شاید در هیچ برهه از تاریخ و هیچ کجای جهان نتوان نمونه مشابهی برای بحران فلسطین یافت. مسئله فلسطین حدود یک سده به طول انجامیده و افزودن بر کشورهای پیرامونی خود، تمام منطقه و همه جهان را نیز به خود مشغول داشته است. ولی یکی از مهمترین ویژگیهای این مسئله، تنوع و کثرت جریانهای فکری است که درون آن ظاهر شدهاند و هر یک به فراخور شرایط زمانی و توان ذاتی، سالیانی چند به گفتمان غالب در صحنه فلسطین تبدیل شدهاند.
گرچه در همه مراحل، «هویت» به عنوان دلمشغولی بزرگ ملت فلسطین، موضوع گفتمانهای متفاوتی است که در صحنه ظاهر میشدند، اما روش مقابله با خطر و نحوه تقابل با دشمن نیز در کنار «هویت» مؤلفه گفتمان غالب به شمار میآید.
گفتمان مسلمانی
در ابتدای کار، فلسطینیان وقتی در برابر موج مهاجرت یهودیان و طرح وطنگزینی آنان در این سرزمین قرار میگیرند که خود تابع عثمانی هستند و به مانند دیگر جوامع عربی تابع دستگاه خلافت عثمانی، خود را در برابر هجوم وسیع و همهجانبه غرب مییابند. مسیحی بودن مغربزمین موجب میشود که نبرد جدید، یادآور جنگهای صلیبی باشد. در این شرایط ،دفاع از موجودیت اسلامی، گفتمان مسلط بر همه ایالتهای امپراتوری عثمانی است.
البته این گفتمان یک گفتمان هویتی به مفهوم مسلمان بودن و دفاع از موجودیت است و به هیچوجه مولفههای یک گفتمان ایدئولوژیک یا جنبش مکتبی را در خود ندارد و همه جریانهای مختلف را دربر میگیرد. حتی مسیحیان مشرق زمین که اساسا از نظر فرهنگی خود را مسلمان میدانند و تعلقات شرقی ایشان را حفظ کردهاند نیز در این گفتمان جای میگیرند. مسلمانی به معنای فرهنگ ـ تمدن گفتمان مسلط در منطقه ضمیمهای است که فلسطینیان خود را در آن مییابند و امیدوارند که جوامع اسلامی در این نبرد سخت و طاقتفرسا یاریگر ایشان باشند. گفتمان مسلمانی موجب میشود که جریانهای اصیل فلسطینی در برابر غرب به دفاع از دولت عثمانی برخیزند. اما زمانه تقدیر دیگری را رقم میزند و با فروپاشی امپراتوری عثمانی در فردای جنگ نخست جهانی، جوامع عربی تابع دولت عثمانی خود را در شرایط مییابند که باید به گفتمان دیگری تن در دهند.
هویت اسلامی به مفهوم مسلمان بودن مهمترین شاخصه گفتمان فلسطین تا پیش از جنگ نخست جهانی و فروپاشی امپراتوری عثمانی است. اما با فروپاشی امپراتوری عثمانی، رفتهرفته ناسیونالیسم عربی به گفتمان مسلط در جهان عرب مبدل میشود؛ و فلسطین نیز در جستوجوی سرپناهی است تا هویت خویش را در پرتو آن تعریف کند لذا عربی بودن فلسطین محصول دورهای است که فلسطینیان در سلسله جنگهایی که یهودیان با حمایت انگلستان و دیگر کشورهای استعماری راه میاندازند، طعم تلخ شکست را پذیرا میشوند و بخش عمده سرزمین خویش یعنی 78 درصد از سرزمین تاریخی فلسطین را به دشمن وامیگذارند. اما حاکمیت گفتمان «عربی» همچنان ادامه مییابد و فلسطینیان به اعراب دلخوش میکنند تا شاید ارتشهای آنان از راه برسند و فلسطین را آزاد کنند. اندک بخش باقیمانده از فلسطین تحت کنترل دو کشور عربی مصر و اردن قرار دارد اما با شکست دیگرباره اعراب در سال 1967 و اشغال نوار غره و کرانه باختری که تا این تاریخ در اختیار مصر و اردن بود، شوک دیگری به فلسطین و جهان عرب وارد میآید.
گفتمان عربی
«عرب بودن» عنوان گفتمان جدیدی است که در کشورهای جدیدالتاسیس یا در حال تاسیس عربی فراگیر میشود؛ گرچه هیچ چیز دیگری جز «زبان» کشورهای عربی را به طور کامل به هم پیوند نمیدهد. اعراب همیشه فاقد ساختار سیاسی واحدی بودهاند و در عین حال به نژادهای مختلف تعلق دارند و اما زبان عربی و قوت آن به گونهای است که توانسته فضای روانی آنها را تحتتأثیر خود قرار دهد.
جنبش ناسیونالیسی جدید جوامع عربی گاه از سوی سازمانهای اطلاعاتی غرب و گاه از سوی جریانهای فکری چپ مورد بهرهبرداری قرار میگرفت اما در واقع هیچ جریانی در عرصه یافت نمیشد که به تقابل آشکار با گفتمان عربی بپردازد. در این شرایط گفتمان حاکم بر فلسطین، نیز گفتمان عربی بود. فلسطینیان که در سلسله جنگهای منتهی به سال 1948، 78 درصد از سرزمین تاریخی خود را از دست داده بودند، همچنان امیدوار بودند که ارتشهای کشورهای عربی به یاری برادران عرب فلسطینیشان بشتابند و سرزمین از دست رفته آنان را آزاد کنند.
تقریبا از سال 1967 اندک باقیمانده سرزمین تاریخی فلسطین ـ یعنی نوار غزه و کرانه باختری ـ نیز به تصرف اسرائیل درمیآید و بدینترتیب کشورهای عربی که فلسطینیان برای آزادسازی سرزمین خویش به آنان دلبسته بودند، خود در شرایطی قرار میگیرند که در برابر تهدیدات اسرائیل برای دفاع از خود به دیگران نیازمند میشوند. شعار ناسیونالیسم عرب به همراه نماد آن یعنی عبدالناصر در جنگ 67 فروریخت و فلسطین بیش از هر جامعه عربی دیگری نیازمند گفتمان جدیدی شد که پاسخگوی نیاز هویتی و نیاز مبارزاتی آن در مسیر آزادی سرزمین کاملا اشغال شدهاش باشد و اینگونه گفتمان ملی فلسطین با تاسیس جنبش فتح و در پی آن تشکیل سازمان آزادیبخش فلسطین که دربرگیرنده همه گروههای آزادیبخش فلسطین بود، پای به عرصه وجود گذاشت.
جنبش فتح به عنوان جنبش فراگیر از این مرحله زمام امور را در دست میگیرد و جریانهای چپ، همه ذیل آن تعریف میشوند، همانگونه که به دلیل مسلمان بودن جامعه فلسطینی، فتح بیشتر به یک سازمان مسلمان میماند.
جنبش فتح که ستون فقرات سازمان آزادیبخش فلسطین را تشکیل میدهد و 8 عضو از 15 عضو کمیته اجرایی ساف را در اختیار دارد و اکثریت کرسیهای مجلس ملی فلسطین را به خود اختصاص داده است، تمام تلاش خود را به این معطوف کرده که تصمیمگیری برای مسئله فلسطین را به انحصار خویش درآورد و نقش کشورهای عربی را به حداقل کاهش دهد؛ تلاشی که در نهایت به تخریب مناسبات با بسیاری از کشورهای عربی میانجامد. روزگاری ملکحسین علیه آنان اعلام جنگ میکند و با امضای قرارداد کمپ دیوید مناسبات با مصر به سردی مطلق میگراید و از آن پس درگیری با حافظ اسد و کشور سوریه آغاز میشود و...
اما گفتمان ملی که ابتدای کار با سر دادن شعار مقاومت مسلحانه به صحنه میآید و مشروعیت خویش را از آن میگیرد رفته رفته با عنوان واقعگرایی، تز دو دولت را میپذیرد و مذاکره با دشمن را جایگزین مقاومت مسلحانه میکند؛ بدینترتیب اصلیترین عامل، قدرت خویش را از کف داده و به مذاکراتی دل میبندد که در نهایت با شکست آن، ناتوانی این گفتمان اعلام میشود، هر چند عرفات پس از شکست مذاکره کمپ دیوید میکوشد با روی آوردن به مقاومت و تشکیل گردانهای «شهدای الاقصی» دیگرباره مهمترین ابزار قدرت جریان ملی را بازسازی کند اما شرایط بهگونهای در میآید که اولا این اقدام به منزله نقض تعهداتی به شمار میآید که عرفات در روند صلح به آمریکا و اسرائیل سپرده است و آنان این اقدامات را غیرقابل پذیرش میدانند و در نهایت او را به قتل میرسانند و ثانیا در طول دوران مذاکره، گفتمان جدیدی در صحنه ظاهر میشود که با زیرکی، گزینه مقاومت را به انحصار خویش درمیآورد هر چند که دیگران نیز بدان مبادرت ورزند.
گفتمان اسلامی
در طول 10 سالی که از مذاکرات اسلو میگذشت، به دلیل مخالفت شدید جریان ملی با مقاومت، عملا شعار مقاومت با گفتمان دیگری عجین شد که هویتی اسلامی داشت لذا حتی انجام مقاومت از سوی جریانهای ملی، در واقع اعتراف آنان به شکست پروژه خود و پذیرش صحت نظر رقیبانی است که گفتمان ایدئولوژیک، مبنای کارشان است.
جهاد اسلامی و حماس، دو گروهی هستند که با هویت اسلامی در صحنه فلسطین ظاهر شدند. پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، خاورمیانه تحتتأثیر آن قرار گرفت و بسیار طبیعی بود که فلسطین نیز در روند تاریخ طولانیمدت خویش به این گزینه بیندیشد. ابتدا جهاد اسلامی در اوایل دهه 80 میلادی پای به صحنه گذاشت و اسلامی بودن و پایبندی به گزینه مقاومت مسلحانه را اصلیترین مشخصه خود معرفی کرد ما طولی نکشید که یک جریان خفته فلسطینی به حرکت درآمد و هر دو شعار را سر داد. اخوانالمسلمین به عنوان تشکیلاتی فراگیر در جهان اسلام که موجودیتش از مصر آغاز شد، خیلی سریع شاخههای خود را در تمام کشورهای اسلامی تاسیس کرد و به طور طبیعی در کنار دیگر ملتهای منطقه، همواره دلمشغولی فلسطین بود و در تمام جنگها علیه اسرائیل در کنار ارتشهای عربی حضوری فعال داشت اما ضربات پیدرپی و دردآوری که تشکیلات اصلی آن در مصر محتمل شد عملا آن را به حاشیه راند بی آنکه عبدالناصر توان ریشهکن کردن آن را داشته باشد. اما اخوانالمسلمین افزون بر تشکیلات مصری اردی و سوی خود، شاخه فلسطینی را نیز تاسیس کرده بود. البته به دلیل شرایط ویژه سرزمین فلسطین عملا اخوانالمسلمین خود به چند شاخه تقسیم شده بود؛ شاخه غزه که زیرنظر مستقیم تشکیلات مصر اداره میشد، شاخه کرانه باختری که عملا جدا از تشکیلات اردن نبود و شاخه نوپای بسیار ضعیفی که در سرزمینهای 48 تلاش میکرد مستقل از دیگر شاخهها پای بگیرد.
سه دهه متوالی، اخوان عمدتا به تربیت کادر میاندیشدند بیآنکه به طور مستقیم وارد مبارزه شوند. آنها بهطور طبیعی فرصتی به دست آورده بودند که بنیه تشکیلاتی خود را تقویت کنند و به تربیت اعضای برجسته و توانمند بپردازند. اعضای اخوانالمسلمین از تحصیلات عالیه برخوردارند و به رفتار تشکیلاتی خو گرفتهاند؛ افزون بر اینکه از تعلیم و تربیت اسلامی نیز بهرهای وافر بردهاند و لذا عمدتا از توانایی ویژهای برخوردار شدهاند. شاخههای فلسطینی اخوان نیز چنین بودهاند.
در اوایل دهه 80 و بلافاصله پس از علام موجودیت جنبش جهاد اسلامی که اکثر اعضای آن از اخوان انشعاب کرده بودند، اخوانالمسلمین در معرض یک چالش جدی قرار گرفت و بدینترتیب، مقدمات یک تحول ساختاری در آن فراهم آمد. نهایتا شاخه غزه به همراه شاخه کرانه باختری، سازمان جدیدی به نام حماس را شکل دادند و عملا ماموریت آزادسازی سرزمینهای 67 به آنان محول شد، بیآنکه تشکیلات اخوانی سرزمینهای اشغال شده در سال 1948 دستخوش تغییر شود. شاید اخوان تنها جریان فلسطینی باشد که از تشکیلات بسیار قدرتمندی در سرزمینهای 48 برخوردار است و با نام جنبش اسلامی فلسطین به رهبری شیخ زائد صلاح دهها هزار نفر از یک میلیون و300 هزار فلسطینی باقیمانده در سرزمین آبا و اجدادی خود را پوشش میدهد. ناگفته نماند که جبهه خلق برای آزادی فلسطین که گرایش چپ ایدئولوژیک دارد نیز تشکیلاتی (البته بسیار محدود) در داخل سرزمینهای 48 در اختیار دارد در هر حال جنبش حماس با خودنمایی در انتفاضه نخست توانست رهبری جریان اسلامی در فلسطین را به دست آورد و در کنار جریان ملی، قدرتنمایی کند. گردانهای عزالدین القسام (شاخه نظامی حماس) عملا به قویترین نیروی مقاومت مبدل شد و شاخه اجتماعی حماس به برآورده کردن مطالبات مردم و حل مشکلات آنان همت گمارد و شاخه سیاسی با برخورداری از شخصیتهای بسیار ورزیده و با تجربه در داخل و خارج طرحی نو در صحنه فلسطین در انداخت که اینک به نام گفتمان اسلامی توانسته است به جریان شماره یک در صحنه فلسطین مبدل شود.
شکست مذاکرات اسلو و ناکامی جریان ملی در برآورده کردن وعدههای خود به مردم و عدم تناسب استراتژی ارائه شده از سوی این جریان برای حل مسئله فلسطین و مقابله با اسرائیل، موجب پدیدار شدن یک خلأ در رهبری ملت فلسطین شد.
این خلأ فرصتی بسیار مناسب بود تا حماس با بهرهگیری از آن خود را به عنوان یک جایگزین مناسب مطرح کند. آزادی غزه که به دلیل فشارهای شدید مقاومت بر اسرائیل عملی شد، به قوت گرفتن بیش از پیش گفتمان اسلامی انجامید.
در همین شرایط عرفات که در طول چند دهه مبارزه به نماد ملی ملت فلسطین مبدل شده بود، دار فانی را در حالی وداع گفت که هیچ شخصیت برجسته فلسطینی در صحنه حضور نداشت که قادر باشد به جای او تکیه زند. محمود عباس که در نهایت جایگزین عرفات در ریاست دولت خودگردان و سازمان آزادیبخش فلسطین شد، به دلیل برخوردار نبودن از شخصیت کاریزماتیک و نداشتن سابقه عملی در مبارزه مسلحانه، ضعیفتر از آن مینمود که بتواند در غیاب عرفات، به نماد وحدت ملت فلسطین تبدیل شود.
افزون بر این، تشکیلات فتح نیز به دلیل رسوخ فساد اقتصادی و رفتاری و همچنین چندپارچگی حاکم بر آن عملا نمیتوانست مدیریت جامعه فلسطین را از آن خویش سازد. بدینترتیب حماس برای در دستگیری رهبری ملت فلسطین شتابان به پیش رفت. پیروزی در انتخابات مجلس قانونگذاری فلسطین، فرصتی بود تا سیطره حماس بر دلهای فلسطینیان و ناامیدی ایشان از فتح به نمایش گذاشته شود.
دلایل درگیری
درست است که اسرائیل تمام تلاش خود را به کاربست تا با ایجاد اختلاف میان فلسطینیان، زمینه درگیری آنان با یگدیگر را فراهم کند و با مشغول کردن آنها به یکدیگر، خود را ـ ولو برای مدتی ـ آسوده سازد اما نمیتوان به بستر رقابت بین دو جریان ملی و اسلامی بیتوجه بود. شاید بتوان عوامل ذیل را زمینهساز درگیری حماس و فتح به شمار آورد:
1- تضاد ایدئولوژیک: حماس از نظر ایدئولوژی اسلامی به اموری مینگرد و درصدد است تا جامعهای مبتنی بر آموزههای اسلامی بنا کند و در عین حال در مبارزه نیز به ضوابط اسلامی پایبند است، در حالی که فتح با نگاهی لیبرالیستی، میکوشد ناسیونالیسم فلسطین را به محور وحدت میان جریانهای مختلف بدل کند.
2- تراکم تاریخی: رقابت شدید میان جریان ملی و جریان اسلامی در منطقه خاورمیانه سابقهای بس طولانی دارد. در این میان، همواره جریان اسلامی قربانی قدرت یافتن جریان ملی شده است. انقلاب بهترین گواه بر این حقیقت است که ملیگرایان و اسلامگرایان توامان به مبارزه با رژیم پاشاها برخاستند اما پس از پیروزی، ملیها قدرت را به انحصار خویش درآوردند و آنگاه اسلامگرایان را روانه زندان کردند یا سر بریدند! لذا طبیعی است که هر یک از این دو جریان با نگاهی تردیدآمیز و انباشته از شک و نگرانی به دیگری بنگرد.
3- تضاد استراتژیک: در حالی که جریان ملی بهطور کامل به گزینه مذاکره با دشمن برای دستیابی به صلح روی آورده است، جریان اسلامی بر این بارو است که تنها راه تقابل با دشمن، مقاومت در ابعاد مختلف آن از جمله مقاومت مسلحانه است. جریان ملی حتی اگر به مقاومت توجه کند، صرفا به عنوان ابزاری است که میتواند یاریگر ایشان در مذاکره باشد.
4- تضاد تشکیلاتی: در حالی که جنبش حماس از تشکیلاتی آهنین سود میبرد و نیروهای آن کاملاً با انضباط و گوش به فرمان مرکزیت مقتدر آن هستند اما تشکیلات فتح که اساسا حالت جبههای دارد از چندگانگی رنج میبرد؛ به گونهای که گاه حماس حقیقتا نمیداند با که و کدام جریان در فتح باید به تفاهم برسد تا ضمانت اجرایی آن فراهم باشد.
بدینترتیب زمینه درگیری میان دو جریان عملا فراهم بوده است، اما بیتردید نه رهبران حماس و نه رهبران فتح هرگز درصدد نبودهاند تا این درگیری ـ آن هم در شرایطی که هنوز فلسطین در مرحله آزادسازی خود به سر میبرد ـ روی دهد. اما دشمنان فلسطینی و بهطور مشخص آمریکا و اسرائیل با شناخت دقیق شرایط داخلی فلسطین و وقوف بر زمینههای درگیری، به این آتش دمیدند؛ امری که هزینههایی ـ هرچند متفاوت ـ را بر هر دو طرف تحمیل کرد.
مشخصههای دوره جدید
دوره جدید تاریخ معاصر فلسطین اینک با تفوق گفتمان اسلامی شکل گرفته است. فلسطین در این دوره هویت خویش را در چهارچوب اسلام تعریف میکند و با تکیه بر آموزههای آن، مقاومت همهجانبه در برابر اشغالگران را در پیش خواهد گرفت؛ گرچه ایامی چند، رزمندگان به دلیل شرایط، استراحت پیشه کنند اما مشخصه این دوره مقاومتی بیامان علیه دشمن خواهد بود. با این همه جریان اسلامی نیک میداند اقتضای مرحله آزادسازی فلسطین، توجه دقیق به ویژگیهای متنوع جامعه فلسطینی است. حماس نه قادر است گروههای مختلف فلسطین را به طور کامل از میان بردارد و نه مصلحت چنین اقتضا میکند؛ پس باید به بازسازی خانههای فلسطینی همت گمارد و همه گروههای فلسطین را حول محور آزادی فلسطین گردآورد. پرواضح است که دیگران نیز باید با خانه تکانی و طرد عناصر مرتبط با اسرائیل، زمینه این وحدت را دگرباره فراهم آورند.
قدرتگیری گفتمان اسلامی در جهان اسلام، تاثیر ویژهای در اوجگیری این گفتمان در صحنه فلسطین داشته است، اما تاثیر متقابل آن به مراتب پرشتاب، فزاینده و فراگیر خواهد بود. فلسطین کانونی است که همه جهان اسلام بهویژه منطقه خاورمیانه را تحتالشعاع خویش قرار میدهد و بر روند تحولات سراسر جهان اسلام تاثیر مستقیم دارد لذا میتوان چنین گفت که با توجه به آمادگی افکار عمومی مسلمان، تحولات آتی کشورهای اسلامی بهویژه در خاورمیانه تحتتاثیر حاکمیت گفتمان اسلامی در فلسطین قرار خواهد گرفت و میتوانیم در آینده شاهد قدرتگیری روزافزون جریانهای اسلامی باشیم.