عبدالرسول یعقوبى

مقدمه:

مطالعه عصر درخشش تمدّن اسلامى و یاداورى آن دوران غرورآفرین و تماشاى انحطاط مسلمانان معاصر بسیار تأثّر برانگیز است. این اندوه زمانى افزونى مى یابد که اروپاى قرون وسطا، که به تصریح تمام دانشمندان تمدّن شناس از فرهنگ بهره‌اى نداشت، به چنان عظمت مادّى دست یافت که چشم ها را خیره نمود. «در چندین قرن ممالک اسلامى بهترین کشورها را تشکیل و بالاترین تمدّن را به جهان نشان دادند. خوب است دست کم کتاب گوستاولوبون و کتاب تاریخ تمدّن اسلام را ببینند. با آن که در آن کتاب ها نیز از تمدّن اسلام خبرى نیست مگر به قدر فهم مصنّف آن ها و مانند آن ها از تمدن اسلام، طاق هاى نقاشى و ظروف چینى و بناهاى مرتفع و پرده هاى قیمتى را فقط مى فهمند، با آن که این ها و صدها مانند این ها در تمدّن اسلام، جزء حساب نمى آید.» (امام خمینى(رحمه الله)، کشف الاسرار، ص 272 273)

و جوانان ایرانى غافل از تاریخ درخشان و زیباى تمدّن اسلامى را به بحران بى هویتى کشاند. آرزویى است بس بلند، اما دست یافتنى: باید از این فرصت استثنایى براى شناخت تاریخ تمدن اسلام و ایران استفاده کرد و شکوه و عظمت آن را براى فرزندان اسلام یاداورى نمود و آنان را از اقتدار و استعدادى که در ذات خود دارند آگاه ساخت و به آنان فهماند که کم تر از آبا و اجداد خود نیستند، باید به آن ها هویّت بخشید و ملاک ها و معیارهایى که مسلمانان را به اوج افتخار رساند و غرب را در نظر آنان وحشى نمود زنده کرد تا با اتکا بر توانمندى هاى خود، هویت، عظمت و شکوه از دست رفته خویش را براى بار دیگر بازیابند.مزایاى تعامل تمدّن اسلام و غرب1. کشف و شناسایى عوامل شکوفایى تمدّن اسلام و کوشش در جهت تقویت آن ها;2. کشف و شناسایى عوامل انحطاط تمدن اسلام و کوشش در جهت جلوگیرى از ظهور مجدد آن عوامل;3. شناخت نقاط عطف و روشن تمدن اسلام و معرفى آثار فرهنگى علمى این تمدن براساس اسناد و مدارک در جهت تکذیب شرق شناسان متعصبى که سعى در مبهم نشان دادن و تاریک نمودن این نقاط درخشان دارند;4. بازیابى هویّت اسلامى مسلمانان در جهت اتکا بر گذشته خویش و اجتناب از حقارت و بى هویّتى آنان;5. اگر گفتوگوى تمدن ها را به معناى تعامل تمدن ها و دست کم شناسایى عناصر تمدّنى و اخذ و اقتباس وجوه مثبت یک تمدن بدانیم، تعامل تمدّن اسلام و غرب مى تواند تجربه مفیدى را در این زمینه، فراروى ما قرار دهد.مفاهیم «تمدن»«تمدن» از «مدینه» اخذ شده و به لحاظ لفظ در معانى ذیل به کار رفته است:1. شهرنشین شدن، به اخلاق و آداب شهریان خوگرفتن;2. هم کارى افراد یک جامعه در امور اجتماعى، اقتصادى، دینى، سیاسى و مانند آن.13. تخلّق به اخلاق اهل شهر و انتقال از خشونت و جهل به حالت ظرافت و انس و معرفت;واژه معادل «تمدن» در زبان لاتین  Civilizationمى باشد که از Civitas و Civis اخذ شده و به معناى شهر است. بنابراین، هم در زبان شرقى وهم در زبان لاتین، انتساب به شهر و شهرنشین را ملاک تمدّن گرفته اند.2 تمدّن در اصطلاح، «شامل مجموعه پیچیده اى از پدیده هاى اجتماعى قابل انتقال حاوى جهات مذهبى، اخلاقى، زیبایى شناختى، فنى و یا علمى و مشترک در همه اعضاى یک جامعه وسیع و یا چندین جامعه مرتبط با یکدیگر است».3

"> تعامل تمدن اسلام و غرب (قسمت اول)
تاریخ انتشار : ۰۳ مرداد ۱۳۸۷ - ۱۰:۳۱  ، 
کد خبر : ۳۸۸۱۲

تعامل تمدن اسلام و غرب (قسمت اول)

عبدالرسول یعقوبى

مقدمه:

مطالعه عصر درخشش تمدّن اسلامى و یاداورى آن دوران غرورآفرین و تماشاى انحطاط مسلمانان معاصر بسیار تأثّر برانگیز است. این اندوه زمانى افزونى مى یابد که اروپاى قرون وسطا، که به تصریح تمام دانشمندان تمدّن شناس از فرهنگ بهره‌اى نداشت، به چنان عظمت مادّى دست یافت که چشم ها را خیره نمود. «در چندین قرن ممالک اسلامى بهترین کشورها را تشکیل و بالاترین تمدّن را به جهان نشان دادند. خوب است دست کم کتاب گوستاولوبون و کتاب تاریخ تمدّن اسلام را ببینند. با آن که در آن کتاب ها نیز از تمدّن اسلام خبرى نیست مگر به قدر فهم مصنّف آن ها و مانند آن ها از تمدن اسلام، طاق هاى نقاشى و ظروف چینى و بناهاى مرتفع و پرده هاى قیمتى را فقط مى فهمند، با آن که این ها و صدها مانند این ها در تمدّن اسلام، جزء حساب نمى آید.» (امام خمینى(رحمه الله)، کشف الاسرار، ص 272 273)

و جوانان ایرانى غافل از تاریخ درخشان و زیباى تمدّن اسلامى را به بحران بى هویتى کشاند. آرزویى است بس بلند، اما دست یافتنى: باید از این فرصت استثنایى براى شناخت تاریخ تمدن اسلام و ایران استفاده کرد و شکوه و عظمت آن را براى فرزندان اسلام یاداورى نمود و آنان را از اقتدار و استعدادى که در ذات خود دارند آگاه ساخت و به آنان فهماند که کم تر از آبا و اجداد خود نیستند، باید به آن ها هویّت بخشید و ملاک ها و معیارهایى که مسلمانان را به اوج افتخار رساند و غرب را در نظر آنان وحشى نمود زنده کرد تا با اتکا بر توانمندى هاى خود، هویت، عظمت و شکوه از دست رفته خویش را براى بار دیگر بازیابند.مزایاى تعامل تمدّن اسلام و غرب1. کشف و شناسایى عوامل شکوفایى تمدّن اسلام و کوشش در جهت تقویت آن ها;2. کشف و شناسایى عوامل انحطاط تمدن اسلام و کوشش در جهت جلوگیرى از ظهور مجدد آن عوامل;3. شناخت نقاط عطف و روشن تمدن اسلام و معرفى آثار فرهنگى علمى این تمدن براساس اسناد و مدارک در جهت تکذیب شرق شناسان متعصبى که سعى در مبهم نشان دادن و تاریک نمودن این نقاط درخشان دارند;4. بازیابى هویّت اسلامى مسلمانان در جهت اتکا بر گذشته خویش و اجتناب از حقارت و بى هویّتى آنان;5. اگر گفتوگوى تمدن ها را به معناى تعامل تمدن ها و دست کم شناسایى عناصر تمدّنى و اخذ و اقتباس وجوه مثبت یک تمدن بدانیم، تعامل تمدّن اسلام و غرب مى تواند تجربه مفیدى را در این زمینه، فراروى ما قرار دهد.مفاهیم «تمدن»«تمدن» از «مدینه» اخذ شده و به لحاظ لفظ در معانى ذیل به کار رفته است:1. شهرنشین شدن، به اخلاق و آداب شهریان خوگرفتن;2. هم کارى افراد یک جامعه در امور اجتماعى، اقتصادى، دینى، سیاسى و مانند آن.13. تخلّق به اخلاق اهل شهر و انتقال از خشونت و جهل به حالت ظرافت و انس و معرفت;واژه معادل «تمدن» در زبان لاتین  Civilizationمى باشد که از Civitas و Civis اخذ شده و به معناى شهر است. بنابراین، هم در زبان شرقى وهم در زبان لاتین، انتساب به شهر و شهرنشین را ملاک تمدّن گرفته اند.2 تمدّن در اصطلاح، «شامل مجموعه پیچیده اى از پدیده هاى اجتماعى قابل انتقال حاوى جهات مذهبى، اخلاقى، زیبایى شناختى، فنى و یا علمى و مشترک در همه اعضاى یک جامعه وسیع و یا چندین جامعه مرتبط با یکدیگر است».3


رابطه تمدن با فرهنگ

در تعاریفى که از «تمدّن» و «فرهنگ» ارائه شده است، گاهى تمدن صورتى از فرهنگ محسوب مى شود که در این صورت، تمدن و فرهنگ ممکن است مترادف باشند و در صورتى که فرهنگ داراى پیچیدگى بیش تر و خصوصیات فراوان تر و کیفیتاً پیشرفته تر باشد، در یک معنا به کار مى روند.

برخى نیز تفاوت آن دو را صرفاً به لحاظ حوزه اى که هر یک پوشش مى دهند در نظر مى گیرند. از نظر این گروه، «زمانى سخن از تمدن مى رود که ارزش هاى کلّى تر و در زمینه اجتماعى وسیع ترى مطمح نظر باشند، تمدّن در مقایسه با فرهنگ حوزه وسیع ترى دارد و مردمانى بسیار و از دیدگاه فرهنگى منفک و متمایز را در برمى گیرد.»4

تمدن زمانى در نقطه مقابل فرهنگ تعریف مى شود که در این صورت معناى فرهنگ تغییر کرده همه عقاید و آفرینش هاى انسانى مربوط به اسطوره، دین، تفسیر و ادبیات را شامل مى شود و حال آن که تمدن به حوزه خلاقیت انسانى مرتبط با فن آورى (تکنولوژى) و علم اشاره دارد.5

از تعاریف فوق، تعریف اخیر به طور غیرمستقیم تمدّن (تکنولوژى و علم) را به امور مادّى و محسوس و فرهنگ (عقاید، اسطوره و دین) را به امور معنوى مربوط داشته است. احتمالاً بر همین اساس است که برخى فرهنگ را وجه معنوى و متعالى زندگى اجتماعى و تمدّن را وجه مادّى و فنّى زندگى اجتماعى معنا کرده است.6

نکته اى که تمایز این دو را قدرى روشن تر مى کند این است که تمدّن امرى تاریخى و فرهنگ مربوط به زمان حال است، نوربرت الیاس در تبیین این تمایز، که بر مبناى مصطلح آلمانى این دو واژه مطرح شده است، مى گوید: «تمدّن معرّف یک روند یا دست کم معرّف سرانجام یک روند است»، امّا فرهنگ با فراورده هاى انسانى مربوط مى شود که «همچون شکوفه در کشتزارها» حضور دارند.7

اگر تاریخى بودن تمدّن و غیرتاریخى بودن فرهنگ را بپذیریم مى توان این نتیجه را گرفت که فرهنگ به عالم موجود، زنده و متجدّد تعلّق دارد امّا تمدّن مربوط به امورى است که غالباً دوران آن به سرآمده و صرفاً گزارش ها و آثار آن به صورت امورى متجسّد و محسوس در اختیار ما است. البته این امور مى تواند منشأ اثر باشد. مقاله حاضر تعامل تمدّن اسلام و غرب را از همین وجه تمایز مورد بررسى قرار داده است.

«تمدّن اسلامى»

با توجه به تعریف اصطلاحى که از «تمدن» ارائه شد، مى توان «تمدن اسلامى» را این گونه تعریف کرد: مجموعه هماهنگ و سازمان یافته اى8 از عقاید، باورها، سنن، خلاقیّت ها، اختراعات و فنون و علم که به نحوى از انحا متأثر از اندیشه اسلامى بوده و در جامعه اسلامى و مسلمانان فراهم آمده باشد.

اسلام با ظهور خود در جامعه جاهلى آن روز، با اعلان فرمان «اقرأ»، که نمادى از علم و اندیشه بود، اولاً، باورها و اعتقادات، ارزش هاى آن روز را باطل و باورها، اعتقادات و ارزش هاى نوین را آفرید. ثانیاً، حقوق و قوانین را متحول کرد; ثالثاً با بسترسازى، زمینه علم و هنر و فن آورى را فراهم ساخت.

هرچند به عقیده توین بى تمدن اسلامى محصول ترکیب دو جامعه متمایز یعنى جامعه ایرانى و جامعه عرب مى باشد،9 ولى درست تر آن است که بگوییم: تمدن اسلامى تمدن شرق قرون وسطاست که بنیان گذاران آن فقط ایرانى و عرب مسلمان نبودند، بلکه به طور محدود مسیحیان و یهودیان نیز در آن مشارکت داشتند. بنابراین، نام گذارى چنین تمدّنى به «تمدن اسلامى»10 بدین لحاظ است که وجه غالب کسانى که به آفرینش این تمدّن همّت گماشتند مسلمانان بودند; اقوام، ملیت ها و نژادهاى مختلفى که وجه مشترک آن ها را اعتقادات و اندیشه هاى اسلامى تشکیل داده است.

تولد و انحطاط تمدن اسلامى

سوروکین در کتاب نظریه هاى جامعه شناسى و فلسفه هاى نوین تاریخ، بحث خود را با این سؤال آغاز مى کند: چه وقت تمدن متولّد مى شود؟ سپس به این سؤال پاسخ مى دهد که هیچ یک از نظریه ها نتوانسته اند، حتى پاسخ نسبتاً قانع کننده اى به این پرسش ها بدهند.11

پاسخ سوروکین به سؤال مزبور دست کم، در مورد تمدن اسلامى صادق نیست; زیرا تمدن اسلامى تنها تمدّنى است که زاد روز مشخص (هجرت پیامبر(صلى الله علیه وآله) 570 میلادى)، بانى مشخص (رسول اکرم(صلى الله علیه وآله)) و نام مشخص (تمدّن اسلامى) دارد12 و برخلاف آنچه توین بى اظهار داشته تمدن اسلامى هرچند افول کرده، اما نمرده است; زیرا هنوز زبان، ارزش هاى سیاسى، اقتصادى، اجتماعى، علمى، فلسفى، اخلاقى، حقوقى و سایر ارزش هاى فرهنگى آن تأثیر خود را از دست نداده، بلکه موضوع بحث و اندیشه و صاحب تأثیر است.

اسلام و تمدّن

نقش دین، به ویژه اسلام، در آفرینش تمدّن اسلامى امرى مسلّم و قطعى است، هرچند بعضى سعى کرده اند سهم دین اسلام را در ایجاد و آفرینش تمدن اسلامى انکار کنند. بدین روى، ابتدا به قسمتى از گفتار دو مورّخ اروپایى در این زمینه اشاره مى شود: و. و. بارتولد مورخ و تمدن شناس معروف، مى نویسد: «امروزه این حقیقت به اثبات رسیده است که بزرگ ترین عامل پیشرفت، روابط موجود بین اقوام و ملل است. پیشرفت یا عقب ماندگى اقوام مختلف با ویژگى هاى نژادى، باورهاى دینى و محیط طبیعى آنان بستگى نداشته، بلکه به مناسبات آنان با سایر ملل در طول تاریخ خویش مربوط مى شود. وابستگان نژاد هند و اروپایى، هرقدر هم که برتر از وابستگان سایر نژادها باشند، اگر در طول تاریخ خود با نژادهاى دیگر تماس نداشته باشند، هنوز هم مانند لیتوانى هاى قرن سیزدهم میلادى به حالت توحش باقى مى ماندند.

مسیحیت هر قدر هم که با اسلام فرق داشته باشد، تا زمانى که راه هاى بازرگانى در کنترل مسلمانان قرار داشت، تمدّن دنیاى اسلام نیز برتر از مدنیت مسیحى بود، شرایط اقلیمى و جغرافیایى اروپا نسبت به سایر قارّه ها هر قدر هم مساعدتر باشد، فقط پس از کسب امتیاز اروپا در روابط فرهنگى است که اثر آن دیده مى شود. پیشرفت یا عقب ماندگى جهان اسلام نیز با خصوصیات نژادى ملل مسلمان و تعلیمات دین اسلام نبوده، بلکه با توجه به عوامل فوق الذکر معیّن مى شود.13

با وجود این که بار تولد در این عبارت، از عدم ارتباط بین باورهاى دینى و تعلیمات مذهبى با پیشرفت یا عقب ماندگى سخن مى گوید، اما در چند صفحه بعد از همین کتاب، مسیحیّت را عامل رکود و عقب ماندگى و ورشکستگى تمدّن یونان و روم مى داند و معتقد است مسیحیت تمامى مظاهر علم و هنر را که به نحوى با «بت پرستى» مرتبط بود، مردود مى شمردند و به اعتلاى مادى و معنوى و امور ادارى چندان علاقه اى نداشتند; زیرا عقیده داشتند روز رستاخیز در آینده نزدیکى فراخواهد رسید.

وى درادامه مى نویسد: «اگرچه کلیسا از یک طرف، موجبات نابودى دانش و هنرى را که فقط در خور فهم طبقات عالیه بود، فراهم ساخت،اماازسوى دیگر، به بالارفتن سطح آگاهى عمومى،انتشارکتب دینىو رواج ادبیات ملى کمک نمود.»14

بدین سان وى باصراحت، ازتأثیرکلیسا بر عقب ماندگى و متقابلاً بالا رفتن سطح آگاهى عمومى سخن مى گوید و هم چنین ضمن مقایسه تمدنبیزانس با تمدن اسلام، یکى از امتیازات بزرگ امپراتورى اسلام نسبت به تمدن بیزانس را «آزادى دینى» مى داند; آزادى ملهم از قرآن. مستشرقان بسیارى از آزاد اندیشى دینى، که موجب رشد و شکوفایى است، سخن مى گویند.

گوستاولوبون، مورخ شهیر، نیز که براى اسلام تأثیر اندکى قایل بوده، مى نویسد: همان گونه که سهم کتاب مقدّس در تحقیقات علمى حاضر ما کم مى باشد، سهم قرآن هم در مسائل علمى و فلسفى که مسلمین در دنیا شایع و منتشر ساختند، کم بوده است.»15 وى در نهایت، از آنچه ذکر کرده، نتیجه گرفته است که اسلام از جنبه مذهبى، در تحقیقات و اکتشافات علمى و فلسفى مسلمانان عامل مؤثرى نبوده است.16 در پاسخ، باید گفت: بى تردید، اسلام تنها عامل تأثیرگذار در ایجاد و شکوفایى تمدّن اسلامى نیست و کسى هم چنین ادعایى نمى کند، بلکه عوامل دیگرى نیز در ایجاد تمدّن اسلامى مؤثر بوده است، از آن جمله مى توان به موارد ذیل اشاره کرد:

1. شرایط اجتماعى آن عصر: 

انزواى دوامپراتورى بزرگ ایرانوروم وابهام و پیچیدگى ثنویت زرتشتى و تثلیث مسیحى;

2. نژاد عرب:

عرب نژادى با هوش بود و داراى خصلت جنگاورى، تهاجم و ستیز: او هوش و استعداد خود را در خلق آثار ادبى هم چون شعر، صرف، نحو و کلام نشان داده است.

3. روابط فرهنگى با سایر اقوام و ملل:

به راستى، باید از گوستاولوبون و بار تولد پرسید: اگر اسلام و نقش آن را در تحرک اعراب در ابعاد گوناگون آن نادیده بگیریم، آیا مى توانیم آنچه رابه نام«تمدن اسلامى» مطرح است، تصوّر کنیم؟

شاید به گفته گوستاولوبون، قرآن نقش مستقیمى در به وجود آوردن علومى هم چون فیزیک، شیمى، ریاضى و فلسفه نداشته است; چه آن که اساساً قرآن کتاب فیزیک، شیمى، ریاضى و فلسفه نیست، اما اسلام در به وجود آوردن بسترهاى مناسب به گونه اى که در آن ها علم و دانش قابلیت رشد و شکوفایى بیابد، نقش غیرقابل انکار داشته است.

راستى نیازهاى معنوى (علم دوستى و حقیقت جویى) را چه عاملى در میان اعراب و مسلمانان زنده و شکوفا ساخت؟

آیا روحیه تهاجمى و تدافعى، که در اعراب و مسلمانان در قبال امپراتورى آن عصر به وجود آمد، عاملى جز انگیزه گسترش و اشاعه دین باورى در میان اقوام و ملل دیگر بود؟ «بخشى از پیروزى هاى مسلمین ناشى از پى گیرى اى بود که در گسترش دین تازه خود داشتند».17

نقش اسلام در ایجاد تمدن اسلامى

همان گونه که گذشت مهم ترین نقشى که اسلام در ایجاد تمدّن اسلامى ایفا کرد زمینه سازى مناسب براى رشد و شکوفایى علم است. بر این اساس، لازم است نشان دهیم که اسلام با چه شیوه هایى عناصر گوناگون تمدن اسلامى را میسّر ساخته است:

الف‌ـ ترغیب و تشویق به علم‌آموزى

شاید بدیهى ترین عنصرى که در ترویج علوم تمدن اسلامى نقش عمیق و فراگیر داشته آیات و روایاتى است که مسلمانان را به علم و دانش تشویق مى کرده. یکى از موّرخان، در این باره مى گوید: آنچه مایه ترقیات علمى و پیشرفت هاى مادى را براى مسلمین میسر ساخت در حقیقت، همان اسلام بود که با تشویق مسلمین به علم و ترویج نشاط حیاتى، روح معاضدت و تساهل را جانشین تعصّبات دنیاى باستانى کرد و در مقابل، رهبانیت کلیسا، که ترک و انزوا را توصیه مى کرد، با توصیه مسلمین به راه وسط، توسعه و تکامل صنعت و علم انسانى را تسهیل کرد.... در چنین دنیایى که اسیر تعصبات دینى و قومى بود، اسلام نفحه تازه اى دمید; چنان که با ایجاد دارالسّلام، که مرکز واقعى آن قرآن بود، تعصبات قومى را با یک نوع جهان وطنى چاره کرد.»18

فؤاد سزگین آنچه را بار تولد عامل تمدّن و تمدّن اسلامى معرفى کرده بود یعنى روابط فرهنگى میان اقوام و ملل و نه دین و مذهب با بیانى در خور تحسین، ناشى از موضع اسلام نسبت به علم و دانش دانسته، مى نویسد: «تنها انگیزه سود عملى و یا نظرى بودن نمى تواند علت پدیده ترجمه کتب بیگانه را در سطحى گسترده توسط مسلمین براى ما روشن کند. ناگزیر باید با موضع ویژه دین اسلام نسبت به علم و دانش آشنا شد که همین موضع اسلام در قبال دانش نه تنها بزرگ ترین عامل تحرّک در زندگى دین، بلکه در جمیع جهات حیات انسانى بود.»19

ویل دورانت هم با بیان احادیثى در این مورد، بر تأثیر تشویق و ترغیب اسلام به علم اندوزى صحّه مى گذارد و زمینه هاى اجتماعى را، که بر اثر این تشویقات منجر به رشد علم و دانش گردید، ذکر مى کند: «به طورى که از احادیث نبوى معلوم مى شود، پیامبر مردم را در طلب علم تشویق مى کرد و این کار را محترم مى دانست و از این جهت، با مصلحان دینى تفاوت داشت; "هر که به راهى مى رود که علمى جوید، خدا براى وى راهى به سوى بهشت بگشاید"، "مرکّب عالمان دانا را خدا با خون شهیدان وزن کند و مرکّب عالمان از خون شهیدان برتر باشد."20

ب‌ـ همگانى کردن دانش

در حالى که آموزش طبقاتى اجازه آموزش به یک کودک «پیشهور» را بازاى هزینه یک سال سپاه ساسانى نمى داد، اسلام تحصیل علم را با «طلب العلم فریضة على کلّ مسلم»21بر عوام و خواص واجب ساخت و با همگانى کردن دانش در میان تمام مسلمانان، آن را از انحصار طبقه اى خاص درآورد و فرمود: «هر کس به راهى برود که به کسب علمى بینجامد، خدا براى او راهى به سوى بهشت مى گشاید.»22

ج‌ـ پیکار با بى‌سوادى

از دیگر ویژگى هاى ممتاز اسلام در تمدن سازى، پیکار با بى سوادى است. انتشار دین اسلام، که مسلمانان به آن مأمور بودند، مستلزم پیکار با بى سوادى بود; «زیرا آیات قرآن کریم نوشته مى شد و کسى که توانایى داشت آن ها را براى دیگرى مى خواند... پس از جنگ بدر، براى رهایى هر اسیرى آموختن دو طفل از اهالى مدینه مقرّر شده بود و این یک نمونه روشن از طرز فکر بنیانگذار اسلام است. پیامبر اسلام براى بعضى یاران خود، حتى یادگرفتن زبان بیگانه را لازم شمردند و زیدبن ثابت را مأمور یادگرفتن زبان یهود نمودند... عده دیگرى را نیز حضرت وادار کرد زبان سریانى بیاموزند.»23

دـ طرح اندیشه‌هاى نوین

اسلام اندیشه هاى جدیدى مطرح نمود و طرح همین اندیشه ها زمینه را براى گفتوگو و پژوهش باز کرد و افراد و جامعه را به تلاش و تأمّل و تفکر واداشت. اسلام مردم را به ایمان دعوت کرد، اما ایمانى همراه با تعقّل. بدین روى بود که در حوزه اسلام، از همان آغاز روحیه پى جویى و منش تعقّل تقویت گشت.

اسلام و قرآن از یک سو، با بیان تاریخ ملل و اقوام گذشته و نقل داستان هاى شورانگیز حضرت آدم(علیه السلام)، ابراهیم(علیه السلام)و دیگران فکر مردم را از حالت جمود و رکود بیرون آورد و با تشریح اصول ایمان و وصف قدرت پروردگار جهان و بیان توحید و تشویق متفکران به تفکر درباره جهان هستى، افکار مردم را به جریان انداخت24 و از سوى دیگر، با طرح موضوعات تجربى، اذهان را متوجه موضوعات علمى کرد و آنان را به تفکر در موضوعات علوم تجربى نمود، «حتى سوگندهاى خویش را با نام اشیاى محسوس و طبیعى یاد مى کرد، از آسمان و ستاره و فجر دم مى زد، از آفرینش و صورتگرى در رحم سخن مى گفت، خلقت شتر را به یاد مى آورد، زندگانى مورچگان و زنبوران عسل را تذکر مى داد، به چگونگى پرواز پرندگان اشاره مى کرد، از شکفتن دانه در زمین و از خوشه گندم و خرما و... سخن مى آورد. چرا؟ براى این که مردم در چیزها بیندیشند و در چگونگى آفرینش آن ها ژرف شوند و این موضوع ها که یاد شد، خمیرمایه اصلى بسیارى از دانش ها بود و این دانش ها بجز علوم فقهى و تفسیرى و قرآنى و حدیثى و ادبى بود که پایه گذار اصلى آن ها نیز کتاب خدا بود.25

آزاداندیشى و فراهم ساختن زمینه نقد

بسیارى از موّرخان از جمله عوامل ترقّى علوم و تمدّن اسلامى را آزاداندیشى و فراهم نمودن زمینه نقد معرفى کرده اند.26

مجامع بزرگ علمى که از طرف داران ادیان مختلف در حضور خلفا و گاه با شرکت ائمّه(علیهم السلام) برگزار مى گردید این سخن را تصدیق مى کند. آزادى پیروان ادیان مختلف در حفظ اعتقادات خود نشانه دیگرى است. اساساً تاریخ نشان مى دهد که اسلام رشد و بالندگى خود را در عرصه بحث و مناظره و حضور مخالفان خود یافته و توانایى خود را در عرصه اندیشه به ظهور رسانده است و بدون حضور مخالفان و نقّادان سرسخت، دین دچار رکود و خمودى و سطحى اندیشى مى گردد.

وـ آزادى فکر از قیود تقلید

اسلام پیوسته امر به تعقل مى کند و از پیروى کورکورانه آبا و اجداد به صرف این که آبا و اجدادند نهى مى کند. البته اسلام سنت هاى ارزشمند را تأیید مى نماید، ولى از هرگونه نوآورى به صرف این که «نوآورى» است، حمایت نمى کند.

زـ سادگى احکام

یکى از عوامل اساسى که موجب رشد علوم در تمدن اسلامى گردید سادگى دین اسلام بود. در اروپا اعتقادات مسیحى مشحون از پیچیدگى بود. در ایران هم مردم در تردید بودند که آیا ثنویت زرتشت را بپذیرند که در کمال افراط بود و یا مذهب اشتراکى مزدک را که در کمال تفریط قرار داشت و اشتراک را حتى به زنان نیز کشانده بود. وحدانیت مطلقه و سادگى کلمات قرآن، که در دو جمله شهادتین خلاصه مى شود، محلى براى مناقشه بر سر مسائل فرعى باقى نگذاشت و ذهن مردم را به بحث هاى بى حاصل و غامض و پیچیده معطوف نکرد.

نتیجه‌گیرى

اسلام از قبایل جنگجوى اما پراکنده عرب، امّتى واحد ساخت، جنگجویى اعراب و خصلت تهاجمى آن ها براى به وجود آمدن تمدن اسلامى لازم بود، اما به وحدت رساندن آن ها بر محور دیانت و ایجاد انگیزه براى رسیدن به کمال مطلوب، شکوفایى علم و ایمان و گسترش دین و مهم تر از همه، آموزش مسلمانان در مورد نحوه برخورد با قوم مورد تهاجم کارى است که آموزه هاى آن از اسلام سرچشمه گرفته و نمى توان آن ها را در فراهم ساختن مقدمات تمدّن اسلامى نادیده گرفت.

مسلمانان پس از غلبه بر ایران و روم، با الهام از دستورات جهاد، همانند مغول هاى وحشى، دست به کشتار مردم نزدند، مراکز علمى و فنى را به ویرانگى نکشیدند، تحکّم مذهبى روا نداشتند، تحت تأثیر خرافات قرار نگرفتند، فراورده هاى یونان و روم را بى هیچ دخل و تصرف قبله آمال و آرزوهاى خود قرار ندادند، بر خلاف صلیبیان که چند قرن بعد در فاجعه اندلس و قتل عام مسلمانان هشتادهزار کتاب را به آتش کشیدند و در حمله به شام و فلسطین سه میلیون کتاب را آتش زدند27، قتل عام و آتش سوزى به راه نینداختند، بلکه با آزاداندیشى مذهبى، به گرفتن اندک جزیه اى اکتفا نمودند و همین مسأله بود که با الهام از بسترسازى هاى قرآن و آموزه هاى دین اسلام، پایه هاى تمدن اسلامى را در ایران و اروپا مستحکم ساخت.

بنابراین، تلاش براى القاى این که عامل منحصر به فرد رشد تمدن اسلامى روابط علمى و یا مانند آن است تلاشى ناموفق مى باشد; زیرا مسیحیان به سرچشمه هاى اصلى علوم آن زمان نزدیک تر بودند، ولى این نزدیکى را نتوانستند حفظ کنند، آشنایى مسیحیان نسبت به علوم یونانى بیش تر از مسلمانان بود، اما مسلمانان در توسعه و پیشرفت این علوم و فعالیت هاى علمى نقش خلّاق ترى داشتند. علت آن بود که مسیحیان از آموزه هاى دینى برخوردار نبودند و مسلمانان از آن آموزه ها بهره ها داشتند.

علاوه بر این که عوامل دیگرى شرط اساسى و زمینه اى لازم براى جرقه سازى در علوم و تمدن اسلامى بود، آن ها آموزش و پرورشى که اسلام به مسلمانان داد و در نتیجه آن، بستر لازم را بر این تداوم و پویایى لازم فراهم کرد، نمى توان نادیده گرفت. اسلام بود که استعداد شایان، آزادى خیال و احساسات جوشان مسلمانان را به جنبش در آورد و در جهت علم و تمدن سازى سازمان دهى کرد و موجب شد تا به سرعت تمدّنى عظیم به وجود آید.

2ـ مراحل پویایى علوم در تمدن اسلامى

الف‌ـ مرحله تقلید و اقتباس

تعمیق و گسترش علوم در تمدّن اسلامى همانند علوم در سایر تمدّن ها از صفر آغاز نگردید و اساساً چنین امرى نه تنها ناممکن است، بلکه تلاش براى یک حرکت علمى بدون توجه به دستاوردهاى علمى گذشتگان هرچند کم نه تنها موجب اتلاف وقت، بلکه غیرمعقول است. علوم گوناگون در تمدّن اسلامى عمدتاً با بهره گیرى از علوم موجود در تمدن هاى معاصر ظهور اسلام و به ویژه تمدّن یونان، آغاز گردید.

«بر اساس تقسیم بندى جدید از تاریخ اروپا به قرون قدیم، قرون وسطا و قرون جدید، مى توان با وجود رشد و شکوفایى تمدّن شرق، به خصوص تمدن آشوریان، کلدانیان، بابلیان و پس از آن تمدّن اشکانیان و ساسانیان، برترى تمدن غرب را در علم و هنر و تکنیک نسبت به تمدّن شرق در قرون قدیم مطرح نمود. تمدن یونان و روم در گذشته تاریخ، از جهان غرب به حساب مى آید و قبل از این که اسلام در شرق طلوع کند و در قرن بعدى تمدّن اسلامى به وجود آید، مقام اول اروپا را در زمینه علم و هنر از آن خود ساخته بود.28

نقل و انتقال علوم یونان به میان مسلمانان به دو شیوه انجام شد:

1. مهاجرت مسیحیان;

2. نقل و ترجمه کتب یونانى.

انتشار علوم در میان مسلمانان به دو شیوه مذکور هم پیش از اسلام و هم پس از اسلام انجام گرفت، اما نهضت ترجمه، که آن را «عصرالاسلام الذهبى» یا دوره طلایى اسلام نامیده اند و همزمان با دوره عباسیان بوده، در عصر اسلام از رونق بیش ترى برخوردار بوده است.

مهاجران یا نسطوریان که از اعتقاد به این که «مریم باکره، مادر خداست» سرپیچیده و به عنوان «ملحد» از قسطنطنیه بیرون رانده شده بودند، متون گران بهایى از آثار متفکران یونانى را با خود به همراه آوردند و این آثار را به زبان کشورى که در آنجا سکونت گزیدند، ترجمه کردند. مسلمانان از این راه، با اندیشه هاى بقراط، ارسطو، اقلیدس، ارشمیدس و هیپارخوس آشنا شدند و به ارزش این اندیشه ها پى بردند و به کنجکاوى فکرى خود جان تازه اى بخشیدند.29

«در زمان خسرو انوشیروان، اصحاب فلسفه یونانى تحت تعقیب ژوستى نین، قیصر روم، قرار گرفتند، آنان از ترس تعقیب ژوستى نین، به اطراف عالم گریخته و از آن جمله هفت تن از آنان به پیش انوشیروان رفتند. انوشیروان قدوم آنان را گرامى داشت و آنان را به تألیف کتب فلسفه و یا نقل آن ها به زبان فارسى واداشت و آنان با عده اى، کتب منطق و طب را به فارسى ترجمه کردند و از آن جمله است کتاب کلیله و دمنه.»30

درباره ترجمه کتب یونانى به فارسى در عصر پیش از طلوع اسلام، یکى از نویسندگان مى نویسد: «مشهور است که علوم ایرانى جز در ایام شاپور بن اردشیر (272 م.) ظاهر نشد و او بود که کسانى به بلاد یونان فرستاد و کتب فلسفى آنان را خواست و دستور داد که آن ها را به فارسى برگردانند و آن ها را در خزانه پایتخت خویش نهاد و مردمان به بازنویسى و خواندن آن ها مشغول شدند.»31

اما ترجمه کتب یونانى پس از اسلام گسترش بى سابقه اى یافت. «مسلمانان قسمت اعظم آنچه از علم و فلسفه و طب و نجوم و ریاضیات و ادبیات نزد سایر امّت هاى متمدن در این روزگار بود به زبان خود ترجمه کردند، هر چند که ترجمه هاى آنان بیش تر از آثار یونانى، هندى و ایرانى بود و از هر امتى بهترین آنچه را که نزد ایشان بود، گرفتند. از این روى، در فلسفه، طب، هندسه، موسیقى و نجوم بریونانیان تکیه زدند و در نحو و... بر فارسیان و در طب هندى، حساب و... بر هندوان و در فلاحت و زراعت بر مصریان سرسپردند و این همه را در آمیختند و از آن علوم عقلى تمدّن اسلامى را ساختند».32

بدیهى است وقتى از ترجمه کتب فلسفى یونان در بین مسلمانان سخن به میان مى آید، نباید نقش اصیل ایرانیان را در این مهم نادیده گرفت. در واقع، اگر عرب هاى مسلمان با کتب فلسفى یونان آشنا شدند، این کار به واسطه ایرانیان گرد آمده در دربار خلفاى عباسى صورت گرفت که از دیرباز در اثر روابطى که با یونانیان داشتند، با زبان یونانى نیز آشنا بودند.

«مرحله تقلید و اقتباس [ترجمه] در اواسط قرن سوم هجرى پایان و پس از آن، مرحله نواورى مسلمین در تاریخ ریاضیات آغاز مى شود. از جمله نشانه هاى آن، کتاب مخروطات، ابلونیوس، که در نزد یونانیان بالاترین مقام را در ریاضیات دارد، نقد و بررسى و تصحیح مى شود».33

نهضت ترجمه به کتاب هاى یونانیان اختصاص نداشت، بلکه شامل کتاب هاى باقى مانده از عهد ساسانى که به زبان پهلوى نگاشته شده بود نیز مى گردد، براى نمونه ابن مقفّع وقتى مشاهده کرد کتاب هاى باقى مانده از عهد ساسانى در حال از بین رفتن است، آن ها را به عربى ترجمه کرد، تا از نابودى آن ها جلوگیرى نماید.34

بنابر اعتقاد برخى از موّرخان بعضى نواورى ها از همان مرحله اى که مشهور به مرحله «اقتباس علوم و تقلید» است، شروع گردیده بود. پایه گذارى «علم میزان شعر عربى» در عروض، شناسایى علم «جبر» به عنوان رشته اى مستقل از حساب، وضع روش دقیقى براى اندازه گیرى محیط کره زمین، رفع اشتباهات روش بطلیموس براى رصد اجرام سماوى و پایه گذارى علم شیمى به شیوه نظرى و عملى، همگى مثال هایى از این نمونه هاست. مرحله «نواورى» در مقایسه با مرحله «اقتباس» اوج ابتکار و خلاقیّتى بود که همزمان با تقلید و اقتباس پیش از این شروع گردیده بود.

ب‌ـ مرحله نوآورى و خلّاقیت (اواسط قرن سوم هجرى)

رمز شکوفایى تمدّن اسلامى، به خصوص آنچه به علوم و فنون مربوط مى گردد، در شیوه برخورد مسلمانان با علوم غرب است. اگر مسلمانان همچنان در مرحله اقتباس و تقلید باقى مى ماندند و دست به ابتکار و نوآورى نمى زدند، پیشرفتى هم نداشتند. در واقع، آنچه آنان را شایسته تحسین و تکریم مى کند، ورود آنان به مرحله «نوآورى» و سعى در ابتکار، خلاقیّت، ترکیب و بازسازى و در نهایت، تعمیق و گسترش علومى است که در مرحله ترجمه، اقتباس و تقلید به دست آورده بودند.

ناصرالدین صاحب الزمانى شیوه برخورد مسلمانان با علوم و فنون دریافتى از غرب را در چهار مرحله دسته بندى مى کند:

1. جذب و ذخیره‌سازى عناصر پراکنده فرهنگى:

در این مورد، مى توان اخذ و ترجمه کتاب هاى یونانى و ترجمه کتاب هاى باقى مانده از دوره ساسانى را که به زبان پهلوى نگاشته شده بود، مثال زد. ابن مقفع با ملاحظه این که این گونه کتاب ها در حال از بین رفتن بود، آن ها را به عربى ترجمه کرد. کتاب کلیله و دمنه نمونه اى از این کتاب ها است.

2. نظام‌سازى از عناصر پراکنده فکرى و فرهنگى:

به عنوان نمونه، در تمدّن اسلامى با ایجاد فلسفه اشراق، نظریات فلسفه افلاطونى و ارسطویى آمیخته شد و یک مکتب و یک جهان بینى جدید عرضه گردید.

3. سازندگى و زایایى:

.مسلمانان اقدام به افزودن و گسترش مواردى کردند که کسب نموده بودند. طرح معادلات درجه 3 و معادلات درجه 4 در قرن چهارم هجرى و کشف مثلثات کروى توسط ابونصر فارابى نمونه هایى در این زمینه است.

ویژگى خلاقیت و سازندگى و نوآورى مسلمانان در تمام رشته هاى علمى و فنون سبب گردید تا گوستاولوبون به صورت قاعده اى کلى بگوید: «مسلمانان در این علم نیز (علم جغرافیا) اگر چه در ابتدا شاگردى مکتب یونان همچون بطلیموس را نمودند، ولى به زودى سیاحت گران همچون سفرنامه سلیمان، مسعودى در مروج الذهب، ابن حوقل، بیرونى و مخصوصاً ابن بطوطه به خاطر ذوق و استعداد جوشانى که داشتند، از شاگردى دست برداشتند و به استادى پرداختند».35

بار تولد بر ویژگى خلّاقیت و نوآورى مسلمانان تصریح مى کند و مى گوید: «اگر چه مسیحیان به سرچشمه اصلى علوم آن زمان نزدیک تر بودند، ولى این نزدیکى را نتوانستند حفظ کنند. آشنایى مسیحیان نسبت به علوم یونان بیش تر از مسلمانان بود، لکن مسلمین در توسعه و پیشرفت این علوم و فعالیت هاى علمى نقش خلّاق ترى داشتند، حتى سریانى ها که در میان ملل مسیحى مشرق زمین، شرقى تر از دیگران بودند، نتوانستند دانشمندانى چون فارابى، ابن رشد و ابن سینا بپرورانند».36          ادامه دارد...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات