مسعود بهنود
آقای شمسالواعظین روزنامهنگاری جدی و کارشناس است، کلمات را به دقت ارزیابی و انتخاب میکند، از همین روست که سخن وی وقتی که میگوید احمدینژاد مسئول ضربهای است اگر به ایران وارد شود، از شدت صحت و صراحت، به قاعده جا باز نمیگذارد برای گفتگو، اما قصد دارم با بخشی از آن درگیر شوم و یا بهتر که بخشی از آن را بشکافم. که شاعر بیدر کجا نشسته اسماعیل خوئی میگوید: چشم غزال رغبت صیادی آورد. فضائی که آقای شمس و مرا که پیش از این هرگز احتمالی برای حمله نظامی به کشور نمیدادیم نگران میدارد، فضائی است که نخبگان جهان را از پیشبینی فردا به حذر میدارد، تنها پاورقی نویسانند که به تعبیر نیچه معلقی میزنند و دمی میتکانند.
فضائی است که کسی، مگر آقای احمدینژاد، نمیتواند حیثیت گرو گذارد که حملهای صورت نمیگیرد. که او نیز میگوید، و میگوید کسی از شرایط ویژه حرف نزد اما همان زمان، برای هر کار خود از حساسیت زمان محملی میتراشد: از سهمیهبندی بنزین بگیر تا... تا این فضا ترسیم شده باشد، و گفته شده باشد که چرا بعضی میترسند و چرا ترس آنها به مراتب برای جامعه و مردمانش شریفترست تا نترسی این کلام شفاف و بیسوسه را بخوانید در فضیلت ترس. گسیختگیهای ملی، اجتماعی و فرهنگردی در عرصه سیاست، به ماجراجویی ختم میشود. هم نظام سیاسی و هم مخالفیناش، سیاست را به ماجراجویی تنزل میدهند. در فضای گسیخته، صدا به صدا نمیرسد، کسی شنوای سخن دیگری نیست. عرصه عمومی به مرگ خود نزدیک میشود و تنازع میان باندهای سیاسی فضیلت سیاسی را نابود میکند. در چنین شرایطی است که دنکیشوتهای سیاسی جلوهگری میکنند. نمونههای سیاست دنکیشوتوار را طی این چهار پنج سال گذشته از نواحی گوناگون مشاهده میکنیم. مخاطرات خارجی اینک زمینهای است برای بروز و ظهور گسیختگیهای درونی.
شایسته است که از اینهمه بترسیم. اما قدرت رسانه، و پول نفت، دو بلای بزرگاند که مانع از ترس ما از اینهمه عوامل ترسآفرین شدهاند. اگر مجالی برای گفتگوی آزاد به روال هابرماسی کلمه نیست، ترس همگانی نیز خود میتواند مولد فضیلت باشد. در فضای ترس همگانی، تمایلات نوعدوستانه امکانی برای رشد پیدا میکنند. در فضای ترس از دیگری است که وادار میشویم دیگری را ببینیم و با دیدن دیگری، برای لحظهای خود را فراموش کنیم و پروای دیگری یابیم. ترس میتواند زمینهای برای همبستگی جمعی، در گروههای مختلف اجتماعی ایجاد کند. ترس میتواند زمینهای مشترک برای فراخوانی خاطرات امیدبخش بیافریند. به این ترتیب، ترس هابزی میتواند بهجای قرارداد منتهی به لویاتان، به دولت هگلی ختم شود. [نقل از دکتر غلامرضا کاشی] به گمانم بهتر از این نمیتوان صحنه را توصیف کرد. پس عجب نیست اگر با پذیرش مفتخرانه فضیلت ترس، و اشاره به آنچه آقای شمس گفت پیشنهاد کنم که به این میدان درآئیم که آیا این تنها محمود احمدینژادست که مسئولیت آن ضربه با اوست؟ تا این سئوال مطرح میشود باید راه یک سوءاستفاده و سفسطه را بست که بگویند عجب پس اگر به ایران حمله شود جورج بوش و آمریکائیها تقصیری ندارند از نظر شما. هاهاهاها پاسخ این است که آنها مقصرند و مردم آمریکا و جهان هم جواب کف دستشان خواهد نهاد، در این میان ممکن است نفت هم به پیشبینی دستگاه تبلیغات جنگ [در ایران و در آمریکا] به دویست دلار برسد و کسانی متضرر شوند حتی سرما بخورند از بیسوختی، ممکن است این کار موجد چنان شکستی برای نوجمهوریخواهان شود که جنگ ویتنام شد.
ممکن است حتی آن یازده هزار موشک هم مهلت پیدا کنند که به سوی هدفها شلیک شوند، اصلا چرا راه دور برویم گیرم همان شود که جورج بوش در پینگپونگ لفظی وحشت بر زبان آورد، یعنی جنگ جهانی سوم شود. شاید اینبار در تاریخ بنویسند که نه هیتلر و موسولینی، نه زیادهخواهی اتریش و صربستان، نه معادلات اقتصادی عاملگیر، نه کشتار یهودیان بلکه مساله ایران باعث جنگ شد. گیرم نویسندگان شیطانصفت بنویسند به علت تمایل جمهوری اسلامی و روحانیون شیعه برای قدرتگیری، و منصفها بنویسند ظلم و نادیده گرفتن حق مسلم ایرانیان به داشتن فنآوری هستهای باعث آمد. راستی چه فرق دارد برای [...] در این گمان هر کس میتواند نام خود یا اسم عزیزی را بنویسد. پس با فرض اینکه نظم جهان منحط است و طرح مزیت نسبی آمریکائیها ظالمانه و عامل ماجراست و جهانگردانی ایالات متحده موجب این همه اینهاست، اما باز چون به هر حال راهی است که به اختیار در آن میتوان پا نهاد یا ننهاد، سئوال اینکه آیا احمدینژاد تنها مسبب ضربه است جا دارد و جای تامل دارد. یکبار و به همین نزدیکی ـ سیسال پیش که در عمر ملتها لمحهای بیش نیست ـ ماجرائی شکل گرفت که مانند هم امروز انتهایش از پیش قابل تصور بود. بهای نفت فزونی گرفت و شما سابق آن را برای انجام آرزوهای خود مهیا دید و به گفته کارشناسان توجهی نکرد که این موجود ناشناخته و موذی یعنی تورم را معنا کردند، آنهائی که وحشت از افزایش نقدینگی در دلشان افتاد، و بیماری هلندی اقتصاد را میدانستند چیست.
در آن زمان کشور به ظاهر اوج گرفته بود. و اگر امروز آقای محمود احمدینژاد با اغراق میگوید یکی از سران کشورهای آسیای جنوب شرقی آمده بود تا پیت خود را در صف ما بگذارد چون بزرگی را در ناصیه ما دیده است، در سالهای پنجاه اینها وهم نبود؛ بزرگترین کشورها شاه را برای سه سال بعد دعوت کرده بودند و دفتر او برای بزرگان عالم به سه سال بعد وقت داده بود. فرودگاه تهران نه مانند امروز خلوت از دیدار سران بلکه محل و میعاد ملاقات روزبهروز سران معتبر جهان بود، دلالان نوشته شده که گاهی از بیجائی و پر بودن هتلها در مسجدی خوابیدند. خلاصه عالمی درگیر بود تا غفلتی بسازد که ساخت. امروز عالمی درگیر نیست و بیشتر خواب و خیال اسکورت ندیدههاست. اما در همان شرایط مقصر بودند کسانی که دانستند و مانند مهندس مژلومیان نرفتند بگویند نمیخواهیم مقام را و نمیکنیم. نرفتند استعفا بدهند. چنانکه مطمئن باید بود که در آینده سئوال خواهد شد از کسی مانند آقای م که معلوم است میخواهند او را به زودی برکنار کنند، اما دل نمیکند. از او "من مسبب نبودم" پذیرفته نخواهد بود اما از علی لاریجانی چرا.
چنانکه در آن روزهای آخر رژیم پادشاهی وقتی ارتشبد جم حاضر نشد مسئولیت تشکیلاتی به هم پاشیده را بپذیرد که ناگزیر میشد هم مردم را بزند و هم خود را، ارزش دارد. مثل رضا قطبی که با رسیدن تانکهای نظامی به تپه جامجم سازمانی را که ساخته بود رها کرد و حاضر نشد با حکومت نظامی کار کند. معتقدم حتی عمل هوشنگ انصاری مدیرعامل شرکت نفت وقت وقتی دید شاه دارد همه را قربانی میکند بیفایده و در روزهای آخر، و به او کلک زد و گریخت از صحنه، ارزشمندتر از کار ارتشبد وفادار و بیخبر نصیری بود که به اشاره، عکس جهت شاه آمد. و اعدام شد. اولی دستکم کسانی را با کار خود، از شرایط باخبر کرد. مسئولیت دارند کسانی که به هر ترتیب به هر حال عنوان نمایندگی مجلس را به دوش میکشند و همین پریروز به توافقهای پشت پرده این و آن تن نهادهاند که برای نخستین بار بعد از مشروطیت اختیار بودجه و نظارتش را از مجلس دایر بگیرند. مجلس که در فترت نیست. آقای الهام که وظیفه سخنگوئی و مقابله با هاشمی رفسنجانی به عهده وی و همسرش نهاده شده، مسئول است وقتی که در مقابل کسی که هماطلاع و همسابقه و هماهلیتش در دلسوزی برای جمهوری اسلامی بیشترست ـ به همین نسبت هم مسئولیتش در خطاهای رخ داده در سالهای گذشته ـ میایستد و میگوید شرایط مملکت عادی عادی است و هیچ هم ویژه نیست.
لابد به این خیال که چون درس حقوق میداند فردا روز ادعا خواهد کرد که من با توجه به اینکه پست کار میکرد و برق در لامپها بود و آب در لولهها و بچهها صبح به مدرسه رفتند حق داشتم بگویم اوضاع عادی است، از چیز دیگری خبر نداشتم. همان استدلالها که در دادگاههای بعد از انقلاب به زبان میآمد و به راستی هم کسی را خبری نبود. همه نگران از دست دادن شغلشان بودند. به مصیبتها اگر نمیاندیشیم، زمان آن است که به مسببها نگاه کنیم و نگاه کنند. و بپذیرند که چشمانی منتظر سئوال است. بار دیگر نوشته دکتر کاشی را درباره گسیختگیهای ملی باید خواند.