لطفالله آجدانی
«علما و نظریه مشروطه» عنوان مقالهیی است از دکتر سیدجواد طباطبایی1 که نویسنده آن با نفی دیدگاهی که معتقد است «روحانیان شرکتکننده در جنبش مشروطهخواهی گرچه موثر و فعال بودهاند، اما به درستی نفهمیدهاند که مشروطیت چیست»، چنین پنداشته است که «اتفاقاً تنها کسانی که معنای جدید مشروطه را متوجه شدهاند علما بودهاند.» دلیل طباطبایی برای طرح این ادعا این است که «علمای دینی چون برداشت دقیقی از فقه داشتند و چون فقه با حقوق نسبت دارد، [پس] دقیقاً میدانستند مشروطیت چیست.» در برآیند این دیدگاه، طباطبایی بر این باور است که «اگر قرار است به تجربه گذشته توجه کنیم و برای آینده عبرت بگیریم، باید از اینکه پروژه علمایی مانند آخوند خراسانی، علامه نائینی و محلاتی [و دیگر علمای دینی مشروطهطلب] را ادامه ندادیم و به تجربههای درخشانی مانند مجلس اول در تبدیل فقه به قانون توجه نکردیم، از خود انتقاد کنیم.»
پرسش من از طباطبایی این است: اگر به اعتبار برداشت دقیقی که علمای دینی از فقه داشتند و به اعتبار نسبت فقه با حقوق، علما «دقیقاً میدانستند مشروطیت چیست»، آیا این برداشت دقیق از مشروطیت در میان همه علمای دینی اعم از علمای دینی مشروطهطلب و علمای دینی مخالف مشروطیت وجود داشت یا تنها در میان علمای دینی مشروطهطلب؟ اگر بپذیریم این برداشت دقیق از مشروطیت، وجه مشترکی در میان همه علمای دینی فارغ از موافقت یا مخالفت آنان با مشروطیت بود، با این پرسش روبهرو خواهیم بود که در چنین صورتی چگونه و چرا هر یک از دو گروه علمای دینی مخالف مشروطیت و علمای دینی مشروطهطلب بهرغم اشتراک آنان در برداشت دقیق از مشروطیت، به اتخاذ مواضع متفاوت و متضاد درباره مشروطیت در موافقت و مخالفت با آن برخاستند؟ البته به نظر میرسد از دیدگاه طباطبایی، فقط علمای دینی مشروطهطلب بودند که برداشت دقیقی از مشروطیت داشتند. اما با توجه به اینکه طباطبایی برداشت دقیق علمای دینی مشروطهطلب از مشروطیت را نتیجه و نشانه برداشت دقیق آنان از فقه دانسته است، در این صورت طباطبایی باید توضیح دهد چگونه و چرا به این نتیجه رسیده است که علمای دینی مشروطهطلب برداشت دقیقی از فقه داشتند، اما علمای دینی مخالف مشروطیت برداشت دقیقی از فقه نداشتند؟ مبنا و ضابطههای طباطبایی در تشخیص و تفکیک نادقیق بودن برداشت علمای دینی مخالف مشروطه از فقه و مشروطیت و دقیق بودن برداشت علمای دینی مشروطهطلب از فقه و مشروطیت چیست؟
وانگهی به نظر میرسد آنجایی که طباطبایی از برداشت دقیق علمای دینی مشروطهطلبی چون آخوند خراسانی، نائینی و محلاتی از فقه سخن میگوید و ادعا میکند که «باید از اینکه پروژه علمایی مانند آخوند خراسانی، علامه نائینی و محلاتی [و دیگر علمای دینی مشروطهطلب] را ادامه ندادیم... از خود انتقاد کنیم»، و جامعه ایرانی را به ادامه پروژه علمای دینی مشروطهطلب فرامیخواند، پارهیی تفاوتها و تضادهای اساسی موجود میان برداشت فقهی علمای دینی مشروطهطلبی چون آخوند خراسانی، نائینی و محلاتی را نادیده گرفته و مورد غفلت قرار داده است. برخلاف تصور طباطبایی که پروژه علمای دینی مشروطهطلبی چون آخوند خراسانی، نائینی و محلاتی را در کلیتی واحد و مشابه نگریسته و دریافته است، در میان علمای دینی مشروطهطلب، با کلیتی تجزیهپذیر به پروژههای متفاوت و گاه متضادی روبهرو هستیم که به رغم وجود پارهیی از مشترکات در میان آن عالمان دینی و پروژههای آنان، برخی تفاوتها و تضادهای فکری مهم و اساسی در نوع برداشت آنان از فقه و نظریه حکومت دیده میشود.
در پروژه نائینی مشروطهطلب، در بیان جایگاه و حدود اختیارات ولایت فقیه در حکومت و جامعه، نیابت فقیه در امور حسبیه به رسمیت شناخته شده است2، اما در پروژه آخوند خراسانی مشروطهطلب، نه تنها با نقد روایات و مستنداتی که نظریه مشهور ولایت عامه فقها بر آن استوار است به نفی ولایت عامه فقها پرداخته میشود3، حتی برخلاف کسانی چون نائینی که با محدود کردن اختیارات ولی فقیه، تنها امور حسبیه را از اختیارات فقها برشمردهاند، تصدی این اختیارات نیز برعهده «عقلای مسلمین و ثقات مومنین» قرار گرفته و مصداق آن در عصر مشروطیت، مجلس شورای ملی معرفی شده است4. و در پروژه محلاتی مشروطهطلب نیز با محدود کردن اختیارات ولی فقیه به دو حق قضا و افتای «اطاعت علما، به حکم شریعت حقه اسلامیه [تنها] در دو مقام واجب [شده] است، یکی در احکام کلیه شرعیه که باید عامی به عالم رجوع کند... دیگری در موضوعات جزئیه خارجیه... دیگر در غیر این دو مورد اطاعت علما، بر کسی واجب نیست.»5 پرسش من از طباطبایی این است: وقتی «باید از اینکه پروژه علمایی مانند آخوند خراسانی، علامه نائینی و محلاتی [و دیگر علمای دینی مشروطهطلب] را ادامه ندادیم... از خود انتقاد کنیم»، با توجه به وجود پارهیی اختلافات اساسی در پروژههای علمای دینی مشروطهطلب، جامعه ایرانی میبایست پروژه کدام یک از علمای دینی مشروطهطلب را ادامه میداد، تا به سبب ادامه ندادن آن مصداق و مستوجب انتقاد طباطبایی نمیگردید؟ و «اگر قرار است به تجربه گذشته توجه کنیم و برای آینده عبرت بگیریم»، جامعه ایرانی با توجه به واقعیت پارهیی از اختلافات اساسی موجود در پروژههای علمای دینی مشروطهطلبی چون آخوند خراسانی، نائینی و محلاتی، در مواجهه خود با آن اختلافات برداشت و دیدگاههای علمای دینی مشروطهطلب درباره نظریه حکومت، «باید» کدامیک از پروژهها را ادامه دهد تا مصداق و مستوجب انتقاد طباطبایی نگردد؟ طباطبایی از تجربه درخشان مجلس اول شورای ملی در تبدیل فقه به قانون و نظام حقوقی جدید یاد کرده و تاکید کرده است که باید از اینکه «به تجربههای درخشانی مانند مجلس اول در تبدیل فقه به قانون توجه نکردهایم» از خود انتقاد کنیم. پرسش من از طباطبایی این است: کدام و چند حکم فقهی در مجلس اول به قانون تبدیل شده است؟ کدام و چند اصل و مواد از قانون اساسی و متمم آن و مصوبات مجلس اول، احکام فقهی تبدیل شده به قانون هستند؟ فکر میکنم طباطبایی فراموش کرده است که آن بخش اندک از اصول و مواد قانون اساسی و متمم آن در عصر مشروطه که رنگ و بوی فقهی دارند هر چند از حمایت علمای دینی مشروطهطلب نیز برخوردار بود، اما پیش و بیش از آن از یک سو نتیجه و نشانه واکنش علمای دینی مخالف مشروطیت و به ویژه شیخ فضلالله نوری بر ضد آنچه که سکولاریسم و بیدینی تلقی میشد بود و از سوی دیگر حاصل توافقطلبی مصلحتاندیشانه گروهی از مشروطهطلبان مخالف دخالت شرعی و اختیارات روحانی در امور با شریعتطلبان برای کاهش مخالفتهای نیروهای مذهبی ضدمشروطه از طریق دادن پارهیی امتیازهای موقتی به شریعتخواهان مخالف مشروطیت. وانگهی فکر میکنم این نکته نیز از دیده طباطبایی دور مانده است که در آنچه که وی از آن به عنوان تجربه درخشان تبدیل فقه به قانون در مجلس اول یاد کرده است، رساله تنبیهالامه و تنزیهالمله نائینی و رساله اللئالی المربوطه فی وجوب المشروطه محلاتی که هر دو رساله در سال 1327 قمری یعنی حدود یک سال پس از انحلال مجلس اول نوشته و پراکنده شده است نمیتوانست منبع الهام فکری برای تبدیل فقه به قانون در مجلس اول بوده باشد.
طباطبایی همچنین در حالی که از یک سو از تجربه درخشان تبدیل فقه به قانون در مجلس اول یاد میکند و از سوی دیگر معتقد است که «اگر کار اساسی انجام شده باشد، آنها [علمای دینی مشروطیت] انجام دادهاند» از دیده دور داشته است که از دیدگاه محلاتی مشروطهطلب «کار وکلای بیچاره [مجلس شورای ملی] تکلم کردن در احکام دینیه نیست» و غرض آنها «نه تمییز دادن و تعیین حکم شرعی نمودن» است و «نه در مسائل معاملات تکلم کنند و نه قضا و شهادات و نه حدود و دیات و نه سایر ابواب فقهیه را مورد بحث خود قرار دهند.»6 و از دیدگاه نائینی مشروطهطلب نیز «نه تنها امور قضایی مانند عقود و ایقاعات، مواریث، قصاص و دیات در حوزه وظایف مجتهدان قرار دارد و «خارج از وظایف متصدیان و هیات مبعوثان است»7، بلکه آرای مجلس نیز تنها با حضور «عدهیی از مجتهدین عدول و یا ماذونین از قبل مجتهدی و تصحیح و تنفیذ و موافقتشان در آرای صادره» جنبه قانونیت خواهد داشت.8 پرسش من از طباطبایی این است: وقتی محلاتی همه احکام شرعی و «ابواب فقهیه» را خارج از حوزه صلاحیت و بحث نمایندگان مجلس شورای ملی دانسته و نائینی همه امور قضایی و احکام فقهی مانند «عقود و ایقاعات، مواریث، قصاص و دیات» را در حوزه وظایف مجتهدان قرار داده و «خارج از وظایف متصدیان و هیات مبعوثان» دانسته و حتی به قانون تبدیل شدن کلیه آرا و مصوبات مجلس را متوقف و مشروط به حضور «عدهیی از مجتهدین عدول و یا ماذونین از قبل مجتهدی و تصحیح و تنفیذ و موافقتشان در آرای صادره» میداند، آیا از این شیوه از اندیشیدن، تبدیل فقه به قانون جدید زاییده میشود یا تبدیل قانون عرفی به شریعت فقهی و الزام تمکین آرای عرفی نمایندگان مجلس شورای ملی به آرای شرعی و فقهی فقها؟ طباطبایی ادعا کرده است که علمای دینی مشروطهطلب نه تنها «دقیقاً میدانستند مشروطه چیست»، بلکه «اتفاقاً تنها کسانی که معنای جدید مشروطه را متوجه شدهاند علما بودهاند.» ضمن آنکه مایلم و لازم است که طباطبایی برای اثبات این ادعا، نمونه و شواهدی از تعریف و برداشت علمای دینی و مشروطهطلب از مشروطیت را که جای آنها در مقاله «علما و نظریه مشروطه» طباطبایی خالی است ارائه کند. پرسش من از طباطبایی این است: آیا اینکه حاج آقا روحالله نجفی اصفهانی مشروطهطلب بر این پندار بود که «مشروطه عین اسلام و اسلام همان مشروطه است»9 برداشت دقیقی از معنای جدید مشروطیت است؟ آیا اینکه عمادالعلماء خلخالی مشروطهطلب بر این باور بود که «اصول قانون اروپاییان ماخوذ از قرآن مجید و از کلمات ائمه و از کتب فقهای امامیه است.»10 برداشت دقیقی از معنای جدید مشروطیت است؟ آیا این تلقی و برداشت ملا عبدالرسول کاشانی مشروطهطلب که «اگر وقت و همت باشد برای هر یک از اصول و عقاید مشروطیت و فروع آن یک کتاب مفصلی میتوان نوشت که جز از قواعد شریعت ما برنداشتهاند»11، برداشت دقیقی از معنای جدید مشروطیت است؟ آیا اینکه ثقهالاسلام تبریزی مشروطهطلب بر این باور بود که مشروطهخواهان برای «حفظ بیضه اسلام و اعتلای کلمه حقه» و برای اینکه «سلطنت اسلام یا ایران که مذهبش طریق اثنیعشری است متزلزل» نشود، علاج کار را در «مشروطه شدن دولت» دیدند «و به این لحاظ به تهیه و مقدمات آنکه اس اساس دارالشوری است مشغول شدند»12، برداشت دقیقی از معنای جدید مشروطیت است؟ آیا اینکه نائینی مشروطهطلب معتقد است کلیه آرا و مصوبات مجلس شورای ملی، تنها با حضور «عدهیی از مجتهدین عدول و یا مأذونین از قبل مجتهدی و تصحیح و تنفیذ و موافقتشان در آرای صادره» جنبه قانونیت خواهد داشت، برداشت دقیقی از معنای جدید مشروطیت است؟ آیا تصور حاج آقا روحالله نجفی اصفهانی مشروطهطلب از اصل آزادی در نظام مشروطیت به آن معنی که «مشروطه میگوید تمام خلق در غیر آنچه قانون کتاب و سنت آنها را مقید کرده باید آزاد باشد»13، برداشت دقیقی از معنای جدید مشروطیت و اصل آزادی در یک چنان نظامی است؟ آیا پندار ثقهالاسلام تبریزی مشروطهطلب که «مشروطهطلب آزادی قلم و بیان میخواهد یعنی قدرت امر به معروف و نهی از منکر»14، برداشت دقیقی از معنای جدید مشروطیت و اصل آزادی در یک چنان نظامی است؟ آخرین پرسش من از آقای دکتر سیدجواد طباطبایی که بهرغم وجود برخی اختلافنظر اساسی با وی و انتقاداتی به بخشهایی از آثار تاکنون منتشر شده او، بیهیچ تردیدی فکر میکنم و معتقدم از معدود متفکران و پژوهشگران ایرانی برخوردار از دانش فراوان در برخی از مباحث تاریخ اندیشه سیاسی در ایران به ویژه در حوزه سنت و تجدد هستند این است: آیا طباطبایی فکر نمیکند ممکن است در طرح ادعاها و نتیجهگیریهای خود در مقاله «علما و نظریه مشروطه» دچار برخی شتابزدگی و سطحینگری و اشتباهات ناشی از آن شده باشد، که خروج از آن سطحینگری و تصحیح آن اشتباهات نیازمند مطالعات و بررسیهای عمیقتری درباره علما و نظریه مشروطه است؟
فکر میکنم و به نظر میرسد طباطبایی در این مقاله خود بیش از پیش از آنکه خواسته و توانسته باشد واقعیتهای تاریخی را آنگونه که هست توضیح دهد، آنها را آنگونه که دوست دارد باشد نمایانده است. از برابر این واقعیت هم نمیتوان روی برگرفت که لغزشها و سهلانگاریهای علمی طباطبایی در مقاله «علما و نظریه مشروطه» محدود به روحانیت عصر مشروطه- که دیدگاههای انتقادی خود درباره آنان را در کتاب «علما و انقلاب مشروطه ایران» [نشر اختران، چاپ دوم، 1385]- به تفصیل ارائه دادهام نیست. او در مقاله علما و نظریه مشروطه، اشاراتی هرچند به اجمال اما پر اشتباه درباره روشنفکران عصر مشروطه- که اندیشههای سیاسی و نقش آنان در انقلاب مشروطه را در کتاب «روشنفکران ایران در عصر مشروطیت» [نشر اختران، چاپ اول، 1386] به تفصیل نقد و بررسی کردهام- به کار گرفته است که نقد آن اشارات مجال و مقال دیگری را میطلبد.
بیهیچ تواضعی، البته که هرگز فکر و ادعا نمیکنم این نوشته من درباره آن مقاله طباطبایی الزاماً خالی از احتمال و امکان اشتباه است. اما وجود این احتمال و امکان در نوشته من هنگامی مصداق عینی مییابد که محل این احتمال و امکان در نوشته من، در پاسخ آقای طباطبایی و هماندیشان وی به این نقد و پرسشها نشان داد و آنها را بیپاسخ گذاشت، اما نمیتوان از برابر این واقعیت فرار کرد که سکوت و پاسخ ندادن، ناتوانتر و نازاتر از آن خواهد بود که بتوان از آن در راه بطلان و نفی نقد و پرسشها و دیدگاههای دیگران بهره گرفت. و بیهیچ خودخواهییی نیز فکر و ادعا میکنم تا هنگامی که به این ایرادات و پرسشها پاسخی مستند و مستدل در چارچوب گفتمان خردورزانه و شکیبایی علمی داده نشود، این ایرادات و پرسشها همچنان به قوت خود باقی خواهد بود. از اینرو پاسخ آقای طباطبایی و هماندیشان وی به این نقد و پرسشها، صرفنظر از آنکه در پذیرش این نقد یا در مخالفت با آن ارائه شود، از آنرو که با محک سنجش علمی اهل تحقیق به روشنگری هرچه بیشتر در نزدیکتر شدن به واقعیت و تصحیح اشتباهات کمک میکند، بسیار ضروری و سودمند و برای من خوشحالکننده خواهد بود زیرا فکر میکنم و اعتقاد دارم که گفتمان پرسش و پاسخ وقتی با قدرت نقد کردن و شهامت تحمل نقد و هدف کشف حقیقت توأم باشد، دیگر هرگز مهم نیست که من اشتباه کردهام یا طباطبایی. آنچه مهم خواهد بود این است که گفتمان انتقادی توأم با آگاهی و قدرت بردباری و صداقت و شهامت علمی این امکان را فراهم میسازد تا اشتباهات معلوم و تصحیح شوند. و نیز به ما میآموزد که باید تاریخ را آنگونه که هست تحلیل و تفسیر کنیم، نه آنگونه که دوست داریم و میخواهیم باشد. همین و دیگر هیچ.