی امر فرمودهاند که گروهی را برای مبارزه با بهائیت تشکیل دهد.
نظر دیگر حاکی از آن است که با بروز اختلاف بین آیتالله کاشانی و مصدق و شکست نهضت ملی نفت، تبلیغات بهائیت رشد یافت و گروهی را که در بین آنها طلبهها نیز حضور داشتند از جمله هم حجرهای آقای حلبی ـ سیدعباس علوی ـ را جذب کردند. لذا بهائیت در ذهن شیخ محمود حلبی بزرگ جلوهگر شد و به این نتیجه رسید که باید سیاست را رها کرد و دست به انجام اقدامهای فرهنگی زد. به علت شکست نهضت، جو یأسآلودی بر جامعه حاکم شد وعدهای که به دنبال جریانی میگشتند تا با وصل شدن به آن، یأس و بریدگی خود را توجیه ایدئولوژیکی و سیاسی کنند، به این جریان پیوستند. گروهی دیگر بر این نظر هستند که بخشی از سیاستهای استعمار، فرقهسازی بوده و برای مطرح کردن، بالا کشیدن و رشد دادن آن فرقه، یک ضدفرقه را نیز تشکیل دادند. مسئله انجمن بهائیت و انجمن ضدبهائیت نیز مشمول این سیاست است. البته نظر اول، سوم و چهارم قبال جمع هستند و اگر نظر چهارم را هم بپذیریم، نمیتوان آن را به عنوان یک اصل ثابت تعمیم داد و در مورد همه گروهها و نیروهای مخالف و مقابل هم آن را صادق دانست.
اما در خصوص این دو فرقه شاید بتوان با توجه به قراین موجود آن را قرین به صحت دانست؛ زیرا هر دو با کنار گذاشتن سیاست و اتکا به دستگاه حرام ضداسلامی و وجوهات مشترک دیگری به مقابله با یکدیگر پرداختند. آقای عمادالدین باقی میگوید: آنچه مسجل است و با جزم و قاطعیت میتوان گفت، این است که پیدایش و حرکت انجمن حجتیه در جهت انحراف جامعه و مسلمانان از مسیر اصلی مبارزه و رو کردن به مسائل فرعی و حرکت برضد نهضت اصیل اسلامی بود و این سابقه عملکرد است که بالطبع زمینه نظرات کذایی را پدید میآورد.