تاریخ انتشار : ۱۲ مرداد ۱۳۸۷ - ۱۶:۰۶  ، 
کد خبر : ۳۸۶۳۲

گفت‌وگوی فرهنگ‌ها، آرمان یا راهبرد


هفت سال پیش از این، در 12 ژوئیه سال 2000 میلادی (1379 هـ.ش)، زمانی که از «یادمان گفت‌و‌گوی فرهنگ‌ها» در شهر وایمار آلمان پرده‌برداری شد، امیدی شادی‌آفرین به آغاز دوباره گفت‌وگوی فرهنگ‌ها و تمدن‌ها در دل‌ها زنده شد که پایان دوران ستیز و جدال را نوید می‌داد. گرچه اندیشه «گفت‌وگوی فرهنگ‌ها» در واقع فقط طرحی ابتدایی بود که بدون هیچ پشتوانه‌ نظری و شیوه‌های کاربردی، در برابر نظریه «برخورد تمدن‌ها» پدید آمده بود؛ حرفی بود که از دل برخاسته بود و لاجرم در دل‌ها رخنه کرد.

 از این‌رو آنچه محمد خاتمی به نام «گفت‌وگوی فرهنگ‌ها» در سطح جهانی مطرح کرد، از همان آغاز پیدا بود که نمی‌تواند آنتی‌تز و نَقیضُ الدَعوی نظریه‌یی به شمار آید که ساموئل هانتینگتون چند سال پیش از آن پایه‌های تئوریک آن را ریخته بود و تا امروز مباحثی جدی و جالب را میان اندیشمندان و نظریه‌پردازان جهان در پی‌ داشت.

 در فرآیند این بحث‌ها و جدل‌های نظری و پرسش‌ها و پاسخ‌های بسیار بود که گوشه‌های تاریک و روشن نظریه او آشکار شد. در حالی که اندیشه «گفت‌وگوی فرهنگ‌ها» حتی امروز، پس از گذشت چند سال از طرح آن، هنوز فاقد پایه تئوریک و نظریه‌یی منسجم است و ابزار تبلیغاتی کافی و راهکارهایی مناسب برای پیشبرد اهداف خود در دست ندارد و از ابتدا نیز بیشتر بر احساسات بشردوستانه و آرمان‌های صلح‌طلبانه متکی بود. آنچه اما از همان آغاز پیدا بود و سیر رویدادها نیز بر آن مهر تاکید زد، نزدیکی نظریه هانتینگتون بود با روح زمان و دوری طرح گفت‌وگوی فرهنگ‌ها از واقعیت‌های کنونی جهان.

 با این همه طرح «گفت‌وگوی فرهنگ‌ها» در جهان و به‌ ویژه در جهان غرب با اقبال عمومی روبه‌رو شد و نه تنها مجمع عمومی سازمان ملل متحد، یک صدا آن را تایید و تصویب کرد و سال 2001 میلادی را «سال گفت‌وگوی فرهنگ‌ها» نام گذارد، بلکه فرهیختگان سرزمین‌های گوناگون نیز در تحقق این طرح تلاش بسیار کردند و کوشیدند با فهم پیچیدگی و دشواری مسائل سرزمین‌های شرق، خاصه با درک آنچه جهان اسلام اکنون با آن روبه‌روست، از طرح ساده گفت‌وگوی فرهنگ‌ها، به نظریه‌یی بنیادین دست یابند که براساس آن بتوان به حل تضادهای شرق و غرب و رفع مسائل کنونی جهان رسید و خود را برای چالش‌های آینده آماده ساخت.

 اما چرا پروژه «گفت‌وگوی فرهنگ‌ها» ناتمام ماند؟ چرا جنگ و ستیز در گوشه و کنار جهان شدت گرفته و اینک تروریسم جهان را به وحشت انداخته است؟ چرا قدرت‌های سلطه‌گر، سیاستی را در پیش گرفته‌اند که بیشتر به تشدید اختلافات منطقه‌یی و درگیری‌های خصمانه و گسترش تروریسم انجامیده است تا رشد دموکراسی و تحقق حقوق بشر؟ چرا فضای حاکم بر کشورهای اسلامی روزبه‌روز تنگ‌تر و امکان حل مسائل از راه گفت‌وگو کمتر و کمتر می‌شود؟ چرا اصلاحات اجتمایی و برقراری حاکمیت قانون و احترام به ارزش‌های انسانی در کشور‌های خاورمیانه و از آن جمله در ایران با موانعی جدی روبه‌رو شده و به بن‌بست کشانده شده است؟ در واقع، ناتمام ماندن و شاید ناکامی پروژه «گفت‌وگوی فرهنگ‌ها»، افزون بر فقدان پایه‌های مستحکم نظری و نبودن راهکارهای عملی، ریشه در بی‌پاسخ ماندن این پرسش‌ها و لاینحل ماندن این تناقضات دارد. می‌دانیم که از همان آغاز طرح این پیشنهاد، نگاه‌ها به جهان اسلام دوخته شده بود.

چون اگر طرح «گفت‌وگوی فرهنگ‌ها» را کوششی برای خنثی و بی‌اثر کردن نظریه «برخورد تمدن‌ها» در نظر بگیریم، می‌بایست در جهان اسلام، یعنی یکی از طرف‌های اصلی این گفت‌وگو، تغییر و تحولاتی پدید آید و آنچنان شرایطی به وجود آید که گفت‌وگویی سازنده ممکن شود. برای مثال فضایی آزاد و به دور از تحدید اندیشه و تهدید اندیشمندان و تکفیر منتقدان در سرزمین‌های اسلامی پدید‌ آید تا در سایه آن بتوان در سطح ملی به گفت‌وگو نشست و سپس در گستره‌ جهانی گفت‌وگوها را ادامه داد.

اما می‌دانیم که در اغلب کشورهای اسلامی کوشش برای تغییرات اساسی تاکنون ناکام مانده است. برای مثال در ایران که خود مبتکر طرح گفت‌وگوی فرهنگ‌ها بود، تلاش‌های گسترده‌یی به منظور اصلاح امور و فراهم آوردن زمینه گفت‌وگو، چه در گستره داخلی و چه در سطح جهانی، صورت گرفت که با مخالفت و عکس‌العمل شدید گروه‌های سنتی اقتدارگرا مواجه شد که گسترش اصلاحات و برقراری حاکمیت قانون را تهدیدی برای ادامه حیات سیاسی و تحدید حیطه نفوذ و قدرت و از دست دادن منافع خود می‌بینند. اما ببینیم که طرف دیگر گفت‌وگو در غرب، چگونه دشواری‌های جهان اسلام و موانع موجود بر سر راه شروع گفت‌وگو را ارزیابی می‌کند. در همان نخستین گفت‌وگو که با شرکت روسای جمهور آلمان و ایران و دو استاد برجسته اروپایی، پروفسور هانس کونگ و اسلام ‌پژوه سرشناس پروفسور یوزف فان‌اس، در 12 ژوئیه سال 2000 در وایمار برگزار شد، پرسش‌هایی با مبتکر این طرح، یعنی محمد خاتمی، در میان گذاشته شد تا او با پاسخگویی به آنها، به شرح و بسط طرح پیشنهادی خود بپردازد و تناقضات آن را برطرف کند.

هانس ‌کونگ در این گفت‌وگو، نظریه برخورد تمدن‌های هانتینگتون را که در آن برخورد خصمانه اسلام و جهان غرب به صورت نظریه‌‌‌یی کما بیش منسجم تدوین شده است، نظریه‌یی محال می‌داند. هر چند که خطر وقوع آن را در شهری، خیابانی، مدرسه‌یی یا در خانواده‌یی انکار نمی‌کند. افزون بر این، برای وی اهمیت بسیار دارد که پیشنهاد طرح «گفت‌وگوی فرهنگ‌ها» از جهان اسلام آمده است. او معتقد است که اگر این پیشنهاد را یکی از کشورهای غربی مطرح کرده بود، در پذیرش آن با چنین اتفاق رای روبه‌رو نمی‌شدیم. ولی مساله‌یی که در بافت طرح گفت‌وگوی فرهنگ‌ها بیش از هر چیز برای اغلب اندیشمندان غربی دارای اهمیت است، معضل سنت و تجدد است که جوامع مسلمان از دیر زمان با آن دست به گریبانند. کونگ با ابراز خرسندی از این امر که محمد خاتمی نیز به پیچیدگی مساله سنت و مدرنیته واقف است، می‌گوید که این مساله برای ادیان ابراهیمی، اعم از یهودیت، مسیحیت و اسلام، از اهمیت بسیار برخوردار است.

 او بر این باور است که سنت در این ادیان، به خصوص سنت کلیسای کاتولیک، برخاسته از قرون وسطی است و ریشه در آن دوران دارد. اما مدرنیته، آنچنان که ما آن را فهم می‌‌‌‌‌‌‌کنیم، با روشنگری فیلسوفان، از دکارت تا کانت و نیز با گالیله آغاز شد و در قرن هفده میلادی با برداشت تازه‌یی از دولت و تصوری از دموکراسی پا گرفت. حال این پرسش همواره مطرح می‌شود که چرا مدرنیته در دنیای مسیحی پا گرفت و رشد کرد؟ حال آنکه می‌توانست در جهان اسلام اتفاق افتد، در آیین بودایی روی دهد، در ژاپن یا چین و یا حتی در ایران. اما مدرنیته در اروپا رخ نمود. عاملی که موجب پیدایش فرآیند مدرنیته در غرب شد، وقوع نهضت اصلاح دین در اروپا بود. مدرنیته، به‌ گونه‌یی که در اروپا رخ نمود، بدون دین‌پیرایی بی‌گمان غیرممکن می‌بود. آزادی انسان مسیحی از قیود خرافات و سنت‌های دست‌‌وپاگیر، شرط لازم آزادی فرد بود یعنی آنچه دستاورد اصلی مدرنیته است؛ با همه مشکلات و معضلاتی که برای انسان مدرن به ارمغان آورده است. در اسلام چنین نهضتی روی نداده است. یهودیت تا حدی جبران مافات کرد؛ اگر کوشش‌های روشنگرانه «موزس مندلسون»، اندیشمند آلمانی/یهودی و یکی از شخصیت‌های کلیدی را در شکل‌گیری روشنگری در یهودیت در نظر بگیریم، مندلسون که یکی از دوستان نزدیک «گوتهولد افرائیم لسینگ» نویسنده و ادیب نامدار آلمانی بود، در جدل‌های دینی دوران خود درگیر شد و برای مثال «حق تکفیر» را که یهودیان در کنیسه‌ها اعمال می‌کردند انکار کرد.

 او بر این باور بود که حق به‌کارگیری زور برای نظارت بر اعمال است و نه برای تفتیش عقاید و افکار. به اعتقاد او در دین یهود اصول اعتقادی مسلم (دُگم) و احکام جزمی وجود ندارد، آنچه اعتبار دارد اصول عقلانی و اخلاقی است و آیین‌ها و مناسک مذهبی. البته تلاش‌های روشنگرانه در یهودیت به گسترش و عمق نهضت اصلاح دین مسیحی نبود و شخصیت مندلسون نیز به هیچ‌وجه به اندازه و اهمیت مارتین لوتر نبود.

 یورگن هابرماس، یکی دیگر از اندیشمندان اروپایی، مساله را از منظری دیگر می‌نگرد. او معتقد است تعالیم ادیان بزرگ جهانی در صورتی می‌توانند به حیات پویای خود ادامه دهند که همچنان از نیروی آرام‌بخش و مسالمت‌آمیز قصص دینی نافذ، انگاره‌های پرقدرت و نیز تبیین‌های گویا و متقاعدکننده و براهین کلامی بهره جویند. وی اما تاکید دارد که این نیرو صرفاً از طریق ارتباط و مفاهمه‌یی سالم و خالی از قهر و خشونت گسترش می‌یابد و تنها از این طریق می‌تواند بر نسل‌های آینده تاثیری وجودی داشته باشد و نه از طریق تلقین و تمکین و تهدید، بلکه از راه اقناع عقلانی انسان‌هایی که در مناسبات آزاد خویش، همان‌گونه که می‌توانند «آری» بگویند، مختارند که «نه» بگویند. هابرماس پلورالیسم دینی را نه صرفاً ضرورتی ملی که ضرورتی جهانی می‌داند. در گفتمان دینی هم، دیدگاه‌های متعارض باید امکان رقابت داشته باشند تا از این طریق، توان بالقوه آنها در صحنه رقابت، فعلیت یابد. گفت‌وگوی درون‌فرهنگی یا درون‌دینی و نیز گفت‌وگوی فرهنگ‌ها و گفتمان بین‌الادیانی، در صورتی ممکن می‌شود که دولت‌ها عرصه را برای مباحثه و مفاهمه طرفین با یکدیگر باز نگاه دارند.

به عبارت دیگر، هابرماس می‌گوید: در جامعه‌یی باز است که امکانات گفت‌وگوی سازنده فراهم می‌آید. «سکولاریزاسیون دولت مدرن»، از منظر فردی دیندار، فی‌نفسه غایت نیست، بلکه شرط لازم- و نه کافی- تداوم حیات و سر زندگی سنتی دینی است که فرد بدان پایبند است. به این‌ترتیب می‌بینیم که چالش اصلی جهان اسلام و متفکران مسلمان، ورود به مباحث و مسائلی است که نه تنها دنیای مدرن فراروی آنان قرار داده است، بلکه نسل‌های امروز سرزمین‌های اسلامی نیز خواهان آنند. باید پذیرفت که در عرصه جهانی و در صحنه گفت‌وگوهای فرهنگ‌ها، از پاسخگویی به این پرسش‌های اساسی و از یافتن راهکارهایی مناسب برای این مسائل، هیچ گریزی نیست. در واقع پرسش اصلی اندیشمندان این است که جهان اسلام چه راهکاری برای حل این مسائل دارد. آیا می‌توان قرائتی جدید به دست داد بدون آنکه مورد قهر و غضب و تکفیر متحجران قرار گرفت؟ آیا دین‌پیرایی و حذف حواشی خرافی و تعصبات دست‌‌وپاگیر از دین ممکن است؟ اصولاً اصلاحات اجتمایی در جوامع اسلامی می‌تواند صورت پذیرد؟ پرسش‌هایی که تاکنون کمابیش بی‌پاسخ و مسائلی که همچنان لاینحل مانده است. البته این همه به معنای آن نیست که مثلاً ایران درست همان راهی را طی کند که جوامع اروپایی پیموده‌اند.

 اما پاسخ به این پرسش‌های اساسی و یافتن راهی سازگار با هویت ملی و منطبق با اعتقادات و باورهای ما ایرانیان، مستلزم به وجود آمدن فضایی مناسب و امن و آماده شدن محیطی آزاد و آرام در جامعه است که در پناه آن بتوان گفت‌وگویی انتقادی، اما سازنده را در سطح ملی آغاز کرد و خود را با تحولات پرشتاب جهان همگام کرد. نباید فراموش کرد که شرق مسلمان دیرزمانی است که از کاروان دانش و فناوری جدید عقب مانده و در برزخ سنت‌های دست‌‌وپاگیر از یک‌سو و دنیای پرشتاب مدرن از سوی دیگر سرگردان است.

 ما ایرانیان اما حداقل هم جامعه‌یی پرتحرک و جوان داریم و هم توان و تجربه کافی در خود سراغ داریم تا در آستانه هزاره سوم میلادی، به این چالش تن در دهیم و با یاری خرد جمعی و با حفظ هویت ملی و تکیه بر کرامت انسانی، از این سرگردانی و سکون خلاصی یابیم. در صحنه گفت‌وگوی فرهنگ‌ها، نمی‌توان تنها به نقد ارزش‌های برخاسته از تمدن و فرهنگ غرب و انگشت گذاردن بر کژی‌ها و کاستی‌های جوامع غربی بسنده کرد و به همه‌چیز و همه‌ کس به دیده دشمن بالقوه نگریست. از این رهگذر چیزی نصیب ما نخواهد شد و راه به جایی نخواهیم برد. در کنار نقد مدرنیته، باید دستاوردهای منبعث از آزادی‌های فردی و شکوفایی دانش‌های گوناگون و گسترش دموکراسی و احترام به حقوق انسانی و نیز پذیرش حاکمیت قانون را در جوامع غربی به دیده گرفت.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات