ایران؛ مطالعه موردى
از مجموع مباحث گذشته به این جمعبندى مىرسیم که براساس الگوى ساختىکارکردى تالکوت پارسونز مىتوان به تحلیل و تبیین تحولات سیاسى معاصر ایران پرداخت. مطالعه این تحولات از منظر دگرگونى در مبانى اقتدار و شاخصهاى فرهنگ سیاسى، رویکردى نو در مطالعات تاریخ معاصر ایران به نظر مىرسد. نگارنده در پژوهشى مستقل، به بررسى این دگرگونیها و پیامدهاى آن در زندگى سیاسى پرداخته است که گزارش گونهاى از آن را به پیشگاه خوانندگان عرضه مىکند.
تا پیش از تکانه مشروطیت، نظام اجتماعى ایران، بهطور عام، و نظام سیاسى، بهعنوان بخشى اساسى از آن، از گونهاى تعادل و انسجام درونى به لحاظ ماهیت اجزاء و عناصر تشکیلدهنده برخوردار بود. این نظام، با وجود کاستیهاى فراوانى که از نظر انطباق با آموزههاى دینى و آرمانهاى عدالتخواهانه داشت، به لحاظ کارکرد اجتماعى به گونهاى تعادل دستیافته بود و از دیدگاه آحاد جامعه (رعیت) تا آن حد طبیعى و عادى بهحساب مىآمد که حاکمیت آن را بر خویش تحمل مىکردند و ستمها و نامرادیهایى را که بر آنان روا داشته مىشد، با انباشتهها و پنداشتههاى ذهنى خود و مؤلفههایى از قبیل قسمت، قضا و قدر، شانس و مانند آن، توجیه مىکردند و از این رو، انگیزهاى براى برهمزدن آن اساس نداشتند. از آنجا که فرهنگ سیاسى حاکم در آن روزگار (نیمه نخستحکومت قاجار) ماهیتى محدودتبعى داشت، مردم تصور روشنى از خود، به عنوان یک ملت داراى سرنوشت مشترک نداشتند و اگر هم در جوامع شهرى بهطور محدود، آگاهى و حساسیتى نسبتبه عقبماندگى ایران از کاروان تمدن بشرى وجود داشت، علل و عوامل آن بیشتر در مؤلفههاى بیرونى و مطامع بیگانگان جستجو مىشد و اذهان، کمتر به ناکارآمدى و عدم شایستگى نظام سیاسى موجود معطوف مىگردید. این طرز برداشت نسبتبه علل و عوامل نابختیاریهاى فردى و اجتماعى، مانع از هرگونه تلاش در جهت تغییر اوضاع و شرایط، و احیانا برخورد پرسشگرانه و انتقادى با حاکمان جامعه مىشد; چیزى که تصورش هم در آن شرایط دشوار مىنمود.
از اینرو، بهرغم اعمال شیوههاى ستمگرانه و چپاولگرانه دولت مرکزى و کارگزاران محلى آن بر مردم، تا آستانه شکلگیرى جنبش مشروطیت (اواسط دوران حکومت ناصرالدینشاه برابر با 1250ش/ 1870م) هیچگاه شاهد مقابله و رودررویى «جامعه» با حکومت نبودیم. (بدیهى است که این سخن به معناى نفى جنگها و درگیریهاى خارجى حکومت و نیز شورشهاى گاهوبیگاه برخى از گروههاى داخلى، همچون بابیه، نیست. بلکه مراد، رویارویى «ملت» به عنوان یک مجموعه سیاسى بدون در نظر گرفتن وابستگیهاى صنفى، قومى، محلى و حتى مذهبى با نظام سیاسى است.) یعنى بهلحاظ تاریخى، تا آن زمان سابقه نداشته است که آحاد جامعه بهطور جمعى، فارغ از تعلقات گروهى و منطقهاى و بدون طرح درخواستها و تقاضاهاى صنفى و محدود، با عملکرد و خطمشى حکومتبه مخالفت فعالانه برخیزند و امتیازهایى را که غالبا جنبه سیاسى و عمومى داشت، از آن درخواست نمایند. حکومت که ماهیتى ایلیاتى و عشیرهاى داشت، در چارچوب جنگ و نزاع میان قبایل و عشایر، تعیین یا جابهجا مىشد و مردم صرفا بهعنوان تامینکنندگان مالیات و نیروى انسانى (سرباز و جنگاور به هنگام جنگ) و امکانات لجستیکى و پشتیبانى مورد نیاز دولت، نگریسته مىشدند.
این انقیاد نسبى در برابر حاکمان و عدم مقابله با جور و ستم آنان و کارگزارانشان، بر پایه یک رشته باورها، ارزشها، و شناختها و گرایشها نسبتبه پدیده سیاست و دولت صورت مىگرفت که ما از آن، همانگونه که پیشتر نیز اشاره شد، با نام «مبانى اقتدار» یاد مىکنیم. در دوران موردنظر، ترکیبى همساز از مبانى سنتى و دینى اقتدار، جامعه را به تبعیت و انقیاد نسبتبه نظام حاکم و وضع موجود، فرامىخواند. مؤلفههاى اصلى این مبانى، عبارتند از: قداست داشتن حاکم، موروثى بودن قدرت، لزوم تبعیت مطلق از شاه، ماذون بودن حاکم از طرف مجتهدان، ضرورت وجود حاکم در جامعه براى حفظ نظم و دفع دشمن خارجى (کفار)، و مانند آن.
مفاهیم و آموزههایى که در فرهنگ سیاسى ایران، آبشخور این مؤلفهها به شمار مىآمدند، عبارتند از: تفویض الهى دانستن قدرت حاکم (نگرش قداستآمیز به قدرت)، باور به برگزیده بودن شخص شاه از سوى خداوند،ساخت قدرت سیاسى و اجتماعى پدرسالار، ( Patrimonial) ،تقدیرگرایى، اعتقاد به نیاز رعیتبه چوپان براى در امان ماندن از حمله دشمن، تنفیذ قدرت شاهان از سوى مجتهدان (نواب عام) و.... همانگونه که اشاره شد، تفکیک مبانى سنتى اقتدار از مبانى دینى آن بسیار مشکل، و تنها بهطور انتزاعى امکانپذیر است. در عمل، این عناصر و مؤلفهها چنان درهم تنیده و آمیخته بودند که آنها را بدون یکدیگر نمىشد تصور کرد.
با ورود برخى از مفاهیم و اندیشههاى مدرنیته به جامعه ایران و ایجاد دگرگونى در حوزه گفتمان و فرهنگ سیاسى، بینش و نگرش قشرهایى از مردم (عموما شهرنشینان) نسبتبه پدیده سیاست و حکومت، تا حدودى تغییر کرد. مسئول بودن شاه در برابر سرنوشت کشور، لزوم پاسخگو بودن دولت و شاه در برابر اعمال کارگزاران حکومت، ضرورت حاکمیت قانون و تساوى همه افراد ملت در برابر آن، پیدایش و گسترش مفاهیم جدیدى نظیر ملت (به مفهوم جدید و غربى آن) و...، از جمله دگرگونیهایى بود که بتدریج در فرهنگ سیاسى جامعه رخ مىداد.
متناسب با این دگرگونیها، انتظارات جامعه از حکومت و دولت نیز تغییر مىکرد. براى نمونه، بتدریج در میان اقشار نوگرا و تحصیلکرده شهرى، دستگاه دولتى از حالتیک قیم و صاحباختیار صرف، به سرپرستى مسئول و داراى اختیارات محدود تغییر ماهیت مىداد. این تحولات اندیشگى، خبر از پیدایش مبانى جدید اقتدار در فرهنگ سیاسى مىداد; مبانى عرفىقانونى.
این مبانى جدید، همانگونه که از نامش پیداست، بیش از آنکه ریشه در میراث بر جاى مانده از روابط اجتماعى گذشته و نیز تعالیم و آموزههاى دینى بنابر قرائت رایج آن روز داشته باشد، حاصل آشنایى ایرانیان با دستاوردهاى فرهنگ و تمدن غرب بود; تمدن و فرهنگى که در جایگاه زمانى و مکانى خاص خویش به بار نشسته بود و ثمرههاى چشمگیر خویش را نوبهنو به رخ مىکشید. برآیند این رویارویى نابرابر میان دو فرهنگ و تمدن غربى و ایرانىاسلامى، به زبان بىزبانى با وجدان عمومى جامعه ما سخن مىگفت و در برابر پرسشهاى حیرتآمیز ایرانیان از چرایى پیشرفتشتابان غرب و عقبماندگى روزافزون خود، انگشت اشارت را به سوى نبود قانون در جامعه و خودکامگى و ناشایستگى حاکمان، نشانه مىرفت. طبیعى است که دخالتهاى ویرانگر قدرتهاى استعمارى در امور ایران نیز از مجراى همین حکومتهاى نالایق صورت مىگرفت. چنین بود که بارزترین ویژگى مبانى جدید اقتدار، تکیه و تاکید بر حاکمیت قانون و تحدید اختیارات شاه بود.
مراد از پسوند «عرفىقانونى» در اینجا، شاخصهایى است که با دستاوردهاى روزآمد بشرى و تجارب برگرفته از جوامع دیگر عمدتا غربى سازگارى و تلائم داشته باشد. این مبانى جدید در تقابل آشکار با مبانى سنتى اقتدار بود، اما لزوما با مبانى دینى اقتدار، تضاد و ناهمسازى نداشت. این امر علاوه بر ماهیت آزادىخواهانه و عدالتطلبانه اسلام و تشیع، به موضعگیرى و شیوه برخورد علما و مجتهدان با موج نوگرایى در جامعه ایران مربوط مىشد. زیرا مىدانیم که اصول و مبانى دینى عمدتا از سوى نمایندگان رسمى نهاد دین یعنى علما و مجتهدان و در مرتبه پایینتر، واعظان بیان مىشد و راى و نظر آنان، همواره از سوى جامعه به مثابه راى و موضع دین پذیرفته مىگردید. از سوى دیگر، بهرغم همگرایى بالایى که در ابتداى تاسیس سلسله قاجار در ایران، میان علما و شاهان این سلسله به چشم مىخورد، از فرداى شکست ایران در جنگ با روس، شکافى رو به گسترش میان روحانیت و حکومت پدیدار گشت. این شکاف و واگرایى بویژه در دوران حکومت محمدشاه و صدراعظم صوفى مسلک او، حاجى میرزا آغاسى، شدت گرفت. (28)
بدینترتیب، روحانیت که از ابتداى حکومت قاجاریان، در برابر رقیبان بالقوه خویش (صوفیه، شیخیه، اخباریه، بابیه و...) قدرت روزافزونى یافته بود، در پى فرصتى بود تا از شرایط عمومى جامعه و عملکرد دستگاه ظلم و جور شاهى ابراز تبرى کند. در این زمان، نه رقیبان روحانیت تا بدان حد قوى بودند که ترس از اوجگیرى آنان، علما را به مماشات با حکومت وادار سازد، و نه روحانیان در جامعه نیروى ضعیفى به شمار مىآمدند که حکومتبتواند رودرروى آنان بایستد، یا راى و نظرشان را نادیده بگیرد. از اینرو، بهترین شرایط براى آشکار شدن نارضایتى علما از عملکرد شاه و دولت، و همسویى روحانیتبا اقشار تحصیلکرده و نوگراى جامعه فراهم گردیده بود. این فرصتى بود که روحانیت تلاش کند تا به مقابله عملى با نظرهایى بپردازد که دین را عامل عقبماندگى جامعه و مانع نوگرایى و دگرگونى اوضاع مىشمردند. در واقع، روحانیتبا تشخیص به موقع روند دگرگونى در فرهنگ سیاسى و مبانى اقتدار، کوشید تا جایگاه پیشروانه خود را در فرآیند دگرگونیهاى سیاسىاجتماعى آینده حفظ کند و در همان حال، رقیب بالقوه جدید روشنفکران تحصیلکرده غرب را که هنوز فاقد پایگاه اجتماعى بود، خلع سلاح نماید. گرفتن موضع مخالف در برابر وضع موجود و استناد به برخى از آیات و روایات براى اثبات عدم شایستگى حاکمان آن روز براى حکمرانى بر مسلمانان، و افزون بر این، یارى گرفتن از توان بالقوه موجود در متون دینى براى ترسیم جامعهاى آزاد و آباد و مبتنى بر قانون و نظام مطلوب، مخاطبان را متقاعد مىکرد که از موضع دین و با حفظ اصول اعتقادى نیز مىتوان در پى اصلاح امور بود; و براى بهبود بخشیدن به اوضاع کشور و رفع ظلم و ستم و دستیابى به آزادى، نیازى به دستشستن از ایمان و باور دینى نیست.
همراهى علما با روند رو به گسترش نوجویى و اصلاحطلبى، علاوه بر تحکیم موقعیت دین در جامعه، بر قدر و اعتبار اجتماعى خود ایشان نیز مىافزود و این امر انگیزه علما را براى مشارکت فعال در این جنبش اجتماعى، دوچندان مىساخت.
بدین ترتیب، همزمان با گسترش مفاهیم و آموزههاى برگرفته از غرب، قرائتهاى جدیدى از اصول و مبانى اسلام بویژه در مورد ظلم ستیزى و عدم تبعیت از حاکم جائر و لزوم برقرارى عدالت در جامعه و... ارائه مىگردید. این قرائتهاى نو، بویژه از جهت کلى بودن مدعیات آن در زمینه آزادى و مساوات و قانونخواهى و مانند آن، بروز شکاف و تعارض میان علما و تحصیلکردگان تجددخواه را تا حدى منتفى ساخت و در مواردى، آن را تا فرداى پیروزى انقلاب مشروطیت، به تاخیر انداخت.
مبانى عرفىقانونى اقتدار بتدریج در فرهنگ سیاسى ایران جا باز مىکرد و بویژه برخى از مظاهر آزادىخواهانه و ظلمستیزانه آن، بىتوجه به زمینههاى تاریخى و فرهنگى خاصى که در غرب داشت، مورد عنایت و استقبال جامعه قرار مىگرفت. برخى از این زمینهها و آبشخورها عبارتند از: فردگرایى، تفکیک حوزه دین از حوزه سیاست، گسترش حاکمیت قوانین عرفى بر حقوق مدنى و کاهش حضور و نفوذ قوانین شرعى و کلیسا، خردگرایى، سابقه حاکمیت فئودالیسم و قوى بودن قدرت اجتماعى به مثابه عنصر تحدیدکننده قدرت دولتى و مانند آن. تاملى اندک بر این بستر فرهنگىتاریخى و مقایسه آن با شرایط روز ایران، زمینههاى بروز تعارض و دوگانگى میان مبانى دینى و مبانى عرفىقانونى اقتدار را بهروشنى آشکار مىسازد.
مفاهیم و مقولاتى نظیر آزادى، عدالت، مساوات، قانون و...، مطرح شده در محافل روشنفکرى و مطبوعات دوران مشروطه چون قانون، حبلالمتین، اختر و...، که در خارج از ایران چاپ و بهطور قاچاق به کشور وارد مىشدند چنان در کام مردم ستمزده و استبداد گزیده ایران شیرین مىآمد که براحتى، همگان را مجذوب خویش مىساخت و هیچ نیروى سیاسى و اجتماعى را یاراى مقابله با آن نبود. از این رو، تمامى گروههاى فعال در جامعه مىکوشیدند تا بهگونهاى خود را با این مفاهیم و مقولات که اکنون به صورت ارزشهایى غیرقابل تردید درآمده بود همراه نشان دهند. بسیار معدودند کسانى که در آن بحبوحه هیجانهاى سیاسى، درصدد تبیین و روشن کردن معناى موضوعاتى نظیر مشروطه، آزادى و... برآمده باشند; تنها کسانى که بهطور احساسى با قضیه برخورد نکرده بودند، به این مهم پرداختند.
از جمله شیخ فضلالله نورى در جریان مهاجرت کبرى به قم، در مورد معناى آزادى و مشروطیتبه بحثبا سید محمد طباطبایى مىپردازد. (29) جالب آن که پاسخى هم که طباطبایى به پرسشهاى نورى مىدهد، هرچند او را تا حدى قانع مىکند، چندان دقیق نیست و حکایت از آن دارد که حتى سران اصلى مشروطه نیز بیش از آن که در پى تبیین دقیق معناى مشروطه و لوازم آن باشند، به کارکرد سیاسى اجتماعى آن نظر داشتند. این اجمالگویى و پرهیز از ورود در جزئیات در مرحله مبارزه، امرى لازم و مفید بود و توانست از تفرقه و پراکندگى نیروها جلوگیرى کند. اما بتدریج که این شعارها و مفاهیم کلى شروع به پیاده شدن کرد، در عمل، مشکلاتى پیش آمد.
در فضاى سرخوشانه ابتداى پیروزى انقلاب مشروطیت، گروهى از مشروطهخواهان تندرو، به دلیل اعتقاد خوشبینانه به ژرفاى تحولاتى که صورت گرفته بود، کوشیدند تا تمامى معیارها و ضوابط اجتماعى مبتنى بر مبانى سنتى اقتدار، همچون شیخوخیت، قداستشاه، سلسله مراتب طبقات و شئون اجتماعى و مانند آن، را زیرپا نهند و بهسرعت، ادبیات سیاسى متناسب با فرهنگ سیاسى غرب را در جامعه رایج نمایند. انتشار مقالات صریح و توهینآمیز در مورد محمدعلى شاه و مادرش و همچنین مطالبى که احساسات مذهبى و مقدسات دینى جامعه را به استهزا مىگرفت، به جاى آن که کمکى به پیشبرد اهداف جنبش مشروطیت کند، آن را با بنبست روبهرو ساخت. زیرا این شیوهها، بویژه آنگاه که با مقدسات دینى ارتباط مىیافت، موجب برانگیختن سوءظن مردم و برخى از علما نسبتبه اصل نهضت مىشد و دلسردى و سرخوردگى آنان را به دنبال داشت. در این میان، کسانى که از اساس با مشروطه مخالف بودند با تمسک به اینگونه تندرویها، مشروطیت را مخالف موازین اسلام معرفى مىکردند و بر کوششهاى خود علیه نظام نوپاى مشروطه مىافزودند.
رودررویى مشروطهخواهان و مخالفان آنان که عمدتا در پوشش مشروعهخواهى ظاهر مىشدند ساختار سیاسى جدید ایران را که در مرحله تاسیس بهسر مىبرد، با بحران و بىثباتى مواجه ساخت. موج فزاینده ترورها، اعدامها، مناقشهها و درگیریهاى دوطرف، در نهایتبه استقرار مجدد نظام استبدادى (استبداد صغیر) انجامید و مجلس، منکوب و آزادیخواهان، دربند شدند. این تحول، شادمانى و رضایتخاطر مخالفان مشروطه را به دنبال داشت و آنان پنداشتند که «غائله» خاتمه یافته است. اما دگرگونىاى که در فرهنگ سیاسى و مبانى اقتدار در جامعه ما پیش آمده بود، مانع از بازگشتبه شرایط سابق مىشد. چرا که مردم، دیگر به هیچوجه حاضر نبودند براساس مبانى سنتى اقتدار زیر بار حکومتخودکامه محمدعلى شاه بروند. از این رو، ابراز مخالفتها از گوشه و کنار کشور اوج گرفت و از مرحله مسالمتآمیز فراتر رفته، حالت قیام مسلحانه علیه دولت مرکزى به خود گرفت; که منجر به سرنگونى و فرار محمدعلى شاه شد.
با این مرور بسیار اجمالى و مختصر، بر برهه شکلگیرى و پیروزى مشروطه و سپس ناکامى و شکست آن، اینک باز مى گردیم به تحلیل و آزمون فرضیه خویش در این نوشتار.
بر مبناى استدلال کلى ما در این نوشتار، دگرگونى در بخشى از نظام اجتماعى (مبانى اقتدار و فرهنگ سیاسى)، از آنجا که با پاسخ مناسبى از سوى اجزاء دیگر آن (نظام و ساختار سیاسى) مواجه نگردید، تعادل کل نظام اجتماعى را بههم ریخت. زیرا مبانى پیشین اقتدار، تا حدود زیادى اعتبار خویش را نزد افکار عمومى از دست داده بود و نمىتوانست اطاعت داوطلبانه جامعه را برانگیزد. در اعلامیهها و شبنامههایى که در آستانه انقلاب مشروطیت، در تهران پخش مىشد مضامینى وجود دارد که فروپاشى مبانى پیشین اقتدار را بهروشنى نشان مىدهد. براى نمونه، در یکى از این اعلامیهها آمده است:
اخطار. گویا اعلیحضرت شاهنشاهى فراموش کرده است که براى رسیدن به تاج و تختش جز دو تلگرام از دو خط و احضارش به پایتخت [،] پایهاى دیگر نداشته و او از مادر با دیهیم شاهى و خاتم ملک زاییده نشده و قباله سلطنت از آسمان و خداى جهان در دست نداشته. یقینا اگر لحظهاى به اندیشه فرو مىشد که این پادشاهى تنها بستگى به پذیرش و رویگردانى ملت دارد و کسانى که او را بدین جایگاه بلند گزیده و به شاهى شناختهاند به برداشتن [او] و گزیدن دیگرى به جایش نیز توانا هستند، هرگز از راه راست و عدالت و رعایت مقتضیات سلطنت مشروطه انحراف نمىورزید. (30) (تاکیدها از ماست.)
آشکار است که در این اعلامیه و امثال آن، از عناصر اصلى اقتدار سنتى قداستشاه و اعتقاد به ارتباط مستمر حاکم با خداوند خبرى نیست. در عوض، مبانى و عناصر جدیدى همچون «پذیرش و رویگردانى ملت» در تحکیم یا تزلزل اقتدار شاه، مؤثر شناخته شده است. اما این مبانى جدید نیز، بهرغم مطرح بودن در جامعه، هنوز در ذهن و ضمیر مردم تثبیت نشده بود، به گونهاى که مبناى رفتار سیاسى آنان قرار گیرد; و از سوى دیگر نیز با زمینه و بستر کلى روابط اجتماعى که همچنان متاثر از گفتمان پدرسالار و ساخت عمودى قدرت بود همخوانى نداشت. به عبارت دیگر، دگرگونیهاى صورت گرفته در جریان نهضت مشروطه، بهرغم جلوه و جلاى بیرونى (تشکیل مجلس شوراى ملى، تصویب قانون اساسى، آزادى مطبوعات و...) از عمق و ژرفاى کافى در ساخت قدرت و روابط اجتماعى بىبهره بود. در واقع، هیچیک از شاخصها و عناصر فرهنگى جدید، از قبیل احترام به قانون و راى اکثریت، پذیرش حق مردم در تعیین سرنوشتخویش، آزادى بیان، مساوات در برابر قانون و...، آنچنان در فرهنگ جامعه استقرار نیافته بود که مردم، در عین حال که این ارزشها را عزیز و مغتنم مىشمرند، به توابع و لوازم آنها نیز تن دردهند. به گونهاى که براى نمونه، بیشتر هواداران عدالت و آزادى، در روابط فردى و اجتماعى خویش، مستبدانه عمل مىکردند و در واقع، هریک در حد خود، «شاه» بودند. بنمایههاى فرهنگ پدرسالار (پاتریمونیال) همچنان بر شبکه روابط فردى و اجتماعى سیطره داشت و بیش از آنکه با مفاهیمى از قبیل آزادى، عدالت، برابرى و...، سازگارى داشته باشد، با روابط مبتنى بر آمریت و قدرت پیشین تناسب داشت. به گفته محمدعلى همایون کاتوزیان، انقلاب مشروطیتبراى مشروط کردن حکومتبه قانون برپا شد. اما نتیجه آن بیشتر منجر به بىنظمى و گریز از مرکز شد، تا حکومت قانون. و این امر بیش از آنکه معلول دخالت و تجاوز قدرتهاى خارجى در جنگ جهانى اول باشد، ریشههاى داخلى و تاریخى داشت. زیرا تغییر عمدهاى در بینش مردم نسبتبه دولت پدید نیامده بود. (31)
اما به هر حال، فروپاشى مبانى سنتى اقتدار آنچنان گسترده بود که حتى ادبیات سیاسى مخالفان مشروطه را نیز تحت تاثیر قرار داده بود و این امر در روابط آنان با شاه، بازتاب داشت. براى نمونه، مىتوان به سخنان شیخ فضلالله نورى در دفاع از محمدعلى شاه و مخالفتبا تاسیس دوباره مجلس شورا در دوران استبداد صغیر اشاره کرد. او خطاب به شاه مىگوید:
اطاعت از اوامر ملوکانه را تا آنجا بر خود واجب و لازم مىدانیم که مخالف مذهب ما نباشد، ولى چیزى که مخالف مذهب ما باشد [ مشروطه] تا جان در بدن داریم نخواهیم گذاشت که اجرا شود.
او حتى در پاسخ شاه که فرمان لغو مشروطیت را موکول به مشورت با صدراعظم کرده بود، گفت:
مشورت در محلى است که طریق دیگرى داشته باشد و این امر ابدا ممکن نیست که انجام شود. صریحا اعلیحضرت حال باید حکم بفرمایند در افناء مشروطه. (32)
اینگونه مخاطبه و سخن گفتن تحکمآمیز با شاه، تا آن زمان بىسابقه بود و خود، نشان روشنى از کمرنگ شدن شئون ظلاللهى و قداستشاه است.
تصویرى که از اوضاع سیاسى ایران در برهه پس از پیروزى مشروطیت و پایان استبداد صغیر مىتوان به دست داد، تصویرى بهشدت آشفته و درهم ریخته است: از سویى شاه و دربار و بیشتر صاحبمنصبان کشور، که ظاهرا باید پاسدار و حامى نظام مشروطه باشند، دائم در حال دسیسهچینى علیه رکن اصلى مشروطه، یعنى مجلس، بودند. از سوى دیگر، علما و روحانیان که از چند دهه پیش از آن، در سایه وحدت مرجعیت و نیز مبارزه با استبداد و استعمار، به نیروى اجتماعى توانمندى در معادلات سیاسىاجتماعى ایران تبدیل شده بودند، اکنون به دلیل بروز اختلافنظر بر سر مشروطه و موضوعات جانبى آن دچار دودستگى گردیده، تا حد تکفیر یکدیگر پیش رفته بودند و در نتیجه، انگیزه و توان تاثیرگذارى خود را تا حدود بسیارى از دست داده بودند.
با تزلزل مبانى اقتدار، شاهد افزایش بىثباتى و ناامنى و کاهش «شاخصهاى ثبات سیاسى» در کشور هستیم: انگیزههاى «مشارکت در امور همگانى و ملى» که در دوران مبارزات مشروطهخواهى به اوج خود رسیده بود و مردم، حتى در شهرستانهاى دورافتاده، با تشکیل انجمنهاى محلى، خواهان مشارکت در سرنوشتخویش و پیگیر اوضاع تهران بودند، پس از مدتى به دلیل یاس از روند امور و کشاکشهاى مدام، بسیار کاهش یافت و به دلسردى و سرخوردگى انجامید.
در این زمان، از میزان «اخلاق مدنى و روح عمومى در جامعه» نیز به شدت کاسته شده و مبارزه مسالمتآمیز و مناقشه لفظى، جاى خود را به عدم تحمل و تلاش براى حذف فیزیکى یکدیگر داده بود. بالا گرفتن موج اعدام و ترور سیاسى، همچون اعدام شیخ فضلالله نورى و میرهاشم دوچى از سران مخالفان مشروطه، ترور منجر به قتل سید عبدالله بهبهانى از رهبران مشروطیت، ترور على محمدخان تربیت و سیدعبدالرزاق از رهبران دموکراتها، ترور قوامالملک و دو روحانى در شیراز، ترور ستارخان در تهران; افزایش موج جدایىطلبى در گوشه و کنار کشور، شورش، تحصن، تبعید مخالفان و مانند آن، شواهدى بر این امرند.
«رضایت نسبى از عملکرد نظام سیاسى» که در دوران پیروزى، اوج گرفته بود و مردم نسبتبه کل نظام، بویژه نسبتبه بخشهایى از آن، نظیر مجلس، مایتبىشایبهاى ابراز مىداشتند، با بمباران مجلس و سرکوب مطبوعات آزادىخواه و حوادث پس از آن، کاهش یافت و جامعه دوباره شیوه بىتفاوتى را در پیش گرفت.
شاخص دیگر ثبات سیاسى، یعنى «قانونمند شدن قدرت دولت»، تقریبا سالبه به انتفاى موضوع بود. زیرا با افزایش دخالت دولتهاى بیگانه روس و انگلیس و بالا گرفتن موج تجزیهطلبى در گوشه و کنار کشور، قدرت دولت مرکزى به شدت تحلیل رفته بود و دیگر، حتى کارگزاران رده بالاى حکومتى در شهرستانها نیز، درمواردى دستورهاى مرکز را به چیزى نمىگرفتند. (33) این در حالى است که در ابتداى پیروزى مشروطیت، میزان احترام و وفادارى به دولت مرکزى در جامعه چنان بالا بود که در مواردى، حتى سران عشایر و طوایف کوچنده، که هیچگاه در برابر حکومت مرکزى تن به اطاعت نداده بودند، داوطلبانه خود را پیرو دستورهاى پایتخت معرفى مىکردند. فریدون آدمیت در ایدئولوژى نهضت مشروطیت ایران به مکاتباتى میان کنسول انگلیس و سران عشایر فارس اشاره مىکند که طى آن «چون انگلیسیان راجع به امنیت فارس، شرحى به سردار عشایر نگاشتند، چنین جواب شنیدند: براى استرداد نظم باید اوامر از جانب دولت متبوعه ایران برسد». مقام انگلیسى که ظاهرا انتظار اینگونه تبعیت و وفادارى نسبتبه دولت مرکزى را از عشایر نداشته، از موضع انفعال اعتراف مىکند: «بلى، چنین است و دوستدار هم.... چنین تصورى نخواهد کرد که خواستار امرى از جانب اجل عالى بشوم که خلاف امر دولت متبوعه عالى باشد.» (34)
نتیجهگیرى
بدین ترتیب، بر مبناى الگوى ساختىکارکردى تالکوت پارسونز و با توجه به نگاه اجمالىاى که به سیر تحولات سیاسىاجتماعى ایران در یکى دو سده اخیر داشتیم، مىتوان گفت که در ابتداى برهه مزبور، ورود عناصر و مفاهیمى از فرهنگ و تمدن غرب به ساحت اندیشه و رفتار سیاسى کشور ما، منجر به بروز دگرگونیهاى گستردهاى هرچند سطحى در گفتمان و فرهنگ سیاسى شده است; پیدایش نگرشها و انتظارات جدید نسبتبه پدیده سیاست و دولت و نقش آن در حیات جمعى، از عمدهترین این دگرگونیهاست. بارزترین نمودهاى این تحول در فرهنگ سیاسى را مىتوان در موارد زیر برشمرد: قداستزدایى از قدرت و حکومت، چرخش نسبى در منشا مشروعیتحاکم از آسمان به زمین، نفى تبعیت مطلق از شاه، حق چون و چرا کردن در تصمیمات و خطمشیهاى نظام سیاسى، و مانند آن.
این تحولات، هرچند نسبى و کمژرفا، تاثیرات شگرفى بر ساحت زندگى سیاسى و روابط اجتماعى و نمونه اعلاى آن، یعنى رابطه جامعه و دولت گذاشت و بویژه از جنبه سلبى، تحولات چشمگیرى پدید آورد; که مىتوان با تعبیر «فروپاشى مبانى سنتى اقتدار» از آن یاد کرد. اما از نظر ایجابى، مدیریت این تحولات چندان کارآمد نبود که قادر به ارائه ترکیب جدید و همگونى از مبانى اقتدار، اعم از سنتى، دینى و عرفىقانونى، به ساحت زندگى سیاسى باشد. در نتیجه، جامعه به نوعى دچار سرگشتگى و بلاتکلیفى در برابر پدیده قدرت و حکومتشد. زیرا تا پیش از این دگرگونیها، نظام فرهنگى و مبانى اقتدار مرکب از عناصر سنتى و دینى به واسطه برخوردارى از انسجام نسبى درونى و همخوانى و هماهنگى با دیگر عرصههاى زندگى فردى و اجتماعى، توان آن را داشت که جامعه را، با موفقیت، به تبعیت از قدرت سیاسى موجود فراخواند.
اما مبانى جدید که از ترکیبى شتابزده، ناهمگون و موزاییکوار میان: 1)برخى از عناصر و مؤلفههاى سنتى، 2)آموزههاى دینى (با قرائت و برداشتى نو و سازگار با نگرشها و انتظارات جدید از سیاست و حکومت) و 3)مفاهیم و الگوهایى از تجربه غرب در زمینه مردمسالارى و حکومت قانون تشکیل شده بود، قادر به هدایت و سمتوسو بخشیدن به رفتار جمعى در زندگى سیاسى نبود و بیشتر، تشتت و ناهمگونى به بار مىآورد، تا همدلى و انسجام.
این امر، استدلال کلى ما را در این نوشتار، یارى مىرساند که: از آنجا که پذیرش و انقیاد نسبتبه قدرت سیاسى، بر مبناى یک رشته اصول و بنیانهاى فرهنگى و اعتقادى (مبانى اقتدار) صورت مىگیرد، چنانچه به هر دلیل، تحولى اساسى در نظام فرهنگى به عنوان بخشى از نظام اجتماعى ایجاد شود و این دگرگونى با پاسخى درخور، از سوى دیگر اجزاء نظام اجتماعى همراه نگردد، تعادل کل نظام برهم مىخورد و بىثباتى سیاسى افزایش مىیابد.
از این رو مىتوان گفت: 1)با توجه به تاثیر مستقیم کیفیت و هیات تالیفى مبانى اقتدار بر زندگى سیاسى، تحلیل و تبیین محتوایى مبانى اقتدار در فرهنگ سیاسى هر جامعه، شیوهاى قابلاتکا براى فهم تحولات سیاسى اجتماعى آن جامعه است.
2)یکى از راههاى حفظ ثبات سیاسى، ایجاد و گسترش همگونگى پایدار میان اجزاء نظام اجتماعى در کل، و میان مؤلفههاى تشکیلدهنده مبانى اقتدار، بهطور خاص است.
جستجوى همیشگى و نقادانه در میان عناصر و مؤلفههاى سنتى اقتدار، و گزینش، پالایش و پروارسازى موارد قابل اتکاى آن در دنیاى جدید، تلاش براى فهم روزآمد از آموزههاى دینى باعطف نظر به تحولات فرهنگىاجتماعى و پرسشهاى نو، و نیز برخورد فعالانه و گزینشگرانه با الگوها و مفاهیم وارد شده از دیگر فرهنگها و تمدنها، از جمله راهکارهایى هستند که در این زمینه مىتوان براى حفظ هوشیارى سیاسى و اجتناب از غافلگیر شدن در برابر نتایج و پیامدهاى تحولات زیرسطحى و آرام فرهنگى برشمرد.