اشاره:
فرانسیس فوکویاما نویسنده کتاب «پایان تاریخ» است. او در این کتاب پیشبینی کرد که با فروپاشی شوروی منطق تحولات تاریخی با دموکراسی لیبرال پایان مییابد. قضاوت او درباره آینده با وقوع حادثه 11 سپتامبر و ظهور بنیادگرایی در خاورمیانه با تردیدهای جدی مواجه شد. او در آخرین گفتوگوی خود مفهوم پایان تاریخ را تشریح، تکمیل و تصحیح میکند. از نظر فوکویاما پایان تاریخ، بازسازی اندیشه و معنای زندگی در چهارچوب لیبرال دموکراسی است.
">اشاره:
فرانسیس فوکویاما نویسنده کتاب «پایان تاریخ» است. او در این کتاب پیشبینی کرد که با فروپاشی شوروی منطق تحولات تاریخی با دموکراسی لیبرال پایان مییابد. قضاوت او درباره آینده با وقوع حادثه 11 سپتامبر و ظهور بنیادگرایی در خاورمیانه با تردیدهای جدی مواجه شد. او در آخرین گفتوگوی خود مفهوم پایان تاریخ را تشریح، تکمیل و تصحیح میکند. از نظر فوکویاما پایان تاریخ، بازسازی اندیشه و معنای زندگی در چهارچوب لیبرال دموکراسی است.
*مشهور است که آیزایا برلین فقید، بین آزادی «منفی» و «مثبت» تمایز قائل شد؛ اولی «آزادی از» خودکامگی و دخالت و دومی «آزادی برای» انجام هر آنچه شخص در حوزه عدم دخالت خود میخواهد (آزادی خودشکوفایی). همان طور که در استدلال خود درباره «پایان تاریخ» خاطرنشان کردید، آزادی منفی از زمان پایان جنگ سرد تا حد زیادی در سراسر جهان، در اساس اگر نگوییم در عمل، پذیرفته شده است. حتی در چین، حوزه شخصی به طور چشمگیری رشد کرده است. اما تقریبا بنا به تعریف در جهانی متنوع، «آزادی برای» جهان شمول نیست. برخی میخواهند روسری بپوشند، عدهای میخواهند با هم جنس خود ازدواج کنند. پس از پایان تاریخ، آیا اکنون بیشتر منازعات بر سر آزادیهای شخصی نیست؟
**درست است. بسیاری از لیبرال دموکراسیها توانستهاند از این سؤال اجتناب کنند که میخواهند کدام آزادیهای مثبت را تشویق کنند، زیرا این دموکراسیها به چالش کشیده نشدهاند. اکنون آنها را اقلیتها ـ مثلا مهاجران مسلمان در اروپا ـ یا به نوعی فرهنگهای در حال رشد در آسیا به چالش کشیدهاند که احساس بسیار نیرومندی درباره جامعه اخلاقی خود و ارزشهای غیرلیبرال دارند. این امر به موضوع بسیار پویایی بدل شده است. به خصوص در اروپا، موضوع مهاجرت و هویت با مشکل بزرگتر و بیارزش پست مدرنیته همگرایی پیدا کرده است. رشد نسبیتگرایی، ابراز ارزشهای مثبت و بنابراین باورهای مشترکی را که اروپاییان از مهاجران به عنوان شرط شهروندی مطالبه میکنند، دشوارتر کرده است. نخبگان پست مدرن فراتر از هویتهای تعریف شده با دین و ملت، به چیزی تکامل پیدا کرده و تبدیل شدهاند که مکانی عالی محسوب میکنند. اما صرفنظر از تجلیل آنان از تنوع و رواداری بیپایان، برایشان دشوار است که در مورد جوهره زندگی خوبی که همه آنان به طور مشترک سودای آن را در سر دارند، به توافق برسند. همچنین برای آنکه موضوع روشن باشد، آنچه در «پایان تاریخ» استدلال کردم، آن بود که هگل معنای بسیار مثبتتری از چیستی آزادی بر حسب شناخت عزت اساسی انسان، شناخت توانایی برای انجام انتخابهای اخلاقی داشت. پس از یک نظر، «پایان تاریخ» یعنی آغاز بازسازی اندیشه مثبتتر و بنیادیتری از چیستی معنای زندگی در یک لیبرال دموکراسی است.
*همانطور که مهاجرانی که هویت خود را ابراز میکنند، منازعات جدیدی را به جوامع لیبرال میآورند، آیا نمایش «بیارزشی پستمدرن» غرب ـ نسبیتگرایی، سکولاریسم، بیبندوباری، مادیگرایی ـ در فرهنگهای دیگر از طریق رسانههای همگانی و سرگرمی باعث نزاع در ابعاد جهانی نمیشود؟ مهاجران اینجا میآیند. رسانههای ما آنجا میروند. هر چه باشد، اسامهبنلادن هیچوقت به آمریکا نیامد. وی آمریکا را از «تصویر هالیوود» شناخت. این رسانههای جهانی شونده سرزمینی است که همزمان پیوند میدهد، تمایز قائل میشود و تعریف میکند. این قضایی است که شناخت بدیهی است و عزت مقرر میشود. اگر این فضای جدید است، آیا این زمین جدید منازعه نیست؟
**مسلما. مدتهاست که در ایالات متحده در مورد این موضوع جنگ فرهنگی در جریان است. محافظهکاران فرهنگی و راست مذهبی همواره از هالیوود به خاطر تضعیف ارزشهای دینی و خانوادگی انتقاد کردهاند. از یک جهت، موضع آنان فرقی با موضع اسامه بنلادن ندارد. بیارزشیای که فرهنگ تودهای آمریکا به نمایش میگذارد، یک مشکل است. روشن است تندروان مسلمان چهارچوب اساسی رواداری لیبرال را که جنگهای فرهنگی در آمریکا در آن چهارچوب در میگیرد، نمیپذیرند. اما رابطهای وجود دارد. آنچه امروز در عرصه جهانی میبینیم، از برخی جهات بسط جنگهای فرهنگی خود آمریکاست.
*پس از 11 سپتامبر، دولت بوش کارزار «دیپلماسی عمومی» را راه انداخت که میگفت: «اگر جهان اسلام آمریکا را میفهمید، از ما بدشان نمیآمد.» اما این تبلیغ پست مدرن فرهنگ تودهای از مدتها قبل وجود داشته است. مسلمانان البته آمریکا را میفهمند. مشکل همین است! شاید لازم باشد آمریکاییها قدری فروتنتر و بیشتر منتقد خود باشند. همه ثمرات آزادی جذاب نیست.
**من فکر میکنم چهره هرزهتر آمریکا در جهان به خوبی شناخته میشود. این تصویر از آمریکا که بسیاری از مسلمانان منتقد چه رادیکال و چه غیره دارند، نادرست نیست. یکی از توهمات سیاست آمریکا پس از 11 سپتامبر، این تلقی بود که اگر پدیدهای به عنوان احساسات ضدآمریکایی وجود دارد، نه به دلیل سیاستهای ما یا وجهه هالیوود بلکه به این دلیل است که ما را به درستی نفهمیدهاند. این انگیزه فریبندهای بود، چون باعث شد مجبور نشویم به درون نگاه کنیم و خودمان یا سیاستهایمان را تغییر دهیم. از سوی دیگر، همچنین بر این اعتقادم که وجهه آمریکا در جهان به نقطهای از دنیا بستگی دارد که راجع به آن صحبت میکنید. در نقاطی که با موفقیت در حال مدرنیزه شدن است، نمایش فرهنگ تودهای ما سود خالص است زیرا آرزوی آزادیهای نشان داده شده در فیلمها یا موسیقی ما را میکنند. این امر باعث خشم نمیشود. جایی مشکل بزرگی ایجاد میشود که کشورها در مدرنیزه شدن ناکام ماندهاند. میتوانند سرزمین موعود را ببینند، اما راهی برای رسیدن به آن ندارند. این امر باعث خشم و احساسات ضدآمریکایی میشود.
*میتوان این موضوع را گسترش داد.کسانی که به خاطر جهانی شدن موفق هستند، به خصوص در آسیا، بخش بیشتری از صفات آمریکایی را کسب میکنند؛ آزادی بیشتر، تحرک بیشتر، رفاه بیشتر، آنان میخواهند مسائل خود را روی صفحه تلویزیون ببینند، نه مسائل آمریکا را. آیا این امر قدرت نرم آمریکا را کاهش نمیدهد؟
**بله، اما آیا در دنیا از این بدتر وجود ندارد؟ چون که ما قدرتمند بودهایم، از دیگر اشکال قدرت نرم غافل بودهایم. خوانندگان و ستارگان سینمایی کرهای در ژاپن و سایر نقاط شرق آسیا محبوب هستند. چین صنعت فیلم بزرگی دارد. چینیهای مقیم کشورهای دیگر ماندارین را از نو یاد میگیرند. نباید درباره این قلمرو قدرت نرم به مانند قدرت نظامی فکر کنیم. توازن قدرت فرهنگی بازی با نتیجه صفر نیست. اگر چینیها بیشتر از فیلمهای ساخت خود ببینند تا فیلمهای آمریکایی، تهدیدی نسبت به منافع ملی آمریکا ایجاد نمیشود.
*پس همزمان با آنکه آمریکا در نقش خود در جهان بازنگری میکند، آیا مهم نیست که این حقیقت را در نظر بگیریم که محتوای فرهنگ تودهای ما بر روابط بینالملل تاثیر میگذارد؟
**بدون تردید مهم است. اما نمیدانم آیا برای فرهنگ لیبرال آسان است که چارهای برای آن بیندیشد؟ حتی اگر به این نتیجه برسید که هالیوود به منافع سیاست خارجی آمریکا زیان وارد میکند، نمیتوان جلوی آن را گرفت. جز اعمال مقررات، کار چندانی نمیتوان کرد. مشکل است اما مشکلی نیست که ضرورتا با سیاست دولتی حل شود. البته امیدواری بر این است که در بازار اندیشهها، پدیدههای خوب پدیدههای بد را بیرون کنند. اما هنوز شواهدی وجود ندارد که نشان دهد چنین چیزی رخ میدهد.
*یک دلیل اینکه این مسئله به چنین معمایی تبدیل میشود، این است که همانطور که گفتید، جوامع سکولار لیبرال در ارائه فضایل مثبتی که برای رفتار فرهنگی ما حد و مرز تعیین میکند، مشکل دارد. برخورد با اسلام بر این بیتحرکی اخلاقی تاکید میکند. زیرا همانطور که چسلاومیلوش (Czeslaw Milosz) برنده جایزه نوبل گفت، ما در روزگاری زندگی میکنیم که هیچ مشابهت تاریخی ندارد. در نتیجه، شاهد این محالنما هستیم: آیان هرسی علی که از آثار اسپینوزا نقل قول میکند، به زغم خود میکوشد به نام آزادی، از دین به آزادی بگریزد و از حوزه اسلام خارج و به «بنیادگرای روشنگری» تبدیل شود. اما یورگن هابرماس برجستهترین فیلسوف سکولار لیبرال در اروپا استدلال میکند که از آنجایی که جامعه پست مدرن قادر به تولید ارزشهای خود نیست، فقط میتواند از آبشخور منابع دینی تغذیه کند. برای وی، ارزشهای غربی ـ آزادی، وجدان، حقوقبشر ـ ریشه در میراث یهودی ـ مسیحی ما دارد. به گفته هابرماس، «ذهنیت لگام گسیخته» (unbridled subjectivity) ـ نسبیتگرایی که امروز حکمفرماست ـ با «آنچه واقعا مطلق است» ـ حق تمام مخلوقات برای برخورداری از احترام به عنوان «تصویری از خدا» ـ تعارض پیدا میکند. برداشت شما از این جنبش دوگانه در تاریخ چیست؟
**این مشکل که چگونه جوامع ما بعد دینی ما این ارزشها را مطرح میکنند، موضوعی مهم برای دو اندیشمند برجسته از دانشگاه شیکاگو است، یعنی النبلوم نویسنده «بسته شدن ذهن آمریکایی» و لئو استراوس. استراوس این موضوع را «بحران مدرنیته» خواند. سؤال این است که آیا راهی برای تعیین ارزشها از طریق عقل و گفتمان فلسفی بدون توسل به دین وجود دارد یا ندارد. استدلال اصلی وی آن بود که فلسفه کلاسیک سیاسی ـ یونانیها با تاکید بر «حق طبیعی» یا طبیعی که عقل به عنوان منبع ارزشها رمزگشایی کرده است ـ را فلسفه مدرن نابهنگام رد کرده است.
تلقی کلی این است که ما هم مشکل عمیق فلسفی داریم و هم مشکل سیاسی عملی. شاید هر دو به هم مرتبط باشند، اما نه ضرورتا. مشکل عمیق فلسفی این است که آیا میتوان در فلسفه غربی از هایدگر و نیچه عقبتر رفت و گفت عقل اجازه تعیین ارزشهای مثبت را میدهد؟ به بیان دیگر، اینکه میتوان حقیقت برخی اندیشههای معین را نشان داد. مشکل عملی این است که آیا میتوان یک دسته ارزش تولید کرد که در خدمت مقاصد یکپارچهکننده سیاسی باشد که میخواهید. این امر پیچیده است، زیرا این ارزشها باید مثبت بوده و معنی داشته باشد، اما نمیتوان آنها را مبنای حذف برخی گروهها از جامعه قرار داد. ممکن است بتوانیم با موفقیت یکی را بدون دیگری انجام دهیم. مثلا دلایل موفقیت تجربه سیاسی آمریکا این است که یک دسته ارزشهای «مثبت» پدید آورده است که مبنای هویت ملی بوده است. بعلاوه این ارزشها در دسترس کسانی بود که سفیدپوست یا مسیحی نبودند یا به نوعی، با «خون و خاک» با بنیانگذاران پروتستان انگلوساکسون کشور مرتبط نبودند. این ارزشها محتوای منشور آمریکایی است. باور به فردگرایی، اعتقاد به کار به عنوان یک ارزش، باور به آزادی تحرک و حاکمیت مردم. ساموئل هانتینگتن اینها را «ارزشهای انگلو ـ پروتستان» میخواند، اما حالا این ارزشها از ریشههای خود جدا شدهاند.
میتوانید صرف نظر از آنکه کیستید و اهل کجا هستید، به آنها اعتقاد داشته باشید. این امر به عنوان راهحلی عملی برای مشکل ارزش مثبت، بسیار کار است. آنچه برایم شگفتانگیز است، این است که به جز نوشیدن آبجو و فوتبال بازی کردن، اروپاییان به سختی میتوانند فضایلی را تعریف کنند که با آن شناخته شوند. نهایتا، موضوع واقعا به فضایل مثبت مربوط میشود. به نظر شما، چه نوع افرادی در مسائل مشترک شما ستایشپذیر هستند که جامعه شما را تعریف میکند. در فرهنگ شما، به چه نوع رفتاری عزت تعلق میگیرد؟ فکر میکنم این نوع تعریف از زندگی خوب را میتوان بدون حل موضوع فلسفی عمیقتر حل کرد. آنچه استراوس در ذهن خود نگران آن بود، ثبات چنین راه حل عملی در غیاب یک راه حل فلسفی در مورد رسیدن به حقایق بود.
*اگر تعاریف مثبت آزادی ـ انتخابهایی در مورد زندگی خوب ـ در جهان متکثر، اختلاف میاندازد، چرا به نظامی که شبیه آن در قرون وسطا موجود بود. رجعت نکنیم که در آن ارزشهای مختلف در قلمروهای مختلف قدرت اعمال میشد که هر کدام دارای «volkgeist» یا روحیه منحصر به فرد مردمانی خاص بودند؟
**این راه حل نیست. ما در جوامع ملی بزرگی زندگی میکنیم که در حال جهانی شدن است و باید در آن عنصر مدنی، مشورت و گفتمان دموکراتیک داشت. نمیتوان این جوامع بزرگ را به صورت حکومت فدرال مشتمل بر تعداد بیشماری جوامع خودخواه تصور کرد. در جهانی مانند جهان ما که جریانهای نافذ افراد و اندیشهها وجود دارد، این امر اصلا نمیتواند راهحل باشد. این همان کاری است که هلندیها آزمایش کردند و برای هر گروه در جامعه «ستونی» در نظر گرفتند. روشن است که این روش مؤثر نیست.
*مهاجران مسلمان در اروپا حس هویت نیرومندی دارند. آمریکاییان نیز منشور خود را دارند. چرا حس هویت و اطمینان فرهنگی اروپا این قدر ضعیف است؟
**اروپا سنن ملی عمیقی داشت. در قرن بیستم، این سنن ملی از طریق جنگهای ملیگرایانه خونین بیاعتبار شدند. حالا آنان میکوشند یک «هویت اروپایی» سرهم کنند، اما این هویت محتوای زیادی ندارد. یکی از جذابترین مباحث، زمانی مطرح شد که اندیشه میراث فرهنگی را در متن پیشنهادی قانون اساسی اروپایی از نو بگنجانند. این کار به شدت جنجالآفرین بود. این اشاره مسیحی هرگز به متن راه نیافت و البته مردم فرانسه و هلند به هر حال پیشنویس را رد کردند، چون فکر میکردند این قانون اساسی بیش از حد به سبک زندگی ملی آنان، وارد شده بود.
*آیا اندیشه یک volkgeistـ روش منحصر به فرد زندگی مردمی که ریشه مشترک دارند ـ حالا در جهان پست مدرنی که دارای فرهنگهای درهم آمیخته زیادی است، به پایان رسیده است؟ آیا منشور آمریکایی واقعا یک «geist» بدون یک «volk» است؟
**Volkgeist همواره نوعی خیالپردازی بوده است. یوهان گوتفرید هردر که این ایده را ابزار کرد، استدلال کرد که یک «Volkgeist» نوعی حس باستانی و نیمه آگاه از اجتماع است. هویت آلمانی واقعا تا قرن نوزدهم وجود نداشت. آنچه وی نمیدانست، آن بود که تمام این صفات از نظر اجتماعی در یک مقطع ساخته شده و در سرشت آلمانی عجین شده است. Volkgeist دستهای نانوشته از هنجارها و ارزشهای اجتماعی است که جامعه آرزوی آن را دارد. همانطور که میگویید، منشور آمریکایی فاقد «volk» به معنای نوعی سبک زندگی است که بسیاری از نژادها و فرهنگها در آن سهیم هستند.