سعید جلیلی
اشاره:
در تابستان سال 84 و پس از پیروزی گفتمان عدالتخواهی در انتخابات ریاست جمهوری، همایش «دولت آینده؛ انتظارات و رویکردها» با هدف تئوریپردازی در عرصههای مختلف فرهنگی، اقتصادی و سیاسی برگزار گردید. دکتر سعید جلیلی در این همایش که توسط جنبش عدالتخواه دانشجویی برگزار گردید، در خصوص دیپلماسی و سیاست خارجی اصولی انقلاب اسلامی و نقش آرمانهای انقلابی و اسلامی در روابط خارجی سخنرانی کردهاند. بخشهایی از این سخنرانی را میخوانید:
">سعید جلیلی
اشاره:
در تابستان سال 84 و پس از پیروزی گفتمان عدالتخواهی در انتخابات ریاست جمهوری، همایش «دولت آینده؛ انتظارات و رویکردها» با هدف تئوریپردازی در عرصههای مختلف فرهنگی، اقتصادی و سیاسی برگزار گردید. دکتر سعید جلیلی در این همایش که توسط جنبش عدالتخواه دانشجویی برگزار گردید، در خصوص دیپلماسی و سیاست خارجی اصولی انقلاب اسلامی و نقش آرمانهای انقلابی و اسلامی در روابط خارجی سخنرانی کردهاند. بخشهایی از این سخنرانی را میخوانید:
ساحت سیاست مبتنی بر نظر است و طبیعی است که هر میزان، مبانی نظری از انسجام منطقی بیشتری برخوردار باشد، عمل سیاسی استوارتر جلوه میکند.
اگر انسجام منطقی وجود نداشته باشد، رفتار سیاسی، سیال و ناهمگون خواهد بود. اگر میخواهید به اندیشه سیاسی وارد بشوید و نظریهپردازی کنید باید تکلیف خودتان را در مباحث هستیشناسی (آنتولوژی) معرفتشناسی (اپیستمولوژی)، فرجامشناسی (تلهئولوژی) و انسانشناسی (آنتروپولوژی) مشخص و روشن کرده باشید.
اینها بخشنامه نیست که یکی بپذیرد و دیگری نپذیرد. یک اقتضای منطقی است. اگر در این پایهها نگاه ناقص و ناهمگون داشته باشید، نمیتوانید به یک اندیشه منسجم سیاسی برسید و بسیاری از حرکتهای کاریکاتورگونهای که بعضاً در رفتارهای سیاسی ما وجود دارد و چرخشهای 180 درجهای که در رفتار بعضی بازیگران سیاسی مشاهده میکنیم، ناشی از این واقعیت است. چون پایههای اساسی برای اندیشهاش نگذاشته است به راحتی تغییر میکند و نه تنها افراد بلکه احزاب، دربارۀ یک موضوع سیاسی بدون اینکه تحول خاصی اتفاق افتاده باشد بعد از مدتی، دیدگاههای تا 180 درجه متفاوت پیدا میکنند.
در جامعهشناسی سیاسی ایران به خصوص در این بیست یا بیستوپنج سال اخیر چنین آسیبهایی را در عرصه عمل سیاسی مشاهده میکنیم علت ناهمگونی اندیشه سیاسی، این است که بسیاری از افرادی که وارد عرصه سیاست میشوند نمیدانند موضع و حرفشان بر چه مبنایی است و آیا این مبنا منطقاً پیامد دیگری هم دارد یا نه. جدا از این که شما یک اندیشۀ سیاسی یا رویکرد هستیشناسی، معرفتشناسی، فرجامشناسی و انسانشناسیاش را قبول داشته باشید یا نداشته باشید حداقلش این است که اجزاء آن دیدگاه با هم همخوانی داشته باشد. در مقایسه دو اندیشمند غربی میبینید که پایههای مشترک دارند. نگاه هستیشناسانه، معرفتشناسانه، فرجامشناسانهشان یکی است و در یک موضوع با هم به اختلاف میرسند مثلاً در موضوع انسانشناسی یکی میگوید انسان در عرصه اجتماع، گرگ است و چنین توصیفی دربارۀ انسان دارد و یکی دیگر خوشبین است. یک اختلاف در یک پایه باعث میشود که اینها دو دیدگاه مختلف راجع به مسایل بعدی سیاسی داشته باشند و این اختلافات هم منطقی است. یعنی یکی راجع به دولت به نظریه ماشین زور میرسد و دیگری به نظریۀ قرارداد اجتماعی میرسد.
آن میگوید که اگر من به انسان به عنوان گرگ انسان نگاه میکنم و دولت باید حاضر باشد تا گرگها همدیگر را ندرند. آن یکی میگوید نه. این اختلاف یک اختلاف منطقی است جدا از اینکه اصلاً این حرفها درست است یا غلط. اما حداقل یک انسجامی را در بحثها مشاهده میکنید. عدم انسجام در اندیشه سیاسی پیامدهای عینی هم دارد چرا در ایران حزب شکل نمیگیرد؟ چون اصلاً ساختار حزب برای آن است که افراد را دور هم جمع کند تا رفتار مشترک داشته باشند، و لازمهاش این است که مبانی مشترک، دیدگاه مشترک، اصول و اهداف مشترک داشته باشند. خوب شما میخواهید بدون اینها حزب درست کنید و یک عده را دور هم جمع کنید. طبیعی است که حزب شکل نمیگیرد. حزب بر چه اساس و مبنایی میخواهد افراد را دور هم جمع کند. این هواداری که میخواهد درون حزب بیاید نمیتواند شاهد باشد امروز حزب یک موضعی دارد و فردا دقیقاً برعکسش را دارد. خوب خواه ناخواه این باعث از هم پاشیدگی تشکیلاتشان میشود. لذاست که میگویند احزاب در ایران یک شبه است، زود میآید و زود میرود. بله. چون چیزی که افراد را دور هم جمع کرده است، منافع مشترک مقطعی است که باعث میشود یک عدهای جمع شوند و یک عده هم جدا شوند و به همان دلیل هم به محض اینکه منافع مقطعی از بین میرود آن چیزی که باعث انسجام و همبستگی اینها میشود، از هم میگسلد.
مدل اندیشه سیاسی
یکی دیگر از بحثهای مهم در اندیشه سیاسی آن است که اصولاً تجویز در اندیشه سیاسی بر چه اساسی شکل میگیرد؟ جدا از توصیفاتی که در هستیشناسی و معرفتشناسی و روششناسی ارایه میشود، تجویزها براساس چیست؟ تجویز معمولاً براساس یک مدل آرمانی است که وعده میدهد اگر این اندیشه محقق شود، شما را به چنین مدلی میرساند. اگر هیچ چشماندازی از آن مدل نداشته باشید، اقتضای طبیعیشان این است که حرکت شما، حرکتی گنگ و کور خواهد بود و نمیداند به چه سمتی حرکت میکند، آن مدینۀ فاضلهای که در نظر دارید چیست؟ جدا از اینکه صددرصد محقق شود یا شصت درصد یا پنجاه درصد. مثلاً اندیشۀ مارکسیستی میگوید جامعه را به سمت جامعۀ بیطبقه هدایت میکنم، در یک اندیشه دیگر میگوید به سمتی که دولت نباشد.
در اندیشه سیاسی. مدل شما چیست و به چه سمتی میخواهید حرکت کنید؟ و بعد هم چقدر کارآمد و ممکن است؟ آیا این مدل به لحاظ وقوع امکان دارد یا ندارد یا مدلی خیالی و به اصطلاح اتوپیایی است. بنابراین شما نمیتوانید یک دفعه بدون اینکه تکلیفتان را با این مقولات یعنی مبانی و مدل آرمانی مشخص کنید بگویید که دولت باید اینجا این طوری باشد یا آن طوری. مثلاً نظارت استصوابی باید باشد یا نباشد. فلان موضوع باید باشد یا نباشد. شما نمیتوانید انتزاعی وارد نظریه هابز بشوید که چرا وی در مورد دولت معتقد است ماشین زور یا آقای لاک چرا نظریه قرارداد اجتماعی دارید؟ این درست است یا آن غلط است؟
سیاست خارجی و ایدئولوژی
هر کدام از دیدگاهها مبتنی بر آن مبانی که پذیرفته، مدل ارائه کرده است. سیاست خارجی هم مستثنی از این بحث نیست. یعنی شما یک دفعه نمیتوانید بگویید که در سیاست خارجی میخواهم سیاست الف را داشته باشم یا سیاست ب را. باید ابتدا آن اندیشۀ خاص خودتان را داشته باشید و دنبالش کنید.
بعضی میگویند که سیاست یا سیاست خارجی، عرصۀ ایدئولوژیزدایی است. من این حرف را نمیفهم. میتوانیم بگوییم که در عرصه سیاست خارجی چون این دیدگاه را دارم معتقدم این اندیشه نباید باشد، این اندیشه جواب نمیدهد و اندیشۀ دیگری باشد. اما آیا میشود که عرصه سیاست را از اندیشه خالی کرد؟ این را نه در رفتارهای دولتهای دیگر و نه در مباحث آنها نمیبینید.
در این چهار سال سیاست امور خارجه آمریکا را نگاه کنید. یک بخشی به نام Policy Planning Staff که مسئولش تا همین اواخر آقای ریچارد هاوس بود و اصلاً برژینسکی این مرکز را تأسیس کرده است کار اصلی این سازمان آمیختگی عمل و اندیشه است؛ اندیشه را با عمل درهم بیامیزد و به منطقه ظهور بیاورد. مگر میشود شما عرصه سیاست را از اندیشه خالی کنید؟ که بعد به تبع آن عرصه سیاست خارجی را از اندیشه خالی کنید. این در کجای دنیا عمل شده است؟!
اصولزدایی از سیاست خارجی؟!
بعضی میگویند: «اصولزدایی از سیاست خارجی؛» این را من متوجه نمیشوم. شما هر دولت غربی را هم نگاه کنید میگوید که اصول سیاست خارجی من اینست. چیزی که در عرصه سیاست خارجی شما اصل گذاشته میشود. میتوانیم بگوییم که این اصل غلط است و آن اصل درست. اما نمیتوانیم کلاً اصلزدایی کنیم.
آرمانزدایی هم مشابه همین مسأله است. شما نطق تحلیف و دیگر نطقهای بوش را نگاه کنید. از «آرمانهای» ملت آمریکا صحبت میکند، بعضیها میگویند این بوش هم مثل شما ایدئولوژیک است، همهشان اینطوری نیستند! سخنرانی خانم آلبرایت و کلینتون را گوش کنید، اهداف در سیاست خارجی را چقدر تکرار میکنند، بسط دموکراسی، گسترش بازار آزاد و...، چون اینها اهداف و آرمانهایشان در عرصه سیاست خارجی است و بدون این مباحث، این عقبۀ اندیشهای و آرمانی آن رفتار سیاسی را نمیتوانید تحلیل کنید، بنابراین ورود بدون اصول و اندیشه و آرمان به عرصه سیاست خارجی بیمعناست. و چنین سیاستی یک شیر بییال و دم و شکم است که از آن هیچ دستاوردی نمیشود انتظار داشت. اندیشه در حوزۀ سیاست باید اجرایی شود و لازمۀ عمل باور است. یعنی اگر شما چیزی را به عنوان هدف و اصل و راهبرد باور نداشته باشید طبیعی است که در عمل شما تأثیر خواهد گذاشت. یعنی نمیتوانید خوب عمل کنید.
چالشی به نام حقوق بشر
به عنوان نمونه یکی از چالشهایی که در عرصه سیاست خارجی مطرح است مسئله حقوق بشر است. و اگر شما باور نداشته باشید که نگاهتان به انسان نگاه درستی است و تجویزی که برای انسان میکنید تجویز درستی است، حقوقی که برای انسان قائل هستی حقوق درستی است، طبیعتاً در چالش راجع به حقوق بشر خودت در اول کار دچار تزلزل خواهی شد. ولی اگر باور داشته باشید که نه تنها درست است بلکه انسانشناسی و معرفتشناسی ما مبانی کاملتری هم دارد. آن موقع دچار تزلزل در بحث حقوق بشر نمیشویم. بلکه مدعی حقوق بشر میشویم.
ما مدعی هستیم، نه متهم
اگر این نباشد، در بسیاری از بحثها که شما باید مدعی باشید در موضع متهم قرار خواهید گرفت و چرا بعضی بحثها برای سیاست خارجی ما تبدیل به چالش شده است؟
بعضی بحثهاست که شما باید مدعی باشی نه متهم.
در بحث زن، مشارکت زن چه در عرصه اجتماعی و چه در عرصه سیاسی و عرصههای دیگر.
اگر غرب کمتر از صد سال است برای خانمها حق رأی قائل شده و آن هم با کلی بحث. در تاریخ شما در 1400 سال پیش در مهمترین موضوعات سیاسی مثل جنگ در کنار مردها، خانمها بیعت میکنند. نه تنها حق قائل میشوی بلکه مدعی هستی و حرف داری. ولی وقتی آن بحثها را جدی نگیرید، وقتی کارگزار سیاست خارجی شما در خط مقدم باور نداشته باشد و جدی نباشد، در عوض حضوری فعال، حضوری منفعل خواهد داشت. عوض اینکه در موضوع مدعی باشد در موضع متهم خواهد نشست. حداکثر هنرش این خواهد بود که بتواند از خودش دفاع کند. وکیل بگیرد تا از او دفاع کند، نه اینکه خودش مدعیالعموم باشد، نه اینکه دیدگاه خودش را در آن بحثها مطرح کند.
اگر اندیشه درست شکل بگیرد آن وقت مفهوم تروریزم دقیقاً تعریف خاص خودش را دارد، و الزاماً اینگونه نیست که شما به مفهومی متعهد باشید که دیگران از تروریزم ارائه میکنند. میتوانید تعریف خودتان را داشته باشید و بعد آن موقع ببینید در این موضوع شما باید در موضع متهم باشید یا در موضع مدعی باشید. قربانی تروریزم هستید یا حامی تروریزم؟
وقتی این مبانی را داشته باشد، امروز شدیداً مقابل آمریکاست فردا میشود طرفدار آمریکا، تا دیروز طرفدار بوده، امروز میشود مخالف.
البته اندیشه را یک چیز خشک و متحجر حساب نکنید. باز از اقتضائات غنای اندیشه، پویایی و تحول است اما انطباق با شرایط زمان و مکان یک بحث است و فقدان مبانی، اندیشه، اهداف و اصول یک بحث دیگر است.